تبليغاتX
سخن نو

     به تازگی چاپ جدیدی از کتاب «تاریخ احمدشاهی‌» نوشتة منشی محمودالحسینی روانة بازار شده است‌. این کتاب را انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی افغانستان‌) چاپ کرده است‌، با قطع وزیری و در 720 صفحه‌، با کیفیتی مطلوب و طرح جلدی زیبا.

     «تاریخ احمدشاهی‌» به دستور احمدشاه درانی پادشاه نامدار و مؤسس کشور افغانستان امروزی نگاشته شده و در آن‌، وقایع زندگی و حکومت او از تولد تا وفات به تحریر آمده است‌.


      این کتاب‌، در سال 1352 خورشیدی به صورت عکسی و براساس نسخة دست‌نویس‌، در سلسلة انتشارات آثار ادبی ملل خاور با مقدمه و فهرست‌های از دوست مراد سیدمرادوف در دو مجلد چاپ شده است‌.

     آن نسخة عکسی‌، البته از لحاظ سندیت ارزشی خاص داشت‌، ولی به سبب کهن‌بودن شیوة نگارش و بی‌بهرگی از حروف‌چینی‌، آن‌قدرها برای کتاب‌خوانان امروز قابل استفاده نبود. به همین سبب‌، تجدید چاپ کتاب با کیفیت فعلی‌، یک ضرورت مهم می‌نمود. اما آنچه به‌ویژه به این چاپ از کتاب‌ِ «تاریخ احمدشاهی‌» کیفیت خاص می‌دهد، تصحیح و مقدمة جناب داکتر محمدسرور مولایی است‌. ایشان در مقدمه‌ای عالمانه‌، ویژگیهای صوری و محتوایی این اثر را بازنموده است و در کنار آن‌، فهرستی تفصیلی از نامهای اشخاص‌، جایها و اصطلاحات دیوانی و نظامی آن دوران فراهم کرده است که برای فهم بهتر و دست‌یابی سریع‌تر به مطالب کتاب‌، یاریگر خوانندگان خواهد بود. به اینها باید افزود تصحیح و ویرایش متن را که با دقت تمام و رعایت هنجارهای نوین انتشار کتاب‌، صورت گرفته است‌.

     اما اگر از ویژگیهای فنّی کتاب بگذریم و به متن آن بپردازیم‌، حقیقت این است که دربارة «تاریخ احمدشاهی‌» منشی محمودالحسینی از دو منظر می‌توان سخن گفت‌. یکی از منظر مقایسه با متون کهن تاریخی ما همچون تاریخ بیهقی و تاریخ سیستان است که البته مقایسه‌ای است غیردقیق‌، چون چندصد سال فاصلة زمانی و آن هم فاصله‌ای که ویرانیهای چنگیز و تیمور را در خود دارد، نادیده گرفته شده است‌. منظر دیگر، با توجه به دوران فترتی است که منطقة افغانستان کنونی پس از زوال تیموریان هرات به خود دیده بود.

    در این هیچ تردیدی نیست که هجوم مغولان‌، بیشتر آثار ویران‌کننده‌اش را بر خراسان قدیم گذاشت که افغانستان امروز بخش عمده‌ای از آن بود; و چنین شد که تقریباً همه آثار تمدنی حوزه‌های بلخ و هرات نابود شد. پس از آن‌، این منطقه فقط در دورة تیموریان هرات یک رونق فرهنگی و هنری نسبی به خود دید. سپس تا زمان احمدشاه ابدالی‌، میدان منازعة صفویان‌، شیبانیان و گورکانیان بود و از آن به بعد هم صحنة درگیریهای بی‌شمار و پایان‌ناپذیر داخلی و خارجی‌، که تا کنون ادامه دارد و روشن نیست که تا کی ادامه خواهد داشت‌.

    در چنان اوضاعی‌، وضعیت فرهنگ و دانش مملکت البته ناگفته پیداست که چگونه بوده است و با این وصف‌، مایة بسی نیک‌بختی است که فرمانروای دولت تازه‌تأسیس ابدالی‌، از همان آغاز کار و در آن مقطع بحران‌ساز که در آن کشوری با حدّ و مرزی تازه شکل می‌گیرد، به نگارش یک کتاب تاریخ فرمان می‌دهد و آن‌مایه از درایت و آگاهی را دارد که به دنبال اخلاف منشیان کارآزمودة نسل پیش برآید و نویسنده‌ای توانا همچون منشی محمودالحسینی را برای این کار برگزیند. واقعیت این است که جانشینان احمدشاه همین‌مایه از دوراندیشی را هم نداشتند و چنین شد که تا زمان نگاشته‌شدن سراج‌التواریخ به دست توانای فیض‌محمد کاتب در حدود یک سده بعد، ما کتابی به جامعیت تاریخ احمدشاهی نداریم که در داخل افغانستان تألیف شده باشد.

     دربارة ویژگیهای نثر این کتاب‌، جناب دکتر محمدسرور مولایی در مقدمة جامع و فاضلانه‌شان نکات ارزشمندی نوشته‌اند و من آنها را تکرار نمی‌کنم‌. همچنان که اشاره شد، ما در اینجا انتظار نثر تاریخ بیهقی و حتی دیگر متون تاریخی بعد از مغول را هم نداریم‌. ولی این‌قدر هست که بقایای یک سبک نثرنویسی منشیانه و متعهد به زیباییهای بیانی را در اینجا می‌بینیم که همین خود غنیمتی است و حکایت از ذوق مردمی می‌کند که هنوز تربیت و پسندی ادبی در آنان حس می‌شد و هنوز دانش و آگاهی را از لوازم نویسندگی می‌دانستند.

     اگر این روش کار ادامه می‌یافت و در دوره‌های بعد نیز کارآزمودگانی ـ ولو با همان پسند متکلفانه ـ می‌توانستند این تاریخ‌نگاری‌ها را به صورت استادی و شاگردی حفظ کنند، بعید نبود که در نسلهای بعد، کسانی پدید آیند که در کنار این تربیت ادبی و دیوانی‌، آگاهی‌هایی نیز از جهان پیرامون خویش داشته باشند و ضرورتهایی را برای نوگرایی حس کنند که در نهایت پیدایش نویسندگانی همچون قائم‌مقام فراهانی را در افغانستان در پی داشته باشد، که متأسفانه چنین نشد و همین شیوة منشیانه و متکلّف نیز ـ که از جهاتی می‌توانست پایة کار نویسندگی نسلهای بعد باشد ـ به تدریج مطرود و متروک شد.

      چنین است که ما تاریخ احمدشاهی را با همه چند و چون‌هایی که می‌توان برایش تراشید، پایان‌بخش یک دوره نویسندگی در کشور خویش می‌بینیم و غنیمت می‌شماریم‌.

     کتاب تاریخ احمدشاهی‌، گذشته از حقایقی که در لابه‌لای متن خویش نهفته دارد و بعضی از آنها را به صراحت و بعضی را به اساس قراین لفظی و معنایی می‌توان دریافت و یا حدس زد، در کلیّت خود چند پیام هم به ما می‌دهد که به‌ویژه برای افغانستان امروز، خالی از اهمیت نیست‌. کتاب به فرمان یک فرمانروای پشتون نوشته شده که زبان مادری‌اش فارسی نبوده است‌. ولی همین فرمانروای پشتون‌، آن‌مایه از رواداری و وسعت نظر را دارد که مهم‌ترین اثر مکتوب‌ِ دستگاه حکومتی خویش را به فارسی می‌پسندد تا به زبان پشتو. شاید بگوییم زبان پشتو در آن عصر با توجه به نداشتن سابقة مکتوب بسیار، برای نگاشته‌شدن یک تاریخ مساعد نبود. این سخن دور از حقیقت نیست‌، ولی بحث این است که همین شیوه و روال‌، تا حدود دو سدة بعد هم ادامه می‌یابد و باری دیگر، فیض‌محمد کاتب نیز، کتاب گرانقدر «سراج‌الاخبار» را به فارسی می‌نگارد، و آن هم به فرمان یکی دیگر از شاهان پشتون‌تبار، یعنی امیر حبیب‌الله خان‌. به راستی این برای زمامداران سالهای اخیر که جهدی بلیغ در به حاشیه راندن زبان فارسی داشتند و دارند، حاوی پیامی نیست‌؟


+ نوشته شده در  2 Apr 2009ساعت 23:18  توسط   | 

اشاره: متن ذیل تحلیلی ست از سرگذشت بانوی بزرگ گل اندام (آبه میرزا) که توسط اندیشمند فرهیخته جناب آقای عیسی مسیح به کاوش گرفته  شده است. در صحبتهای که با هم داشتیم ایشان یادی کردند از آبه میرزا و نوشته ای که در مورد ایشان رقمی نموده اند. با تمام ارادت و عشقی که به موسیقی بویژه به دمبوره و "غزل" هزاره ها دارم از ایشان خواستم متن مذکور را برای چاپ در سخن نو در اختیار من نهند. ضمن سپاس از این اجابت جای امیدواری خواهد بود که این متن تا حدودی حجابِ فاصله ی  شناخت را میان ما و بانو گل اندام کم کرده و درضمن مروری نیز باشد بر نامرادیها و ناانسانیهای که برایشان و برکلیت هزاره ها رفته است .   - جواد آشنا

 

«تنها صداست که می ماند»   عیسی مسیح

گل صد برگ تابستانم ای یار
فرار از ملک مالستانم ای یار

در طبقه بندی استراتژی مبارزه؛ یکی ازتقسیمات، تقسیمات آن به مبارزه باز و مبارزه بسته می باشد. مبارزه باز در رژیمهای دموکراتیک و مردمی صورت می گیرد اما در رژیمهای استبدادی و اقتدارگرا جایی برای مبارزه باز وجود ندارد. در مبارزه بسته کسانی که خارج از گروه حاکم هستند مجبورند به مبارزه پنهانی و یا مبارزات زیر زمینی روی بیاورند. سخت ترین مبارزه همان مبارزه زیر زمینی است چرا که در مبارزات زیر زمینی فضای مبارزه آن قدر بسته و پیجیده است که راهی جز ترور و شایعه باقی نمی ماند و گاه حتی گروه حاکم این قدر مسلط است که حتی فرصت ترور و شایعه را نیز از دیگران می گیرد، اینجاست که مبارزه در زبان که هنر و ادبیات نیز جزء آن است خود را نشان می دهد. چنین مبارزه ای هنگامی تبارز می کند که دیو استبداد فضای نفس کشیدن را نیز از گروه محکوم می گیرد. برای چنین کاری از ابرازهای متفاوت استفاده می کنند از سخت ترین کشتارها و سرکوب و قتل عامها گرفته تا بردگی قانونی که بدترین وضعیت ممکن است. در بردگی قانونی انسان غیر خودی ابتدا مجرم تلقی شده و آنگاه انسانیت او از او سلب می شود. وقتی انسانیت او از او سلب شد منزلت اجتماعی انسان محکوم توسط انسان حاکم تعین می گردد. و این یعنی مرگ انسانیت و مرگ زندگی . اوج چنین بازی را می توان در تاریخ سیاسی اجتماعی افغانستان دید. در تاریخ سیاسی و اجتماعی افغانستان هزاره ها بصورت بسیار دهشتناک قتل عام شده اند، به بردگی کشیده شده اند، و مهم تر از همه محکوم شده اند و این محکومیت را جزء از سرشت و سرنوشت زندگی محتوم خود قلمداد کرده بودند. و این چیزی بود که براین جامعه تحمیل شده بود. تاریخ صد ساله افغانستان تابلوی بزرگی از فاجعه مرگ انسانیت و مرگ زندگی برای هزاره هاست. این تراژدی را هیچ کسی نتوانسته است و نمی تواند آن گونه که هست به تصویر بکشد. چرا که اولا تاریخ را در افغانستان قدرت حاکم روایت کرده است و بدین سان تاریخ نیز دراین کشور برده ای از برده های جنایت کاران است ثانیا بقول بودا تاریخ آرشیوی همیشه گزینیشی و انتخاب شده است و لذا برای اینکه به واقعیت اندکی نزدیکتر شویم باید تاریخ را از پایین به بالامورد توجه قرارداد.

