نقدی بر یک نامه و نظر  - بسم الله رضایی

 

تذکر:

هفته گذشته  نامه ای دریافت کردم  بدون نام و نشانی و به دنبان آن چند روز قبل همان شخص به نام هاشمی در وبلاگ نشریه نظری مشابه به محتوای آن نامه داده اند. لذا بر آن شدم تا نقدی را بر آن نظر و نامه مکتوب داشته حضور خواننده گان محترم قرار دهم تا قضاوت کنند.

 

نکاتی چندی را که در سطور آتی ارایه می گردد مبنای عینی و واقعی دارد و نویسنده به دور از هر گونه ذهن گرایی فردی و احساسی فقط نظر مالامال از تعصب، خشونت و با عتاب یک غافلی بدور مانده از قافله اخلاقیات انسانی را به نقد گرفته است. اگر چند که آن نظر هیچ نکته ی برای نقد ندارد ولی بازهم خواستم که از ظرفیت و مدارا استفاده جسته حداقل کج فکری های فرستنده را خاطر نشان کنم. عار دارم از اینکه بخشهای از آن نظر را نیز در نوشته نقل قول کنم چون جز دشنام هیچ موردی نیست که از روی تدبیر و تعقل نوشته شده باشد. نویسنده امیدوار است جناب هاشمی  با هزار لطف و کرامت اش با بینش تعقلی و خردمندانه آن را مطالعه نموده و آنگاه خودش با دید منصفانه قضاوت کند که آیا نظر اش هیچ مبنای منطقی داشته یا خیر؟ اگر هنوز توهم و تردیداش رفع نشد، اینبار باید از وقت گرانبهایش یکمقدار بیشتر صرف تفکر و تدبیر کند تا مبادا بازهم گرفتار گزاف گویی گردد.

 زان حدیث تلخ می گویم تو را                   تا ز تلخی ها فرو شویم تو را

 مي گويد حرص در آدمي باعث مي شود كه آدمي چشم را بر خورشيد ببندد و به سحري خوردن ادامه بدهد. چنين فردي چرا چشم را بر برهان نبندد؟

 با نظری عجولانه و عاری از هر نوع تدبیر و تعقل چنان می نماید که شاقول و اسطرلاب بدست اش است  و با آن ارتفاع آفتاب می گیرد و حکم به صعود و نزول کواکب می دهد. متاسفانه با شاقول بی معرفتی و با تقدیم ناسزاهای غیر انسانی چنان وانمود نموده که در تمام دوران تحصیل، یک روزاش را هم در حوزه اخلاق سپری ننموده و چنان صاعقه وار توهین و تحقیر حواله میکند که گویا تمام عمر را در کسب علم و اخلاق نه بلکه در تحقیر، توهین، زجر و ستم سپری نموده است. به قول معروف که تحقیر شده تحقیر میکند.  

 کردار اهل صومعه ام کرد می پرست             این دود بین که نامه من شد سیاه از او

 آری! اگر لحن این نامه برطبق مرادش نیست، مطمناً این دود  در نامه ام ناشی از کردار خردستیزانه خودش هست.

 نظر دهنده هدف انسانی نشریه را از دید متعصبانه خود به جهت گیری های خاص تباری و موقف های خرد حزبی و منطقه ای محکوم میکند. با این حال یک مثال می آورد که آنهم پنهان کردن خورشید با دو ناخن است. معتقدم که خورشیدی که بعضی ها بدور از حقایق و بی خبر از گرمای هستی آفرین اش بر آن چشم می بندد و مرگ آن را آرزو می کنند، بر مبنای یک منطق و خرد تابان است. و دغدغه از اینجاست که جناب عالی با دو ناخن خورشید را پنهان نموده و روز روشن را شب میخوانید. آن دو نوشته ای را که در این سایت نشر شده بود هنوز هم در بخش آرشیو وجود دارد که جناب عالی منکر آن گردیده و ادعا دارید که آنها حذف شده است. هردوی آن در آرشیف ماهانه ماه آذر حاضر و موجود است. ولی خورشیدی (گل اندام) را که جناب عالی به آن ناسزاهای غیرانسانی تقدیم نموده ای نیز نشاندهنده ذهن و شعور خشک، متعصب و خردستیزانه ات است.  

