تبليغاتX
سخن نو


نوت: مطلب ذیل قبلاً در ماهنامۀ آرمان به نشر رسیده است. بار دیگر بخاطر جلب توجه علاقمندان اینجا به دست نشر می سپاریم.


تأسیس انجمن محصیلین آسترالیایی افغانستان الاصل ( (AATSA

-          بسم الله رضایی

 

اکنون 8 سال از اسکان هموطنان ما در آسترالیا میگذرد. در طول این 8 سال تغیرات گسترده ای در سبک و صیال زندگی آنها به وقوع پیوسته است. مواردی بسیاری است که مسیری غیرآنچه را که بروفق مراد بود و انتظار میرفت، پیموده است. تعدادی از هموطنان ما به جای حرکت و قدم گذاشتن به سوی کمال و سعادت، به کام هوس افتاده از آزادی و نعمات سؤ استفاده نموده  وبه بیراهه ها رهنمون شدند. ولی با آنهم تعدادی کثیری از هموطنان ما از نعمت آزادی، امنیت و حقوق شهروندی استفاده انسانی جسته و راهی فضیلت، ترقی و کمالات انسانی شدند. از جمله تشکیل انجمن های فرهنگی اجتماعی بخاطر پاسداشت و ترویج فرهنگ و میراث وطنی، تاسیس موسسات فرهنگی بخاطر دست یابی به کارهای رسانه ای و نشر و تکثیر ماهنامه ها و فصلنامه ها، تشکیل مکاتب زبان و غیره، را میتوان از کارهای پرثمر و میمون جامعه مان دانست.

برای اقشار کودک، نوجوان وجوان، کسب علم و دانش یکی از بهترین فرصت های مهیا شده در اینجا بود و است. بسیاری ها از این نعمت بس بزرگ بهره ها گرفته اند و امروز شاهد حضور فعالانۀ تعدادی کثیری از هموطنان مان در دانشگاه های کشور هستیم که در بهترین رشته ها مشغول فراگیری علم و دانش هستند. مسلماٌ شرایط های نو، نیازهای نو می آفریند و در طول 8 سال اسکان مردم ما در اینجا به وجه احسن شاهد این مسّله بوده ایم. مردم ما شرایط های گوناگونی را در اینجا پشت سرگزرانده اند. از شرایط ویزاهای موقت گرفته تا ویزای دایمی و سپانسر فامیل و اخیراً هم دغدغه های شهروندی. در هرشرایط نیازهای مبرم و اولیه جامعه متفاوت بود و الزاماً کارهایی که توسط ارگان های مردمی از قبیل انجمن ها و موسسات اجرا میشد هم در پاسخوگویی به آن نیاز ها بود.

حال هموطنان ما در شرایط بسیار متفاوت از شرایط های قبلی قرار گرفته اند. اکثر قابل توجه آنها شهروند این دیار شده اند. برداشت های عمومی حاکی از آنست که برای اکثری ها درک امتیازات و مسؤلیت های شهروندی چندان مهم نبوده و اخذ پاسپورت بزرگترین انگیزه در اخذ تابعیت بوده است. این باور ناسالم در عملکردهای تعدادی از هموطنان ما نیز مشهود بوده است، چنانچه در مجالس عمومی اذعان میکنند که طرفداری ازاهداف و آبرو و تمامیت ارضی جمهوری اسلامی فرض برتر از وفادار ماندن به تعهدات شهروندی در این سرزمین می باشد. این باورجاهلانه خطرناکترین زنگ خطر است که به گوش میرسد. سوال اساسی اینجاست که آیا ما واقعاً سوگند وفاداری به این سرزمین یاد کرده ایم و در شرایط جنگ تا دم جان در راه دفاع از آن استاده گی میکنیم و یا این سوگند نیز ناشی از همان باور سنتی و دینی ما یعنی تقیه است؟ هدف صاحب قلم در این نوشتار فقط طرح این سوال در اذهان خواننده گان زیرک و آگاه و قلم بدستان و ارگان های فرهنگی می باشد و بحث پیرامون موضوع را به فرهیختگان وامیدارد، و در ضمن خارج از موضوع نوشتار حاضر می باشد. 

با درنظرداشت حقایق فوق، یکی از نیازهای مبرم که از مدت ها بدینسو احساس میشد، نبود یک ارگان منسجم دانش جویان و محصیلین در این دیار بود.  ارگانی که به دور از تمام دغدغه های بی اساس جامعه از قبیل طایفه گرایی، قوم گرایی و منطقه گرایی؛ بتواند تربیونی اکادمیک باشد برای دغدغه های علمی و تعلیمی محصیلین که اکثراً جهان بینی شان نیز ناشی از فضیلت و پلورالیزم فکری فرهنگی می باشد. این نیاز از سال 2005 به بعد شدیداً احساس میشد، و انگیزه های انسانی چون همدری، همکاری، راهنمایی، تعاون و توافق از اساسی ترین پرنسیپ های تاٌسیس انجمن محصیلین در شهرهای ادیلید و بریزبین تحت یک نام و یک اساسنامه و یک مرام می باشد. دوستان ما  از مدت های مدیدی براین باور بودند که محصیلین آسترالیایی افغانستان الاصل در مقاطع و ناحیه هایی مختلفی خصوصاٌ زمانی که اقدام به آغار تحصیلات عالی میکنند، نیاز به همکاری دارند.  درک خوبتر از زندگی دانشگاهی، تحصیلات عالی و ساختار مطالعات دانشگاهی از جمله موضوعات مهمی تحصیلات عالی اند که دانش آموزان نوآغاز ضرورت به مجهز شدن آنها بخاطر تفوق در رشته های درسی شان دارند.

اصل اساسی را در انجمن مذکور شایسته سالاری و دانش اندوزی و انگیزه بنیادین را تعاون، ترقی و گسترش فرهنگ دانش اندوزی در مقاطع عالی، تشکیل میدهد. 

انجمن مذکور با این باور که اصول و پرنسیپ های اخلاقی همیشه تغیر ناپذیر بوده و آنچه تغیر میکند شرایط و مقتضیات آن می باشد، شرایط کنونی را بهترین فرصت برای دست به دست هم دادن میداند. چون در شرایط فعلی تعدادی کثیری از هموطنان ما در موسسات عالی مشغول تحصیل هستند و هریکی در گوشه ای بی خبر از دیگران با درس و سبق خویش مصروف هست. و انجمن باور دارد که ارایه دادن تصویر جمعی به جامعه خود و جامعه میزبان و عمل جمعی در تفوق رشته های درسی ضمانتی است برای فضیلت والا و زندگی آبرومندانه در خانه و کاشانۀ جدید ما آسترالیا. لذاست که انجمن در صدد است تا نسل امروز ما الگوی برای نسل های بعدی و دست یاریی باشد برای همنوعان و دانش آموزان دوران مکتب (صنوف 10، 11 و 12).

انجمن در اساسنامه اش سه نوع عضویت را پیش بینی نموده است. یکی عضویت معمول است که شامل تمام محصیلین دانشگاه و موسسات تحصیلات عالی میگردد. نوع دوم عضویت را، عضویت همدست تشکیل میدهد که شامل شاگردان مکتب وکالج (صنوف 10، 11 و 12) میگردد، و نوع سوم آن نیز شامل اعضای داوطلب میگردد که با حسن نیت میخواهند از پیشنهادات خویش انحمن را مستفیض نمایند. اعضای داوطلب شامل همۀ اقشار میگردد؛ پدران، مادران و بزرگان فرهنگی و علمی میتوانند به عنوان عضو داوطلب درآمده و محصیلین را در نایل آمدن به اهداف یاری رسانند.

در خصوص همکاری با دانش آموزان مکاتب (صنوف 10، 11 و 12)، آنعدۀ از ما که تجربیات دست اول در خصوص داریم شاید بتوانیم مصدر خدمت و همکاری بزرگی باشیم برای آنانی که درنظر دارند تحصیلات عالی شان را در آینده آغاز کنند.

نظر به دلایل فوق و احساس نیاز بوده که محصیلین در ادیلید و سپس در بریزبین انجمن محصیلین آسترالیایی افغانستان الاصل ( (AATSA را با هدف ارتقای آموزش، گسترش مهارت های سازمانی و عموماً توسعۀ روش های خلاقی در مورد مسایل آکادمیک و مسایل دیگرجهانی، تشکیل داده اند.

اعضای انجمن داوطلبان متعهدند که بر مبنای حسن نیت در چهار چوکات انجمن کار میکنند.

ما شدیداٌ دانش آموزان و همشاگردان (شاگردان ثانوی و مافوق) خویش را در ادیلید، بریزبین، ملبورن، سیدنی و شهرهای دیگر  تشویق میکنیم که با ما فعالانه بپیوندند تا همدیگر را یاری رسانیم.

مختصری از اهداف ما چنین است: 

·         کمک و رهنمایی شاگردان ثانوی در وارد شدن به دانشگاه  و مراکز تحصیلات عالی به شکل منظم وسلیس.

·         فراهم نمودن معلومات و فراست در مورد  فرصت های تخصص تحصیلی و زندگی در دوران تحصیلات عالی به شاگردان ثانوی

·         ایجاد یک شبکۀ انترنتی تعاملی، جایی که محصیلین بتوانند آثار و کارهای آکادمیک شان را با دیگران در میان بگذارند و در مورد آثار و نوشته های دیگران ابراز نظر کنند.

·          ایجاد زمینه ای برای اعضای انجمن و جامعه در کل بخاطر برقراری ارتباط و کاوش موضوعات مربوط به آموزش و پرورش

·         برقراری ارتباط با ارگان های دولتی و سایر موٌسسات و آژانس ها بخاطر اکمال اهداف و مقاصد

·         تشویق و پشتبانی محصیلین با استعداد و تلاش برای ایجاد زمینه های همکاری بین محصیلین

·         تلاش برای ایجاد روحیه همکاری و احساس خدمت به مردم و جامعه در بین محصیلین

و غیره ...

 

از همۀ شما محصلین و دانش آموزان عزیز در گوشه و کنار این سرزمین پهناور تقاضا میکنیم که با ما بپیوندید تا در یاری رساندن به همدیگر از سایر مردمان این سرزمین عقب نمانیم.

 آدرس وبسایت ما:

WWW.AATSA-AUSTRALIA.NING.COM

آدرس ایمیل:

Info.aatsa@gmail.com

 

با احترام


+ نوشته شده در  9 Jul 2009ساعت 23:3  توسط   | 
 

عصری جدیدی در تاریخ جهان - بسم الله رضایی

 

باراک حسین اوباما برنده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شده و اولین رییس جمهور آفریقایی تبار در تاریخ آمریکا گردید. سناتور اوباما با این پیروزی صفحۀ جدیدی را در تاریخ جهان گشود. در این صفحه و آغار فصل جدید این تاریخ نکاتی قابل ملاحضه ذیل ثبت خواهم شد.

الف: رنگ،  نژاد، ایدیولوژی و مذهب  هیچ امتیازی و یا مانعی برای نایل آمدن به یک هدف انسانی نیست. حداقل این طلسم که سیاه و یا فرزند یک مسلمان رهبر و رهنما شده نمیتواند درهم شکست. گفته میشود که تقریباْ چهار و نیم دهه قبل یک سیاه پوست در آمریکا حق رای نداشت، از جای که یک سفید آب می آشامید، حق آب آشامیدن نداشت و بلاخره هر آن امتیازی را که برای یک شهروند سفید قایل بودند، یک شهروند سیاه پوست فقط بخاطر رنگ و نژاداش از آن محروم بود.  

ب: ملیت های محروم و مظلوم در سراسر جهان قوت قلب و خودباوری گرفت. آنها دیگر میدانند که مظلومترین صدا هم یک روزی گوش شنوا پیدا خواهم نمود و شنیده خواهم شد. مارتین لوتر کینگ چهار دهه قبل آرزو میکرد و به مردم ستمدیده اش نوید میداد که روزی در همین تربیون کسی از میان شما مردم به مردمان جهان خطاب خواهم نمود که آنچه سزاوار ستایش است گوهر و جوهر انسانی انسان است، نه رنگ پوست او، نه نژاد او و نه مذهب و دین و آیین او.

