چند مطلب از تانیا رجبی
آیا هیچ وقت به کلمه آزادی فکر کرده اید؟ آیا هرگز به معنی واقعی آزاد زیستن تبحر کرده اید؟ آیا می توانید آزادی را احساس کنید وآن را در اطراف خود به مناظره بنشینید. راستی چه کسانی می توانند آزادی داشته باشند و آیا آزادی هیج شرط و قیدی دارد.
به نظرمن آزادی یک کلمه مهم است که در جامعه ما افغانها چندان نقش مهمی ندارد. شاید اگر کلمه ای به نام آزادی نبود اینقدر انسانها به خون یکدیگر تشنه نبودند.
بیِاِ یید از آزادی در افغانستان صحبت کنیم که بسیاری از موضوعات زندگی ما را تحت الشعاع خود قرار داده و می تواند مسیرو راه زندگی ما را تعیین کند.
در اینجا می خواهم از مشکلاتی که تا کنون حل نشده و اختمالاً هم حل نخواهد شد صحبت کنم وآنهم آزادی زنان افغان است که سا لیان متمادی از آن رنج می برند ولی کاری از دستشان بر نمی آید. همانطور که می دانید آزادی زن در افغانستان یک چیز سطحی و بی ارزش است و زنان افغان ما حتی از نام آزادی نیز محروم هستند.
آیا هیچ وقت به اینکه چرا حقوق زن و مرد در افغانستان مساوی نیست فکر کرده اید یا خیر؟ به عقید ه من مردها آنقدر هم که فکر می کنیم ظالم نیستند، ولی به خاطر اینکه در افغانستان هنوز هم رژیم طالب زاه وجود دارد نمی توانند به زنهای خود چنین آزادیی را که می خواهندبدهند،مثل کارکردن بیرون از خانه و یا درس خواندن، چون مردها بر این باور هستند که زندگی آنها با این کار به خطر می افتد.
آیا می دانید که آزادی زنها در دست خودشان است و اگر زنها بخواهند می توانند از حفوق خود دفاع کنند وحال اگر زنها این کار را نکنند هیچ مردی این کار ویا این محبت را به حق آنان نخواهد کرد.
هدف من از عنوان کردن آزادی زن، زن سالاری نبوده و منظورم فقط حقوق مساوی زن و مرد در کشورمان افغانستان است. اینکه یک زن افغان آنقدر آزادی داشته باشد تا بتواند از همان حقوق اولیه انسانی برخوردار باشد و در مجالس صحبت کند و مخصوصاً در انتخابات کشوری شرکت جوید. و از همه مهمتر بتواند به تحصیلات عالیه خود ادامه دهد و در عرصه کار نیز شرکت فعال داشته باشد. متأسفانه تا کنون چنین آزادیهایی از طرف حکومت طا لب زا به زنان ستمدیده افغان داده نشده و زن افقان هنوز هم حق راًی دادن نامزد شدن را در انتخابا ت را ندارد.
آیا هیچ وقت به آن عده از دختران افغانی که حسرت آزادی زنانی را که در کشورهای خارجی زندگی می کنند، می خورند فکر کرده اید. گناه آنان چیست که باید در محیطی زندگی کنند که هیچ تسهیلاتی از قبیل درس و پیشرفت برای ساختن آینده خود را ندارند.
همانطور که می دانید زنان افغان از وقتی که چشم بر این دنیا باز کرده اند به غیر از جنگ و جدال هیچ چیزی را ندیده و به هیچ چیز دیگر فکر نکرده اند. بسیاری از زنان افغان هنرها یی دارند که هیچ وقت از هنر آنها ذکر و تحسین نشده و لذا فرصت شکوفایی و شنا سایی این هنرها به آنها داده نشده است. همانطور که می دانید در افغانستان بسیاری از شاعران زن و دختر وجود داشته و دارند که حال از زندگی هنر ی خود دلسرد شده اند، چرا که احساس و هنر آنها توسط مردمهای بی احساس پایما ل شده وقلبهای این زنها و د ختران از همه چیز دنیا سیاه شده است.
