یکی از ویژگی های شعر و قطعه ادبی این است که از قید زمان و مکان (مادیت) آزادند، و در دامن ابدیت سیر می کنند. در این قطعه از همان آغاز کلمه "دیروز" تخیل مخاطب را در یک نقطه زمانی محدود می کند. در آنجا منظور این بوده که در یک نقطه زمانی در گذشته ای نه چندان دور، شاعر (صاحب اثر) در حالتی قرار گرفته بود. و اشاره به آن نقطه زمانی بهتر است به شکلی می بود که تخیل مخاطب را محدود و قید به یک نقطه نمی کرد بلکه سیال نگه می داشت.

گرچه اینجا "دیروز" برای اهمیت و ارزش بخشیدن به "فردا" ست. اما "فردا" الهامی بسیط تر و وسیع تر از فردای بیست و چهار ساعت آینده دارد. "فردا" اشاره دارد به همان اقیانوس بی انتهای زمانی که روبروی ما ست ولی ورای تخیل ما است. اقیانوسی که ما از تسخیر آن احساس عجز و ابهام می کنیم. (همین احساس عجز و ابهام فرا-مادی ست). و همینکه پاره ای از این فضای بیکران آینده تسخیر و تصاحب می شود و دیروز نامیده می شود و به گذشته تعلق می گیرد، دیگر از بی کرانگی و بزرگی خود می افتد. در این مطلب "دیروز" هم می توانست معنی ای وسیع تر از بیست و چهار ساعت گذشته داشته باشد، در صورتی که این کلمه در بطن (نه در آغاز) این مطلب قرار می گرفت. چون مطالب ادبی از همان آغاز، طوفانی از احساسات ماوراطبیعی را به خروش در می آورند که بهتر است هیچ عنصر مادی ای سد راه چنین طوفانی نشوند. مثلا آنجا که می گوید "من فردایم وابسته به تسخیر چهره ای است..." دیگر مخاطب می داند که این نوشته در چه وادی ای سیر می کند. و می داند که اینجا دیگر بیست و چهار ساعت آینده و گذشته اصلا مطرح نیست. و می داند که این "فردا" را با منطقی دیگر، منطقی فرا مادی باید سنجید. ولی نه در آغاز، چون آنجا مخاطب از محدوده و منطق این نوشته آگاه نیست.

در جاهایی هم گل واژه ها به زور تنیده و چسپانده شده اند تا شاید مطلب غنی تر و وزنی تر شود، ولی بر عکس، این کار باعث شده  تا از روان بودن و فصاحت و سلاست مطلب کاسته شود. مثلا آنجا که می گوید "...به معنای آبادانیی دنیای درونم ازغنای طعم حضورش است". "آباد از طعم حضورش" یا "آباد از غنای حضورش" سلیس تر است، ولی این "غنای طعم" کار را سخت می کند. غنا ویزه گی طعم است. وقتی می گوییم آباد از غنای طعم حضورش، تاکیید بر کلمه "غنا" ست، حالانکه قصد تاکید کردن بر خود "حضور" است.

در مورد بخش پایانی مطلب من اینگونه می گفتمش: "آه که آن عشوه و ناز بی انتها چه افسونگر و  فتنه انگیزند. و من چه عشق بی نهایتی دارم که هنوز در فراق آن وارث عشوه و ناز، غنی از تمنّای رسیدن ام." البته قصدم تصرف در مطلب نیست. نظرم این بود که آن پاراگراف اخر در جاهایی از عدم سلاست رنج می برد. و به خصوص آن "نه؟" در آخر مطلب، که نوشته را به همراه مخاطب اش از آسمان به زمین می کوبد، و فکر می کنم کاملا بی مورد استفاده شده است.