تبليغاتX
سخن نو

 

خواننده عزیز!

از حضور شما در این وبلاگ سپاسگزاریم.

چنانچه از نام و نشان هویداست، وبلاگ هذا صرفاً بخاطر ایجاد پایگاهی برای تبادل افکار و نقد و نظر ایجاد گردیده است. نظرات و مطالب منتشره در اینجا الزاماً دیدگاه موسسۀ کاروان و فصلنامه سخن نو را تبارز نمیدهد. اعضای موسسه و دست اندرکاران فصلنامه به پدیده گفتگو ایمان و باور راسخ دارند و آنرا ضمانتی برای نایل آمدن به حقیقت و ارتقای سطح دانش میدانند.بدین منظور اعضای موسسه و هموطنان و همزبانان ما مطالبی را که در عرصه های گوناگون به رشته تحریر می آورند، اینجا به دست نشر می سپارند تا خواننده گان با نظرات و نقدهای عقلانی و منطقی شان پدیده گفتگو را هرچه بیشتر سرعت بخشند.

متاسفانه در این اواخر شاهد خواندن نظراتی بودیم که بی شعوری و بی تدبیری از سر و صورتش نجوا میکشید. اکثر این اشخاص به قول معروف "عقل شان در چشم شان" می باشد، چون مطالبی که واقعاً نیاز به نقد و نظر دارد را نقد ننموده و بلامعطل اگر عکسی قرار دهی، آنرا دیده و به زودی ابراز نظر میکنند. نمیگوییم این کار بد است ولی  نظر دادن و نقد کردن یک سلسله قواعد و معیار دارد. ما نمیتوانیم به بهانه نظر هرچه دلمان خواست حواله کنیم و بعضاً وقتی پای تدبیر در میان نبود، ذهنگرایی های فردی و عقده های شخصی بر منطق و خرد اولیت یافته و گفتگو و عقلانیت در طاق بالا قرار میگیرد. تعریفی که ما از نظر دهی داریم تواُم با دانش و خردورزی است. یعنی در تعریف ما به هر فحاشی و عوعو کردن نظر نامیده نمیشود. نظری که ارایه میگردد فقط پیرامون محتوای مطلب میتواند باشد، نظر و یا نظراتی که وارد حریم شخصی اشخاص میشود قانوناً افترا و توهین تلقی میشود و خلاف اصول اخلاق و فرهنگی هر اهل ادب است.

بدبختانه ما مردم عادت داریم که پیش از انکه بخوانیم چه نوشته، میخوانیم که کی نوشته. اگر با نویسنده  به علل و عوامل شخصی اختلاف داشتیم، بلامعطل باپیش فرض منفی شروع به خواندن نموده و تا آخرا نوشته بجای اینکه به محتوا و مفهوم موضوع بیندیشیم، در صدد منفی بافی ها هستیم. در آخرین پست بجای که خواننده محترم (لیاقت علی رها و رضایی) روی هنر هنرمند مستعد نقدی و نظری داشته باشد، بی شرمانه وارد حریم شخصی افراد شده و شخصیت پوچ خویش را به نمایش میگذارد. میگویند "دریا از چل چل سگ مردار نمیشود"، شخصیت ساحل از چرندیات خواندن شما هرگز صدمه نخواهم دید، بلکه چهره سیاه شما سیاه تر خواهم شد.

بناً اعلام میداریم که وبلاگ "سخن نو " از نشر چنین نظرات عار دارد و آنرا خلاف موازین اخلاقی و پرنسیپ های جورنالیستی میداند. و نظراتی افترا امیز را  که چاپ شده نیز حذف میدارد.

 

 ---

یک سال قبل نیز با همین مشکل برخوردیم که در آن برهه نیز من مطلبی مختصری را تحریر داشته، خدمت خواننده گان عرضه نمودم.  نقل مجدد آن مطلب:

"چندی است دوستان ما در نظر دهی اغلباً به جای اینکه به نورستان روند، راه تاریکستان را پیش میگیرند. این نوع اشتباه نه تنها برای صاحب اثر ضیانبار است بلکه نشاندهنده بی سروسامانی فکری نقاد نیز هست. شاید کم و بیش اکثریها در کار نقد دچار یک تناقض باشند و آن ارجعیت دیدگاه عجولانه و عقده وی بر پندار آراسته از منطق و دانش می باشد. ولی یک ناقد به معنی اصلی کلمه هیچگاه بدون سلاح منطق و استدلال در میدان نقد و نظر حاضر نمیگردد.

مشکلات در نقد دهی دوستان در چند مورد به تاریکستان منتهی میگردد:

1 - پنهان بودن چهره نقاد، که در حقیقت نشاندهندهء عدم اعتماد به نفس نقاد است که البته این به معنی سرکوب نمودن کسانی نیست که از نام مستعار استفاده میجویند و پیوسته تحت همان نام نظر میدهند، و نظرات شان به تمام معنی منطقی می باشد نه اهانت و توهین.