در این میان زبان موسیقی؛ بویژه ترانه های فولکولوریک یک معیار خوب برای سنجش مبارزه برای رهایی و انفجار عقده های فرو خورده می باشد که ترانه های هزاره گی همگی از این نوعند. زبان موسیقی در جامعه هزاره حکایت از یک رنج تاریخی دارد. رنجی که تجلی حیات ذهنی انسان محکوم است. موسیقی در این جامعه مطرود و مصلوب صدای اعتراضی است که سکوت مرگبار را می شکند تا خواب خفتگان خفته  را آشفته تر سازد. از این جهت شاید نمی توان کسی را استثنا کرد اما این جهت که یکی را بعنوان شاه بیت این صدای اعتراض اگر معرفی کنیم بدون تردید گل اندام از این جهت یک استثناست. صدای گل اندام  صدای اعتراضی بود که منطق حاکم را بمبارزه فرا می خواند. صدای او شکست سکوت سرنوشت محتوم یک قوم بود. مردمی که نکبت بودن را بر دوش می کشیدند. گل اندام درفضای دهشتناک آن روز ترانه ای را می خواند که تمام فاجعه یک قرن را روایت می کند او از سیاهی می گوید، او از تلخی می گوید، او از نی می گوید که نشان جدایی است. و از سیاهی صحبت می کند که تلخ است. تنباکو برای او معنی خاصی دارد. او تمام تاریخ یک قوم را در این دوبیتی منعکس می کند وانگاه که باصدای سحر آمیزش فریاد می زند که:
دلم از دود تنباکو سیایه/   اگر باور نداری نی گوایه
اگر باور نداری نی ره بشکن/   تمام پرده های نی سیایه
هر انسانی که اندکی از حس انسانیت در کالبد بیمارش باشد را، به تفکر وا می دارد که از خود بپرسد که بر این جامعه چه گذشته است که صدای تارش شیپور غم می نوازد. و چه شده است صدای گل اندام به صدای جمعی تبدیل شده است و رنج تاریخی یک جامعه را روایت می کند براستی که این صدا دیگر صدای گل اندام نیست. صدای اعتراض جمعی بود که از حنجره گل اندام بلند شد.

چندی قبل در پشت مجله "هنرمند" عکسی را دیدم که تاریخ یک قرن سکوت و رنج و درد را بازگو می کرد. رنج یک مادر. آری این عکس، عکس گل اندام بود. گل اندام دیگر آن گل اندام دیروز نبود، دستهای چروکیده اش مثل صورتش خط خطی بود. شیارهای صورتش رنجی را حکایت می کرد که جرمش ماندن و بودن در سرزمین آبا و اجدادیش هست. او موهای سفیدش را با سربند بسته بود و گیسوهای سفیدش را با سه تا پینگ سه رنگ در کنار گوشش حلقه کرده بود. از چهره او فقر و درماندگی را بخوبی می شد تشخیص داد اما پر صلابت و مهربان و متین. با ولع تمام مجله را ورق زدم. تتری توجه ام را جلب کرد. آبی میرزا سبک موسیقایی خودش را دارد. او که بیش از هفتاد سال عمر دارد؛ این هفتاد سال عمر بیش از صدها سال برای او سپری شده است. پاسخهای او بسیار کوتاه بود اما پر محتوا. او در پاسخ به این پرسش که چرا زود خاموش شدی گفته بود: «صدایم را کوران دزدیدند آنها که چشم نداشتند. صدایم از زمانیکه جوانه زده بود، آهسته آهسته از مرز و بوم سرازیر می شد به ننک کوران مبدل شد، صدایم را دزدیدند، یارای زمزمه زندگی ندارم، من از بی صدایی مردم، ولی کوران باصدا شدند و با صدای من در چشمانشان زار زدند.» او در پاسخ به این پرسش که آبی میرزا برایش مانوس است یا گل اندام؟ می گوید هیچ کدام. حالا نه گل اندام مانده است و نه آبی میرزا! چون اندام با تولد میرزا مرد و آبه میرزا با رفتن میرزا! گل اندام خیلی زود سد مردانه ای آواز را شکست و در محیط مردسالار غوغای برپا کرد. صدایش در کوهها و دره ها پیچید و پژواک آن بر دلها نشست. زمانه اش او را تحمل نکرد. صدایش را دزدیدند. صدایش در گلو گیر کرد. این صدا فقط صدای آبی میرزا نبود، صدای یک خلق بود که صد سال سکوت و صد سال جنگ روانی آن را به حاشیه رانده بود. صدایش او را با در و دیوار زندان نیز آشنا کرد. سه سال سیاه در سیاه چال زندان تاوان صدایش را پرداخت. چرخ بی مروت، رفیق وحشت او بود که مثل سایه او را دنبال می کرد. او چون شمع کشته در باد، چون اوراق خزان در طوفان، چون پرده خاکستر در تاریکی رنگ امید باخته بود و مثل یک شمع تنها دلخوشی اش آن آخرین و آن کشیده ترین شعله ما قبل آخرش بود. که در «سوختن یک شمع راز منوریست که آن آخرین و کشیده ترین شعله خوب می داند». آبی میرزا بعد از زندان دیگر صدایش گم شد. او اسیر زمانه اش شد. زمانه ای که جزء شب و سکوت و سیاهی نبود. آبی میرزا فریاد تلخش در گلو مرد. او در سکوتی فرو رفت که مادر فریادهاست. دیگر نه از ستاره سرخ گفت و نه از دریای غم، نه از گریه شبانه و نه از خاک نم خورده از اشک. صدای او جرم هستی او بود. او با صدایش زنده بود. زمانه اش نمی خواست که او زنده باشد، با دزدیدن صدایش او را به صلیب کشیدند. چرا صدای او اعتراض علیه وضع موجود بود. اکنون او تنهاست، تنهاتر از همیشه. نه غیچگی، نه دمبوره ای و نه میرزایی. اما همان صدای اندک که خیلی زود در گلوی او شکست بیمه حیات و جاویدانگی او شد. او با صدای سحر آمیزش یکی از اصیل ترین موسیقی سنتی را از خود به یادگار گذاشت.

آدورنویکی از متفکرین مکتب انتقادی درنظریه «صنعت فرهنگ» موسیقی مدرن را به کالایی تشبیه می کند که برای اشباع بازار تولید می شود. و هنر دچار شئ وارگی می گردد و هرگز نمی تواند روح عاصی بشر را تسکین دهد. بهمین دلیل آدمها با شنیدن یک بار یا دوبار از این نوع موسیقی دیگر تحمل شنیدن آن را ندارند. این در حالی است که موسیقی سنتی هرچه به آن نزدیک شویم و هر چه بیشتر آن را گوش دهیم بیشتر به آن وابستگی نشان می دهیم. و این کشش بخاطر اصالت هنری آن و نیز حس نوستالژیکی است که آدمها در غربت آن می سوزند. موسیقی آبی میرزا از این نوع موسیقی است. او با همین یک کار که از او باقی مانده است فراتر از زمان، هستی را در نیستی تجربه می کند. چرا که تنها صداست که می ماند. و اگر صدها سال بعد دوباره از صدایش بپرسیم خواهد گفت: «شدم خاک و فرو ننشست طوفان غبار من/   هنوز از پرده ای ساز عدم می جوشد آوازم»


+ نوشته شده در  29 Jun 2008ساعت 14:26  توسط   | 
کتابی برای تمام فصول

بیدل، بی تردید یکی از قله های شکوهمند شعر و ادبیات فارسی است. شخصیت ادبی، توانایی فکری و قوه تخیل او در دنیای شعر و ادب یگانه و ممتاز است. اما این برجستگی و شایستگی برای بیدل در برخی کشورها به عنوان نمونه افغانستان از دیر ودور به دست آمده و شناخته شده است. ولی برخی از کشورهای فارسی زبان هم بوده که تا مدت ها از این خوان  غنی وسرشار بی بهره مانده اند. ایران یکی از این کشورهاست. با این که در ایران جریان ادبی خیلی قوی و با ذایقه های متنوع در حال زیست بوده و اهل ادب را تغذیه می کرده است در عین حال باب بیدل و بیدل شناسی در ایران تا همین تقریبا دو دهه  پیش بسته بود. اولین چاپ دیوان بیدل در ایران بر می گردد به حدود اوایل انقلاب که آقای یوسفعلی میرشکاک آن را از روی چاپ کابل به صورت افست و با نام مستعار منصور منتظر انتشار داد. کار او پنجره ای شد برای ورود به عرصه بیدل و بیدل شناسی در ایران.

در طی این سالیان، نسل های جدیدی از شاعران و جامعه ادبی ایران با گرایش به سمت شعر بیدل این پنجره را باز و بازتر کردند. این گرایش هر چند روز به روز شدت و گرمی بیشتری را به همراه داشته ولی با دشواری هایی نیز رو به رو بوده است. نخستین سدی که این ها با آن مواجه بوده اند درک و دریافت زبان، سبک و دشواری های شعر و به دنبال آن جهان بینی شعر بیدل بوده است. از یک سو دنیای شعر و جهان بینی شعر او جذاب و گیرا بود و از سوی دیگر راه رسیدن به آن بسیار  دشوار و پر از تکلف می نمود. درست به همین دلیل شیوه گزینش و گزیده گرایی از شعر بیدل باب شد  که معمولا همراه بود با شرح و توضیحاتی در باب سبک، شیوه و دشواری های زبان و جهان بینی بیدل.

از نخستین کسانی که در این راه آستین بالا زدند و از پیشروان به شمار می روند می توان به دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی و زنده یاد سید حسن حسینی اشاره کرد که کارهای ارزشمندی در زمینه شناسایی بیدل و شعرش به ایران امروز انجام دادند. در ادامه این سلسله نمی توان از نقش حضور شاعران و ادیبان مهاجر افغانستان در طی سالهای مهاجرت در ایران در زمینه بیدل گرایی سخن نگفت. گذشته از نقش عمومی این جریان، یک چهره شاخص هم در این مجموعه وجود داشت که با قلم و قدم در شناسایی شعر بیدل به جامعه ادبی ایران بسیار کوشید و آثارمغتنمی هم در این زمینه آفریده است. چاپ بسیاری از مقالات و تحقیقات او در روزنامه های ایران و مجلات ادبی این کشور در باره شعر بیدل گواه بر این مدعاست. این شخصیت، محمد کاظم کاظمی چهره آشنای شعر و ادب امروز کشور ماست که خود سالهاست در ایران زندگی می کند و در آن جا نیز از زمره فرهیختگان است.

آخرین کار تحقیقی و ادبی آقای کاظمی کوششی است در همین زمینه بیدل شناسی در ایران که به تازگی با عنوان "گزیده غزلیات بیدل"(۱) در تهران انتشار یافته است. از حسن تصادف تمامی مراحل تولید و چاپ این اثر از تایپ و نمونه خوان و ناشر گرفته تا طراح وصفحه آرا و مؤلف همه افغانستانی هستند. جای یادآوری است که هموطن فرهیخته ام جناب کاظمی از سالها پیش به این سو در فکر ارایه یک گزیده مناسب و مورد نیاز جامعه ادبی بود. نخستین تلاشش مربوط می شود به انتشار یک گزیده از غزلیات بیدل که با همکاری دو تن از شاعران مشهد(مصطفی محدثی و مجید نظافت) در دهۀ هفتاد انجام شد. گزیده ای که یک تجربه خام و ناتمام به حساب می آمد اما آغازی خوش بود برای یک کار عمیق و حرفه ای که در بهار سال جاری(۱۳۸۶) به انجام رسید.