پ: انسان ها همه برابر و برادرند و تنها امتیاز در فضیلت، دانش و تقوا است. زندگی اوباما حاوی نشیب ها و فرازهایی زیادی بوده است. در ایام جوانی ایشان مبتلا به مواد مخدر و نوشیدن بیش از حد مشروبات شده است، که از آن به عنوان ضعیف ترین دوران اخلاقی در زندگی خویش یاد میکند. ولی درک این حقیقت که انسان به هر آن هدفی که پیوسته و آراسته در صدد نیل اش باشد، حاصل میگردد، او را به یک چهره ای تاریخی مبدل ساخت و این امید سبزیست برای همه مردمان و افرادی که در زندگی همت والا دارند و هدف آسمانی.

ت: جهان امروز به درک گوهر انسانی هرچه بیشتر نزدیک میشود. انتخاب اوباما نیز بر همین مبنا بوده است. اوباما در تمام دوران کمپاین تبلیغاتی خود از خود به عنوان سیاه پوست و از دیگران به عنوان سفید پوست یاد نکرد، بلکه همیش مخاطبش انسان، مردم و ملت آمریکا بود. این امر حاکی آنست که اوباما به درک برابری ملیت های آمریکا و ملت آمریکا با ملتهای جهان نایل آمده است. او بارها گفته است که آنچه ما را خوب و یا بد میسازد اعمالی است که از ما سر میزند، نه تعلق فامیلی، نه تعلقی نژادی و یا دینی.

 

 اوباما در سخنرانی اش پس از پیروزی در انتخابات حرفهای گفتنی میزند که در آن نکاتی مهمی نهفته است که در ذیل تقدیم شما میکنیم.

 ----

سلام ، شیکاگو.

اگر هنوز کسانی هستند که تردید دارند آمریکا مکانی است که در آن همه چیز امکان پذیر است ، نمی دانند که آیا رویای بینانگذاران و پدران ما هنوز زنده است یا نه، و هنوز قدرت دمکراسی ما را زیر سئوال می برند، امشب پاسخی به آنها است.

این پاسخی است که صفوفی که در اطراف مدارس و کلیساها در سراسر این کشور بسته شد، داد. صفوف انبوه مردمی که سه چهار ساعت در انتظار ایستادند، بسیاری برای نخستین بار درزندگی شان رای می دادند، زیرا باور داشتند که این بار باید متفاوت باشد، و صداهای آنها می تواند این تفاوت را نشان دهد.

این پاسخی است که جوان و پیر، غنی و فقیر، دمکرات و جمهوریخواه، سیاه، سفید، اسپانیائی تبار، آسیائی، امریکائی بومی، همجنسگرا، غیر آن، معلول و سالم، می دهند. آمریکائیانی که به جهان پیام دادند ما هرگز فقط مجموعه ای از افراد یا ایالت های قرمز و آبی نبوده ایم. ما ایالات متحده آمریکا هستیم، و همیشه چنین خواهیم بود.

این پاسخی است که موجب شد کسانی که سالها بسیاری به آنها گفته بودند نسبت به آنچه ما می توانیم بدست آوریم مشکوک و در هراس باشند، دستهایشان را در کمان تاریخ بگذارند و آنرا بار دیگر بسوی امید روزی بهتر خم کنند.

بسیار طول کشید، اما امشب، به دلیل آنچه ما در این تاریخ در این انتخابات، در این لحظه تعیین کننده انجام دادیم، پرتو تغییر بر آمریکا تابیده است.

دقایقی پیشتر، من پیام بسیار خوشایندی از سناتور مک کین دریافت کردم. او در این کمپین مبارزه ای طولانی و سخت انجام داد، و او حتی طولانی تر و سخت تر برای کشوری که عاشق آن است جنگید. او بخاطر امریکا فداکاری ها و از خود گذشتگی هایی را که اکثر ما نمی توانیم تصور کنیم، تحمل کرده است. ما بخاطر خدمات این رهبر شجاع و فروتن ، امروز در شرایطی بهتر قرار داریم.

من به ایشان و به فرماندار سارا پیلین بدلیل تمام آنچه بدست آورده اند تبریک می گویم، و در انتظار هستم با آنها در ماه های آینده برای تجدید قولی که به ملت داده ایم کار کنم.

می خواهم از کسی که مرا در این سفر همراهی می کند سپاسگزاری کنم، مردی که از صمیم قلب مبارزه کرد، و از جانب مردان و زنانی سخن گفت که با او در خیابان های اسکرانتون بزرگ شدند... و با آنها در ترنی که بسوی دلوور می رفت همسفر شد، جو بایدن ، معاون برگزیده رییس جمهوری.

و اگر حمایت بی دریغ بهترین دوستم در ۱٦سال گذشته، شالوده خانواده ما، عشق زندگی ام، بانوی اول آینده آمریکا، میشل اوباما نمی بود، امشب اینجا نبودم.

ساشا و مالیا... من بیشتر از آنچه بتوانید تصور کنید عاشقتان هستم. و شما سگ توله تازه ای که با ما، به کاخ سفید جدید می آید، بدست آورده اید.

و هرچند مادر بزرگم دیگر با ما نیست، می دانم او مراقب است، همراه با خانواده ای که مرا آنچه امروز هستم ساختند. امشب جایشان را خالی می بینم. می دانم که فراتر از اندازه به آنها مدیون هستم.

 به خواهرانم مایا، آلما، تمام برادران و خواهرانم، از همه شما بخاطر پشتیبانی هایتان سپاسگزارم.

و به دیوید پلوف، مدیر کمپین انتخاتی ام... قهرمان فروتن و گمنام این کمپین، که ، به گمان من، بهترین کمپین سیاسی را در تاریخ ایالات متحده امریکا سازمان داد.

 به مسئول استراتژی ام، دیوید آکسلورد... که در هر گام در این راه شریکم بوده است.

 به بهترین تیم کمپین که تاکنون در تاریخ حرکت های سیاسی بوجود آمده است... شما این موفقیت را موجب شدید، و من برای همیشه سپاسگزار فداکاری ها و از خودگذشتگی هایتان خواهم بود.

اما بالاتر از همه، من هرگز از یاد نخواهم برد که این پیروزی براستی به چه کسی تعلق دارد. متعلق به شما است. به شما تعلق دارد. من هرگز احتمالی ترین کاندید برای این مقام نبودم. ما کار را با پول زیاد یا تایید های زیاد آغاز نکردیم. کمپین ما در تالارهای واشنگتن شکل نگرفت. در کوچه پس کوچه های دموین و اتاق های نشیمن کنکورد و ایوان های چارلستون آغاز شد. مردان و زنان کارگری که برای پرداخت 5، 10 و 20 دلار ، و کمک به مقصود ، از پس اندازهای کوچک خود برداشت کردند، آنرا ساختند.

از جوانانی نیرو گرفت که افسانه بی تفاوتی نسل خود را رد کردند... خانه ها و خانواده هایشان را برای انجام کارهایی که پولی اندک و خواب کمتر به آنها پیشکش می کرد، ترک گفتند.

 از مردمی نه چندان جوان قدرت گرفت که بی اعتنا به سرمای سخت و گرمای سوزنده بر درهای خانه های غریبه ها می کوفتند ، و از میلیون ها امریکائی که داوطلب شدند ، سازمان دادند و ثابت کردند که بیش از دو قرن بعد اندیشه یک دولت مردمی، بوسیله مردم، و برای مردم، از روی زمین محو نشده است.

این، پیروزی ما است.

و من می دانم شما اینکار را فقط برای برنده شدن در یک انتخابات، یا برای من، انجام ندادید. به این دلیل به آن پرداختید که عظمت کاری را که در پیش است درک می کنید. زیرا حتی در حالی که ما امشب جشن می گیریم، می دانیم چالش هایی که فردا به همراه می آورند، بزرگترین چالش های دوره زندگی ما هستند - دو جنگ، سیاره ای که به خطر افتاده است، بدترین بحران مالی در یک قرن.

حتی در حالی که ما امشب اینجا ایستاده ایم، می دانیم آمریکائیان شجاعی هستند که در صحراهای عراق و در کوهستان های افغانستان بیدار می شوند تا جانشان را بخاطر ما بخطر بیاندازند.

مادران و پدرانی هستند که پس از بخواب رفتن فرزندانشان بیدار می مانند و نمی دانند چگونه وام خانه هایشان را بپردازند یا صورتحساب های پزشکان را پرداخت کنند یا پول کافی برای فرستادن فرزندشان به کالج پس انداز کنند.

 انرژی جدیدی وجود دارد که باید مهار شود، مشاعل جدید باید ایجاد شوند، مدارس جدید باید ساخته شوند، تهدید هایی که باید با آنها مقابله شود، اتحادیه ها باید ترمیم شوند.

راهی طولانی در پیش است. صعود ما لغزنده خواهد بود. ممکن است در یک سال یا حتی در یک دوره به مقصد نرسیم. اما، امریکا، من هرگز بیشتر از امشب به این که به آنجا خواهیم رسید امیدوار نبوده ام. به شما قول می دهم. ما بعنوان یک ملت به آنجا خواهیم رسید.

شکست ها، و اشتباهات و لغزش هایی در آغاز کار وجود خواهد داشت. بسیاری با هر تصمیم یا سیاستی که من بعنوان رییس جمهوری بگیرم و اتخاذ کنم موافق نخواهند بود. و ما می دانیم که دولت نمی تواند هر مشکلی را حل کند.

 اما من همیشه با شما در مورد چالش هایی که با آنها روبرو هستییم صادق خواهم بود. به حرف هایتان ، بخصوص وقتی با یکدیگر موافق نیستیم، گوش خواهم داد. و ، بالاتر از همه، از شما درخواست خواهم کرد به کار بازسازی این ملت بپیوندید، تنها راهی که برای۲۲۱سال در امریکا انجام گرفته است - محله به محله، آجر روی آجر، با دست های پینه بسته.

آنچه ۲۱ماه پیش در ژرفای زمستان آغاز شد ، نمی تواند در این شب پائیزی به پایان برسد. پیروزی به تنهایی تغییری که ما بدنبالش هستیم نیست. فقط فرصتی برای ما است که چنین تغییری را انجام دهیم. و اگر ما براه گذشته باز گردیم، نمی تواند عملی شود.

نمی تواند بدون شما، بدون یک روحیه خدمت ، و روحیه از خود گذشتگی، اتفاق بیافتد.

بنابراین، بیائید روحیه جدیدی از وطن پرستی و مسئولیت را فراهم آوریم، که در آن هرکدام از ما تصمیم بگیریم تلاش کنیم، سخت تر بکوشیم و نه تنها مراقب خودمان بلکه یکدیگر باشیم.

به یاد بیاوریم که ، اگر این بحران مالی درسی به ما آموخته باشد، این است که ما نمی توانیم یک وال استریت شکوفا داشته باشیم، در حالی که مین استریت و توده های مردم رنج می کشند.

در این کشور، ما بعنوان یک ملت، یک مردم، بر می خیزیم یا میافتیم. بیایید در برابر وسوسه بازگشت به همان گرایش های دو حزبی ، حقیر و خام و نابالغی که سیاست های ما را برای دوره ای چنین طولانی مسموم کرده است، ایستادگی کنیم.

بیاد بیاوریم که مردی از این ایالت بود که برای نخستین بار بیرق حزب جمهوریخواه را به کاخ سفید حمل کرد، حزبی که بر ارزش های اتکا بخود و آزادی فردی و وحدت ملی استوار شد.

ما همه در این ارزش ها سهیم هستیم. و هرچند حزب دمکرات امشب به پیروزی بزرگی دست یافته است، ما آنرا با فروتنی و تصمیم به پرکردن شکاف هایی که مانع پیشرفتمان بوده است، جشن می گیریم.