2 - دخالت صریح میل ، علایق و سلایق شخصی نقاد در نقدش

3 - نقد کردن کیستی بجای چیستی -- اکثراً در زمان نقد اثر بجای اینکه در محتوا داخل شده و چون و چرا های مطلب را نقد کند، به سراغ نویسنده میرود و کیستی او را به نقد میگیرد. از یک ناقد ورود به حیطهء زندگی شخصی و اخلاقی صاحب اثر بعید است. مثلاً مهمان به جای اینکه نوشته و اثر را نقد کند، سراغ صاحب اثر رفته و چند جمله ای کاملاً نا مناسب تقدیم صاحب اثر میکند و صریحاً وانمود می نماید که از کسانی است که عقده شخصی با صاحب اثر دارد نه اینکه مشکلی با خود اثر.

امیدوارم در نقد دهی هرچه بیشتر از عناصری چون منطق، استدلال، خرد و دانش استفاده جوییم تا باشد که در کاویدن خامیها و کمی و کاستی های نوشته های همدیگر بهتر راه یابیم و به شکل شایسته تر در عرصه خردورزی عرض و جود کنیم."

 


+ نوشته شده در  15 Oct 2008ساعت 22:36  توسط   | 
نقدی بر یک نامه و نظر  - بسم الله رضایی

 

تذکر:

هفته گذشته  نامه ای دریافت کردم  بدون نام و نشانی و به دنبان آن چند روز قبل همان شخص به نام هاشمی در وبلاگ نشریه نظری مشابه به محتوای آن نامه داده اند. لذا بر آن شدم تا نقدی را بر آن نظر و نامه مکتوب داشته حضور خواننده گان محترم قرار دهم تا قضاوت کنند.

 

نکاتی چندی را که در سطور آتی ارایه می گردد مبنای عینی و واقعی دارد و نویسنده به دور از هر گونه ذهن گرایی فردی و احساسی فقط نظر مالامال از تعصب، خشونت و با عتاب یک غافلی بدور مانده از قافله اخلاقیات انسانی را به نقد گرفته است. اگر چند که آن نظر هیچ نکته ی برای نقد ندارد ولی بازهم خواستم که از ظرفیت و مدارا استفاده جسته حداقل کج فکری های فرستنده را خاطر نشان کنم. عار دارم از اینکه بخشهای از آن نظر را نیز در نوشته نقل قول کنم چون جز دشنام هیچ موردی نیست که از روی تدبیر و تعقل نوشته شده باشد. نویسنده امیدوار است جناب هاشمی  با هزار لطف و کرامت اش با بینش تعقلی و خردمندانه آن را مطالعه نموده و آنگاه خودش با دید منصفانه قضاوت کند که آیا نظر اش هیچ مبنای منطقی داشته یا خیر؟ اگر هنوز توهم و تردیداش رفع نشد، اینبار باید از وقت گرانبهایش یکمقدار بیشتر صرف تفکر و تدبیر کند تا مبادا بازهم گرفتار گزاف گویی گردد.

 زان حدیث تلخ می گویم تو را                   تا ز تلخی ها فرو شویم تو را

 مي گويد حرص در آدمي باعث مي شود كه آدمي چشم را بر خورشيد ببندد و به سحري خوردن ادامه بدهد. چنين فردي چرا چشم را بر برهان نبندد؟

 با نظری عجولانه و عاری از هر نوع تدبیر و تعقل چنان می نماید که شاقول و اسطرلاب بدست اش است  و با آن ارتفاع آفتاب می گیرد و حکم به صعود و نزول کواکب می دهد. متاسفانه با شاقول بی معرفتی و با تقدیم ناسزاهای غیر انسانی چنان وانمود نموده که در تمام دوران تحصیل، یک روزاش را هم در حوزه اخلاق سپری ننموده و چنان صاعقه وار توهین و تحقیر حواله میکند که گویا تمام عمر را در کسب علم و اخلاق نه بلکه در تحقیر، توهین، زجر و ستم سپری نموده است. به قول معروف که تحقیر شده تحقیر میکند.  

 کردار اهل صومعه ام کرد می پرست             این دود بین که نامه من شد سیاه از او

 آری! اگر لحن این نامه برطبق مرادش نیست، مطمناً این دود  در نامه ام ناشی از کردار خردستیزانه خودش هست.

 نظر دهنده هدف انسانی نشریه را از دید متعصبانه خود به جهت گیری های خاص تباری و موقف های خرد حزبی و منطقه ای محکوم میکند. با این حال یک مثال می آورد که آنهم پنهان کردن خورشید با دو ناخن است. معتقدم که خورشیدی که بعضی ها بدور از حقایق و بی خبر از گرمای هستی آفرین اش بر آن چشم می بندد و مرگ آن را آرزو می کنند، بر مبنای یک منطق و خرد تابان است. و دغدغه از اینجاست که جناب عالی با دو ناخن خورشید را پنهان نموده و روز روشن را شب میخوانید. آن دو نوشته ای را که در این سایت نشر شده بود هنوز هم در بخش آرشیو وجود دارد که جناب عالی منکر آن گردیده و ادعا دارید که آنها حذف شده است. هردوی آن در آرشیف ماهانه ماه آذر حاضر و موجود است. ولی خورشیدی (گل اندام) را که جناب عالی به آن ناسزاهای غیرانسانی تقدیم نموده ای نیز نشاندهنده ذهن و شعور خشک، متعصب و خردستیزانه ات است.  

