صدایی كه درست تعبير نشد - جواد آشنا
هنر موسيقی شايد به معنای حفّاریِ ذهن زمان و هستی به كمك آهنگ، كلام وصداست. كه نتيجه و پيامد آن جريان و سيلان چشمه ی اعجاز خداوندی در متن زندگي انسانهاست. معنای ديگر اين سخن آن است كه زبان موسيقی نقطه مشترك و حلقه وصل دو نيروي عمده در هستی ست - خدا وانسان. تنها عرصه ای كه رابطه عبوديت و معبوديت به رابطه رفاقت ميان انسان و خداوند تبديل ميشود موسيقی ست. زيرا با كشف آواها و نواهای نهفته در هستی، در واقع موفق به دست يازيدن به زبان خداوند ميشويم. رسيدن به زبان خداوند (موسيقي) حجاب عبودی و معبودی را در هم شكسته و خداوند را از شرمساريِ ناشی از آفريدن انسانها خلاص ميكند. پس هنرمندی كه در متن هستی دست به كشف زمزمه های مستور و مطلوب (ادبيات خداوندي) زده و به وسيله آن فرصتِ فراغتِ وسعت و بيكرانگی را براي ديگران فراهم ميكند، خود خالق است. همدست خداوند است. رازگشا و رازگستر است. خالق جهان و تفسيرگر آن است.
اگر بنا بود پيامبر جديدی مبعوث شود بدون شك زبان رسالت و كتاب هدايتش موسيقي بود. امّا اين زبان از چنان وسعت، عمق و ژرفايی برخوردار است كه بهترين بعثت در اين وادی، وانهادن انسانها به خودشان براي كشف آن است. در افغانستان و در عرصه خداوندگاری موسيقی، "داود سرخوش" بدون شك يكی از آن جمله استعدادهای قابل قدر بوده و نشان ميدهد كه ظرفيّت و توانمندي زيادي در بازآفرينی و بازپروري كلام و ادبيات خداوندی (موسيقي) دارد. استعداد ايشان آبرو و عزّتی ست براي اعمار و ترميم بنایِ در هم شكسته معنایِ وحدانيِتِ خلقت در افعانستان. چه اينكه ايشان از پس چهره و سيمای دست به خلق و كشف آيه هایِ زيبایی ميزند كه به دست فرعونيّتِ ثنويّتِ فاشيزم قومی - مذهبی از دايره و محدوده زيباي خلقت بيرون انداخته شده اند. زيرا همانطور كه هزاره ها را از تقدير آفرينی در عرصه های سياسي – اجتماعي محروم كرده بودند در زمينه هاي فرهنگي – هنري نيز آنها را مفلوك و بيچاره مي خواستند و مي خواهند. امّا اين حنجره بي بديل و متواضع، جوهره صدا، صلابت نگاه و حرير آهنگش را در خدمت عزّت و كرامت انسان هزينه كرد. و در اين ميان چه كساني سزاوارتر از هزاره ها. انسانهایی كه آيه هاي جلال و جمال الهي در چهره شان با افسونِ فرعونِ نژادي- مذهبي دود شده بودند.
"داود سرخوش" بلاغت و صلابت نگاه مستور و مظلوم خداوند را در چهره هزاره ها سرود، و با ادبيات خداوندی (موسيقي) ندا سر داد كه اگر غزل زندگي "هزاره ها" با تخّيل فاشيستها همچنان از قافيه تقدير قابل احترام تهي شود، قحطي عزّت و كرامت مزرعه سرنوشت ديگران را بي نصيب نخواهد گذاشت. در راستای برگرداندن غرور درهم شكسته و دفاع از كيان "هزاره ها" ايشان دوشادوش بازوی سياسي عدالت خواهي مردمش هر آنچه در توان داشت دريغ نكرد و سهمش را با افتخار تمام ادا كرد. امّا اين سطور آنچنان كه از عنوانش پيداست ميخواهد نواقص و كاستيهایی كه در حاشيه كنسرت آقاي سرخوش وجود داشت را بازگو نمايد تا در آينده هم ايشان و هم كساني كه ميزبانی برنامه های ايشان را عهده دار می شوند به آن امور مهم توجّه مبذول دارند.
بدون شك حضور آقاي سرخوش براي هزاره های مقيم استراليا هم غنيمت بود و هم روحيه، چه اينكه پس از كوچ هاي اجباریشان در اين سوی كره زمين نيازمند درك حضور ايشان بودند تا با صدا و آهنگ شان دست به خانه تكاني روح و روان خود بزنند و درخت غرورشان را با جويبار صدا و كلام شان آبياري كنند. امّا با همه اين شور و شعف ها حداقل در شهر اديلايد استراليا بي تدبيری برنامه ريزان نگذاشت حضور ايشان آن طعم لازم و درخور را براي ما داشته باشد. متاسفانه مجريان برنامه كساني بودند كه در خلوت و تماشاي شان دشمني آشكاري نسبت به هزاره ها داشته و دارند، و در مقطعي نيز با كمال وقاحت و بي شرمي متعرّض حريم پاك و قدسي هزاره نيز شده اند.