 آنگونه که لینکلن به ملتی که بیشتر از ملت ما گرفتار تفرقه بود گفت ، ما دشمن نیستیم، دوستان یکدیگر هستیم. هرچند هیجان ممکن است مهار شده باشد، اما نباید رشته های عاطفه و مهربانی را پاره کند.

و به امریکائیانی که هنوز حمایت آنها را بدست نیاورده ام، می گویم من ممکن است امشب رای شما را کسب نکرده باشم، اما صدایتان را می شنوم. به کمک شما نیاز دارم. و من رییس جمهور شما نیز خواهم بود.

و به تمام کسانی که امشب از ورای سواحل ما، از پارلمان ها و کاخ ها، تماشا می کنند، و کسانی که در اطراف رادیو ها در گوشه های دور افتاده و فراموش شده جهان جمع شده اند، می گویم داستان های ما فردی است، اما سرنوشتمان یکی است، و سحرگاه جدیدی از رهبری امریکا طلوع می کند.

 و به آنها که می خواهند جهان را درهم بریزند می گویم: ما شما را شکست خواهیم داد. و به کسانی که در جستجوی صلح و امنیت هستند می گویم: ما از شما حمایت خواهیم کرد. و به تمام کسانی که نمی دانند آیا مشعل امریکا هنوز روشن است یا نه می گویم: ما امشب بار دیگر ثابت کردیم که نیروی واقعی مردم ما نه از قدرت تسلیحات یا میزان ثروتمان، بلکه از قدرت پویای ایده آلهای ما: دمکراسی، آزادی، فرصت و امید مایه می گیرد.

این نبوغ واقعی امریکا است که امریکا می تواند تغییر کند. ملت ما می تواند کامل باشد. آنچه ما تاکنون بدست آورده ایم ما را به آنچه می توانیم و باید فردا بدست آوریم امیدوار می کند.

این انتخابات اولین ها و داستان های فراوانی داشت که برای نسل ها نقل خواهد شد. اما داستانی که امشب در فکر من است در باره زنی است که در آتلانتا رای داد. او مانند میلیون ها نفر دیگری است که در صف ایستادند تا صدایشان در این انتخابات شنیده شود با یک استثنا: ان تیکسون کوپر 106 ساله است.

او درست یک نسل پس از بردگی متولد شد، زمانی که در جاده ها، اتومبیل و در آسمان ها هواپیما نبود. وقتی که کسی مانند او نمی توانست به دو دلیل، زن بودن و رنگ پوستش ، رای بدهد. و امشب، من به تمام آنچه که او در یک قرن زندگی در امریکا دیده است می اندیشم – درد و امید، پیکار و پیشرفت، زمانی هایی که به ما می گفتند نمی توانید کار کنید، و مردمی که بر این پندار امریکائی تاکید می گذاشتند: آری، ما می توانیم.

در زمانی که صداهای زنان خاموش و امیدهایشان نادیده گرفته می شد، او زیست تا ببیند آنها بر می خیزند ، صدایشان را بلند می کنند و خود را به صندوق های رای می رسانند. آری، ما می توانیم.

وقتی خاکستر نا امیدی و افسردگی سراسر این سرزمین را پوشانده بود، او ملتی را دید با یک پیمان جدید، مشاغل جدید، و احساس تازه ای از یک مقصود و آرمان مشترک. آری، ما می توانیم.

وقتی بمب ها بر بندر ما فرود می آمدند و دیکتاتوری و استبداد جهان را تهدید می کرد، او آنجا بود تا نسلی را که برای دست یابی به عظمت و قدرت سربر می داشت و یک دمکراسی نجات پیدا می کرد شاهد باشد. آری، ما می توانیم.

او آنجا بود، برای دیدن اتوبوس ها در مونتگمری، لوله های آب در بیرمنگهام، پلی در سلما، و واعظی از آتلانتا که به مردم می گفت ما چیره خواهیم شد. آری ، ما می توانیم.

مردی در ماه فرود آمد، دیواری در برلن فرو ریخت، علم و قدرت تخیل ما مردم جهان را به یکدیگر ارتباط داد.

و امسال، در این انتخابات، او صفحه مانیتوری را با انگشتش لمس کرد و رای داد، زیرا پس از ۱۰٦سال در امریکا، و عبور از بهترین زمان ها و تاریکترین ساعت ها، او می داند امریکا چگونه می تواند تغییر کند. آری ، ما می توانیم.

امریکا، ما راهی دراز پیموده ایم. وقایع بسیاری دیده ایم. اما کارهای بسیار بیشتری باقی است. بنابراین امشب، از خودمان بپرسیم - اگر فرزندانمان باید بمانند تا قرن آینده را ببینند، اگر دخترانمان باید آنقدر خوشبخت باشند که به اندازه ان نیکسون کوپر عمر کنند، چه تغییراتی خواهند دید؟ پیشرفت های ما چه خواهد بود؟

این فرصتی است که ما پاسخ دهیم. این لحظه ما است.

این زمان ما است، تا مردم خود را به کار باز گردانیم و درهای فرصت را بروی کودکانمان بگشائیم، رفاه و توانگری را تجدید کنیم و آرمان صلح را پیش ببریم، رویای امریکا را باز ستانیم و بار دیگر بر این واقعیت اساسی تاکید بگذاریم که ما هرچند بسیار، یکی هستیم. که ما در حالی که نفس می کشیم، امیدوار هستیم، و هرجا با بدبینی و تردید و کسانی که به ما می گویند ما نمی توانیم روبرو می شویم، با همان عقیده و پندار بی زمان که روحیه یک ملت را خلاصه می کند پاسخ خواهیم داد: آری ، ما می توانیم.

سپاسگزارم. خداوند یار و همراه شما، و ایالات متحده امریکا باشد.


+ نوشته شده در  8 Nov 2008ساعت 19:21  توسط   | 
۱. از سرزمین شیکسپیر تا سرزمین شریعت

اخیراً در مجله های آکادمیک از قبیل "اسلامیست واچ"، "میدل ایست کواترلی(Middle East uarterly) و "فارین افیرز" مطالبی گسترده در مورد قانون شرع اسلامی و نفوس آن در کشورهای غربی، خوانده ام. در تمام این پژوهش ها و نوشته ها یک نوع واهمه وجود دارد. و آنها از اینکه در انگلستان به دادگاههای اسلامی اجازه فعالیت داده اند، شدیداً نگران اند. متون این چند مطلب را اینجا بخوانید:

قانون شریعه به غرب می آید و اختلاف در مورد قانون شرع در کلیسای انگلستان

--

۲. اخـلاق در دوران جـدیـد - مصطفی ملکیان

ما در روزگاری به‌سر می‌بریم که احتیاج بشر به اخلاقی زیستن، به‌عللی که خواهم گفت، به‌مراتب بیش از روزگاران قبل است. در همه‌ی طول تاریخ، بشر نیازمند به اخلاقی زیستن بوده است. هیچگاه نهاد اخلاق و اخلاقی زیستن برای بشر امری زائد و یا تجمّلی نبوده است ولی در روزگار جدید، یعنی روزگار بعد از جنگ جهانی دوم، احتیاج بشر به اخلاقی‌زیستن به‌مراتب بیشتر از گذشته شده است. یعنی امروز ما فقط نیاز عمومی همه‌ی طول تاریخ را به اخلاق نداریم، بلکه به‌جهاتی که خواهم گفت نیاز ما مبرِم‌تر و موکدتر شده است. ادامه ...

--

۳. روزه و رمضان در اشعار مولوی و حافظ - داکتر سروش

مجموعه جلسات داکتر سروش در ارتباط با تبارز گسترده روزه و رمضان در اشعار مولانای بزرگ و حافظ شاعر خلوت نشین را میتوانید از طریق ویب گوش دهید و یا ذخیره نموده بعداً گوش دهید.  از اینجا

--

 ۴. چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم - برتراند راسل (به نقل از آفتاب نیوز)

برتراند آرتور ویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاري كوتاه با عنوان « چگونه از عقايد احمقانه بپرهيزيم؟» به روشني به آسيب شناسي آفات تعصب، جزم و جمود، پيشداوري و .... در باورهاي آدمي مي پردازد. ادامه

 --

 

۵. بودای بامیان

 ... اما یکی از دلایل سفر ما کشف یک مجسمه بودای خوابیده دیگر است. براساس روایت زایر چینی هوان سانگ، آن درقسمت غربی معبد شرقی واقع است، یعنی درجنوب شرق شمامه و من فکرمی کنم که درست در زیرخانه های قریه داوودی قرار دارد. همچنین روایت دیگری حاکی ازآن است که بودای خوابیده در مقابل معبد شاهی قرار دارد که درست حد فاصل دو بودای ایستاده می باشد که ما فعلا در همین نقطه درحال کار می باشیم. روایت سوم می گوید که این بودای خوابیده در نزدیکی شهرغلغله است که بیشتر متخصصین ژاپنی براین باورند... ادامه

--

۶. خرابات کابل و نقش آن در تداوم طریقت های عرفانی - اسدالله شعور

 

واژۀ خرابات در زبان و فرهنگ امروزی ما دو مفهوم کاملاً متضاد راافاده میکند: محل گریزازهنجارهای اجتماعی و عقیدتی و همچنان مرکزظهورجلوه های حق ومنزل رسیدن به حقیقت کامل. با این حال واژۀ خرابات به عنوان اسم محل بود و باش اهل طرب به کدام یکی ازین مفاهیم سازگاری بیشتری نشان میدهد؟ درحالیکه موسیقی واهل طرب باهردومفهوم یادشده درارتباط بوده و هستند.

برای ردیابی ریشۀ معانی متضادواژۀ خرابات، بهترست بعقب برگردیم وبه گذشته های کمی دورترنگاهی بافگنیم، تادریابیم که اصلاً این واژه ازکجاآمده وچرادومفهوم متضادرادربرگرفته است؟

حقیقت مسلم آنست که کلمۀ خرابات از واژه ها و مفاهیم عهد مهرپرستی وآیین میترایی به روزگارمارسیده است، چی خورآبه که درعهداسلامی خورآباد نامیده شد؛ مرکزعبادت واجرای آیین های مهرپرستی بوده، به مرور زمان به دو صورت به خرابات تغییر شکل یافته است. نخست اینکه خورآباد با تغییر اولین مصوت خود به سادگی مبدل به خرابات گشته ودودیگراینکه صورت جمع خورآبه که به علت اختتام آن به های هوز اسم مونث شمرده میشد، به قانون جمع مؤنث زبان عربی که درین زمان درکشور ما نیز به عنوان زبان دینی اشاعه یافته بود، با افزایش الف و ت یا نشانۀ این جمع، خرابات نامیده شده است.

