یادداشتی درباره چاپ جدید «تاریخ احمدشاهی» - محمدکاظم کاظمی
«تاریخ احمدشاهی» به دستور احمدشاه درانی پادشاه نامدار و مؤسس کشور
افغانستان امروزی نگاشته شده و در آن، وقایع زندگی و حکومت او از تولد تا
وفات به تحریر آمده است.
این کتاب، در سال 1352 خورشیدی به صورت عکسی و براساس نسخة دستنویس، در سلسلة انتشارات آثار ادبی ملل خاور با مقدمه و فهرستهای از دوست مراد سیدمرادوف در دو مجلد چاپ شده است.
آن نسخة عکسی، البته از لحاظ سندیت ارزشی خاص داشت، ولی به سبب کهنبودن شیوة نگارش و بیبهرگی از حروفچینی، آنقدرها برای کتابخوانان امروز قابل استفاده نبود. به همین سبب، تجدید چاپ کتاب با کیفیت فعلی، یک ضرورت مهم مینمود. اما آنچه بهویژه به این چاپ از کتابِ «تاریخ احمدشاهی» کیفیت خاص میدهد، تصحیح و مقدمة جناب داکتر محمدسرور مولایی است. ایشان در مقدمهای عالمانه، ویژگیهای صوری و محتوایی این اثر را بازنموده است و در کنار آن، فهرستی تفصیلی از نامهای اشخاص، جایها و اصطلاحات دیوانی و نظامی آن دوران فراهم کرده است که برای فهم بهتر و دستیابی سریعتر به مطالب کتاب، یاریگر خوانندگان خواهد بود. به اینها باید افزود تصحیح و ویرایش متن را که با دقت تمام و رعایت هنجارهای نوین انتشار کتاب، صورت گرفته است.
اما اگر از ویژگیهای فنّی کتاب بگذریم و به متن آن بپردازیم، حقیقت این است که دربارة «تاریخ احمدشاهی» منشی محمودالحسینی از دو منظر میتوان سخن گفت. یکی از منظر مقایسه با متون کهن تاریخی ما همچون تاریخ بیهقی و تاریخ سیستان است که البته مقایسهای است غیردقیق، چون چندصد سال فاصلة زمانی و آن هم فاصلهای که ویرانیهای چنگیز و تیمور را در خود دارد، نادیده گرفته شده است. منظر دیگر، با توجه به دوران فترتی است که منطقة افغانستان کنونی پس از زوال تیموریان هرات به خود دیده بود.
در این هیچ تردیدی نیست که هجوم مغولان، بیشتر آثار ویرانکنندهاش را بر خراسان قدیم گذاشت که افغانستان امروز بخش عمدهای از آن بود; و چنین شد که تقریباً همه آثار تمدنی حوزههای بلخ و هرات نابود شد. پس از آن، این منطقه فقط در دورة تیموریان هرات یک رونق فرهنگی و هنری نسبی به خود دید. سپس تا زمان احمدشاه ابدالی، میدان منازعة صفویان، شیبانیان و گورکانیان بود و از آن به بعد هم صحنة درگیریهای بیشمار و پایانناپذیر داخلی و خارجی، که تا کنون ادامه دارد و روشن نیست که تا کی ادامه خواهد داشت.
در چنان اوضاعی، وضعیت فرهنگ و دانش مملکت البته ناگفته پیداست که چگونه بوده است و با این وصف، مایة بسی نیکبختی است که فرمانروای دولت تازهتأسیس ابدالی، از همان آغاز کار و در آن مقطع بحرانساز که در آن کشوری با حدّ و مرزی تازه شکل میگیرد، به نگارش یک کتاب تاریخ فرمان میدهد و آنمایه از درایت و آگاهی را دارد که به دنبال اخلاف منشیان کارآزمودة نسل پیش برآید و نویسندهای توانا همچون منشی محمودالحسینی را برای این کار برگزیند. واقعیت این است که جانشینان احمدشاه همینمایه از دوراندیشی را هم نداشتند و چنین شد که تا زمان نگاشتهشدن سراجالتواریخ به دست توانای فیضمحمد کاتب در حدود یک سده بعد، ما کتابی به جامعیت تاریخ احمدشاهی نداریم که در داخل افغانستان تألیف شده باشد.
دربارة ویژگیهای نثر این کتاب، جناب دکتر محمدسرور مولایی در مقدمة جامع و فاضلانهشان نکات ارزشمندی نوشتهاند و من آنها را تکرار نمیکنم. همچنان که اشاره شد، ما در اینجا انتظار نثر تاریخ بیهقی و حتی دیگر متون تاریخی بعد از مغول را هم نداریم. ولی اینقدر هست که بقایای یک سبک نثرنویسی منشیانه و متعهد به زیباییهای بیانی را در اینجا میبینیم که همین خود غنیمتی است و حکایت از ذوق مردمی میکند که هنوز تربیت و پسندی ادبی در آنان حس میشد و هنوز دانش و آگاهی را از لوازم نویسندگی میدانستند.
اگر این روش کار ادامه مییافت و در دورههای بعد نیز کارآزمودگانی ـ ولو با همان پسند متکلفانه ـ میتوانستند این تاریخنگاریها را به صورت استادی و شاگردی حفظ کنند، بعید نبود که در نسلهای بعد، کسانی پدید آیند که در کنار این تربیت ادبی و دیوانی، آگاهیهایی نیز از جهان پیرامون خویش داشته باشند و ضرورتهایی را برای نوگرایی حس کنند که در نهایت پیدایش نویسندگانی همچون قائممقام فراهانی را در افغانستان در پی داشته باشد، که متأسفانه چنین نشد و همین شیوة منشیانه و متکلّف نیز ـ که از جهاتی میتوانست پایة کار نویسندگی نسلهای بعد باشد ـ به تدریج مطرود و متروک شد.
چنین است که ما تاریخ احمدشاهی را با همه چند و چونهایی که میتوان برایش تراشید، پایانبخش یک دوره نویسندگی در کشور خویش میبینیم و غنیمت میشماریم.
کتاب تاریخ احمدشاهی، گذشته از حقایقی که در لابهلای متن خویش نهفته دارد و بعضی از آنها را به صراحت و بعضی را به اساس قراین لفظی و معنایی میتوان دریافت و یا حدس زد، در کلیّت خود چند پیام هم به ما میدهد که بهویژه برای افغانستان امروز، خالی از اهمیت نیست. کتاب به فرمان یک فرمانروای پشتون نوشته شده که زبان مادریاش فارسی نبوده است. ولی همین فرمانروای پشتون، آنمایه از رواداری و وسعت نظر را دارد که مهمترین اثر مکتوبِ دستگاه حکومتی خویش را به فارسی میپسندد تا به زبان پشتو. شاید بگوییم زبان پشتو در آن عصر با توجه به نداشتن سابقة مکتوب بسیار، برای نگاشتهشدن یک تاریخ مساعد نبود. این سخن دور از حقیقت نیست، ولی بحث این است که همین شیوه و روال، تا حدود دو سدة بعد هم ادامه مییابد و باری دیگر، فیضمحمد کاتب نیز، کتاب گرانقدر «سراجالاخبار» را به فارسی مینگارد، و آن هم به فرمان یکی دیگر از شاهان پشتونتبار، یعنی امیر حبیبالله خان. به راستی این برای زمامداران سالهای اخیر که جهدی بلیغ در به حاشیه راندن زبان فارسی داشتند و دارند، حاوی پیامی نیست؟