داد و ستدهاي فرهنگي-اجتماعي در اين شهر بسان ديگر جاها بگونه ایست كه مردم ما در يك مواجهه آشكار و نهان با اشرافيت بي ريشه نژادي-مذهبي قراردارند كه در مقطعی با پشتوانه فكري-فرهنگي موفّق شده بودند ايادي و اذناب به اصطلاح فرهنگي شان را به حاشيه رانند. امّا بي تدبيري برنامه ريزان كنسرت، حضور پرثمر و پرميمنت آقاي سرخوش را به نفع اشرافيت بي بنياد مصادره نموده و باعث رنجش مردم و خط عزّت و كرامت خواهي شدند. البته ما نيز بنا نداريم و معقولانه نيز نميدانيم كه هنر آقاي سرخوش را محدود و محصور كنيم، امّا يك چيز واضح است و آن اينكه پيام آواها و نواهاي ايشان نيز نبايستي ابزار و وسيله جان گرفتن خط عدالت ستيزي قرار گيرد.
صداي ايشان زمزمه باران وحدت انسان است و نبايد در قفس تنگ و تاريك ثنويتِ اشرافيتِ قومي–مذهبي به اسارت گرفته شود. پس شايسته آن بود كه براي تكميل حضور عزيزانه جناب آقاي سرخوش غم سروده ها و عاشقانه سروده هاي هزارگي (دوبيتي هاي هزارگي كه متاسفانه توسط مجري برنامه خوانده مي شد) توسط كسي از خود اين مردم خوانده ميشد تا سرود رحمتي مي بود براي روح هزاران انساني كه به جرم هزاره بودن حق زيستن را از دست داده بودند، و مايه غرور و افتخاري مي بود براي حاضرين در كنسرت. هر انساني خارج از دايره هزاره ها حق دارد كه دوبيتي هاي آنها را زمزمه كند و در پرتو گرماي آفتابينش از يخزدگي برهد امّا قدم نخست در اين راه تن دادن و ايمان آوردن به انسانيت است، و گرنه هر درمانده و درمانده هایی از قبيله و تبار اشرافيت مذهبي –نژادي حق ندارند كه در سايه دوبيتي هایی كه از همه شان بوي وحدت انساني و عشق مي آيند ثنويّتِ آيين شرك آلود خود را پنهان كنند.
خب چرا چنين اتفاقي بايد بيفتد كه حتا از حضور سرمايه هنري ما چنين استفاده شود؟ پاسخ روشن است و آن اينكه ما در مجموع هنوز دست به كشف و خلق هويّت اصلي خود نزده ايم و همچنان اذهان پريشان ما راوي هويّت نابسامان ماست. ذهنيّت پريشان ما كه ريشه در تقدّم مذهب بر اصالت نژادي ما دارد، منطق سياسي – اجتماعي ما را نيز به ابتذال كشانده و تنها سهم ما قتل عام و اسارت بوده است. وقتي كه تاجيك ها، پشتونها و ازبكها با منطق قوميّت، حقوق سياسي – اجتماعي شان را مطالبه ميكنند (كه با توجّه به بافت و ساختار اجتماعي افغانستان منطقي نيز همان است) نوبت كه به هزاره ها ميرسد تئوري غلط و اسارت بار مذهب پيشكش ميشود و بدين طريق هويّت هزاره ها را مذهبي ميكنند. نتيجه اين مغالطه آشكار بي سر و ساماني و سپرده شدن نمايندگي سياسي – اجتماعي اين جامعه به دست كساني است كه متعلّق به اين مردم نبوده و در طول تاريخ جز خیانت و معامله گري چيز ديگري نداشته اند.
اين پارادوكس هويّتي ظرفيّت بازيگري ما را در عرصه سياست در افغانستان به حداقل رسانده و چنين است كه طلایی ترين فرصتها تبديل به ضد خود ميشوند. بهره برداري ناصواب از حضور آقاي سرخوش در اديلايد استراليا نيز ريشه در همين مسئله داشته و ميزبانان كنسرتهاي اين هنرمند محبوب اگر گوش شنوایی دارند خوب است كه دست به بازنگري رفتارهاي خود زده و در آينده نگذارند چنين اتّفاقات هويّت سوز تكرار شود.