آری! در فرهنگ و اندیشه تعصب سالاران و قوم پرستان که باعث هزاران بدبختی در سرزمین بنام افغانستان شده اند، زنی که صدای مظلومیت و رنجهای همنوعانش را از حنجره جادویی و زبان رسالتمند ولی ناترس به فریاد کشد، فاحشه تلقی میگردد. با حواله نمودن چرندیات به آن بانوی بزرگ و هدفمند، فقط فکر تاریک و متروکه خویش را به نمایش گذاشته ای و بس. بحر با انداختن یک مشت گل، گل آلود نمیشود. زن مادر است و مادر والاترین موجود هستی می باشد که در هیچ مکتب اخلاقی توهین به او روا داشته نشده است.

اگر با مکاتب اخلاقی آشنایی نداری، برایت اینجا مختصراً خاطر نشان میکنم تا اگر که خواسته باشی مرا مجرم اثبات کنی برایت سهل باشد. این مکاتب اخلاقی عبارتند از: مکتب انتفاعى ، اصول اخلاقی کانت، اخلاق فضیلت ارسطویی، اصول اخلاقی مواظبت، اخلاقیات اسلامی و غیره...

امروزه مدنیت یک هدیه را حداقل برای بشریت ارایه نموده است و آن درک و ارزش نگری گوهره و جوهره والای انسان به عنوان خلیفه خدا می باشد. این گوهره به قدری قدیس، با عظمت و قابل قدر است که هزاران انسان دردمند و درک مند به خاطر پاسداری از آن از جان خویش هم میگذرند. ولی با درک بی خبری جناب عالی و بی احترامی  به این گوهره،  چنانچه  هر انسان معقول با درک این پدیده به آن احترام قایل میشود، مهتاب از کواکب به شرم آمده و پشت ابرها صورت پنهان میکند.

  انسانهای معقول هیچوقت از منطق مجزا حرف نمی زنند و هیچ عملی را نیز که در این دایره نگنجد، اجرا نمیکنند. تهدید، تحقیر و ناسزا گفتن در منظومه فکری و اعتقادی چنین انسانها جایگاه و پایگاه ندارد.

در منظومه فکری ما و اعضای نشریه "سخن نو" پدیده های شومی چون دشنام ، خودخواهی، زور گویی، تردید و فحاشی  به اندازه ی سر سوزن هم جا ندارد. ما انسانی می اندیشیم و ارزش های انسانی نزد ما مقدس است. ما نه تبار پرستیم و نه اجازه میدهیم کسی اشرافیت نژادی و مذهبی خویش را برما تحمیل کند.  به ملیت خود افتخار می ورزیم و همزمان خود را برابر و برادر با سایر ملیت ها میدانیم.  هرگونه اشرافیت جویی را محکوم نموده و همواره در صدد پالایش و پاسداری گوهرهْ ناب انسانی هستیم.   

در نظام انسانی خشونت هیچ پایه و اساس ندارد و با توسل به خشونت و توهم فقط از اصل و هسته ی این نظام دور گشته و به قول مولانا که روزگاری با هزار رنج و مشقت درصدد دوباره نزدیک شدن به آن اصلی میگردی  که خود غافلانه رهایش نموده ای ولی بعضاً از مدار آخر دوباره به هسته برگشتن محال میگردد.

 و در اخیر با شعری از شاعر انسان دوست این مجمل را خاتمه میدهم.

اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي        تا راه دان نـبـاشــي كـي راهبر شوي؟

گر نور عشق حق به دل و جانـــت اوفتد        بالله كــز آفتاب فلــك خـوبتر شوي

بنیاد و هستي تو چـو زيـر و زبــر شـــود       ديگر گمان مدار كه زير و زبر شوي

 

 


+ نوشته شده در  4 Oct 2008ساعت 1:3  توسط   | 

صدایی كه درست تعبير نشد - جواد آشنا

هنر موسيقی شايد به معنای حفّاریِ ذهن زمان و هستی به كمك آهنگ، كلام وصداست. كه نتيجه و پيامد آن جريان و سيلان چشمه ی اعجاز خداوندی در متن زندگي انسانهاست. معنای ديگر اين سخن آن است كه زبان موسيقی نقطه مشترك و حلقه وصل دو نيروي عمده در هستی ست - خدا وانسان. تنها عرصه ای كه رابطه عبوديت و معبوديت به رابطه رفاقت ميان انسان و خداوند تبديل ميشود‌ موسيقی ست.‌ زيرا با كشف آواها و نواهای نهفته در هستی، در واقع موفق به دست يازيدن به زبان خداوند ميشويم. رسيدن به زبان خداوند (موسيقي) حجاب عبودی و معبودی را در هم شكسته و خداوند را از شرمساريِ ناشی از آفريدن انسانها خلاص ميكند. پس هنرمندی كه در متن هستی دست به كشف زمزمه های مستور و مطلوب (ادبيات خداوندي) زده و به وسيله آن فرصتِ فراغتِ وسعت و بيكرانگی را براي ديگران فراهم ميكند، خود خالق است. همدست خداوند است. رازگشا و رازگستر است. خالق جهان و تفسيرگر آن است.
 