      عبادتگاه و نیایشکدۀ آیین میترایی را در اساس خورآبه و مهرآبه می گفته اند که مرکب از دو جز اند: خور و مهر که هردو مفهوم واحدی داشته، خورشید را افاده می کند و آبه معنای چشمه را. و به این ترتیب خورآبه مفهوم چشمۀ خورشید را می رساند. ادامه

 --

۷. شش دهه تحقیقات فرهنگی در افغانستان

نانسی هچ دوپری (Nancy Hatch Dupree)، که از شش دهه به این سو در افغانستان به تحقیقات فرهنگی و تاریحی مشغول است، می گوید میراثهای فرهنگی افغانستان به شدت آسیب دیده و افغانها در باره فرهنگ شان آگاهی زیادی ندارند ادامه

- لویی دوپری باستان شناس آمریکایی است که در سال های جنگ در افغانستان، مرکز پژوهشهای افغانستان را در شهر پیشاور پاکستان تاسیس کرد ادامه

- Louis and Nancy Hatch Dupree Foundation  ادامه


+ نوشته شده در  28 Sep 2008ساعت 12:47  توسط   | 

 

ترقی و تعالی از مبانی اصیل و بنیادی حیات جامعه بشری محسوب میگردد. تاریخ تکامل و تعالی بشر حاوی نوسانات گسترده و گوناگونی است که  بحث پیرامون آن پیچیده، طولانی و در عین حال آموزنده و قابل تأَمل می باشد. انسان معاصر از مزایای تکامل و تمدن که دربرگیرندۀ  فناوری، صنعت و دانش عصر می باشد، به شکل بسیار احسن برخوردار است. امروزه انسانها با نیروی فوق العادۀ ارتباطات و وسایل حملیه ی گوناگون مجهز می باشد. تجهیزات مذکور امکان برقراری ارتباط بین انسانها را در مدت زمان بسیار کوتاه مهیا می سازد، و اینچنین است که انسان در مدت یک روز از یک قطب زمین به قطب دیگر آن سفر میکند و در مدت چند ثانیه از یک قطب به قطب دیگر تماس حاصل می کند. رشد علوم طبیعی که دستاورد ملموس اش عبارت از وسیله ها می باشد؛ باعث شکوفایی تکنولوژی گردیده  و به شکل بسیار سریع به کشفیات صنعتی یاری رسانده است.  تمام این کشفیات، تجهبزات، فناوری و صنعت در عرصه های ارتباطات و وسایل حملیه امکان بوجود آوردن جهان جدیدی را که در آن فاصله ها اهمیت اش را از دست داده، فراهم نموده است. بدین صورت برای اولین بار در دهه های ١٩٦٠- ١٩٧٠م  اندیشمندان و متفکرین از واژۀ  جدیدی برای بیان جهان ما استفاده جستند و آن را "دهکده جهانی"[1] و این پدیدۀ جدید را "جهانی شدن"[2]  خواندند.

پدیده جهانی شدن به زودی به یک ایدیولوژی و طرز تفکر برای تعداد کثیری از اندیمشندان تبدیل گردید. این عده از اندیشمندان در صدد استکمال این ایدیولوژی جدید بر آمدند و برآن شدند که جهانی شدن را نه تنها در عرصۀ اقتصاد، فن آوری، و تجارت آزاد، بلکه در عرصه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیز وارد سازند. بدینصورت در قرن بیست و یکم در کشورهای جهان اول و حتی جهان دوم، جهانی شدن به ایدیولوژی ای تبدیل گردید که تقریباً همه سطوح روابط اجتماعی انسانها را در برگرفت.

قبل از آنکه موضوع را به بحث و بررسی بگیریم و جنبه های مختلف آنرا مورد نقد قرار دهیم، بدیهی به نظر می رسد تا تعاریفی نسبی از پدیدۀ جهانی شدن ارایه گردد. اگرچه بخاطر گسترده بودن موضوع و پیچیده گیهای آن، نمیتوان تعریف دقیقی از آن ارایه داد، ولی تلاش خواهد شد تا یک تعریف کلی و نسبی با در نظر داشت نظریه های علمی و اجتماعی معاصر اظهار گردد.

تحلیل گران معاصر مثل "ویلیم شورمن" جهانی شدن را راجع به قلمرو زدایی می دانند. یعنی جغرافیای اجتماعی محدود به یک قلمرو و سرزمین نیست، بلکه حالت و وضعیتی است که در آن زمان بر مکان غلبه نموده، انسانها از طریق وسایل و امکانات ارتباطی در کمترین زمان و در دورترین نقاط روی زمین با هم تماس و رابطه برقرار می کنند. تعدادی دیگر از نظریه پردازان معاصر جهانی شدن را با بسط همپیوندی[3] انسانها که از خلال مرزهای جغرافیایی و سیاسی عبور می کنند، مرتبط میدانند. تعدادی دیگر، آنرا معادل با جهان گستری[4] می دانند. اینها معتقدند که اشخاص و پدیده های فرهنگی بیشتری در مقایسه با دوران های گذشته در تمام جهان پخش شده اند. روی همرفته میتوان گفت جهانی شدن پدیدۀ بین المللی ای است که باعث جهان گستری، قلمرو زدایی و همپیوندی ابعاد مختلف زندگی بشر گردیده است. این پدیده ایدیولوژی و منطق خاص خود را دارد؛ که ایدیولوژی آن سکولاریزم و منطق آن لیبرالیسم و دموکراسی میباشد. از آنجایی که موضوع این مطلب در رابطه با چالشهای هویتی می باشد و صاحب قلم نیز آنرا با در نظرداشت استقرار و سکنی گزیدن جامعه و مردم خویش در متن پدیدۀ مذکور به نقد می گیرد، لازم به نظر می رسد که سکولاریزم به عنوان ایدیولوژی جهان وطنی و لیبرالیسم به عنوان منطق و فلسفۀ آن به وضوح تعریف گردد.

سکولاریزم به معنی گسترده آن اختیار کردن دنیا و ترک آخرت است، و این یعنی دست اندازی عقلانی در سیاست، اقتصاد، علم و صنعت و هنر. علما و نظریه پردازان دو قسم سکولاریزم را می شناسند: یکی سکولازیم سیاسی که معنایش جدا شدن دین از دولت است و آن بدین معنی است که حکومت نسبت به ادیان بی طرفی اتخاذ کند و قانون جامعه را از قانون شریعت جدا نگهدارند. دیگری، سکولاریزم فلسفی است که در تضاد و تنافی با ماورالطبیعه می باشد. لیبرالیسم و دموکراسی مبادی و منابع مشترک دارند و مکمل یکدیگرند. "از نگاه فلسفه سیاسی، لیبرالیسم در معنای وسیع آن، فلسفۀ افزایش آزادی فردی در جامعه تا حد ممکن است؛ و دشمن اصلی آن تمرکز قدرت است که بیشترین آسیب را به آزادی فرد می رساند". اساس فلسفی ِ لیبرالیسم و دموکراسی اینست که همۀ انسانها از عقل و خرد برخوردارند، و خردمندی ضامن آزادی فردی است؛ و فرد تنها در آزادی میتواند به حکم عقل خود چنان که می خواهد زندگی کند. سلب آزادی از فرد به معنی نفی خردمندی اوست و نفی توان خردورزی انسان به نفی آزادی او می انجامد[5]. نظر به تعاریف فوق واضح میگردد که در حقیقت، نفس و هستۀ جهانی شدن در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی تأثیر گذار است و ایدیولوژی و منطق جهانی شدن در سه سطح از روابط اجتماعی که عبارت از عرصه های اقتصاد، سیاست و فرهنگ می باشند، بروز و ظهور بیشتر نموده است.  جدا از اینکه  چه نواقص عمده در هسته ی پدیدۀ مذکور در رابطه با تضاد و تقابلش با سنت و مذهب وجود دارد، بحث فعلی پدیده را به عنوان یک واقعیت پذیرفته و روی تأثیرات آن بر هویت، سخن میراند. بخاطر تمرکز بحث وایجاد پیوند با عنوان مقاله، به صورت مفصل به بحث پیرامون جهانی شدن و رابطه و تأثیر آن درعرصه فرهنگ می پردازیم.

فرهنگ پدیده و کلیتی به هم پیوسته و بافته ایست که از باورها، ارزش ها، سمبل ها، سنت ها، آرمان ها و دانش های معنوی، تاریخی، ادبی، هنری و مذهبی ای که در طول تاریخ فعالیت جامعه بشری ایجاد شده اند، تشکیل می شود. فرهنگ به مثابۀ دریچه ای است که انسان نه تنها از درون آن خود را می بیند و می شناسد بلکه جهان بیرون خویش و انسان های جوامع دیگر را نیز از آن دریچه می بیند و با نگرش و بینش فرهنگی خویش با آنها ارتباط های مطلوب برقرار میکند. لذاست که فرهنگ از اساسی ترین وسایل شناخت، مبادله و توسعه روابط بین انسانها می باشد.  فرهنگ از عناصری چون دین، زبان، عنعنات و هنر، تشکیل می شود. در عصر حاضر یعنی در این دوران جهانی شدن، مهاجرت های گسترده، رشد پر شتاب مخابرات و رسانه هایی از قبیل انترنت، رادیو و تلویزیون باعث مبادلات فرهنگی و ارتباطات گستردۀ جوامع بشری با فرهنگ های گوناگون گردیده است. کثرت گرایی فکری و دینی و فرهنگی از پایه های اصلی جهان وطنی هستند، زیرا امروزه ایجاد ارتباط بین جوامع مختلف بسیار به آسانی صورت می پذیرد و بدینصورت فرهنگ از حالت خالص به سوی ناخالصی گرایش پیدا می کند. و عناصری از یک فرهنگ شامل فرهنگ دیگر میگردد و در نتیجه یک فرهنگ مختلط به میان می آید. در اثر این اختلاط تصادم هایی نیز به وجود می آیند که در نوع خودش خیلی خطرناک تلقی میگردند. ولی به طور عموم تأثیر گذاری یک فرهنگ و تأثیر پذیری فرهنگ دیگر به شکل مسالمت آمیزی صورت میگیرد. تعامل بین فرهنگ های مختلف با در نظر داشت معیار و چوکات مشخصی که ایدیولوژی و منطق جهانی شدن برای آن ایجاد کرده است، صورت میگیرد. این تعاملات در نهایت امر به فرهنگ حاکم با ریشه های مدنی که اکثریت قابل توجه وسایل و غایات را در دست دارد منتهی میگردد. بعضاً عدم تعامل و ایجاد اصطکاک های بی مورد از طرف صاحبان فرهنگهای مهمان باعث افتراق و استهواء آن فرهنگ ها  و انزوای صاحبان و حاملانش میگردد. از سوی دیگر حذف و یا جذب شدن کامل یک فرهنگ با تمام خوبی ها و بدی هایش در درون فرهنگی دیگر، صاحبانش را دچار یک نوع  استحاله ی فرهنگی و در نهایت امر از خود بیگانگی فرهنگی میکند. بر علاوه تحقیقات جامعه شناختی حاکی از آنست که فرهنگ های ضعیف که ریشه های عصبیت قومی، قبیلوی و نژادی دارند، در مجموع با منطق و ایدیولوژی جهانی شدن در تضاد کامل قرار گرفته و در نهایت یا نابود میگردند و یا هم در انزوا قرار میگیرند، و این برخلاف فرهنگ هایی است که ریشه در مدنیت دارند و از راه تعامل و داد و ستد با پدیدۀ جهانی شدن روبرو می شوند. حال اگر در جزیّیات موضوع وارد شویم و تطابق، تخطی و تنافی جهانی شدن را با عناصر تشکیل دهندۀ فرهنگ جامعۀ خودمان مقایسه کنیم به وضاحت چالشهای فرود آمده بر سر راه  را دریافت خواهیم کرد.