آری! در فرهنگ و اندیشه تعصب سالاران و قوم پرستان که باعث هزاران بدبختی در سرزمین بنام افغانستان شده اند، زنی که صدای مظلومیت و رنجهای همنوعانش را از حنجره جادویی و زبان رسالتمند ولی ناترس به فریاد کشد، فاحشه تلقی میگردد. با حواله نمودن چرندیات به آن بانوی بزرگ و هدفمند، فقط فکر تاریک و متروکه خویش را به نمایش گذاشته ای و بس. بحر با انداختن یک مشت گل، گل آلود نمیشود. زن مادر است و مادر والاترین موجود هستی می باشد که در هیچ مکتب اخلاقی توهین به او روا داشته نشده است.

اگر با مکاتب اخلاقی آشنایی نداری، برایت اینجا مختصراً خاطر نشان میکنم تا اگر که خواسته باشی مرا مجرم اثبات کنی برایت سهل باشد. این مکاتب اخلاقی عبارتند از: مکتب انتفاعى ، اصول اخلاقی کانت، اخلاق فضیلت ارسطویی، اصول اخلاقی مواظبت، اخلاقیات اسلامی و غیره...

امروزه مدنیت یک هدیه را حداقل برای بشریت ارایه نموده است و آن درک و ارزش نگری گوهره و جوهره والای انسان به عنوان خلیفه خدا می باشد. این گوهره به قدری قدیس، با عظمت و قابل قدر است که هزاران انسان دردمند و درک مند به خاطر پاسداری از آن از جان خویش هم میگذرند. ولی با درک بی خبری جناب عالی و بی احترامی  به این گوهره،  چنانچه  هر انسان معقول با درک این پدیده به آن احترام قایل میشود، مهتاب از کواکب به شرم آمده و پشت ابرها صورت پنهان میکند.

  انسانهای معقول هیچوقت از منطق مجزا حرف نمی زنند و هیچ عملی را نیز که در این دایره نگنجد، اجرا نمیکنند. تهدید، تحقیر و ناسزا گفتن در منظومه فکری و اعتقادی چنین انسانها جایگاه و پایگاه ندارد.

در منظومه فکری ما و اعضای نشریه "سخن نو" پدیده های شومی چون دشنام ، خودخواهی، زور گویی، تردید و فحاشی  به اندازه ی سر سوزن هم جا ندارد. ما انسانی می اندیشیم و ارزش های انسانی نزد ما مقدس است. ما نه تبار پرستیم و نه اجازه میدهیم کسی اشرافیت نژادی و مذهبی خویش را برما تحمیل کند.  به ملیت خود افتخار می ورزیم و همزمان خود را برابر و برادر با سایر ملیت ها میدانیم.  هرگونه اشرافیت جویی را محکوم نموده و همواره در صدد پالایش و پاسداری گوهرهْ ناب انسانی هستیم.   

در نظام انسانی خشونت هیچ پایه و اساس ندارد و با توسل به خشونت و توهم فقط از اصل و هسته ی این نظام دور گشته و به قول مولانا که روزگاری با هزار رنج و مشقت درصدد دوباره نزدیک شدن به آن اصلی میگردی  که خود غافلانه رهایش نموده ای ولی بعضاً از مدار آخر دوباره به هسته برگشتن محال میگردد.

 و در اخیر با شعری از شاعر انسان دوست این مجمل را خاتمه میدهم.

اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي        تا راه دان نـبـاشــي كـي راهبر شوي؟

گر نور عشق حق به دل و جانـــت اوفتد        بالله كــز آفتاب فلــك خـوبتر شوي

بنیاد و هستي تو چـو زيـر و زبــر شـــود       ديگر گمان مدار كه زير و زبر شوي