اگر بنا بود پيامبر جديدی مبعوث شود بدون شك زبان رسالت و كتاب هدايتش موسيقي بود.‌ امّا اين زبان از چنان وسعت، عمق و ژرفايی برخوردار است كه بهترين بعثت در اين وادی، وانهادن انسانها به خودشان براي كشف آن است. در افغانستان و در عرصه خداوندگاری موسيقی، "داود سرخوش" بدون شك يكی از آن جمله استعدادهای قابل قدر بوده و نشان ميدهد كه ظرفيّت و توانمندي زيادي در بازآفرينی و بازپروري كلام و ادبيات خداوندی (موسيقي)‌ دارد. استعداد ايشان آبرو و عزّتی ست براي اعمار و ترميم بنایِ در هم شكسته معنایِ وحدانيِتِ خلقت در افعانستان. چه اينكه ايشان از پس چهره و سيمای دست به خلق و كشف آيه هایِ زيبایی ميزند كه به دست فرعونيّتِ ثنويّتِ فاشيزم قومی - مذهبی از دايره و محدوده زيباي خلقت بيرون انداخته شده اند. زيرا همانطور كه هزاره ها را از تقدير آفرينی در عرصه های سياسي – اجتماعي محروم كرده بودند در زمينه هاي فرهنگي – هنري نيز آنها را مفلوك و بيچاره مي خواستند و مي خواهند. امّا اين حنجره بي بديل و متواضع، جوهره صدا،‌ صلابت نگاه و حرير آهنگش را در خدمت عزّت و كرامت انسان هزينه كرد. و در اين ميان چه كساني سزاوارتر از هزاره ها. انسانهایی كه آيه هاي جلال و جمال الهي در چهره شان با افسونِ فرعونِ‌ نژادي- مذهبي دود شده بودند.
 
"داود سرخوش" بلاغت و صلابت نگاه مستور و مظلوم خداوند را در چهره هزاره ها سرود، و با ادبيات خداوندی (موسيقي)‌ ندا سر داد كه اگر غزل زندگي "هزاره ها" با تخّيل فاشيستها همچنان از قافيه تقدير قابل احترام تهي شود،‌ قحطي عزّت و كرامت مزرعه سرنوشت ديگران را بي نصيب نخواهد گذاشت. در راستای برگرداندن غرور درهم شكسته و دفاع از كيان "هزاره ها" ايشان دوشادوش بازوی سياسي عدالت خواهي مردمش هر آنچه در توان داشت دريغ نكرد و سهمش را با افتخار تمام ادا كرد. امّا اين سطور آنچنان كه از عنوانش پيداست ميخواهد نواقص و كاستيهایی كه در حاشيه كنسرت آقاي سرخوش وجود داشت را بازگو نمايد تا در آينده هم ايشان و هم كساني كه ميزبانی برنامه های ايشان را عهده دار می شوند به آن امور مهم توجّه مبذول دارند.
 
بدون شك حضور آقاي سرخوش براي هزاره های مقيم استراليا هم غنيمت بود و هم روحيه، چه اينكه پس از كوچ هاي اجباریشان در اين سوی كره زمين نيازمند درك حضور ايشان بودند تا با صدا و آهنگ شان دست به خانه تكاني روح و روان خود بزنند و درخت غرورشان را با جويبار صدا و كلام شان آبياري كنند. امّا با همه اين شور و شعف ها حداقل در شهر اديلايد استراليا بي تدبيری برنامه ريزان نگذاشت حضور ايشان آن طعم لازم و درخور را براي ما داشته باشد. متاسفانه مجريان برنامه كساني بودند كه در خلوت و تماشاي شان دشمني آشكاري نسبت به هزاره ها داشته و دارند،  و در مقطعي نيز با كمال وقاحت و بي شرمي متعرّض حريم پاك و قدسي هزاره نيز شده اند.
 
داد و ستدهاي فرهنگي-اجتماعي در اين شهر بسان ديگر جاها بگونه ایست كه مردم ما در يك مواجهه آشكار و نهان با اشرافيت بي ريشه نژادي-مذهبي قراردارند كه در مقطعی با پشتوانه فكري-فرهنگي موفّق شده بودند ايادي و اذناب به اصطلاح فرهنگي شان را به حاشيه رانند. امّا بي تدبيري برنامه ريزان كنسرت، حضور پرثمر و پرميمنت آقاي سرخوش  را به نفع اشرافيت بي بنياد مصادره نموده و باعث رنجش مردم و خط عزّت و كرامت خواهي شدند. البته ما نيز بنا نداريم و معقولانه نيز نميدانيم كه هنر آقاي سرخوش را محدود و محصور كنيم،‌ امّا يك چيز واضح است و آن اينكه پيام آواها و نواهاي ايشان نيز نبايستي ابزار و وسيله جان گرفتن خط عدالت ستيزي قرار گيرد.
 