"گزیده غزلیات بیدل"  به کوشش محمد کاظم کاظمی اثری است ارزشمند و کاری است سنجیده وتا حدی بدیع در حوزه بیدل شناسی در قلمرو زبان فارسی. این اثر حدود ۴۷۰ غزل از مجموع حدود ۲۹۰۰ غزل از غزلیات بیدل را در خود جای داده است. به نظر می رسد که هدف از گزینش این مجموعه پاسخ به یک نیاز عمومی و قاطبۀ علاقمندان به شعر و ادبیات فارسی در ایران بوده است و البته در افغانستان نیز. آقای کاظمی خود در این مورد می گوید:"این کتاب بدین انگیزه فراهم آمده است که بتواند برای غالب شعردوستان و علاقمندان بیدل، جایگزین نسبی غزلیات پر حجم و پر فراز و فرود این شاعر باشد و راه انس گرفتن با او را برای آنان که وقت و یا حوصلۀ خواندن همه غزلها را ندارند، هموار سازد. ولی چرا غزلها؟ به گمان من غزلیات بیدل نشان دهندۀ جوهر شعر اویند و اوج کار این سخنور."(۲) حجم موجود این کتاب خود نشان می دهد که این کتاب می تواند کتاب بالینی و دم دست برای همه علاقمندان به شعر و ادبیات فارسی باشد به ویژه که مجموعه آثار بیدل آنقدر فراوان است که هیچ مشتاقی نمی تواند آن را همواره باخود حمل کند و هر از گاهی از خواندن آن حظ معنوی گرفته و روح تشنه اش را سیراب کند. این گزیده به ویژه برای جوانان می تواند همراه خیلی خوب و یار مهربان باشد تا تنهایی های خودشان را با آن پر کنند.

گرهی که بر سر راه مشتاقان بیدل و بیدل خوانان وجود دارد همان معضل پیچیدگی و دشواریاب بودن شعر بیدل از لحاظ زبان، ترکیبات و تصاویر، اشارات وکنایات یا ایهام هایی است که در شعر سبک هندی و علی الخصوص در شعر بیدل وجود دارد. یکی از نتایج این پیچیدگی زبان همان مهجورماندن بیدل در طی سالیان دیرین در ایران بوده است. آقای کاظمی با توجه به تجربه استادانی نظیر علامه صلاح الدین سلجوقی،محمد عبدالحمید اسیرو دکتراسدالله حبیب از افغانستان، شفیعی کدکنی وسید حسن حسینی از ایران وصدرالدین عینی از تاجیکستان گزیده ای را فراهم آورده که می تواند آن گره یا گره هایی را که در این راه وجود داشت تا حد قابل توجهی بازکرده و در واقع پنجره ای را گشوده است که هر علاقمندی می تواند رایحه شعر بیدل را در سفر و حضر به خوبی استشمام کند.

در "گزیده غزلیات بیدل" این معضل از چند طریق به قول آقای کاظمی "گره گشایی" شده است. نخست اینکه از میان انبوهی از غزلیات او تعداد محدودی غزل انتخاب شده که بتواند هم از جهان شعر بیدل نمایندگی کند وهم پیچیدگی های معمول و رایج در شعر حضرت بیدل را نداشته باشد. دیگر اینکه در میان غزلهای برگزیده هم اگر ابیاتی از آن دست وجود داشته، توسط گردآرونده حذف شده است. به علاوه اگر هنوز دشواری هایی در میان بوده با توضیح و گره گشایی از آن ها به درک شعر به خواننده کمک کرده است. همچنین واژه نامه ای هم در پایان کتاب افزوده شده که در دریافت خواننده و مشتاقان شعر بیدل بسیار مؤثر است.

 متأسفانه من کلیات غزلها یا اشعار بیدل را در اختیارنداشتم تا با تأمل بیشتر به بررسی غزلهای موجود در این "گزیده" و کلیات غزلهای حضرت بیدل می پرداختم. تأمل در کیفیت، سنجیدگی و در نهایت ارزشگذاری بیشترکار آقای کاظمی هم بستگی تام و تمام دارد به مقایسه اشعار این "گزیده" و کلیات غزلهای بیدل. با این وصف این نکته را دریافتم که کار آقای کاظمی برای فارسی زبانان خارج از افغانستان و ایران هم می تواند بسیار مفید باشد. به این معنی که این "گزیده" می تواند برای ما شأن یک کتاب آموزشی ارزشمند را داشته باشد. همه فارسی زبانان مقیم کشورهای غربی به ویژه در کلاس های بالاتر به یک چنین کتاب آموزشی در مدارس فارسی شان نیاز دارند. اثری که هم می تواند زمینه بحث های زیادی را در کلاس های فارسی فراهم آورد و باعث رشد، بالندگی و تعمیق بیشتر زبان فارسی در بین نسل های جوان تر ما باشد. و هم می تواند چشم جوانان ما را با گونه دیگری از شعر فارسی آشنا سازد.

نیاز به یادکرد ندارد که این گزیده هم نمی تواند یک گزیده کامل و خالی از نقص باشد. هر چند تجربه های زیادی را در این زمینه پیش رو داشته ولی برای کار تحقیقی همیشه امکان گسترش ورشد وجود دارد و شاید حتی شخص آقای کاظمی پس از چندی به کشف های تازه در این زمینه نایل آیند و گزینه های بهتری را به زیور طبع بیارایند.

در پایان خوب است به این نکته هم اشاره کنم که انتشار "گزیده غزلیات بیدل" این نوید را هم به ما می دهد که از یک سو، مبحث بیدل شناسی که از سالها پیش در افغانستان آغاز شده بود؛ علی رغم دوران فترت فرهنگی در افغانستان همچنان توسط نسل جوان تری از  پژوهشگران ما دنبال می شود و از سوی دیگر هم نوید بخش تداوم و پویایی موضوع بیدل شناسی در ایران است و نشان می دهد که مشتاقان حضرت بیدل در این بخش از قلمرو زبان فارسی همچنان رو به فزونی است. حال، بد نیست این نوشته را با ذکر غزلی از حضرت بیدل نگارین کنم و سخن را به پایان ببرم:

قیامت کرد گل، در پیرهن بالیدنت نازم
جهان شد صبح محشر، زیر لب خندیدنت نازم

در آغوش نگه گِرد سر بیتابی ات گردم
به تحریک نفس چون بوی گل گردیدنت نازم

عتاب بحر رحمت جوش عفوی دیگر است اینجا
گناه بی گناهی چند نابخشیدنت نازم

تغافل در لباس بی نقابی؟ اختراع است این
جهانی را به شور آوردن و نشنیدنت نازم

تحیّر عذر خواه است از خیال گردش چشمی
که با این سر گرانی گِرد دل گردیدنت نازم

نبود ای اشک، این دشت ندامت قابل جولان
در اوّل گام از سر تا قدم لغزیدنت نازم

نفس در آینه بیش از دمی صورت نمی بندد
در این وحشت سرا چون حسرت آرامیدنت نازم

متاع کاروان ما همین یک پنبه گوش است
اثر دلّال عبرت چون جرس نالیدنت نازم

نفس در عرض وحشت ناز آزادی نمی خواهد
قبا، عریانی و آن گاه دامن چیدنت نازم

کیَم من تا بنازم بر خود از اندیشۀ نازت؟
به خود نازیدنت نازم به خود نازیدنت نازم

عتاب از چین پیشانی ترحّم خرمن است اینجا
تبسّم کردن و تیغ غضب یازیدنت نازم

تکلّم این قدر الفت پرست خامشی تا کی؟
قیامت در نقاب برگ گل دزدیدنت نازم

رموز قطره جز دریا کسی دیگر چه میداند؟
دلت در دست و از من حال دل پرسیدنت نازم

تغافل صد نگه می پرسد احوال منِ بیدل
مژه نگشوده سوی خاکساران دیدنت نازم

--
پاورقی:
۱. گزیده غزلیات بیدل، به کوشش محمد کاظم کاظمی، طراح جلد: وحید عباسی، تهران، انتشارات عرفان،۱۳۸۶.
۲.همان، ص ۱۷ .


+ نوشته شده در  28 Jan 2008ساعت 18:18  توسط زهرا حسینی  | 

در دیاری دور از وطن، درد غربت و مهاجرت چنان بر قلب و روحمان سنگینی کرده است که باور درک این درد و رنج از سوی فردی اروپایی برایمان کمی دشوار است اما باید بدانیم که گاهی در این پهنه ی شلوغ هم کسانی پیدا می شوند که فارغ از درگیری ها و گرفتاری های این عصر مدرن، مشتاقانه پی درد مهاجرت و مسائل ناشی از آن بروند و بی صبرانه خواهان راه حلی برایش باشند.

 

خانم سوزانا الشفسکا از جمله کسانی است که خود دور از وطن پرورش یافته و با علاقه مندی زیاد و پشتکار بسیار دیرگاهی ست که تحقیقات وسیعی را در مورد مهاجرت و بخصوص جایگاه شعر مهاجر افغانستان در زندگی اجتماعی مهاجرین افغانستان در ایران انجام می دهد. شایان ذکر است که ایشان به زبان فارسی نیز مسلط هستند.

 

فصلنامه سخن در دومین شماره اش در بخش "معرفی نامه" بخاطر ارج دهی و قدردانی از زحمات شایان خانم سوزانا اْالشفسکا در راستای ترویج و معرفی شعر و ادبیات مهاجر کشور مان، پرداخته است. گفتگوی با ایشان در جمع صمیمی از دوستان داشتیم که به شکل مشروح به معرفی وی و کارهایش پرداختیم.

 

مصاحبه: بسم الله رضایی
برگردان: زهرا حسینی

---

 

سخن نو: در ابتدا خواهشمندیم که معرفی مختصری از خودتان به خوانندگان فصلنامه‌ ما ارايه دهید.
خانم سوزانا: سوزانا الشفسکا هستم. دانشجوی دکترا از دانشگاه اکسفورد در رشته ی مردم شناسی و فعلا حدود چند سالی ست که در مورد شعر مهاجرت افغانستان در ایران تحقیقات وسیعی را شروع کرده ام.

 

سخن نو: در مورد تحصیلات خود و اینکه در چه رشته ای تحصیل نموده اید برایمان توضیح دهید؟
خانم سوزانا: من لیسانس خود را از دانشگاه هاروارد گرفتم و در آن دوره بیشتر در کشورهای آسیای جنوبی کار می کردم (هند و بخصوص نپال). برای پایان نامه لیسانسم به کشور نپال مسافرت کردم و آنجا در مورد مسائل اقتصادی مهاجرت تحقیقاتی داشتم. در مقطع فوق لیسانس به دانشگاه آکسفورد رفتم. در آنجا مؤسسه ای است به نام مؤسسه ی مطالعات مهاجرت و پناهنده گی، که فوق لیسانسم را در رشته مهاجرت و پناهندگی از آنجا گرفتم.

 

سخن نو: چه علت و عواملی باعث شد که تمام تحصیلات شما در همین حوزه باشد؟
خانم سوزانا: فکر می کنم تجربه های زندگی خودم بود. من در سه سالگی از کشورم لهستان به سنگاپور مهاجرت کردم به همان خاطر همیشه احساس دلتنگی عجیبی داشتم. دلتنگی برای وطنم برای اقوام و دوستانم. دوگانگی هویتم برایم جالب بود. خود را هم لهستانی می دانستم و هم یک هویت فراملی تری در خود احساس می کردم.

 

سخن نو: سخن از هویت به میان آمد. چه تعریفی از هویت دارید؟
خانم سوزانا: هویت برای من احساس تعلق است، که می تواند تعلق به هر چیزی باشد. مثل تعلق به یک سرزمین یا یک کشور، حتی تعلق به یک روستای کوچک دور افتاده، و یا احساس تعلق به یک زبان، به خانواده و حتی دوستان.

 

سخن نو: تا چه حد به اراکین یک هویت که شامل دین، زبان، فرهنگ و سرزمین است، معتقد هستید و پیوند دارید؟
خانم سوزانا: پیوندم با لهستان، زبان مادری ام و حتی دین مسیحی کاتولیک، هر چند مانند یک زنجیر محکم نیست اما به اندازه یک نخ ابریشم که بتوانم احساس تعلق به جایی را داشته باشم هست. تا آنجا که هر چند در لهستان بزرگ نشده ام اما همین احساس تعلق مرا واداشت که بعد از اتمام لیسانسم برای دو سال به لهستان بروم و در آنجا به کار مشغول شوم. همچنین در حفظ زبان مادری ام تلاشهای بسیاری کردم. در دوران کودکی کتابهای زیادی به زبان لهستانی می خواندم و برای پدر بزرگ و مادر بزرگم نامه می فرستادم.