دین عنصری فربه و عمده در فرهنگ جامعه است. البته در جوامع سکولار و بالخصوص جوامعی که پیشتاز جهان وطنی هستند، دین رنگ و روغن اش را از دست داده است. در اروپا و عموماً ممالک جهان اول این تحول بعد از رنسانس صورت گرفته است. ولی آنچه قابل توجه است جایگاه، خواستگاه و اهمیت دین در بین جامعه و مردم خود ما است. هموطنان ما از جامعه ای آمده اند که در آنجا اولاً از پدیدۀ جهانی شدن اثر کمتری مشاهده می شده، و ثانیاً از ذهنیتی برخوردارند که با ایدیولوژی و منطق جهانی شدن در منافات است. بدین معنی که در جوامع کشورهای اسلامی دین از دولت جدا نیست بلکه اکثر قوانین جامعه از قوانین شریعت استنتاج و استخراج شده اند. زندگی برای اکثریت قابل توجه هموطنان ما در آسترالیا که در متن پدیدۀ جهانی شدن قرار دارد و از رهبران و پیشتازان پدیدۀ مذکور میباشد، چالش بر انگیز است. چنانچه که در فوق متذکر شدیم، جهانی شدن در اصول و اساس خود با سکولاریزم و جدایی کامل دین از دولت بنیانگذاری شده است. و هرگونه دخالت دین در عرصۀ زندگی اجتماعی را در تخطی با حوزۀ کاری دولت و هرگونه دخالت سیاسی  را در حوزۀ دین تخلف با حوزۀ کاری دین می داند. چون در جهانی شدن با تعریفی که ارایه گردید کاملاً ایجاب میکند که این دو حوزه  از هم جدا نگهداشته شوند. مثلاً بنا به نظر نصر حامد ابوزید، یکی از روشنفکران دینی معاصر، هنگامیکه قدرت سیاسی بر دین تکیه بزند تنها پیروان خود را به عنوان شهروندان صاحب‌ حق می‌پذیرد و پیروان سایر ادیان و یا غیر معتقدان را نادیده می‌گیرد و این آشکارا به تبعیض می‌انجامد. بنابراین کثرت فرهنگی موجود در دنیا و لزوم حفظ آن امری اجتناب ‌ناپذیر است[6].  بصورت واضحتر، هموطنان ما در عمل و نظر با مبنا و اصل سکولاریزم که همانا ایدیولوژی جهانی شدن است در تضاد هستند در حالیکه در متن جامعه ای سکولار زندگی میکنند و این زندگی هم با انتخاب خودشان می باشد.  از اینجاست که اکثریت تام هموطنان ما که از تجزیه و تحلیل موضوع عاجزند، دچار یک نوع تنش و چالش میگردند. چالشی که نه تنها هویت آنها را زیر سوال میبرد بلکه بودنشان در جامعه ای که خود به اختیار خود برگزیده اند را نیز به قهقرا می کشد.

زبان یکی دیگر از حیاتی ترین عناصر فرهنگ می باشد. زبان به مثابۀ خونی است که  از قلب فرهنگ سرچشمه گرفته  و در بدن آن در جریان است. نقش زبان در حقیقت همان نقش خون در بدن انسان است. جهان و طنی چنانچه تعریف گردید در صدد همپیوندی و همنوع سازی است و این همنوع سازی و همپیوندی را در سایۀ یک زبان، یک ایدیولوژی و یک منطق جستجو میکند. بناً در صدد انسجام فرهنگ ها با یک زبان و آنهم انگلیسی می باشد. این روش جهان وطنی چالش آفرین است. زیرا زبانهای مادری اکثر ملیت های جهان آهسته آهسته به فراموشی سپرده میشود و نتیجه اش از بین رفتن فرهنگ های است که دیگر خونی در بدن ندارند. بحران و چالش مذکور را مجمع عمومی سازمان ملل آگاهانه درک نموده و در نتیجه سال ۲۰۰۸ را سال جهانی زبانها نامگذاری کرده اند. هدف از نامگذاری سال جاری به عنوان سال زبانها را کوئيچيرو ماتسورا رئيس عمومى سازمان آموزشى، علمى و فرهنگى ملل متحد (يونسکو) در نقش حیاتی و ارزندۀ زبانهای مادری و بومی در سیستم آموزشی، اداری، حقوقی، فرهنگی، رسانه ها، تجارت، اقتصاد، حفاظت از هویت افراد و گروهها و همچنین برای همزیستی مسالمت آمیز آنها در جوامع، دانسته اند. در یک پیام عمومی به کشورهای جهان توسط کوئيچير وماتسورا به همین منظور آمده است که "در فاصله چند نسل آینده، ممکن است بیش از ۵۰ درصد از ۷۰۰۰ زبان رایج دنیا کاملاً از بین بروند. کمتر از یک چهارم این زبانها در مدارس و محیطهای آموزشی تکلم و تدریس می شوند و در فضای مجازی اینترنت بکار برده می شوند و بیشتر آنها به صورت پراکنده استفاده می شوند. هزاران زبان دیگر که هر روزه بر زبان مردم جاری است، در مکانهای آموزشی و فضاهای نشر و رسانه ها مورد استفاده قرار نمی گیرند؛ از این رو یونسکو از تمام دولتها، ارگانهای ملل متحد، سازمانهای جامعه مدنی، سازمانهای آموزشی، انجمنهای حرفه های و سایر موسسات مرتبط و علاقه مند دعوت می کند تا فعالیتهای خود را برای تقویت مراقبت ویژه از زبانها و ترویج و پاسداری از تمام زبانها، به خصوص زبانهای روبه زوال، را در تمام زمینه های فردی و اجتماعی افزایش دهند. خواه این فعالیتها از طریق زمینه سازی در مورد آموزش زبانها، فضای مجازی (اینترنت) یا محیطهای ادبی باشد. خواه از طریق پروژه هایی برای حراست از زبانهای در حال زوال یا ترویج زبانها به عنوان وسیله ای برای به هم پیوستگی اجتماعی و یا جستجوی ارتباط بین زبانهای مختلف و توسعه اقتصادی، ارتباط بین زبانها و دانش بومی یا زبانها و خلاقیت انجام شود. در هر حال این ایده که "زبانها مهم اند!" باید همه جا ترویج شود"[7].  پیام مذکور حاوی نقاط بسیار برجسته می باشد که حاکی چالش بزرگ پدیدۀ جهانی سازی  در مورد ترویج زبان انگلیسی به عنوان زبان مسلط دنیا و در نتیجه نابودی خورده زبان های دیگر می باشد. لذا زوال زبان ها باعث زوال و نابودی فرهنگ ها میگردد و صاحبان آنرا به بحران هویت میکشاند. شاید سال ٢٠٠٨ فرصتی خوبی باشد برای درک ارزش و اهمیت زبان مادری و بالخصوص نهادینه شدن یک استراتژی مشخص در خصوص محافظت، رشد و ارتقای آن از این نسل به نسلهای آینده. هموطنان ما، بیشتر از مردم جوامع دیگر، بنا بر وضعیت نابسامان سیاسی کشور و نتیحتاً مهاجرت های گسترده، از ناحیه حفاظت زبان مادری شان رنج میبرند. چون در دوری از وطن فرصت های آموزشی زبان و ادبیات از آنها سلب گردیده و بناً نتوانسته اند فرزندان شان را با زبان مادری آنها آشنا سازند.

چه باید کرد؟

آنچه در فوق بحث گردید، گوشه ای از موضوعی بس بزرگ و گسترده می باشد که اندیشمندان پیرامون آن کتاب ها نوشته اند. جهان وطنی یک واقعیت است که سریعاً در حال رشد می باشد. روند رشد آنرا طبیعتاً تلاش و کوشش بشری در راه دست یابی و رسیدن به قانونی فراگیر برای مهار کردن طبیعت و پیشرفت و توسعه ی دانش و تکنولوژی، سرعت بخشیده است. شاید اجتماعی بودن انسانها اقتضاء میکند تا به کمک تکنولوجی روز و سایر وسایل ارتباطات، جهان را به سمت و سویی ببرد که نیاز مادی و معنوی همدیگر را در دهکده ای بنام دهکدۀ جهانی برآورده سازند.

اینکه در جهت دهی پدیدۀ مذکور چه عوامل دیگری دخیل است، جای بحث اش باقیست و از حوصله این نوشتار نیز بیرون است. ولی آنچه مسلم است، واقعیت وجودی پدیده مذکور و چالش های آن برای جامعه ما است. بدون شک جهانی شدن از پشتوانۀ بس بزرگ علمی برخوردار است، و ایدیولوژی و منطق آن بسیار آگاهانه و خردمندانه جهت دهی شده است. بدیهی است که راههای مبارزه با چالشهای فرود آمده از طرف این پدیده نیز باید از پشتوانه های عقلانی و علمی برخوردار باشند.

نوشتۀ حاضر صریحاً روی جهانی شدن در عرصه فرهنگ و مشخصاً روی دو عنصر حیاتی فرهنگ یعنی دین و زبان بحث نموده و چالشهای جهانی شدن را با عناصر مذکوره جستجو نمودیم. در رابطه با چالش هایی که جهانی شدن با ذهنیت دینی مردم ما ایجاد نموده، باید گفت که راه حل منطقی و عقلانی در این رابطه؛ همانا همنوا و هم جهت شدن با ٩٥٪ درصد جمعیت این کشور می باشد. چون تقابل با اکثریت تام به قول معروف با کوه جنگیدن است و نتیجه ی چنین تقابل جز نابودی چیزی دیگری نیست. نیاز مبرم همنوایی و هم جهتی رشد و بالنده گی معرفت و خردورزی در جامعه می باشد تا بدین طریق در پرتو این دو عنصر حیاتی یک زندگی متمدن، ما هم از باشندگان و ساکنان دهکدۀ جهانی محسوب گردیم.

به باور صاحب قلم مشکلات روز افزونی که در کشورهای اسلامی در طول  صده ها بروز نموده، تا حدودی بخاطر اختلاط حوزۀ دیانت و حاکمیت بوده است. شاید بتوان گفت که امروزه اکثریت قاطع روشنفکران دینی به بازتعریف نمودن نسبت دین و دولت همت گماشته اند و در صدد بر آمده اند تا به شکل بسیار علمی و خردمندانه به دولتمردان دیندار و یا دینداران دولتمرد تفهیم کنند که تلفیق این دو، شایسته نیست. چنانچه از نظر متفکرین و روشنفکران دینی مانند نصر حامد ابوذید و داکتر کریم سروش، حل معضل کنونی با تجربه کردن مدرنیته و طرح ارزشهای دموکراتیک و پذیرش آن و درک واقعیت های جهانی شدن در قرن حاضر، امکان پذیر است. حامد ابوذید پذیرش قدرت سیاسی با ماهیت ایدئولوژیک در قرن بیست و یک را مخصوصا بر اساس آموزه‌های دینی، غیر قابل قبول می‌داند و به سکولار کردن عرصه قدرت سیاسی و دولت معتقد است. حال با عنایت به مسایل متذکره میتوان نتیجه گیری کرد که برخورد معرفتی و خردمندانه برای هموطنان ما همانا سکنی گزیدن در دیر معرفت و عقلانیت می باشد و با این روند نه تنها دین و معنویت حفظ میگردد بلکه به عنوان شهروندان خردمند نزد جامعه میزبان از جایگاه بهتری برخوردار خواهیم گردید.

در مورد تجنیس فرهنگ ها توسط فرایند جهانی شدن باید گفت که این یکی از عوارض و ضرر جبران ناپذیر جهانی شدن است. ولی با سلاح معرفت و دانش قادر به مقاومت در برابر این چالش خواهیم بود.  چنانچه که در فوق ذکر گردید، فرهنگ کلیت تغیرپذیری است که در طول تاریخ فعالیت و فعل و انفعالات جامعه بشری شکل میگیرد. بناءً  نظر به مقتضیات زمان و مکان، عناصری از فرهنگ نیز تغیر و تعدیل میگردند، و این تعدیلات باعث شکوفایی و بقای آبرومندانۀ آن فرهنگ میگردد. بدون تردید هیچ فرهنگی عاری از عیب و عیوبی نمیباشد و مبادلات بین فرهنگ های گوناگون زمینه خوبی برای رفع بدی ها و جذب خوبی ها می باشد. لازم است تفاوتهای فرهنگی موجود در جهان را پذیرفت و حفظ کرد و این با بازسازی ساختار نظام جهانی از طریق استقرار ارزشهای جهانشمول مانند آزادی، برابری و عدالت برای همه ملتها بدون توجه به رنگ، زبان، دین و فرهنگ خاص امکان‌پذیر است. و ظاهراً شعار روند فعلی جهانی شدن هم همین است. از طرفی هم در خانه و کاشانه کنونی ما یعنی آسترالیا نظر به تنوع فرهنگ های گوناگون و موجودیت یک صد و چند فرهنگ در اینجا، واژه چندگانگی فرهنگی را استفاده نموده و خورده فرهنگ های موجود را نیز به رسمیت می شناسند. و عملاً بخاطر ترویج کثرت گرایی و چند گانگی فرهنگی، ایجاد محیط های تبادل فرهنگی و ترویج همزیستی میان فرهنگ های ساکن، ادارات مسئول و مؤظف اند تا در این راستا به شکل مادی و معنوی کمکهای خویش را  ارایه دهند. نمونه های آن در آسترالیای جنوبی عبارت از وزارت امور چندفرهنگی، امور چند فرهنگی جوانان، انجمن مکاتب نژادی و غیره  می باشند. به صراحت میتوان گفت که این روند در آسترالیا بسیار مفید، برجسته و شایسته می باشد.