صداي ايشان زمزمه باران وحدت انسان است و نبايد در قفس تنگ و تاريك ثنويتِ اشرافيتِ قومي–مذهبي به اسارت گرفته شود. پس شايسته آن بود كه براي تكميل حضور عزيزانه جناب آقاي سرخوش غم سروده ها و عاشقانه سروده هاي هزارگي (‌دوبيتي هاي هزارگي كه متاسفانه توسط مجري برنامه خوانده مي شد) توسط كسي از خود اين مردم خوانده ميشد تا سرود رحمتي مي بود براي روح  هزاران انساني كه به جرم هزاره بودن حق زيستن را از دست داده بودند، و مايه غرور و افتخاري مي بود براي حاضرين در كنسرت. هر انساني خارج از دايره هزاره ها حق دارد كه دوبيتي هاي آنها را زمزمه كند و در پرتو گرماي آفتابينش  از يخزدگي برهد امّا قدم نخست در اين راه تن دادن و ايمان آوردن به انسانيت است،‌ و گرنه هر درمانده و درمانده هایی از قبيله و تبار اشرافيت مذهبي –نژادي حق ندارند كه در سايه دوبيتي هایی كه از همه شان بوي وحدت انساني و عشق مي آيند ثنويّتِ آيين شرك آلود خود را پنهان كنند.
 
خب چرا چنين اتفاقي بايد بيفتد كه حتا از حضور سرمايه هنري ما چنين استفاده شود؟ پاسخ روشن است و آن اينكه ما در مجموع هنوز دست به كشف و خلق هويّت اصلي خود نزده ايم و همچنان اذهان پريشان ما راوي هويّت نابسامان ماست. ذهنيّت پريشان ما كه ريشه در تقدّم مذهب بر اصالت نژادي ما دارد، منطق سياسي – اجتماعي ما را نيز به ابتذال كشانده و تنها سهم ما قتل عام و اسارت بوده است. وقتي كه تاجيك ها، پشتونها و ازبكها با منطق قوميّت، حقوق سياسي – اجتماعي شان را مطالبه ميكنند (‌كه با توجّه به بافت و ساختار اجتماعي افغانستان منطقي نيز همان است) نوبت كه به هزاره ها ميرسد تئوري غلط و اسارت بار مذهب پيشكش ميشود و بدين طريق هويّت هزاره ها را مذهبي ميكنند.‌ نتيجه اين مغالطه آشكار بي سر و ساماني و سپرده شدن نمايندگي سياسي – اجتماعي اين جامعه به دست كساني است كه متعلّق به اين مردم نبوده  و در طول تاريخ جز خیانت و معامله گري چيز ديگري نداشته اند.
 
اين پارادوكس هويّتي ظرفيّت بازيگري ما را در عرصه سياست در افغانستان به حداقل رسانده و چنين است كه طلایی ترين فرصتها تبديل به ضد خود ميشوند. بهره برداري ناصواب از حضور آقاي سرخوش در اديلايد استراليا نيز ريشه در همين مسئله داشته و ميزبانان كنسرتهاي اين هنرمند محبوب اگر گوش شنوایی دارند خوب است كه دست به بازنگري رفتارهاي خود زده و در آينده نگذارند چنين اتّفاقات هويّت سوز تكرار شود.

+ نوشته شده در  6 Apr 2008ساعت 17:21  توسط   | 

یکی از ویژگی های شعر و قطعه ادبی این است که از قید زمان و مکان (مادیت) آزادند، و در دامن ابدیت سیر می کنند. در این قطعه از همان آغاز کلمه "دیروز" تخیل مخاطب را در یک نقطه زمانی محدود می کند. در آنجا منظور این بوده که در یک نقطه زمانی در گذشته ای نه چندان دور، شاعر (صاحب اثر) در حالتی قرار گرفته بود. و اشاره به آن نقطه زمانی بهتر است به شکلی می بود که تخیل مخاطب را محدود و قید به یک نقطه نمی کرد بلکه سیال نگه می داشت.