 

سخن نو: شما با پدیده جهان وطنی به خوبی آشنایی دارید چنانچه به کشورهای گوناگونی تا کنون سفر کرده اید. شما کجا را وطن خود می خوانید؟
خانم سوزانا: وطن من هنوز لهستان هست. ولی می تواند هر جایی باشد که در آنجا احساس راحتی و خوبی داشته باشم. مثلاً افغانستان و ایران.

 

سخن نو: چه دلایلی باعث شد که شما از لهستان مهاجرت کنید؟
خانم سوزانا: درست بعد از اعلام قانون نظامی سال ۸۱ میلادی در لهستان، ما به سنگاپور مهاجرت کردیم. پدر و مادرم فعالیت های سیاسی نداشتند و دلیل مهاجرت ما بیشتر اقتصادی بود تا سیاسی.

 

سخن نو: تا چه مدت در سنگاپور بودید و تا چه مقطعی در آنجا درس خواندید؟
خانم سوزانا: تا ۱۸ سالگی در سنگاپور بودم و تمام تحصیلات دوران ابتدایی و راهنمایی ام را در آنجا گذراندم و در مدارس بین المللی با سیستم بریتانیایی و معلمینی که از کشورهای مختلف بودند درس خواندم.

 

سخن نو: با توجه به سفرهایی که شما به کشورهای اروپایی و آسیایی داشته اید و آشنایی ای که در مورد فرهنگ و تفکر مردم این کشورها به دست آورده اید، نظریه ی حاکم بر مردم غرب در مورد فرهنگ و مذاهب شرقی را چگونه ارزیابی می کنید؟
خانم سوزانا: من با تقسیم مردم دنیا به شرق و غرب موافق نیستم. این در واقع نتیجه ی سفر من به کشور های اروپایی و آسیایی ست. من این را به وضوح دیدم که نظر یک ژاپنی با یک هندی در مورد یک موضوع مشابه کاملا منفاوت است. در مجموع می شود گفت که مردم غرب به خصوص جوانانش علاقه ی خاصی به سفر به کشور های شرقی و آشنا شدن با فرهنگ و تمدن این کشورها را دارند. اما در این میان کسانی هم هستند که دید بازی نسبت به شرق ندارند. خصوصاً واقعه سپتامبر سال 2001 نظر بعضی ها را نسبت به مردمان کشورهای خاورمیانه بد کرده است. ولی مردم تازه به این نتیجه می رسند که باید سفر کرد و دربارۀ فرهنگ های مردمان مختلف معلومات حاصل نمود.

 

سخن نو: برمی گردیم به اوایل مصاحبه، بعد از اتمام دبیرستان چه فعالیت هایی داشتید؟
خانم سوزانا: بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان کمی کار کردم و هزینه سفر خود را به کشور های جنوب شرقی آسیا ( نپال، هند، و چین) مهیا ساختم. در کشور نپال حدود سه ماه داوطلبانه به یاد دادن زبان انگلیسی به بچه های کوچک مشغول بودم.

 

سخن نو: چه چیز شما را واداشت که به این کشورها سفر کنید و این گونه با احساس مسؤلیت در آنجا مشغول به خدمت شوید؟
خانم سوزانا: باید بگویم که من با طرز تفکر خاصی پرورش یافته بودم. مدرسه ای که در آن درس خوانده بودم یک مدرسه آرمان گرا بود. آنجا همیشه کمک به دیگران و فراموش نکردن کسانی که از لحاظ مادی در سطح پایین تری از ما قرار دارند را به ما گوشزد می کردند.

 

سخن نو: مایل هستیم تا کمی در مورد رسالۀ دکترای خود به خوانندگان ما توضیح دهید.
خانم سوزانا: در مورد شعر مهاجرت افغان در ایران تحقیق میکنم و همین موضوع پایان نامه دکترای من است. من دانشجوی رشته ادبیات نیستم و بیشتر از نگاه یک مردم شناس به این موضوع می پردازم و جنبه اجتماعی این موضوع برایم اهمیت بیشتری دارد.

 

سخن نو: چه انگیزه هایی باعث شد که زبان فارسی را یاد بگیرید؟
خانم سوزانا: همان طوری که قبلا گفتم در کشورهای مختلفی از جمله هند و نپال کار کرده ام. زبان فارسی در گذشته زبان دربار در هند بوده است، و همچنین زبان علم و شعر و خلاصه هر چه که خوب بود. به همین خاطر مردم هنوز زبان فارسی را به یاد دارند و از آن به عنوان زبان ادبیات و شعر یاد میکنند و یک تصویر بسیار رمانتیک از آن دارند. یک بار هم ترجمه ای از شعر مولانا را به زبان انگلیسی خوانده بودم، مترجمی که این شعر را به زبان انگلیسی برگردانده بود نتوانسته بود به خوبی مفهوم غنی این شعر را برساند این بود که خیلی افسوس خورده و تصمیم گرفتم تا این شعر را به زبان خودش یعنی فارسی بخوانم و درک کنم.

 

سخن نو: چطور شد که رساله دکترای خود را به بررسی و تحقیق در مورد جایگاه اجتماعی شعر مهاجر افغانستان در ایران اختصاص دادید؟ انگیزه ی شما از پرداختن به این موضوع  چه بود؟
خانم سوزانا: این بیشتر یک اتفاق بود. برای دکترای خود به ایران سفر کردم و به دنبال موضوعی برای پایان نامه دکترایم می گشتم. به خاطر علاقه هایی که داشتم  می خواستم با مهاجرین افغان در ایران کار کنم و زمینه را هم مناسب یافتم چنانکه آنها هم اکثرا حاضر بودند در مورد خودشان بگویند و خودشان را معرفی کنند. اتفاقاً با خانم بلقیس علوی خواهر آقای الیاس علوی آشنا شدم. روزی باهم صحبت می کردیم و ایشان آقای علوی را به من معرفی کردند که ایشان شاعرند و در چند جشنواره ی ادبی در ایران حضور داشته اند. این موضوع برای من خیلی جالب به نظر آمد و این بود که موضوع تحقیقات خود را شعر مهاجرت افغان در ایران برگزیدم.

 

سخن نو: شما ویژه گیهایی شعر افغانستان و یا در کل ادبیات فارسی دری را در مقایسه با شعر و ادبیات انگلیسی چگونه ارزیابی میکنید؟
خانم سوزانا: شعر انگلیسی امروز به نظر من رونق قبلی خود را از دست داده است و فقط قشر خاصی از جامعه و کسانی که تحصیل کرده اند و اهل هنر و ادبیات هستند به شعر بها می دهند. اما با توجه به تحقیقاتی که داشتم فکر می کنم شعر در بین جامعه ی افغانی و ایرانی هنوز رنگ و بوی خود را حفظ کرده است. مردم زیاد به شعر علاقه نشان می دهند و از شنیدنش لذت زیادی می برند و هنوز هم در جامعه ی مدرن امروز خیلی از ایرانیان و افغانها علاقه مند به بیان احساساتشان از طریق شعر هستند. امروز در غرب رمان تقریبا جای شعر را برای بیان دغدغه های یک انسان مدرن گرفته است این در حالی ست که در افغانستان و ایران شعر همچنان جایگاه خود را به عنوان قالبی برای بیان احساسات حفظ کرده است.

 

سخن نو: شما برعکس شعر را در جامعه افغانی و ایرانی خیلی غالب یافتید، آیا دلیل پر رونق بودن آن زبان معمایی شعر است که با در نظر داشت قیودات اجتماعی سیاسی برای تخلیه کردن دردها و عقده ها به کار گرفته میشود؟
خانم سوزانا: بلی. البته اینکه شعر در مناطقی مثل افغانستان و ایران همیشه یک رسانه ی بسیار مهم بوده است، ریشه تاریخی هم دارد . یعنی شعر یک رسانه ای بوده برای انتقال و ابراز همه چیز. حتی رساله هایی در مورد ریاضی و نجوم در قالب شعر نوشته می شدند. در بین مردم عام شعر شفاهی و عامیانه نقش خیلی مهم داشته است، مثلاً دوبیتی های هزاره گی از ارزش بسیار عمده و مهمی برای ابراز علایق و سلایق و دردها و رنجها در بین مردم برخوردار بوده است. ولی در افغانستان هم رشد رسانه های جمعی و تکنولوجی مثل رادیو و تلویزیون، وبلاگ و انترنت آهسته آهسته از اهمیت شعر می کاهد.

 

سخن نو: شما به دوبیتی های هزاره گی اشاره کردید، آیا تحقیقی در مورد شعر عامیانه هم داشته اید؟
خانم سوزانا: نه متاّسفانه، این شاید کاری باشد برای آینده، ولی فعلاً متخصص شعر و داستان های عامیانه آقای جواد خاوری هستند که در مشهد زندگی میکنند.

 

سخن نو: حضور زنان و دختران مهاجرافغان را در عرصه ی ادبیات و شعر در ایران چگونه بررسی می کنید؟
خانم سوزانا: بسیاری از زنان و دختران افغان موفق بوده اند خود را به مدارج بالای علمی برسانند. آنان توانسته اند از فرصت درس خواندن که برایشان ایجاد شده بود به بهترین نحو استفاده کنند و در دانشگاه ها راه یابند و خود را در حد لیسانس و فوق لیسانس و حتی دکترا بالا ببرند. همچنین در عرصه هنر و ادبیات زنان و دختران افغان حضور چشمگیری دارند.

 

سخن نو: به نظر شما آیا دختران افغان توانسته اند در قالب شعر جایگاه واقعی خود را در جامعه به دست بیاورند؟
خانم سوزانا: البته باید بگویم که در این چند سال اخیر روندی که در اروپا و در دنیای غرب در مورد شعر طی می شود به افغانستان و ایران هم سرایت کرده است. و آن همان تخصصی شدن شعر است یعنی شنیدن و پرداختن به شعر مختص قشر خاصی از جامعه که همان قشر فرهنگی و تحصیل کرده جامعه باشند، شده است. همین موضوع باعث شده است که دختران و زنانی که شعر می سرایند کمتر بتوانند به جایگاه واقعی یک زن در جامعه برسند. یعنی با وجودیکه دغدغه ها و دردهای شان را در شعر ابراز می کنند، جایگاه مخاطب در شعرشان مجهول است، معلوم نیست که برای کی حرف میزنند و مخاطب شان کیست. شاید هم برای خودشان و دوستان شان شعر میگویند، ولی من هنوز امیدوارم که کم کم این روند با رشد نسل جدید تغییر کند.

 

سخن نو: علت این گرایش و اختصاصی شدن شعر را در چه می دانید؟ آیا رسانه ها در آن نقش دارند؟
خانم سوزانا: بله، رسانه ها رول بسیار مهم در این پروسه دارند، و شعر در حقیقت نقش رسانه بودنش را از دست داده است. یعنی پیامی که توسط شعر رسانیده میشده، شعر فعلاً حاوی آن نیست.

 

سخن نو: با توجه به تحقیقاتی که در مورد شعر مهاجرت افغان داشته اید می خواستیم بدانیم شما حیات ارزشهای یک ملت را تا چه حد مرتبط با شعر و زبان شعری می دانید؟
خانم سوزانا: فکر میکنم زبان نقش بسیار مهمی در ساختن یک هویت ملی و حتی بومی و محلی  دارد. زبان پدیده ی است که با انسان از همان روز اول همراه بوده است و زبان مادری اولین وسیله شناخت خود شخص و اطرافیانش می باشد و به این ترتیب زبان مادری نقش حیاتی در ساختن هویت انسان دارد.