یکی از این قربانیان آزادی زنان افغان خانم لیدا امید بود. ایشان یکی از شاعران جوان کشورمان بود که در سن بیست سالگی به خاطر جو موجود در زمان قدرت طا لبان در سال 1379 دست به خود کشی زد.او دختری بود که به افغان بودن خود افتخار می کرد ولی آزادی افغان بودن خود را نداشت. او با این کار تمام آرزوهای خود را به آتش کشید. لیدا شعرهای بسیار تکاندهند ه ای سروده که در آن شعرها از مظلومیت زنان افغان سخن گفته و او اشکهای خود را با سرودن آن شعرهای دلسوزانه خشک می کرد. لیدا تلاش می کرد تا با شعرهای بسیار زیبایش آتشهایی را که وطنش افغانستان را ویران ساخته بود خاموش کند، اما آن آتشهای مرگبار صدایش خاموش و آزادی را از او گرفتند.
چرا زنان افغان اینقدر مظلوم هستند که می با یست چنین سختی ها و رنجها را به دوش بکشند و تا چه وقت می توانند زیر بار این نا ملا یمی ها باشند. آیا وقت آن نرسیده است که ما زنان طعم آزادیی را که قرنهاست از آن محرکم هستیم بچشیم و صدای آزادی خواه خود را به گوش جهانیان برسانیم.
--
یا حق
يادى از دوست
بی دوست زندگی ذوقی نداراد
دوستی نام مقدس و آشنا يست که دير زماني است بين من و تو دو پرنده عاشق پديده آمده است. روزهاى خوب بودن، روزهاى خوب بودن، روزهاى خوب دوستي،آن روزها که در کنار هم زندگي مي کرديم، روزهاي خوبي ديگر تکرار نخواهد شد تنها خاطرهاى از آن باغى خواهد ماند، و چه شيرين است خاطره با تو بودن
دوست عزيزم
خوب ميدانم که ديگر مثل ديروز در کنار هم نيستيم، تا غاشڤانه زندگيزندگى را پيش ببريم و همديگر را دوست داشته باشيم
دوست عزيزم
بازى سرنوشت همانگونه که ما را به هم رساند بهمين سادگى هم ما را از همديگر جدا کرد.
اما هيچ کس به هيچ عنوان نمى تواند نامت را از ڤڵبم پاک کند، نامى که خودت روزى روى ڤڵبم حک کردى که تا ابدنامت و يادت را در ذهن و ڤڵبم زنده نگاه دارم.
دوست عزيزم
هر وڤت که دڵم مى گيره، وڤتى که از دنيا و اطرافيانم خسته مى شوم و يا وڤتى که دڵم مي شکنه خوب مى دانم که هميشه کسى هست که مى توانم بروم و روى شانها يش گريه کنم.
هميشه دوستى هست که به او حرفهايم را بزنم و برايش درد دڵ کنم و هميشه دوستى هست که همه رڤم دوستش دارم و مى دانم او هم مرا دوست دارد و خواهد داشت.
تقديم به دوست عزيزم
نويسنده تانيا رجبى
6/8/2007
--
دل شب
نمى دانم آشناي ما از کجا شروع شد. نميدانم به کدامين آشناي به کڵبه درويشى ڤڵبم پا گذاشتى وڵى اين را مب دانم که دڵى به وسعت دريا دارى و به شيرينى عسڵ، ڤڵبت به بزرگى درياهاى بى کران است که در آن ماهياى تو به رنگ ابى آسمانى هستند و دڵى به وسعت آسمان دارى ، آسمانى که هم خورشيد را و هم ماه را در دڵ خود نگاه ميداردو من ستاره کوچکى هستم در اين آسمان بى کران، ستاره اي کا گاهي روشن است و گاهي تاريک.
روزها وڤتى از تو خداحافظى ميکنم تازه پى مى برم که چه گوهر گرانبهاي را از دهت دادهام، و وڤتى شب مى شود و دڵم مى گيرد و دوست دارم که در کنارم باشى مى دانم هر انسانى، هر ڤدر هم که شڵوغ و پر سروصدا باشد بار هم نياز به سکوت و آرامش دارد. و سکوتتاريکى شب به من آن آرامس را ميدهد در تاريکى شب رازهاى پنهان زيادى وجود دارد.
من شب را دوست دارم چون شب تنها مونس دڵ عاشڤان است. شبها مى توانم براى دڵ عاشڤم اشک بريزم چون هيچ کس نمى تواند آن اشکهاى پر سوز را ببيند و يا بشنود. دوست دارم برايت اشک بريزم چون آن اشکها تنها چيزى هستند که مرا به ياد تو زنده نگاه میدارند.
--