گرچه اینجا "دیروز" برای اهمیت و ارزش بخشیدن به "فردا" ست. اما "فردا" الهامی بسیط تر و وسیع تر از فردای بیست و چهار ساعت آینده دارد. "فردا" اشاره دارد به همان اقیانوس بی انتهای زمانی که روبروی ما ست ولی ورای تخیل ما است. اقیانوسی که ما از تسخیر آن احساس عجز و ابهام می کنیم. (همین احساس عجز و ابهام فرا-مادی ست). و همینکه پاره ای از این فضای بیکران آینده تسخیر و تصاحب می شود و دیروز نامیده می شود و به گذشته تعلق می گیرد، دیگر از بی کرانگی و بزرگی خود می افتد. در این مطلب "دیروز" هم می توانست معنی ای وسیع تر از بیست و چهار ساعت گذشته داشته باشد، در صورتی که این کلمه در بطن (نه در آغاز) این مطلب قرار می گرفت. چون مطالب ادبی از همان آغاز، طوفانی از احساسات ماوراطبیعی را به خروش در می آورند که بهتر است هیچ عنصر مادی ای سد راه چنین طوفانی نشوند. مثلا آنجا که می گوید "من فردایم وابسته به تسخیر چهره ای است..." دیگر مخاطب می داند که این نوشته در چه وادی ای سیر می کند. و می داند که اینجا دیگر بیست و چهار ساعت آینده و گذشته اصلا مطرح نیست. و می داند که این "فردا" را با منطقی دیگر، منطقی فرا مادی باید سنجید. ولی نه در آغاز، چون آنجا مخاطب از محدوده و منطق این نوشته آگاه نیست.

در جاهایی هم گل واژه ها به زور تنیده و چسپانده شده اند تا شاید مطلب غنی تر و وزنی تر شود، ولی بر عکس، این کار باعث شده  تا از روان بودن و فصاحت و سلاست مطلب کاسته شود. مثلا آنجا که می گوید "...به معنای آبادانیی دنیای درونم ازغنای طعم حضورش است". "آباد از طعم حضورش" یا "آباد از غنای حضورش" سلیس تر است، ولی این "غنای طعم" کار را سخت می کند. غنا ویزه گی طعم است. وقتی می گوییم آباد از غنای طعم حضورش، تاکیید بر کلمه "غنا" ست، حالانکه قصد تاکید کردن بر خود "حضور" است.

در مورد بخش پایانی مطلب من اینگونه می گفتمش: "آه که آن عشوه و ناز بی انتها چه افسونگر و  فتنه انگیزند. و من چه عشق بی نهایتی دارم که هنوز در فراق آن وارث عشوه و ناز، غنی از تمنّای رسیدن ام." البته قصدم تصرف در مطلب نیست. نظرم این بود که آن پاراگراف اخر در جاهایی از عدم سلاست رنج می برد. و به خصوص آن "نه؟" در آخر مطلب، که نوشته را به همراه مخاطب اش از آسمان به زمین می کوبد، و فکر می کنم کاملا بی مورد استفاده شده است.


+ نوشته شده در  24 Jan 2008ساعت 14:16  توسط   | 
                                                                                            

چنانچه مستحضرید فصلنامه سخن نو رسماً افتتاح شد. افتتاح فصلنامه در حقیقت آغاز فصل نو پیکار قلمی ماست. اکنون که سنگر فکری و هدفی ما مشخص شده و جایگاه و خواستگاهش را نیز تا جایی به مردم و فرهنگیان معرفی نموده ایم، نوبت به آن رسیده تا همگی در این مهم با وجدان های آگاه و روشن بینانه برخورد کنیم.

تجربهُ نخستین در هر عرصه کاری دشوار و همراه با نواقص است که این امر در خصوص سخن نو هم مصداق دارد. ولی مهمترین عملکرد در این خصوص برخورد منطقی و محتاط در جلوگیری از تکرار اشتباهات و رفع نواقص در مرحله های بعدی می باشد. تجربه اول نشر "سخن نو"  از چندین نگاه برای دست اندرکاران  قابل بررسی است.

اول: سخن نو تقریباً یک جریان آموزشی برای همگی دست اندرکاران در بخش های مختلف کاری بود. مثلاً در بخش صفحه آرایی، طرح روی جلد، نوشتن و ابراز نظر نمودن در مورد نوشته های همدیگر، چاپ و غیره  

دوم: سخن نو خالق یک فضای فرهنگی، ادبی برای دست اندرکاران.

بدیهی است که  دست اندرکاران "سخن نو" و همه  فرهنگیان (به معنی اصیلش) خواهان فضاهای اکادمیک و فرهنگی هستند و می باشند. جلسات سخن نو  در خصوص بررسی نوشته ها خالق یک محیط بحث و گفتگو در بین اعضا است. محیطی که اعضا بدون وسوسه و دلهره قادر به انعکاس نظر شان در موارد مختلف قابل بحث در جلسه بودند و هست.

سوم: سخن نو باعث ایجاد یک توفیق اجباری برای اعضا.

زندگی در محیط و جامعه ای که تمام درد و غمش مصرف و تولید می باشد مسلماْ هر انسانی را تا جایی به این روند سوق میدهد. ولو که این شخص به آن تن ندهد، بازهم جریان اجتماعی جامعه طوری است که بخاطر بقا باید تن دهد نظریه داروین اینجا صادق است. در مورد مردم ما در عموم و اصحاب سخن نو در خصوص، با مشکلات فراوانی که از ناحیه اقتصادی داریم مصداق این داعیه بیشتر رنگ و بوی حقیقت دارد. چون از یک طرف از ناحیه مالی رنج میبریم و از طرفی از ضعف فرهنگی، لذا همگی به قسمی از اقسام این دغدغه ها را داریم که مطالعه کنیم و چیزهای بنویسیم تا باشد که حداقل خود را قناعت داده باشیم، ولی اکثر اوقات این انگیزه ها و دغدغه ها بخاطر شلوغی و پلوغی زندگی ماشینی اینجا عملی نمیگردد. زمانی که در یک مجتمع فرهنکی مثل سخن نو قرار میگیریم، مجبور به مطالعه و نوشتن میگردیم تا از یکطرف توانسته باشیم به انگیزه و باور های شرکت نمودن در جمع مشروعیت دهیم و از طرفی دیگر به فلسفه وجودی نشر فصلنامه. این مجبوریت را بهتر است توفیق اجباری نامید چون باعث رشد و شکوفایی فکر میگردد.