 

سخن نو: در اوایل مصاحبه اشاره کردید که زبان مادریتان را با تلاش های خود حفظ کردید. می خواستیم بدانیم تا چه حد زبان مادری تان توانسته شما را به گذشته ی تاریخی تان پیوند دهد؟
خانم سوزانا: در پاسخ به این سؤال خود را با برادرم که چهار سال از من کوچکتر است مقایسه می کنم. او بعد از مهاجرت ما به سنگاپورمتولد شد. پیشرفت من در یادگیری و حفظ زبان مادری ام بیشتر از برادرم بوده و فکر می کنم دلیل آن همان بودن من حدود سه سال در بین مردمی بود که زبانشان لهستانی بود، و همین باعث شد تا علاقه به زبان مادری ام در من شعله ورتر از برادرم باشد. او از بدو تولد در محیطی بود که زبانش کاملا با آنچه در خانه صحبت می شد فرق می کرد و فکر می کنم مهمترین دلیل خوب صحبت نکردن و یا کمتر علاقه نشان دادن به زبان لهستانی در وجود برادرم همین باشد. من به واسطه ی زبان لهستانی توانسته ام گذشته تاریخی کشورم لهستان را درک کنم و اطلاعات خود را نسبت به آنچه در طول تاریخ روی داده است را بالا ببرم. ولی برادرم از ارزش های کشورش و تاریخش کمتر می داند.

 

سخن نو: برای جمع بندی بحث می خواستیم نظرتان را در مورد پیوند ناگسستنی ای که زبان مادری در خصوص رشد و شکل دهی هویت یک انسان دارد را بدانیم.
خانم سوزانا: ارزش زبان مادری در شکل دهی هویت انکار ناشدنی ست. اما به نظر من جمع آوری نقاط مثبت از هر فرهنگی می تواند باعث ساخته شدن هویتی سالم برای یک انسان باشد. برای من زبان مادری ام خیلی حیاتی و سازنده بوده است.

 

سخن نو: تشکر میکنیم از اینکه وقت گذاشتید و با ما به گفتگو نشستید.اگر پیام خاصی برای خوانندگان فصلنامه ما دارید بفرمایید.
خانم سوزانا: باید بگویم که به یاد داشته باشید زبان فارسی تاریخ ادبی و فلسفی و عرفانی غنی ای دارد. این زبان را غنیمت بزرگی بدانید و هرگز فراموشش نکنید. از سفرم به شهر زیبای ادلید و آشنایی با افغانهای مقیم این شهر بسیار خوشحال شدم.


+ نوشته شده در  16 Jan 2008ساعت 1:14  توسط   | 
 

 

غلامرضا ابراهيمي

 

در سال 1358 هجري شمسي در ولايت غور افغانستان به دنيا آمد. او در كودكي به ايران سفر كرده و سالهاست در مشهد زندگي مي‌كند. غلامرضا در نوجواني با مركز فرهنگي " درّ دري" آشنا شد و به طور جدي شعر كار كرد و يكي از شاعران برجسته جوان هست.  او بيشتر در قالب غزل و دوبيتي مي‌نويسد. دوبيتي‌هاي او حال و هواي يك جوان مهاجر كه دغدغه وطن و بي وطني را دارد، منعكس مي‌كند. زبان روان، تخيل قوي و روستاوار او در شعرهايش باعث مي‌شود تا مخاطب به راحتي با شعرهايش رابطه برقرار كند و لذت ببرد.

 غلامرضا در سال 1385 عضو خانه شعر جوان ايران بود كه شعرهاي او باعث شگفتي همه مي شد. او در چندين فستيوال ادبي در ايران نيز مقام‌هايي به دست آورده است. از آن جمله نفر برگزيده در جشنواره " قندپارسي" و جشنواره " امام‌رضا" را مي‌توان نام برد.

از غلامرضا به تازه‌گي اولين مجموعه شعرش به نام "هبوط در پیاده رو" چاپ شده است. او ليسانس جامعه‌شناسي از دانشگاه فردوسي مشهد دارد و اكنون مسئول جلسه هفتگي شعر " درّدري" هست.

 

مسافر

ديدمش صبح كه از كوچة ما رد مي‌شد

و پس از هر قدمي گيج‌، مردّد مي‌شد

مانده بود اين كه بماند، برود، امّا رفت‌

و مه صبح كه بين من و او سد مي‌شد

او به اندازة تنهايي من دور از من‌

او چنين رفت و چنان شد كه نبايد مي‌شد

با همان چادر مشكي‌، چمداني نه بزرگ‌

مي‌گذشت از نظر و حال دلم بد مي‌شد

گفته بود اين كه سه ماهي به سفر خواهدرفت‌

عدد از روي نود رد شده و صد مي‌شد

q

من سه بار اين نودِ صدشده را طي كردم‌

بعد از آن‌، مرگ كه بعلاوة سيصد مي‌شد

 

 


+ نوشته شده در  15 Jan 2008ساعت 1:22  توسط   | 

 

معصومه موسوي. يكي از شاعران جواني است كه مايه افتخار و اميد اهالي شعر و ادب كشور است. معصومه 18 سال دارد و حدود 14 سال است كه در ايران مهاجر است. او مدت‌ها نقاشي و رسامي كرد و به اين خاطر با گروه " درّدري" در مشهد آشنا شد و طرح‌هايي براي مجله " خطّ سوم" مي‌كشيد. پس از مدتي خود نيز شروع به سرودن شعر كرد و در مدت كوتاه 2 سال، به طور معجزه‌آسايي رشد كرد و اكنون يكي از چهره‌هاي موفق و قوي جوان به حساب مي‌آيد. موسوي در چندين جشنواره و فستيوال ادبي در ايران و افغانستان شركت كرده و جوايز بسياري به دست آورده كه از آن جمله نفر دوم در جشنواره كشوري " حوزه هنري"، و نفر دوم در جشنواره كشوري " امام رضا" و نفر برگزيده در جشنواره " قند پارسي" شده است. معصومه موسوي اكنون به خاطر شرايط سخت مهاجران در ايران نتوانست به تحصيل ادامه بدهد و اكنون در شهر "كاشان" زندگي مي‌كند. براي او آرزوي موفقيت بيشتر داريم.


معصومه قدرت تخيل عجيب و وسيعي دارد و مي‌تواند فضاهاي بديع و تازه را در شعرش نقش كند.
 
همين روزها باخبر شديم كه ايشان در فستيوال بزرگ شعر و داستان جوان ايران در بندرعباس نفر اول بخش شعر سپيد شده‌اند.


"
رابيندرانات" نيستم
"
گارسيا لوركا" نيستم
وافغانستان افغانستان است
با لاكپشت هاي فراوان
روزي در " بَم"
مورچه‌ها مغزم را مي‌خورند
روزي
اقيانوس هند
آنقدر بالا مي‌آيد
تا به چشم‌هاي من مي‌رسد
من دراين جاده‌هاي تاريك
 
گم شده ام
شايد روزي "مولانا" زنده شود
مرا به بلخ برگرداند

 

 

شب سايه‌ي توست

كه به من نزديك مي‌شود

پنجره را مي بندد

چراغ هارا مي‌كُشد.

شب سايه ي توست

كه آفتاب را سوار بر اسب

به آنطرف كوه مي‌برد

 

وقتي به تو فكر مي‌كنم

دست‌هايم سرد مي‌شوند

چشمهاي كودكي‌ام تو را پشت شيشه ديده بود

به همين خاطرترسو بار آمدم

حالا

موهايم را كوتاه مي‌كنم

لباس‌هاي تو را مي‌پوشم

و مترسك متفكري مي‌شوم

تا دستت به خوشه‌هاي دامن كوه نرسد

و دختران آبادي

به قله برسند.

 

وقتي ازكنارم مي‌گذري

مي‌ترسم

روي سايه‌ات بيفتم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

خبر تازه‌اي نبود                                                                                 الیاس علوی

 

پسرك  پا روي پايش انداخته و مثل آدم بزرگ‌ها لَم داده بود. چند كودك آن طرف‌تر دنبال يك توپ مي‌دويدند. زني سرش را از پنجره‌ي بلند بيرون كرده بود و  به خيابان نگاه مي‌كرد. پيرمردها روي نيمكت‌هاي آفتاب‌گير نشسته بودند و گاهي سرهايشان را مي‌خاراندند و يا به درخت‌هاي قديمي توت خيره مي‌شدند. آدم‌ها در سكوت قدم مي‌زدند و بي‌اعتنا از كنار پسرك مي‌گذشتند.

   پسرك با چشم‌هاي ريز و قهوه‌اي‌اش به روزنامه‌ها نگاهي كرد. يكي از آنها را برداشت،‌ ورق زد و روي انبوهي از ورق‌هاي ديگر انداخت. همه‌ي آنها روي دستش باد كرده بود. هيچ خبر تازه‌اي نبود. همه‌ي جنگ‌ها تمام شده بود. همه‌‌ي جشن‌ها تمام شده بود. نه كسي به دنيا آمده و نه كسي كشته شده بود. هيچ اتفاقي نيافتاده بود و روزنامه‌ها سفيد بودند.

 

 

 

وطن كجاست؟

وطن، ميزي چوبي

كه دورِ آن چاي نوشيديم

دم تازه كرديم

پيش از آنكه ماموران اداره‌مهاجرت ما را بيابند.

 

وطن

قايقي كهنه

آواره بر موهاي وحشي اِژه *

" دعا كنيد دريا آرام بگيرد

ابرها آرام

بادها آرام..."

ناخداي پير مي‌گفت

پيش از آنكه با موج‌ها برقصيم.

 

وطن

اردوگاهي در " تربت‌جام"*

با ديوارهاي سيماني ِبلند

با سيم‌هاي خاردارِ بلند

با صف‌هاي بلند ِ

نان و نامه و ننگ.

 

وطن

قهوه‌خانه‌اي دور در "لندن"

ميان مه و دود و تاريكي

كه مرداني با سايه‌هاي پريشان

و چشمان ِ كمرنگ ِگم

تلخ تلخ نفس مي‌كشند

و پياله‌هاي غم مي‌نوشند.

 

 

تلّ سياه  

پيشاور

سانگت

وُمِرا *

وطن شايد همين گودال گرسنه در "الخليل"* باشد

كه لب‌هاي تشنه‌ي مرا منتظر است.

وطن كجاست؟

 

پاي نوشت‌ها:

· ِاژه: دريايي بين يونان و آناتولي كه مسيرعبور مهاجران غيرقانوني بوده كه بسياري غرق شدند.

· تربت جام، تلّ ‌سياه،: اردوگاههايي مخوف مخصوص مهاجران در ايران.

· پيشاور : از شهرهاي پاكستان كه افغان‌هاي زيادي در آن سكونت دارند.

 -سانگت: اردوگاه مهاجران در فرانسه

 -ومرا: اردوگاهي مخصوص مهاجران در استراليا

· الخليل: مسجد و قبرستاني به همين نام در آدلايد استراليا.


+ نوشته شده در  26 Dec 2007ساعت 23:25  توسط   | 

مصاحبه با  محمد کاظم کاظمی - شاعر، نویسنده و پژوهشگر افغانستانی

 

فرهنگ وادب در فراخنای تاریخ , بستر آفرینش افتخارات بیشماری مختص صاحبانش بوده است. در حفظ، ارتقاء، ترویج و تعدیل فرهنگ ها, زبان رول حیاتی داشته و دارد. غنامندی زبان ، ادبیات و فرهنگ در حقیقت حاصل تلاش های آگاهانی بوده است که در طول تاریخ فریادهایی را که از تفکر و اندیشه نشأت گرفته، با آثار و قلم نیکویشان در پهنای گیتی به یادگار مانده اند.اینک "سخن نو" درراستای  ارج دهی  و قدردانی از زحمات شایسته و قابل تقدیرنخبگان و پیشکسوتان افغانستانی که نقشی بس حیاتی و ماندگار در فرهنگ و زبان این مرز و بوم داشته اند، بخشی را تحت  عنوان "معرفی نامه" در فصل نامه اختصاص داده که به  معرفی  خبره گان و فعالان در راستای هنر، ادبیات، فرهنگ ، موسیقی و غیره  می پردازد.