------

[1] Global village
[2] Globalization
[3] Interconnectedness
[4] Universalization
[5] بشریه، حسین، " تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نشر نی، تهران،1378، ص 16
[6]  نصر حامد ابو زید ، مفهوم حقوق بشر، فرآیند مدرنیزاسیون و سیاستهای دنیای غرب، ترجمه روح‌الله فرج‌زاده ، (1382) ص 108
[7]  آژانس خبری پژواک، بازدید: 17 جنوری 2008


+ نوشته شده در  5 Feb 2008ساعت 17:10  توسط   | 

بحثهای فلسفی درمجموع خشک، گیچ کننده و کم طرفدار هستند. برای اثبات این ادعا کافی است که ازیکی ازکتاب فروشی های شهردیدن نماییم تا ببینیم که فلسفه بخش خیلی کوچکی از این کتابفروشی ها را بخود اختصاص داده است. در حالی که فضای قابل توجه این کتابفروشی ها را کتابهای داستانی و آن هم داستانهای تخیلی و جنایی به خود اختصاص داده است، و این بدان معنی است که اکثرمردم دنیا توجه چندانی به مباحث فلسفی ندارند.


در این مقاله بحث نسبیت فرهنگی را با طرح این پرسش آغاز می کنیم که "آیا باورهای فرهنگی ما بهتر ازدیگران است؟"  تا شاید درک بهتری از کثرت گرایی در مقابل فرد گرایی و یا اخص گرایی کسب کنیم. "خود را بهتر از دیگران دانستن" شاید زمزمه درونی اکثر انسانها باشد، منتها علنا چنین ادعایی را شاید هیچ کس مطرح نکند. اما می دانیم که بصورت غیر علنی تقریبا همه این احساس درونی را اظهار می دارند. در این نوشتار قصد نداریم این موضوع را در سطح فردی آن تحلیل کنیم، که هر انسان آزاد است هرطوری که بخواهد فکر کند و زندگی کند. بلکه هدف این نوشتار بحث در مورد این باور اکثر مردم است که ارزشهای فرهنگی خودشان را نه تنها برابر با ارزشهای فرهنگی دیگران نمی پندارند بلکه بهتر از دیگران می دانند، و این باور بنفسه تنش بار (آور) مشکل آفرین است. زیرا افراد جامعه های دیگر نیز مطمننآ چنین باوری را نسبت به سایر فرهنگها خواهند داشت. در کشور چندفرهنگی ای مثل استرالیا که ساکنین آن را اقوام و فرهنگهای گوناگون که دارای ارزشها و باورهای کاملا متفاوت هستند تشکیل می دهند، چنان باوری مسلما تنش آور خواهد بود.


دیوید هیوم، یکی از فیلسوفان قرن هجدهم، می نویسد که بعد از تعمق و جستجوی بسیار به این نتیجه رسیده است که هیچ چیز و یا عملی به ذات خود خوب یا بد نیست، بلکه این احساس درونی انسانها ست که شئی ای را خوب یا بد تلقی می کند. و این احساس درونی متأثر از مسایل محیطی است که انسانها در آن زندگی می کنند و آن را فرهنگ می نامند. و در واقع این فرهنگ است که معیار درستی و نادرستی اعمال مان را تعین میکند و به ما میگوید که چه اعمالی صواب و چه اعمالی ناصواب است. در واقع چیزی به نام خوبی و بدی حقیقی وجود ندارد تا ما بتوانیم آن را معیار قرار دهیم و اعمال مان را با آن بسنجیم. به همین دلیل اعمال صواب و ناصواب در فرهنگهای مختلف متفاوت است، و این بحثی ست که در فلسفه کلام آن را "نسبیت فرهنگی" مینامند.

 

بحث نسبیت فرهنگی بر این باور استوار است که اخلاق و اخلاقیات رفتاری به فرهنگ مخصوص یک جامعه بستگی دارد. و این فرهنگ است که معیار اخلاقیات را تعین میکند و چیزی بنام اخلاق صحیح و ناصحیح بین المللی وجود ندارد تا ما بتوانیم بعنوان یک معیارقابل قبول اعمال مان را با آن بسنجیم. جیمزریچل در این مورد بحث اش را با یک داستان تاریخی شروع میکند و می نویسد که داریوش (شاه ایران) در یکی از دوره های خود از سرزمینهای تحت فرمانش، با ارزشها و سنتهای متعدد و حتی متضادی آشنا می شود که باعث حیرت او می گردد. مثلآ قومی را به نام کلیشینس درهندوستان می بیند که جسد  مرده پدرشان را میخورند در حالی که قوم دیگری در یونان جسد مرده پدرشان را میسوزانند. داریوش وقتی  آن قوم یونانی را استیضاح می کند و به آنان میگوید که قومی است که جسد مرده پدرشان را میخورند و این را  عملی درست می پندارند، حالا چه میشود شما هم چنان کنید، آنان از این سخن داریوش اظهار ناراحتی می کنند و آن را سنتی قبیح و نادرست میخوانند. طرح این مسئله همچنان ناراحتی قوم کلیشنس را نیز بر می انگیزد و آنان بر عکس آن قوم یونانی، سوزاندن جسد را قبیح می خوانند و آن را عملی غیر انسانی می خوانند. قوم کلیشنس سنت مرده خواری شان را اینگونه توجیه می کنند که با خوردن جسد مرده پدرشان آنان روح پدرشان را زنده نگه می دارند زیرا وقتی انسان میمیرد جسدش از بین می رود اما روحش نمی میرد، و آنان با خوردن جسد می توانند روح پدرشان را درخود زنده نگهدارند. چیزی که برای آنان مهم است زنده نگهداشتن روح پدرشان است نه خوردن جسد، و همین باور سنت آنها را ارزش می بخشد و عملشان را توجیه می کند.

 

جیمز ریچل در جایی دیگرــــ به زندگی اسکیموها اشاره می کند. اسکیموها مردم بومی آلاسکا در شمال کانادا، گرین لند، و شمال شرق سیبری هستند. زندگی آنان به سبک زندگی کوچی هاست، یعنی آنان بخاطر آذوقه و مواد غذایی همیشه در حال نقل مکان از جایی به جای دیگر هستند. پیش از قرن بیستم، مردم جهان از سبک زندگی مخصوص اسکیموها معلومات زیادی نداشتند، ولی به برکت پیشرفت در تکنولوژی و تسهیلات زندگی، فرهنگ و سنتهای بخصوص اسکیموها برای مردم جهان آشکار شد. مثلآ اینکه آنان در مجموعه های کوچک و در فاصله های خیلی دور از هم زندگی می کنند، و مردهایشان میتوانند بیش ازیک زن داشته باشند  (البته این برای ما زیاد جای تعجب ندارد). اما نکته شگفت انگیز اینجاست که آنها وقتی میهمان داشته باشند میتوانند زنشان را در اختیارمیهمان قرار دهند تا میهمان بتواند شب خوبی داشته باشد. ضمنآ یک زن میتواند با رضایت شوهر خود با مرد دیگری ازدواج کند. ممکن است ما فکر کنیم که آنها به هیچ چیزی معتقد نیستند و این گونه رسومات آنها را در تعارض/ تضاد با نظام خانواده و رابطه زناشویی بخوانیم. اما واقعیت این است که آنها برای خانواده ارزش قایل اند و گرنه زندگی اجتماعی شان از هم می پاشید و مردمی/ اجتماعی بنام اسکیمو وجود نمی داشت.

 

اسکیموها رسم نکوهیده دیگری هم دارند و آن کشتن اطفال تازه تولد و افراد مسن و از کار افتاده ای که دیگر  سودی برای فامیل ندارند، است. کناد رسمیوسن، جستجوگری معروف، میگوید زنی را دیده است که از بیست طفل بدنیا آورده اش، ده طفلش را کشته است. از قرار شواهد اطفال دختر بیشتر از اطفال پسر محکوم به قتل هستند، و ضمنآ کشتن اطفال توسط والدین صورت میگیرد و این والدین هستند که تصمیم می گیرند کدام  طفل شان را بکشند.

 

ما ممکن است فکر کنیم که آنان از فرهنگ اشتباه و جاهلی پیروی می کنند که اصلا به حقوق انسانی افراد، فرزندان و بزرگسالان احترامی نمی گذارد. اما پاسخ این مسئله شاید به این سادگی هم نباشد. مثلآ آنها اگر فرزندان شان را دوست نمی داشتند چنانکه ما دوست می داریم، تا حالا نسلشان منقرض می شد و امروزه مردمی/ اجتماعی  بنام اسکیمو وجود نمی داشت. زیرا طفل نیاز به مراقبت دارد و اگر والدین از او مراقبت نکند، در آن سرمای شدید دوام آوردن و زنده ماندن برای یک طفل ناممکن است. دلیل آنها برای کشتن اطفال و افراد مسن هم این است که زندگی کوچی گونه این اجازه را به آنها نمی دهد که جمعیت شان بیش از حد زیاد شود. در این میان مردها چون برای تهیه آذوقه و شکار همیشه در معرض هستند، نرخ مرگ و میرشان نسبت به زنان بیشتر است، و به هم خوردن توازن جمعیتی ممکن است صدمات جبران ناپذیری به اجتماع آنها وارد سازد.

 

در خاتمه می توانیم نتیجه بگیریم که بدون عنایت و داشتن آگاهی به تفاوتهای فرهنگی، قضاوت کردن صواب و ناصواب در مورد یک فرهنگ، ممکن است کار منطقی و عاقلانه ای نباشد. بخاطریکه هر فرهنگ دارای فلسفه و منطق خاص خودش میباشد که در طول تاریخ مانند فرهنگ خود ما قوانین و مقررات اش به وجود آمده و مردم جامعه اش از آن سود و بهره برده اند. بدون آگاهی از فلسفه فرهنگهای دیگر و زیر سوال بردن ارزشهای فرهنگی دیگران ممکن است عواقب بدی برای همه داشته باشد. ضمنآ داشتن پیش فرضی مبنی بر اینکه هرچه ما در فر هنگ خود داریم نه تنها مثل فرهنگ دیگران نیست بلکه بهترین است، مضراتی را برای خود ما نیز در بر دارد. یکی از آن مضرات این خواهد بود که سطح مروت و مدارا را در معادلات اجتماعی تقلیل میدهد و خود ما را درقهقرای جهالت فرو م برد، و خود اینکار باعث زیاد شدن تنش با فرهنگهای دیگر میشود. دیگر اینکه چنان دید خود محور، ما را در جهالت قرار داده و از دانستن و فهمیدن ارزشهای فرهنگی دیگران باز میدارد. باور این نبشته بر این است که اکثر مردم جامعه ما به این نکته عنایت دارند که هر فرهنگی دارای ارزشهای اخلاقی و رفتاری منحصر بفرد خودش میباشد، اما آنهاییکه به برتریت فرهنگی خودشان معتقد هستند نسبت به ارزشهای اخلاقی دیگر فرهنگها جاهلند. این نوع طرز تفکر مانع درک و قضاوت منصفانه در مورد سایر فرهنگها می شود. صاحب این قلم بصورت اجمالی یکی دو نمونه را عرض میکند. اول اینکه چنین طرز تفکری حامل یک دیدگاه کاملاً منفی نسبت به دیگر فرهنگ ها می باشد، و مانع این می شود تا ما کوچکترین آگاهی درستی از فرهنگهای دیگر بدست آوریم. دوم اینکه اثبات برتری یک فرهنگ نسبت به فرهنگهای دیگر، مستلزم اینست که هر دو فرهنگ در مقابل همدیگر قرار گیرند و با در نظر داشت تمام جوانب خوب و بدشان ارزیابی گردند. تا ثابت شود که آن چیزی که ما آنرا برتر می پنداریم آیا واقعآ برتر است یا خیر. داشتن باوری به ذات خود چیزی را ثابت نمیکند. اگر خود را برای لحظه ای به جای شخصی که پیروی فرهنگ دیگری است قرار دهیم، متوجه خواهیم شد که دیگران نیز اعتراضات مشابهی بسبت به فر هنگ ما دارند. در خاتمه باید بگویم که این آگاهی به تفاوتهای فرهنگی است که بقول حافظ سطح مروت و مدارا را بالا می برد، و یک زمینه همزیستی مسالمت آمیزی را در بین اقوام و ملیت های مختلف در این دنیای پیچیده فراهم می آورد.