و در اخیر سخن نو به عنوان یک اراده:

"سخن نو" با تمام مشکلاتی که در پروسه کاری دارد، تبدیل به یک اراده شده است. اراده ای که پیامدها، نتایج و متاع های هنگفتی از دنیای فرهنگ، ادب و دانش دارد.  دست اندرکاران آن با سر دادن کمترین شعار آنهم با شعور، در صحنه عمل ثابت نمودند که اراده و همت والا دارند.

----------------------------------------

برنامه گفتگو و موضوغ نشر فصلنامه

در برنامه گفتگو هفتهْ گذشته روی نشر فصلنامه صحبت و گفتگو صورت گرفت. بعضی از دوستان قادر نشدند تا برنامه را در وقت نشر آن بشنوند، لذا از من تقاضا کردند تا آن را ثبت وبلاگ کنم. من هم به تقاضای این دوستان لبیک گفته و این هم برنامه برای شنیدن:

 

Get this widget | Track details | eSnips Social DNA

 

                     


+ نوشته شده در  16 Oct 2007ساعت 1:26  توسط   | 
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

سخن نو معطوف و مسبوق به فکر نو است؛ فکری که چارچوب و چوکاتش را نواوری، تحول پذیریري، سیالیت، دگرپذیری وخطاپذیری تشکیل میدهد؛ که اگر پیدا شوند کسانی که مدعی روایت سخن نو از منظر فکر نو هستند و مؤ لفه های فوق را (تحول پذیریري، سیالیت و.....) عملا برنتابیده و رعایت نکنند قطعا گرفتار اختلالات فکری و پریشان گوی هستند. زیرا رابطه ی مستقیم و تنگاتنگ میان ایمان و عمل از منظر تأثیرگذاریی اجتماعی وجود دارد، هر مقدار فاصله ی منویات با رفتارها کم باشد بهمان میزان اثار برد اجتماعیش مشهود خواهد بود؛ بویژه اگر این اتحاد و یگانگیی گفتار و کردار از طرف متولیان و مدعیان امورباشد، انوقت است که بدون شک و برمبنای قانون علّی-معلولی  توفیق و تکامل زیادی نصیب آیین، روش وایده ای خواهد شد.

اما خویشاوندیی ما وارثان "سخن نو" با فکر نو تا چه اندازه بوده و هست؟ و ایا طی تجربه ی چندین ماه بازی با کلمات زیر عنوان "سخن نو" واقعا اثبات نموده ایم که حظ و بهره ای از فکر نو برده ایم؟
یکی از زمینه وعرصه های که میتواند گواه و شاهد صادق برای اثبات مدعای ما باشد، نوع مواجهه و رویاروی ما با پدیده ی "نقد" درمیان خود ما است. زیرا سخن نو طبیعتا و لزوما بر ویرانه ی سخن کهنه سبز شده و میروید پس در قدم نخست باید سخن کهنه نقد شده و بعضا بی اعتبار تا نوبت به حرف نو برسد تا کس و یا کسانی مدعی شوند که گپ نو دارند. البته هر کسی میتواند مدعیی نو آوری در عرصه های فکری و اچتماعی شوند و داد و فریاد سر دهند؛ اما این عرصه ی آزمون و تجربه است که صالح را از طالح متمایز و جدا میکند و در نتیجه مدعیاتی که آلوده به غش کهنگی و فرسودگی است ولی بنام متاع نو عرضه شده سیه رو خواهد شد و مصداق این بیت حافظ خواهد بود که:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

مدعیان و حاملان "سخن نو" که نمایندگی از فکر نو میکنند قطعا باید درعرصه ی نقد و نظر پیشگام و پیشتاز باشند و گرنه ماهیت ادعای کلان شان را زیر سوال برده و قدم مثتبی نتوانسته اند بردارند. زیرا یکی ازعرصه ها برای محک زدن و آزمودن ظرفیت نو آوری و نو گویی مدعیان، نوع برخورد با نقد بویژه میان خودشان است.