 

لذا در اولین شماره به معرفی  یکی از فرهنگیان سرشناس و زحمت کش کشورمان پرداخته ایم که جامعه ی فرهنگی ما چه در داخل و چه در خارج ازکشور با آثار ارزنده ی این شاعر و نویسنده ی عزیز آشنا هستند و  آثار گرانمایه او نقش موثری در فرهنگ و ادبیات کشور ما داشته است.  طی مصاحبه تیلیفونی که با ایشان داشتیم  به معرفی وی چنین پرداختیم:

 

 سخن نو:  خواهشمندیم که از خود و خانواده تان شناختی به خوانندگان مجله ی ما ارائه دهید.  

 

کاظمی: متولد سال 1346 خورشیدی هستم  یعنی حدود چهل سال پیش در هرات. بعد از آن در دوران کودکی به کابل کوچ کردیم. دوران مکتب را تا صنف دوازده  در کابل سپری کردم.بعد از آن بخاطر وضعیت خاص کشور و به این دلیل که غالبا مردم ما از مملکت به اطراف و اطناف دنیا مهاجر می شدند,ما هم به کشور ایران مهاجر شدیم.از همان سال به بعد تا بحال یعنی از حدود سال 1363 در مشهد زندگی می کنم.بخشی از تحصیلاتم را در رشته ی مهندسی ساختمان در مشهد به پایان بردم. ولی در عمل وارد حوضه ی فعالیت های ادبی و فرهنگی شدم و از تحصیلاتم در زمینه ی مهندسی چندان استفاده ی جدی نشد. البته من از این وضعیت ناراضی نیستم.حدود 15 سال است که مشغول فعالیتهای ادبی و فرهنگی شدم از نوع روزنامه نگاری , ارتباط با بعضی از نشریات  و محافل انتشاراتی و نوشتن و تحقیق و پژوهش در حوزه ی ادبیات.در سال 1374 ازدواج کردم  وهمسرم خانم زینب بیات هستند و دو دختر به نامهای ساره هفت ساله , مریم سه ساله دارم.  

 

سخن نو: آیا همسر و فرزندانتان هم در فعالیت های فرهنگی شرکت دارند؟

 

آقای کاظمی: بله, البته فرزندان هنوز به سنی نرسیده اند که ما بتوانیم جدی قضاوت کنیم ولی دختر بزرگم ساره که هفت ساله است در فعالیت های هنری مخصوصا نقاشی یا رسامی استعداد ویژه ای دارد. همسرم نیز همچنان که خود شعر می سراید و دیگر کارهای ادبی می کند, در فعالیت های مطبوعاتی یعنی در رادیوی برون مرزی مشغول به کار هستند و تهیه کننده ی رادیو هستند.

 

سخن نو: خانواده ی شما تا چه حد در پیشبرد اهداف و فعالیت های فرهنگیتان سهیم بوده اند؟

 

 کاظمی: خانواده من نقش موثری در پیشبرد اهداف و فعالیت های من داشته اند. از قدیم خانه ی  ما خانه ی بحث و کتاب خواندن و نشریه و مشاعره و فعالیت هایی از این نوع بوده است.خانواده ی ما اهل صدر و علم بوده اند  چنانکه از ما چهار برادر که در افغانستان رشد کردیم هر چهار نفر به تحصیلات عالی رسیده اند و این بخاطر این بود که در محیط علاقه مند به مطالعه بار آمده بودند.  بعد از آن که ازدواج کردم , خوشبختانه این وضعیت ادامه پیدا کرد و محیط خانواده ی ما غالبا یک محیط فرهنگی بوده و نوعی آرامش برای من داشته است که  بتوانم به فعالیت ها ی فرهنگی خود ادامه بدهم. مخصوصا اینکه از لحاظ دغدغه های معیشت هم کم و بیش بدلیل وضعیت خاص خانوادگی کمتر در فشار بودیم.ما هر دو نفر شاغل هستیم و این تا حدودی سنگینی بار زندگی را تقسیم می سازد واین خودش زمینه ای شده است که من بهتر کار کنم.

 

 

سخن نو: لطف کنید شناخت بیشتری  در مورد فعالیت های فرهنگی و ادبیتان ارائه دهید.

 

کاظمی: عرض کنم که من در این ده تا دوازده سال اخیر کلا مشغول فعالیت های ادبی بودم . دفتری بنام دفتر ادبیات افغانستان تاسیس کرده بودیم که کارهای ادبی برای افغانستان  در آن انجام می دادیم و حاصل کار آن چندین کتاب در زمینه ی شعر و داستان از افغانستان بود.بعد از آن با تاسیس نشریه ی " در دری" , بعد از یکسال به آن نشریه پیوستم و جزء هیات تحریه ی آن نشریه بودم و تابحال مسئولیت ما در نشریه ی خط سوم که شکل تغییر یافته ی "در دری" است ادامه دارد.گذشته از آن در سال های اخیر با بعضی از مطبوعات ایرانی  و بعضی از رسانه های دیگر مهاجرین ما در دیگر جاهای دنیا نیز سر و کار داشتم.کار عمده ی من در این چند سال اخیر تألیف و ویرایش و امور فنی کتاب هایی بود که برای افغانستان چاپ میشود..علاوه بر آن چند مجموعه ی شعر چاپ کردم.یکی کتاب "پیاده آمده بودم " و دیگری" قصه ی سنگ و خشت" و سه کتاب تحقیقی در زمینه ی شعر و مسائل زبان فارسی مثل کتاب "روزنه" که یک مجموعه ی آموزشی شعر است و کتاب" شعر پارسی" و کتاب دیگری بنام "همزبانی و بی زبانی". در این یکی دوسال اخیر من مشغول فعالیت هایی درباره ی شعر بیدل بودم یعنی برگزیده ای ازآثار عبدالقادر بیدل را فراهم کردم و ودریک حجم نسبتا مطلوب و با کیفیت گنجاندم که انشالله مورد پسند دوستان واقع خواهد شد که در حال آماده شدن است. کتاب دیگری درباره ی بیدل در دست دارم وگذشته از اینها مجموعه ی وسیع و گسترده ای از مردم ما که در ایران چاپ می شود را ویرایش کردم.یکی از عمده ترین فعالیت های ما در این سالها ویراستاری بوده است. این ویراستاری تقریبا تابحال ادامه دارد که از بین کتاب هایی که من ویرایش کردم میتوانم" افغانستان در پنج قرن اخیر" مرحوم فرهنگ را اشاره کنم, "نقد بیدل" استاد سلاح الدین سلجوقی و کتاب" سرگذشت یتیم جاوید واخلاق نیکو مخوص" با تر جمه های استاد سلاح الدین سلجوقی و" آثار هرات استاد خلیل الله خلیلی" و یک تعداد زیادی از کتاب های شعر و داستانی که در این سالها در افغانستان منتشر شده است و بعضی از متون ادبی و تاریخی.

 

 

سخن نو: موقعیت  زندگی  و فعالیت های فرهنگی خویش را درایران چگونه ارزیابی میکنید؟آیا سختگیریهایی که نسبت به مهاجرین افغانی در ایران صورت می گیرد زندگی و موقعیت فردی شما را هم تحت تاثیر قرار داده است؟

 

 کاظمی: به یک مبنی تاثیر گذاشته به این خاطر وقتی که آدم دغدغه ی مهاجر بودن و محدود بودن را در یک کشور دارد و با آزادی تمام نمی تواند هر کاری که خودش خواسته بکند و همواره این دغدغه برای او وجود داشته باشد که با سختگیریهای اداری مواجه شود , قاعدتا آرامش خاطر تا حدودی از او صلب می شود. منتها آن سختگیریهایی که بهرحال برای عموم مهاجرین ماست خصوصا کسانی که مشغول فعالیت های فیزیکی مثل کارهای ساختمانی هستند, برای ما که اهل قلم بودیم کمتر بوده است.چون ما در یک کشور همزبان و دارای یک جماعتی از اهل شعر و ادبیات و فرهنگ بسر می بریم. طبیعتا رفتاری که با یک کسی از اهل قلم می کنند کم و بیش نه صد در صد متفاوت است . در واقع مضایغ و تنگناهایی که برای عموم مردم وجود دارد, برای یک فردی که سر شناس هست و جامعه ی ادبی ایران او را می شناسد ,شاعرها و نویسنده های مملکت او را می شناسند,کتاب های او چاپ می شود و کم و یش آثار او را می خوانند, این مضایغ کمتر بوده است.منتها ما در کنار خودمان همواره سختی های بسیار زیاد و شدید  مهاجرینمان را دیدیم  و این در شعرهای من کم و بیش انعکاس پیدا کرده است.

 

سخن نو: آقای کاظمی چون از شعر و ادبیات سخن گفتید ودر مجموع تخصص خود شما هم در ویرایش و شعر و ادبیات است و در این راستا شعر و ادبیات وویرایش جامعه ی فرهنگی افغانستان از مزایای آن برخوردار بوده است.در خصوص شعر تعریف خود شما از شعر چیست؟     

  

کاظمی: واقعیت هم همین است که شعر را نمی توانیم به صورت عموم تعریف کنیم.باز هم تعریفی که یک منتقد از شعر می کند فرق می کند و کسی که منتقد است از بیرون با شعر مواجه می شود و آن شعر را با یک سلسله اجزا و عناصر تجزیه می کند مثلا تعریفی که معروف است شعر رستاخیز زبان است و یا رستاخیزی است که در کلمات رخ می دهد و شاعر کاری می کند که زبانش از حالت عادی خارج شود. منتها برای کسی که شعر می سراید در لحظه ی سرایش هیچ تعریفی بر نمی تابد فقط یک حس و حال لحظه ای و ناگهانی است  که به سراغ ما می آید و دوباره تکرارن نمی شود. یعنی یک حسی است که می آید و بعد غیب می شود و اگر درآن لحظه توانستی از آن حس استفاده کنی. یک اثر هنری آفریدی و در آن لحظه موقع سرودن شعر هیچگاه نمی توانی به  مقتضای آن تعاریف عمل کنی یعنی فکر کنی که بر اساس ین تعریف  مثلا شعر دارای چه چیزهایی است و باید به آنها عمل کنیم.یک مقدار زیادی روند ناخودآگاه دارد و اگر خواسته باشیم بصورت خودآگاه عمل کنیم شعرمان تصنعی و ساختگی از کار در می آید به همین ملاحظه است که در مقام سرودن نمی توانم شعر را تعریف کنم ولی در مقام نسخ کردن و ارزیابی کردن فکر می کنم همین که دکتر شفیعی می گوید:شعر رستاخیزی است که در کلام رخ می دهد شاید مناسبترین تعریف باشد.

 

 

 

 

سخن نو: جایگاه شعر را در حفظ  زبان و فرهنگ یک کشور، چگونه ارزیابی می کنید؟

 

 کاظمی: واقعیت امراین است که ما زبان را به کمک همین شعر حفظ کردیم.شعر زبان را رسمیت می بخشد به این معنی که بسیاری از کلمات وقتی وارد شعر می شوند ما آنها را جدی می گیریم و جزء کلمات زبان خود تلقی می کنیم.از اینکه بگذریم ما بسیاری از آموزشهای مربوط به زبان را یعنی آموختن زبان را به کمک متون شعری کهن خود یاد می گیریم واین بسیار موثر است یعنی می توانیم بگوییم متون ادبی و آموزشی ما شعر است واین باز کمک دیگری است. جدا از اینکه وقتی آدمی به یک زبان خاص, شعر می سراید, در آن زبان احساس قابلیت و قدرت و توانمندی می کند  و حاضر نیست این زبان را به راحتی از دست بدهد چرا که زبان دیگرتنها کاربرد داد و ستد و گفتاربرای او ندارد بلکه یک کارکرد هنری هم برای او دارد.من این را به اینصورت بیان می کنم که ما اگر خواسته باشیم یک نیاز معمولی و روزمره ی خود را بیان کنیم شاید بتوانیم به هر زبانی این کار را انجام دهیم ولی وقتی شعر میسراییم , این دیگر از یک نیاز معمولی متفاوت است و برای نیازهای برتر است.بنابراین در شعر یک نوع احساس برجستگی می کنیم که حاضر نیستیم به زبان دیگری بیان کنیم.بنابراین این شعر است که لاجرم مارا بسوی زبان مادریمان سوق می دهد.