+ نوشته شده در  3 Jan 2008ساعت 14:48  توسط   | 

جشن عید فطر؛ زمینه ا ی برای نجوای فرهنگ وسیاست

 

اشاره: سطورذیل ، شرح ماجرا واتّفاقی است که شاید درنوعش درجامعۀ افغانیی  مقیم ادلاید، استثناي وبی مانند باشد. اتّفاقی که برایند وپیامد مواجهۀ دو نوع گفتمان در بزنگاه زمان وجغرافیای واحد است. تجزیه وتحلیل تلاقی وتصادم گفتمان فرهنگی وگفتمان ارباب سالاری است ؛ که درجغرافیای زمانیي جشن عید فطرودر انظارسامعه ، باصره وفاهمۀ خلق بی نوا به وقوع پیوست .

این رویاروی ومحاجّه به بهانۀ توزیع وپخش نخستین شمارۀ  فصلنامۀ " سخن نو" اتّفاق افتاد، ودرعین حال نشان ازبی تجربگیي قافله سالاروبرنامه ریزسخن نو نیزداشت ؛ زیرا ایشان نمی بایست چنان برنامه ریزی میکرد که فرزند آگاهی ، چنان عریان درخانه ودردامان فرعون بی مروّت تزویربه دنیا بیاید تا شاهد اعوجاجات والتهاباتی ازآن دست می بود یم .

سیاست ، بمعنای اصلي کلمه اتخاذ گامهای عملی ومعقول درجهت تطبیق وترویج ارزشهای مقبول،مشروع وپذیرفته شده دریک جامعه است. خواه این جامعه درهیأت یک ملت ویک کشورنمود پیداکند ویا درچهرۀ  جامعۀ کوچک افغانستانیي مقیم ادلاید؛ که درهردو وجه، سیاست درخدمت تکثیر،توزیع واعتباربخشیدن ارزشهای پذیرفته شده قرارگرفته وعمل میکند.

درتلقي نهایی میتوان چنین برآورد کرد که سیاست ، یعنی هنربسترسازی برای امتداد جریانهای فکری- مادی جامعه.

چنین مسؤلیّت بزرگ ودشوار زمانی ازعهدۀ  سیاست برمی اید که ازپشتوانه قدرتمندی چون فرهنگ برخوردارباشد. معنای دیگراین سخن آن است که همیشه سیاست معقول ومنطقی ازفرهنگ تغذ یه میکند ؛ وآمیزش فرهنگ وسیاست (با توجه به نقش زیربناي فرهنگ ) تا حدودی مسیروجهت روشنتروکم هزینه ای را برای رهروانش یعنی جامعه ترسیم میکند.

به نظرمیرسد تا حد ودی درذیل تعریف وکارکرد سیاست، به تعریف مختصری ازفرهنگ نیزدست پیدا میکنیم که فرهنگ یعنی ارزشها، معتقدات ، باورها و سنّتهای اجتماعی که جامعه ای ازبد وشکل گیریش آنرا خلق نموده ودرادوارتاریخی به آن شاخ وبرگ داده وتکاملش بخشیده اند.

پس سیاست ازمتن فرهنگ زاده شده وبوجود می آید تا نقش بازوي اجرای را برای فرهنگ ایفا نماید؛ زیرا حفاظت وپاسداری ازمؤلّفه های ارزشی- فرهنگی در جامعه تابع تد بیری خرد مندانه است که درقالب سیاست رخ مینماید. بنا براین فرهنگ متبوع سیاست است وسیاست خادم ان.

حالا اگربخواهیم این توازن شایسته وبایسته را به نفع فرهنگ حفظ کنیم د رقدم نخست می بایست ارزشها،معتقدات وذخایرمعنویي جامعه فارغ ازکژبینی ها فهم وتحلیل شود تا درمرحلۀ  د وم ، سیاست معقول ومنطبق با ان داشته های فکری – معنوی اتخاذ شود، واین یعنی گزینش وانتخاب روشهای عملیي همسو با آرمانها وایده آلهای جامعه.  عدم انطباق، سازگاری وهماهنگی میان ایده آل های ذهني  جامعه ازیکسو و موجودیّت نابسامانی دراجرای آنها  ازسوی دیگر، پرسش را متوجه لغزشها در بخش سیاست وبی کفایتیي سیاست مداران ان میکند . زیرااین سیاستمداران هستند که وظیفۀ  اصلیي شان ظاهرشدن درهیأت خاد مان  ومجریان منویّات وارزشهای معنوی وماد ي جامعه است. این مقدمه کوتاه میخواهد معیاری باشد برای تبیین و تحلیل آنچه که درجشن عید فطراتّفاق افتاد،اتّفاقی که به شکل ظریف ونهان وآشکار طی سالهای گذشته تجربه شده بود امامتاسّفانه همیشه توازن به نفع سیاست پیشگان بود تا فرهنگیان؛ اما این باراین نسیم دل آرای فرهنگ بود که ازکوی بی نام ونشان فرهنگیان وبا طعم "سخن نو" وزیدن گرفت ومشام قدرت طلبان فاقد شأن ومنزلت واقعی را آزرد.

آری جشن عید فطرزمینه وبستری شد برای ظهوروتوّلد نگاهِ  فرهنگ منشانه دربرابرنگاه غالب اما رسوا وبی بنیاد ارباب - سیاست گرایانه.

نگاه نخست درواقع بخش قابل توجّهی ازنیروهای فرهنگیي مقیم ادلاید (با حفظ احترام نسبت به دوستان فرهنگي که دراین مجموعه نیستند اما همچنان خلأ کارفرهنگی را احساس میکنند) را نمایندگی میکرد که به شکل مستقل ودرچوکات "سخن نو" فعالیت شان را به آزمون گذاشته واوّلین محصول فکری – فرهنگیي شان را درپیشگاه ارباب نظرواربابان خلق ورأس ارایه نمودند.

نگاه دوم ، نشانگر ونمایانگرچهره های جریانٍ غالبِ  سیاست منشان جامعه بود که درهیأت مدیران اجرای انجمن جلوه گری میکردند ومیکنند ونیزاکثراطی پنج سال گذشته دررأس رتق وفتق امورجامعه قرارداشته اند.

تفاوت میان دونیروی فوق ازنقطه نظرتأثیرگذاري مثبت وارایۀ خدمات راهگشا براحتی قابل درک وتحلیل است. هرچند ازمنظرافکارعمومي جامعه ، سیاستمداران فرهنگ گریزامتحانی خوب پس نداده اند،امّا فرهنگیان مأوا گزیده درسخن نو نیزدرآغازراهند ومی بایست زمانی چند بگذرد تا بنمایانند که فرهنگی هستند،به فرهنگ اهتمام میورزند ودرراستای اعتباربخشید ن به فرهنگ مغفول ما جدّی هستند.

تا وقتی که سیاست پیشه گان ازفرهنگ تغذیه نموده وانرا اساس ومبنای عمل سیاسی قراردهند جامعه روند روبه رشدی  داشته ومشکلی جدّی نخواهیم داشت؛ امّا متأسفانه درحیطۀ  فکری وعملیی مجریان ومدیران جامعه، دست برد زدن واها نت به شخصیت حقوقیی جامعه ازورای بی اعتنای به فرهنگ، به یگ هنجاروسنّت پایدارتبد یل شده است ؛ آنچنان برایمان وعملکرد غیرقابل دفاع شان پافشاری میکنند که به نظرمیرسد بازاین جامعه است که وامداروبدهکارآنانند.

درجشن عید فطروقتی که وزانت "سخن نو" را بردستان بی وزن شان احساس میکنند وعملا دربرابرفانوس فرهنگ خواهی قرارمیگیرند ، باز ازدست پاچگی وبی پشتوانگی ، به سیاست غیرمعقول و شعارکاذب پناه میبرند و داد میزنند که : " خوب بود درسایه ی معرّفی سخن نو اشاره به گذشته نمی شد.....". ویا :" با عدم انتشاریک فصلنامه کمرفرهنگ نمی شکند....". خوب اینها واکنشهای بود که ازسوی مراجع مدیریّتیی جامعه دران روز ودرحضورهمه صورت گرفت.

اما ما معتقد یم که این سیاسی کاریها وسیاسی گوییها درمقیاس وسیعش طی پنج سال گذ شته تجربه شده وبیانگراین واقعیت تلخ است که زیرساختها وبنیادهای فکریی مدیران محترم برسوء استفاده ازمخازن مادی ومعنویی  جامعه استواراست ؛ تا جاي  که ازمعنویت وفرهنگ مردم فقط چند مراسم بی کیفیّت درطی سال باقی مانده وازسرمایۀ  مادی مردم بازهم بدهکا ری و بی اعتباری .

 پرسش اساسی وکلیدی این است که دراین میان مسؤل بی اعتباریی مردم ما کیست؟ شکی نیست که مدیران مسؤلند ومقصّرامّا ما ومردم نیز دراین میان نمیتوانیم خودرا تبریه کنیم زیرامدیران که ازآسمان به زمین نیامده وحامل وحي پیامبرانه نیستند، بلکه محصول ومولود انتخاب خود جامعه هستند( هرچند که انتخاب مردم نیزمتأسفانه تحت تأثیرمستقیم باورها ونگرشهای مدیران قراردارد ) واین اعضای جامعه است که باید مسؤلیّت  شایسته وبایستۀ  خودرا درک نموده وبا انتخابهای ارزشی وفارغ ازقوم وقبیله ومنطقه، هدایت اموررا بعهدۀ انسانهای مسؤل وپاسخگو بگذارند، وسنّت حسابگیری وحسابدهی را نهادینه نمایند.

فقدان جدّیت منطق حسابگیری وحسابدهی ، آرام آرام خود پدیدۀ  انتخابات  را ( که به عنوان ابزار به پرسش گرفتن توانمند یها وعملکردهای مدیران است ) به فراموشی سپرده است.

عدول وچشم پوشی ازعدم برگزاري  انتخابات ، برای مدّت سه ماه به خاطرمسایل ومشکلات تکنیکی می تواند قابل اغماض باشد ؛ امّا تعویق شش ماهۀ آن ، پیامی فراتر وعمیقتر ازمسایل تکنیکی دارد وآن بی توجّهی به شعورمردم و خلأ سنّت حسابگیری وحسابدهی درذهنیّت جامعه ومدیرانش می باشد. معنای دیگر این سخن آن است که مدیران محترم براستی درپی انباشتن سرمایه های مادّی ومعنوی درانبان جامعه نیست  بلکه بیش ازپیش د خل مادّیت ومعنویّت آنرا تهی وبی اعتبارمیکنند

 

بی اعتبارکردن وبازي کودکانه باحیثیت مردم روشی نیست که منتج به حفظ فرهنگ شود بلکه درذاتش کاری است غیرفرهنگی؛ وشکّی نداریم که اینها نتایج وپیامد تهی کردن سیاست ازمنطق فکری-فرهنگی است؛ منطقی که هم پشتوانۀ  سیاست وهم مخد وم آن است.