با این اوصاف بجاست نیم نگاهی بیندازیم به کارکردهای خود که تاچه اندازه نسبت به مقوله ی نقد جدی بوده ایم ، آیا با ان نسبت حسنه و میانه ی خوبی داشته ایم؟ سخن گفتن دراین باب همانطور که در بالا ذکر شد یقینا پای ایمان و اعتقاد به نقد و در نهایت باور داشتن و عمل به سخن نو را پیش میکشد.
یکی از لوازم نقد صراحت، شفافیت، صداقت، اندیشه ورزی، خردورزی و رعایت ادب و نزاکت است ضمن اینکه کلام و سخن مایه ی از منطق تحلیلی نیز داشته باشد و سعی شود فارغ از احساسات و عواطف در این وادی قلم و قدم زده شود. نقد بخصوص میان دوستان و مجموعه ی که از نزدیک باهم آشنا است هم اسان است و هم دشوار؛ که همین پدیده مرا بر ان داشت تا بنویسم که چه کسانی برصعوبت ان می افزایند و چه کسانی برسهولت ان. صعوبت و سهولت این امر تابع یقین مداری و تشکیک دوستان نسبت به پدیده ی نقد است که چه اندازه بان ایمان دارند و چه اندازه به ان کفر میورزند.

یکی از چیزهای که میتواند به عنوان علامت و نشانه ی عدم اعتقاد به نقد باشد پنهان شدن به اصطلاح ناقد در پس نام مستعار است که از منظر روان شناختی انرا عدم اعتماد به نفس مینامند؛ و این نشان از فرار و عدم مسؤلیت پذیریی ناقد است که سعی میکند با کتمان هویت خود عملا هر انچه را که باید مسؤلش باشد، غیرمسؤلانه میگوید و فضا را مسموم. متاسفانه از این مرأی و منظرحافظه ی "سخن نو" مجروح است و چنین تجربه ی کج مدارانه را از ورای عملکرد متولیانش با خود دارد. پس تا انجای که حیات نه چندان طولانیی سخن نو نشان میدهد ما به خوبی نتوانستیم ثابت کنیم که منتقدین خوبی هستیم و نقد پذیرانی شایسته.

هر چند کثیری از دوستان شاید درگیر نقد نشدند اما عده ای معدود که در این وادی گام نهادند متاسفانه لغزیدند و نتوانستند بر صراط مستقیم نقد کفرانگیی شان را پنهان کنند و در پس چهره های مستعار تنها چیزی را که نتوانستند پنهان کنند کهنه بینی و کهنه نگریی شان بود. و این همان کسانی هستند که بر صعوبت نقد در یک مجموعه می افزایند و ادامه ی  کار را دشوار میکنند. دشواریی کار از انجا ناشی و دو چندان میشود که ماهیت و هدف اصلی در پس چنین روشها و منشهای به فراموشی سپرده شده و از اهداف جز واژه های تهی چیزی باقی نمیماند و در نهایت کاربرد اجتماعیی ان نیز صفر خواهد بود.

شخصا معتقدم فضای حاکم بر "سخن نو" فترت و عدم پویای است که این وضعیت نتیجه و پیامد منطقیی فقدان نقد و گفتگوی انتقادیی مسؤلانه است و نه از ان نوع نقد مشمیز کننده و غیرمسؤلانه ی که بی قید و بند و تحت نامهای مستعار عرضه شدند؛ و تنها چیزی را که به عنوان باقیات و صالحات بجای گذاشتند فضای رخوت و کسالت بود، و کاملا طبیعی است که در چنین فضای نسیم فکر و اندیشه نخواهد وزید؛ و البته نباید از یاد برد که بقا و ادامه ی هر حرکت فکری-فرهنگی (که طبیعتا دوستان سودای از ان نوع در سر دارند و به کمتر از ان رضایت نمیدهند و نخواهند داد) نیازمند تولید فکراست و تولید فکر نیز تابع گفتگوهای انتقادی؛ چیزی که غیبتش در "سخن نو" مشهود است. وقتی که مدعیان سخن نو خود نمیتوانند گفتمان انتقادی را هضم کنند چگونه میتوانند داعیه دار و طلایه دار فکر نو و طرح نو شوند؟
اینها دغدغه ها، جمعبندی ها و سؤالاتی است که از خلوت ذهنم بیرون کشیده و با دوستان سخن نو قسمت میکنم تا ببینم و بشنوم که آنها نیز چون من نگرانند یا اینکه وضعیت موجودپ اسخگوی نیازمندیهای فکری و ذهنیی شان است.

امیدوارم دوستان برای اغاز تجربه ی نقد پذیری هم که شده این سطور را تحمل نموده و اگر واقعیت غیر از این است مرا با ان اشنا سازند. درضمن ناگفته نگذارم که این نبشته در پاسخ به پرسش یکی از دوستان بی بدیلم هست که به اصرار از من خواست چرا برای سخن نو چیزی نمی نویسم و من که خیلی ناگفتنی ها را شفاهی به او گفتم اکنون گفتنی هایش را به شکل مختصر و گذرا کتبا در اینجا با شما می گویم تا یک لحظه هم که شده همگی در این وادی قدم زنیم که:

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

پس بیاییم داشته ها و انگیخته های خود را مرور کنیم تا نشود که آنها مستوجب سوزاندن و دور انداختن باشند و ما بیهوده نگه شان داشته ایم.


+ نوشته شده در  11 Oct 2007ساعت 16:54  توسط   |