 

 

سخن نو: تعریف شما از شعر سپید چیست و در مورد قضاوت مرحوم اخوان ثالث در مورد شعر سپید  چه نظریه ای دارید چنانکه ایشان این غالب شعری را شعر نمی دانند و یا نمیتوانند شعر محسوب کنند؟

 

کاظمی: به نظر من شعر سپید شعری است که همه ی ویژگی های شعر را دارد تنها چیزی که ندارد وزن عرضی است که شعر کهن و نیمایی دارد.این چنین شعری را می توانیم شعر سپید بگوییم.منتها باید شعر باشد یعنی از لحاظ تخیل و عاطفه و مهارت های زبانی خلاء وکمبودی وزن را جبران کند.

 

در مورد قضاوت مرحوم اخوان ثالث  در مورد شعر سپید باید بگویم ایشان نه اینکه مطلقا بگوید شعر سپید,  شعر نیست بلکه میگوید همه چیزهایی که ما از شعر انتظار داریم شعر سپید ندارد. یعنی شعر سپید ممکن است تخیل داشته باشد ولی آن احساس ترانگی و موسیقی را در شعر حس نمی کنیم.اومیگوید:چون با موسیقی عادت کردیم و انس گرفتیم  همیشه انتظار داریم که شعرمان با نوعی موسیقی همراه باشد که این موسیقی دردیگر غالب های شعری هست ولی در شعر سپید نیست.برهمین اساس اخوان بعد از یک دوره شعر سپید گفتن  از این نوع شعر دیگرکناره گیری می کند. ولی واقعیت امر این است که ما این نظر اخوان را بعنوان کسی باید بپذیریم که با شعر کلاسیک یا شعر کهن ما عادت داشته است واصلا در جوانی قصیده سرا بوده است و طبیعتا چنین شخصی  آنقدر با وزن شعر عادت داشته است که نمی تواند شعر بی وزن را بپذیرد.ولی کسانی دیگرمثل احمد شاملوکه با متون قدیم سر وکار نداشته وبه آن صورتی که اخوان شاعر زبده ی شعر کلاسیک بوده , اونبوده است , بنابراین شعر و وزن برای اوبسیار مهم نیست. من در اینجا تصور می کنم این به طبیعت افراد بستگی دارد که شعر موزون را می پسندند یا شعر بی وزن.مثلا برای خود من شعری که بدون وزن باشد آن چنین اثری را بر من نمی گذارد که یک شعر موزون می گذارد.واین شاید برای من اینطور باشد و برای دیگر افراد نباشد.

 

سخن نو: چه عواملی باعث شده است که شما در شعرهایتان دردهای اجتماعی جامعه را بیان کنید؟

 

 کاظمی: عرض کنم یک مقدار مربوط به وضعیت خاص مملکت وجامعه ی ماست که همیشه دچار ودرگیر بوده است.طبیعتا وقتی یک شاعر خواسته باشد برای مردم شعر بسراید ناچار از این درگیری ها و مشقت ها شعر می گوید.یک مقدار مربوط به طبیعت شخصی و پرورش خانوادگی ما می باشد.در مجموع خانواده ی ما خانواده ای نسبتا دارای اضافه مسئولیت بوده اند یعنی از قدیم  پدر کلان و پدرم درگیر فعالیت های سیاسی و اجتماعی بوده اند و همیشه سعی می کردند نقش موثری در جامعه داشته باشند  و انسان های درگیر با مسائل بوده اند و این درگیری با مسائل به ما هم سرایت کرده وما هم از وقتی که وارد اجتماع شده ایم همیشه با مسائل روز مرتبط بودیم  و بی تفاوت و انسانی که فقط به زندگی شخصی خود فکر کند نبودیم و این را هم مدیون نوع پرورشی هستم که در خانواده ی ما حاکم بود وتا حدودی این تعهد و احساس مسئولبیت در خود من هم دیده می شد. وضعیت مملکت ودردهای اجتماعی جامعه ما را وادار میکرد که اگر تعهدی هم نداشتیم بنابر ضرورت والزام باید داشته باشیم.و این دو مورد بود که شعرهای مرا درگیر با مسائل اجتماعی می کرد. می توان گفت تقریبا هیچ شعری ندارم که با موضوعی کلنجار نرفته باشم.

 

 

سخن نو: شما اشاره کردید که در زمینه ی مهندسی تحصیل کرده بودید.چه باعث شد که شما از بخش مهندسی به بخش ادبیات وارد شوید که تفاوت عمده ای با هم دارند؟

 

کاظمی: واقعیت امراین است که درمن هر دو علاقه بود منتها کم کم این علاقه در من پررنگ تر شد و دیگری کمرنگ تر.یکی از دلایل پر رنگ تر شدن آن , احساس نیازی بود که در جامعه ی ما به این نوع کار می شد.من احساس می کنم ما در حوضه ی ادبیات, نیازمندی خیلی شدیدتری داریم نسبت به به حوضه ی مهندسی.نه اینکه آن کار , کار مفیدی نباشد چه بسا خودمان در خانه ای زندگی می کنیم که یک مهندس آن را ساخته است منتها فعلا ما یک اولویت هایی داریم به این معنی که در حوضه ی  امور فنی و مهندسی کسانی هستند که آن کار را بکنند و اگر خود نداشتیم می توانیم نیرو از خارج بگیریم منتها در حوضه ی ادبیات ما نسبتا فقیر هستیم خصوصا در این سالها آنقدر  کم تعداد بودیم که اگر میدان را خالی می گذاشتیم کسی نبود پر کند و واقعا این کارها لنگ می ماند تا انجام شود.مثلا فرض کنیم  اگر من کتاب" افغانستان در پنج قرن اخیر" را ویرایش نمی کردم این کتاب همچنان پر غلط و با کیفیت  نامطلوبی  که در چاپ های اول خود داشت چاپ میشد با اینکه کتاب ارزشمندی از لحاظ تاریخی است و همچنین بسیاری از کتاب های دیگر.مثلا فرض بداریم که اگرمجموعه ی آموزشی شعر روزنه را نمی نوشتم در این 10 تا 12 سال دیگر این کتاب نوشته نمی شد چنانکه تابحال هم نوشته نشده است.ولی در حوضه ی فعالیت های مهندسی چه بسا این کارها پیش میرفت و هیچ مشکلی ایجاد نمی شد.این بود که ما بیشتر احساس نیاز واهمیت را درک کردیم.گذشته از اینکه ذوق و سلیقه ی من هم بیشتر در این کارها انس دارد.

 

 

سخن نو: نقش فرهنگیان ما را در خارج کشور,در پیشبرد اهداف کشور چگونه ارزیابی می کنید.

 

 کاظمی: واقعیت این است که ما باید محیط خارج کشور را باید یک سکوی پرش برای کار جدی در افغانستان بدانیم.یعنی موقعیت مهاجرت برای ما باید محیط فرا گرفتن دانش و مهارت ها و همچنین آشنا شدن با جهان و کسب امکانات   مادی و معنوی  برای ساختن فردایی بهتر برای افغانستان باشد. اگر مهاجرت به این نیت برای ما باشد و یا حداقل برای یک تعدادی از ما به این هدف تبدیل شده باشد مسلما برای کشور ما سودبخش است.متاسفانه بسیاری از مهاجرین ما بدلیل اینکه از فقر و مشکلات و بدبختی گریختند و به کشورهای دیگر مهاجرشده اند. بیشتر در این فکرند که حداقل یک زندگی ساده و مختصری برای خود و خانواده ی خود سر وسامان بدهند و توقعی بیشتر از این ندارند.طبیعتا این نوع مهاجرین در آینده ی نه چندان دور در جامعه ی میزبان هضم می شوند و آنها انگیزه ی زیادی به بازگشت به کشور ندارند.منتها یک عده کسانی هستند که واقعا علاقه مند به کار در داخل افغانستان بوده اند و چون برایشان مقدور نشد, سعی کردند در جایی دیگر این کار را به نحوی که ممکن است انجام دهند و حاصل آن را به داخل کشور بفرستند و یا اینکه خودشان بصورت قویتر و غنی تر شده ای به کشور برگردند.اگر بین مهاجرین ما حداقل پنج فیصد یا ده فیصد به همین صورت به کشور برگردند برای کشور بسیار مغتنم خواهد بود, چرا که ما واقعا در داخل کشور فقیر هستیم.من, خودم در ایران شاهد آن بوده ام که هر که در ایران از نظر فرهنگی و تحصیلات رشد کرده است با بازگشت به افغانستان مظهر خدماتی بوده است.البته کشور هم باید این آمادگی را برای پذیرش مهاجرین از لحاظ و جوانب مختلف فراهم کند.

 

سخن نو: فضای فرهنگی و ادبی را  بین مهاجرین در ایران چگونه ارزیابی می کنید؟

 

کاظمی: شاید بتوانیم بگوییم مساعدترین جو برای رشد فعالیت های ادبی در یکی دو دهه ی اخیر محیط بین مهاجرین در ایران بوده است. ما در اینجا مرکز پرورش و تولید نیروهای ادبی در ایران داشتیم .غالبا کسانی که در جاهای مختلف دنیا سرشناس هستند از جمله کسانی هستند که در ایران رشد کردند.خوشبختانه ما در ایران مجامع بسیار مستدام و پایداری داشتیم که شاید نظیر آن در جای دیگر نداشتیم مثلا ما در مشهد در مرکز موسسه ی "در دری "یک جلسه ی شعری داریم که حدود ده سال است بلاوقفه هر هفته برگزار می شود ومن فکر نمی کنم در بین مهاجرین ما در دیگر کشورها حداقل یک محفل شعر باشد که حدود ده سال توسط  بیست تا سی نفر اداره شود و موارد دیگری هم در قم و تهران داشتیم.

 

خوشبختانه ما در ایران از یک خوش توفیقی و یا خوش اقبالی برخوردار شدیم و آن هم همزبانی با جامعه ی میزبان بوده است و این چیزی است که مهاجرین ما در دیگر کشورها از آن محروم بوده اند و ما باید از این موقعیت به نحو احسن استفاده کنیم.

 

 

سخن نو:آیا شما قصد بازگشت به افغانستان را دارید؟

 

 کاظمی: من قصد بازگشت به وطن را از سال های سال داشتم یعنی من هیچ وقت بعنوان یک مهاجری که بازگشت نداشته باشد به ایران نیامدم.به مجردی که پیروزی اول اتفاق افتاد در سال 1371 از اولین کسانی بودم که به کشور برگشتم ولی بدلیل شرایط و وضعیت نامساعد ی که در انجام فعالیت های فرهنگی روبرو شدم و از طرفی دیگر وابستگی هایی از لحاظ خانوادگی و شغلی در ایران پیدا کرده بودم که مانع بازگشت ما تابحال شده است  و من امیدوارم که این موانع برای همیشه ادامه پیدا نکند و بتوانم در آینده ی نزدیک به کشور برگردم.منتها من در اینجا حداقل سعی کردم با فعالیت های ادبی برای افغانستان خودم را تسکین بدهم .غالب کار من در حوضه ی کتاب و ویراستاری مربوط به افغانستان است وحاصل کار من غالبا به افغانستان منتقل می شود.برای مثال مطالبی درباره ی متون درسی افغانستان نوشتم که در کتاب های درسی افغانستان کاربرد دارد.کتابی بعنوان روزنه نوشتم که برای شاعران جوان بدرد می خورد. کتاب دیگری بنام همزبانی و بی زبانی نوشتم  که برای اصلاح زبان فارسی افغانستان بدردبخور است.کتاب هایی که ویرایش کردم مثل افغانستان در پنج قرن اخیر, دیوان استاد خلیل الله خلیلی و کارهایی از این نوع که مصرف داخلی دارد.

 

 

 

سخن نو: آیا در برنامه های داخل کشور هم سهم گرفتید و آیا برنامه ها و پیش زمینه هایی دارید که در داخل کشور پیاده کنید؟

 

کاظمی: من کلا در چند سال اخیر از فعالیت های اجرایی و مسئولیتی دوری گزیده ام.یعنی علاقه مند نبودم که فعالیت های تشکیلاتی و گروهی را شروع کنم بخاطر اینکه استعداد و توانایی خود را در کارهای شخصی و نوشتنی بیشتر می دانم. از این لحاظ به فکر ایجاد یک تشکیلات و یا کادر اداری در داخل کشور نبودم و فکر نمی کنم در من این توانایی باشد.من بیشتر توانایی در نوشتن دارم  ودر این سال ها هم بیشتر مشغول این کار بودم و در آینده هم فکر می کنم همینطور بصورت فردی در نوشتن فعالیت خواهم کرد. کارهای تشکیلاتی و یا گروهی برای افرادی مناسب است که توانایی کارهای گروهی را دارند.به این لحاظ در پاسخ شما می توانم بگویم که کار برنامه ریزی شده  و یا مشخصی بصورت گروهی در داخل افغانستان در نظر ندارم.

 

 سخن نو: درمورد پناهندگی به کشورهای غربی چه نظر دارید؟

 

کاظمی: واقعیت این است که من هیچگاه این آرزومندی را نداشتم مگر اینکه وضعیت اجتماعی و معیشتی در ایران آنقدر سخت شود که نتوانم تاب بیاورم و در آنصورت هم گزینه ی بعدی افغانستان است نه جوامع غربی.آنهایی هم که به این کشورها مهاجر شدند از روی اظطرار و ناچاری رفتند و به نظر نمی آید که از روی دلخوشی رفته باشند.چرا که نوع کاری که ما می کنیم نیاز به یک جامعه ی مخاطب و همزبان دارد واین چیزی است که در جوامع غربی برای ما میسر نمی شود.برای مثال در ایران من بسیار با احترام در بین جماعت اهل ادب ایران زندگی می کنم.بسیاری از مخاطبان شعر ما جامعه ی ایرانی است.کتاب قصه ی سنگ و خشت من در طی یکسال سه مرتبه چاپ شد و غالبا هم مخاطب ایرانی آن را خرید.از این لحاظ برای من بسیار جذاب و جالب است که ما چنین کسانی در اینجا داریم که مخاطب و مشتری کلام ما هستند .

 

گذشته ازآن کارهایی که می کنم در ایران امکانش بیشتر است مثلا تصور کنید یکی از کارهایی که می کنم ویراستاری است و ویراستاری کتاب هایی را می کنم که در ایران چاپ می شود و به زبان فارسی است.علاوه بر آن کتا ب های بسیاری از دوستان ایرانی را ویرایش می کنم که در کشور های دیگر برایم این کار مقدور نیست.در برنامه های آموزشی شعر تدریس می کنم.کلا زمینه ی فعالیت هایی که من آن ها را دوست دارم  در کشورهای غربی برایم مقدور نمی باشد اگر هم باشد در یک پیمانه ی بسیار محدود در بین مهاجرین می باشد که مهاجرین هم درصد اندکی از ادبیان ما را تشکیل می دهند.علاوه بر آن موقعیت های فرهنگی بهتری در اینجا برای ما فراهم می شود نسبت به کشورهای دیگر.گذشته از اینها برای نسل آینده ی ما که می خواهیم با زبان فارسی  و فرهنگ و آداب و رسوم  و عقاید و مذهب ما بار بیایند, در کشورهای اروپایی آنچنان تضمینی وجود ندارد.به همین لحاظ  رفتن به کشورهای غربی برایم گزینه ی مطلبوبی نبوده است هر چند که بسیاری از اقوام ما در همان کشورها هستند.

 

 

سخن نو: پیام شما به فرهنگیان مهاجر ما در کشورهای غربی برای پیشبرد اهدافشان چیست؟

 

 کاظمی: البته من همانطور که عرض کردم مهاجرین ما دو هسته هستند یک عده هستند آنچنان که سعدی می گوید:

گلیم خویش بیرون می کشد ز آب                             و آن جهت میکند که بگیرد غریق را                 

 

ولی یک عده کسانی هستند در کشورهای غربی از نسل جوانتر امثال شما که در کشور دوردست, در استرالیای جنوبی مشغول فعالیت های نشریاتی هستید.این کار بسیار مهم و ارزشمندی است.بسیار انگیزه لازم دارد که یک کسی در آن محیط ناهمزبان و با تعداد کم مهاجر, فعالیت های فرهنگی انجام دهند.من تصور می کنم که نسبت به این نسل و این گروه باید یک حساب ویژه باز کرد که در یک محیط کاملا نامساعد مثل استرالیا باز هم فعالیت های فرهنگی و ادبی می کنند.به این گروه من واقعا درود می فرستم و تقدیر می کنم از زحماتشان.در این وضعیتی که ما می دانیم که غالبا با مشکلات زیادی همچون معیشت و ناهمزبانی با محیط  و تناقض های فرهنگی با جامعه ی میزبان دچار هستند ولی در عین حال کار می کنند و مملکت ما به همین عزیزان امید دارد که چراغ فرهنگ افغانستان را در کشورهای مختلف روشن می کنند و ما امیدواریم که این چراغ های پرنور روزی به کشور برگردند.

 

 

سخن نو: احساس نیاز به یک مجموعه ی آ موزشی شعر در افغانستان را تا چه حد ارزیابی می کنید؟

 

کاظمی: احساس نیاز به یک مجموعه ی آموزشی شعر با معیارهای نو و ساده و کارگاهی و سودمند بدون قوانین و پیچیدگی دست و پاگیر قدیم  مرا وا داشت که به تالیف کتاب روزنه که یک مجموعه ی آموزشی شعر است بپردازم.این کتاب با استقبال خوبی روبرو شد چه در داخل کشور وچه در خارج و در جامعه ی ایران هم جای خود را باز کرد.این کتاب تاکنون به سه چاپ رسیده است.

 

سخن نو: وضعیت اجتماعی مهاجرین افغانی را در ایران چگونه ارزیابی می کنید.

 

 

کاظمی: با کمال تاسف عرض کنم وضعیت اجتماعی مهاجرین ما در ایران هیچ وقت خوب نبوده و نیست.مهاجرین ما اینجا با مشکلات زیادی دست به گریبان هستند از جمله مشکل معیشت و کار..تقریبا مهاجرین ما در ایران, حق هیچ نوع کاری را ندارند.مهاجرین بسیاری با سخت گیریهای نیروی انتظامی مواجه می شوند و به اردوگاهها برده می شوند.بزرگترین مشکل ویا می توان گفت ظلمی که بر سر راه مهاجرین ماست محرومیت فرزندان مهاجر از تحصیل می باشد.واقعیت این است که هر کسی در هر جای دنیا باید حق تحصیل داشته باشد.شاید بتوان گفت:

دانش آموزان افغان تنها کودکان دنیا باشند که حق تحصیل ندارند.این یکی از ظالمانه ترین رویدادهایی است که بر مهاجرین ما اتفاق می افتد.چون نسل گذشته که بار خود را بسته و رفته است واگر احیانا با مشکل زندگی خود را سپری می کند به شرایط زندگی خود مستهلک شده است ولی  اگر نسل جدیدی که می خواهد آینده ی کشور را بسازد بی سواد بار بیاید مصیبت بزرگی برای ما خواهد بود.باز مخصوصا در سال جاری مشکلات و سخت گیری  های روی مهاجرین بیشتر شده است و بسیار کم هستند کسانی که از این مشکلات بدور باشند.آنها هم غالبا کسانی هستند که از نظر امکانات مادی در وضعیت خوبی قرار دارند و یا دستشان بجایی بند است از قبیل احزاب و گروهها و دولت وامثال اینها.

 

 

سخن نو: با در نظر داشت حقایقی که گفتید و محرومیت هایی وارده بر کودکان افغان در ایران، چه پیام خاصی به مردم ما که در کشورهای اروپایی و غربی و یا کشورهای آسیای میانه هستند و از هر گونه امکانات و شرایط تحصیلی بهره مند هستند، دارید؟

 

کاظمی: مردم افغانستان در هر کجای دنیا هستند پیوند و ارتباط با یکدیگر را فراموش نکنند و این را به یاد داشته باشند که یک روزی آنها هم در ایران ویا کشورهای مجاور بودند و چه بسا آرزو داشتند که یک روزی از این محرومیت ها نجات پیدا کنند و چه بسا در دل با خود این عهد را داشتند که اگر به یک ساحل امن رسیدند که مشکلات و سختی های زندگی بر سر آنها نبود دست کمک به سوی کسانی که درگیر هستند دراز کنند.ولی وقتی که بیرون می شویم فراموش می کنیم و درگیر یک سلسله مشکلاتی برای خودمان می شویم. مشکلاتی که شاید خودمان برای خود درست می کنیم.به این لحاظ من فکر می کنم که ما نباید این را فراموش کنیم که بین برادران و هموطنان ما کسانی هستند که از نیازهای اولیه ی زندگی خود محرومند و ما وقتی که به نیاز اول زندگی خود رسیدیم حداقل نیاز دوم خود را نگه داریم و سعی کنیم نیازهای اولیه دیگران که در اولویت قرار دارد را بر طرف کنیم.

 

 سخن نو: در جهت حفظ و احیای فرهنگ و زبان در کشورهای اروپایی  که کار بسا دشوارو سختی بر سر راه فرهنگیان ما می باشد، چه نظر دارید؟

 

 کاظمی: من تصور می کنم ما باید بسیار واقع بین باشیم  و شعار پردازی و خیال پردازی نکنیم به این معنی که اگر ما می بینیم که بعضی از مهاجرین ما از لحاظ فرهنگی , آداب و رسوم , زندگی و معیشت در جامعه ی میزبان حل شده اند و چندان علاقه ای هم به بازگشت به کشور ندارند و فرزندانشان هم خوش دارند که در همان محیط و تربیت بزرگ شوند.ما دیگر انرژی خود را صرف این گروه نکنیم چون  چندان سودی  دربر ندارد.فرض کنیم فارسی یاد دادن به بچه ای که وقتی کلان شود نمی خواهد به افغانستان برگردد و با مردم ما هم سر و کار ندارد.یک عده از مهاجرین این چنین هستند.ولی یک عده هستند که دل آنها برای کشور می تپد.ما باید احساس ملیت را در آنها زنده نگه داریم.به نوعی همیشه حس ملی در این نسل ایجاد کنیم.وقتی این حس در او ایجاد شد خودش به دنبال فرهنگ و زبان و هنر و آداب و رسوم خود خواهد رفت.متاسفانه ما بسیاری وقت ها این حس را در فرزندانمان از بین می بریم و بخاطر اینکه ملت و کشورمان تحقیر شدند می خواهیم فرزندانمان را از این تحقیر نجات دهیم.فکر می کنیم باید هویت افغان بودنش را در او مکتوم کنیم چرا که ممکن است احساس حقارت  کند.. این امر برای ما گران تمام خواهد شد چرا که داشتن حس ملی در فرزندانمان می تواند آنان را به سمت فرهنگ و زبان  ما سوق دهد.چنانکه ما کسانی داشتیم که سالها قبل به ایران آمده بودند وحتی شناسنامه ی این مملکت را هم دارند و همه جور امکانات در اختیارشان است ولی چون دلشان برای افغانستان می تپد و در خانواده یشان این حس ملی زنده نگه داشته شده است , به افغانستان بازگشته اند و مظهر خدماتی بوده اند.

 

 

 سخن نو: در اخیر اگر پیام خاصی برای خوانندگان مجله ی ما دارید، لطف کنید ذکر کنید.

 

کاظمی: امیدوار هستم که زمینه های ارتباط بیشتری بین ما مهاجرین فراهم شود و ما بتوانیم برای آینده ی مملکت خدمات بیشتری بکنیم. تنها پیام من این است در هر کجایی از این دنیای خاکی هستیم حداقل بدانیم از کجا آمده ایم و حتی اگر به آنجا برنمی گردیم یاد آنجا را از خاطرمان فراموش نکنیم.

 


+ نوشته شده در  25 Jun 2007ساعت 1:58  توسط فرزانه نظری  |