تهی کردن سیاست ازفرهنگ، یعنی ایجاد خلأ ارزشی د رذهن جامعه وپرکردن آن باسنتهای زشت وغیرانساني چون قوم ، قبیله ومنطقه و... واینها واقعیات تلخی است که طی پنج سال حاکمیت ارباب سالاران شکل گرفته وریشه دوانیده اند ؛ که خشکاندن ریشه های این بدعتهای غیرانسانی، بستگي به اراده وذهن اگاه وروشن اصحاب " سخن نو" ودیگردوستان فرهنگی دارد.

ما نه مدّعي تخریب هستیم ونه چنان سوداي غیرمعقول رادرسرداریم، بلکه ما نگران حاکمیّت وتکثیرسنن غیرانسانی وغیرمدنيی  هستیم که توان وظرفیّت باروری ورشد مردم ما را روز به روز به تحلیل برده ودر درازمدت جامعۀ  مارا با خطرانزوا مواجه می سازد.

درک این نگرانیها طبیعی است که ما را واداربه موضعگیری واتخاذ راهکارهای  مناسب با ان معضلات میکند ومطمین هستیم که پاسخ شایسته وخردمندانه به آن، واکنش فرهنگی است زیراباورداریم که خود معضله ناشی ازعوارض فرهنگی است ؛ پس ما به سهم خود درپی کالبد شکافي عوارض موجود درجامعه هستیم ومی کوشیم مشروعیت ومقبولیت کاذب سنّتهای قبیلوی و نمادهای اجتماعي انرا به چالش بگیریم.

دراین جدال البته شکی نداریم که ازپشتوانۀ  قوانین مدني  استرالیا نیز برخورداریم واین بدان معنا ست که اگربازیگران ( آنچنان که پیام حواله کرده وتواناییهای فتوا وقدرت شرعی وحیلۀ  ریش وپشم را برای ما گوشزد میکنند) قانون بازی را رعایت نکرده ومتوسّل به حیله ها ومکرهای شرعی شوند ولحیه های شرعی پیشکش ما کنند، ما نیزبا فانوس مدنیت ، زوایاي  تاریک و وهم افزای ذهن شان رابه محکمۀ  آفتاب خرد وعقلانیّت خواهیم کشاند ؛ وناگفته روشن است که درترازوی عقلانیّت ومدنیّت ، اوهام پرستی واوهام پراگنی وزنی وجایگاهی ندارد.

پس ما ازبازیگران عرصۀ  فرهنگی – اجتماعی  که ازسنگروجایگاه مدیریّت جامعه، سازخود رامی نوازند ،انتظارداریم درهیمۀ  توهّم ، شراب اجتهاد ننوشیده وسودای  فتوا را در سرنپرورانند . زیرا با نشخوارچنان ترجیع بند های دراینجا، فقط صباوت  وصغارت ذهنی وفکریی شان را وانمود میکنند.

 


+ نوشته شده در  25 Oct 2007ساعت 21:27  توسط   | 

 

بیش از نصف کل جمعیت افغانستان را زنان تشکیل می دهند. متاسفانه این مهمترین قشر اجتماعی جامعه یعنی زنان میهن ما در طول تاریخ کشورشان هیچ گاه صاحب آزادی عادلانه و دمکراتیک نبوده اند و اکنون هم نیستند.

نوع برخورد با زنان در جامعه سنتی افغانستان عمدتا برخورد با یک انسان درجه دو بوده است. جامعه افغان اعتقادی به حضور زن در عرصه اجتماع نداشته و بر این باورند که خانه قلمرو زن است و زن حق مشارکت در اجتماع و جامعه را ندارد و حق تحصیل را از زنان و دختران صلب می نموده اند. دختران نوجوان یا کودکانی که هنوز دوران کودکی خود را سپری نکرده اند به جای تحصیل در مدارس باید مشغول خانه داری و تربیت فرزندان خویش باشند.

چرا باید ۸۵٪ از زنان در افغانستان فاقد سواد خواندن و نوشتن باشند؟ عمده ترین عامل تبعیض جنسیتی در عرف جامعه, مسایل امنیت, نبود یا کمبود مکاتب دخترانه که متاسفانه کمترین توجه از سوی مقامات مسئول نشده است.

در مورد حق انتخاب همسر نیز دختر باید تابع خانواده باشد و حتی خانواده او اجازه دارند او را مجبور به ازدواج کنند حتی در برخی موارد دختران نوجوان یا حتی کودک به زور و جبر خانواده باید با مردی ازدواج کند که از نظر سنی ممکن است یک نسل فاصله و اختلاف داشته باشند.

مسئله مهمتر اینکه دختران و زنان در افغانستان هر روز با انواع مختلفی از خشونت در داخل خانواده, محل کار, و محیط زیست مواجه هستند. خشونت علیه زنان و برخورد سنتی با آنان از قدیم رایج بوده و موضوعی است که به گونه ای آشکار زمینه ای برای محدود کردن حضور یکسان زنان با مردان و مانع بهره مندی آنان از حقوق اساسی و مزایای دمکراسی شده است. خشونت علیه زنان در خانواده از جمله موضوعات فراگیر در زندگی زنان افغان به شمار می رود با این همه, نه تنها در خانواده بلکه بیرون از خانه و یا محیط کار مورد ضرب و شتم و آزار و اذیت قرار می گیرند و در نتیجه آزادی هایشان محدود و بیشتر روی رشد ظرفیت های کاری آنان اثر منفی می گذارد و تا کنون قانون مشخصی که بتواند خشونت های خانوادگی علیه زنان را جرم بداند و به آن رسیده گی کند در افغانستان وجود ندارد. نبودن دستگاه قضایی برای حمایت از زنان, نبودن امکاناتی برای داد خواهی و جلوگیری از بروز خشونت, اهمیت ندادن پلیس و ارگان های قضایی نسبت به خشونت های خانواده و محیط بیرون از خانه باعث افزایش بروز خشونت از سوی مردم و افزایش تخطی از حقوق انسانی زنان می گردد.

مشکل اساسی دیگر نبودن دکتر و یا ماما که مشکل جدی  برای حیات زنان به شمار می رود. تحقیقات نشان داده که به طور متوسط هر سی دقیقه یک زن در اثر مسایل بارداری جان می دهد در حالی که ۸۰٪ این مرگ ها در صورت وجود دکتر و کلینیک قابل پیش گیری است.

زنان در افغانستان از بی عدالتی, عدم امکانات, توضیح ناعادلانه سهولت های تحصیلی, نبود دکتر, وجود خشونت های خانوادگی, خشونت در محل کار و خشونت در شهر و بازار رنج می برند.

و این بیان گر واقعیت تلخ وضعیت نابسامان زنان و حیات استخوان سوز آنان در افغانستان است. زنان همواره با تمام اندوه ها و رنج های دردناک و با تمام وجود, بی سر نوشتی ها و اسارت ها و بی هویتی ها را به سر برده و هنوز هم این مصائب را با تمام خون و پوست خویش شدیدا احساس می کنند.

زنان هم مانند مردان جزئی از بشریت و ملت ما به شمار می آیند و پیوند جدا ناپذیر به سرنوشت جامعه, کشور و آینده گان افغانستان دارند و بدون وجود زنان اساس خانواده, اجتماع, ملت, دولت و بشریت از بین می رود.

پس چرا زنان قانونا و عملا با مردان هم طراز و متساوی الحقوق نباشند؟

پس باید در  جهت توانمند ساختن زنان و دختران و احقاق حقوق آنان و حل بحران هایشان و زمینه تامین استقلال و خود باوری آنان بکوشیم.

( زهرا محمدی )


+ نوشته شده در  9 Aug 2007ساعت 0:11  توسط زهرا حسینی  | 
 

 نسل سرگردان

 

                                                                                     بسم الله رضایی

 

کشور آبایی ما افغانستان از جمله کشور های جهان است که تاریخ آن با جریانات تاریخی جهان گره خورده است. بدین معنی که افغانستان باداشتن موقعیت استراتژیک و کوهستانهای صعب العبور از همان ابتدای رقابت تمدن ها و چنگ زدن به حریم یکدیگر، میدان مبارزه آنها بوده و اثرات چشمگیری در شکل دهی تاریخ منطقه وجهان داشته است.

براساس واقعیت تلخ یادشده، امپراطوران و قدرت مداران بسیاری به انگیزۀ تأمین منافع خود، طمّاعان و وطن فروشانی را ازمیان مردم خود ما به دام زر و زیور گرفته و کشور را به میدان جنگ و خونریزی تبدیل نموده اند. چنانچه در سه دههء اخیر، این جنگ ها باعث آوار گی، خانه بدوشی و بدبختی میلیون ها انسان ساکن این سرزمین گردید.

اینکه چطور،  چگونه و چرا مفتضحان روزگارمهرهء بیگانگان قرار میگیرند و یا چرا اصلاً جنگ های داخلی در افغانستان دامن زده می شود، بحث سیاسی است که از دایرهء این نوشتار بیرون می باشد؛ ولی آنچه صاحب این قلم را در اینجا مجال نوشتن است،نه ریشه یابی دلایل وعوامل بروزجنگ ها؛ بلکه پیامد و نتیجهء طبیعی آنهایعنی فلاکت ها، بدبختی ها و فجایع انسانیی می باشد که توسط جنگ های مداوم داخلی رقم میخورد.

سه دهۀ متوالی جنگ وویرانی در کشور  صدها هزار انسان را به فضیح ترین و قبیح ترین شکل به خاک و خون کشید و صدها هزار دیگر را آواره و بی خانه و کاشانه ساخت. مطابق آمار کمیسیا ریای عالی سازمان ملل در امور مهاجرین در دههء 90 بیشتر از 6 میلیون افغانستانی مهاجر شده اند.([1]( بیشتر اینها در دو کشور همسایه ایران و پاکستان پناه آورده اند.

البته باید متذکر شد، پدیدهء مهاجرت ازسپیده دم تاریخ بشرهمواره همدم و قرین زندگی وسرنوشت آدمیان بوده است وجزءُ لاینفک زندگی وتاریخ بشربه شمارمی رود. ولی مهاجرت ها همیشه بخاطر یک سلسله عوامل و وقایع صورت می پذیرد  و بعضاً به انگیزۀ دستیابی به زندگی بهترورفاه بشترصورت می گیرد؛ مثلاً مهاجرت اکثر اروپاییان از مناطق روستایی به شهر قبل از انقلاب صنعتی بخاطر بهبود زندگی بود. گاهی نیز مهاجرت در نتیجه آفات طبیعی صورت می گیرد؛ مثلاً در اثر یک زلزله، طوفان،خشکسالی وغیره؛ ولی از همه بدتر و پلیدتر نوع اجباری مهاجرت توسط جنگ و خونریزی است که مهاجرت های ما افغانستانی ها از همین نوع است. ولی آنچه دراین نوشته برای ما مهم است ودرکانون توجه ماقراردارد پیامدهای مهاجرت می باشد.

 

افغانستان با در نظرداشت نفوس آن بیشترین مهاجر را در سه دهۀ قرن بیستم  به خود اختصاص داده است. 6 میلیون آواره فقط در دههء 1990 و صدها هزار قبل و بعد از آن، گواه روشنی برصحت این مدعاست. آمارسازمان بین المللی مهاجرت (آی او ام) که بیشتر با مهاجرت  مردمان کشورهای جهان سوم به کشورهای جهان اول سروکار دارد، بیانگر مهاجرت وسیع مردم ما از کشور های دوم (ممالک همسایه وجهان سومی ) به کشورهای سوم (ممالک اروپایی و غربی ) می باشد. مهاجرانی که هنوز در کشور های همجوار افغانستان هستند، با سخت ترین وضعیت زند گی ومعیشت روبرومی باشند. یکی ازمعضلات اساسی  که منزلت انسانی آنها را زیر سوال می برد همانا تحقیرشدن است.  عموماً  در عرصه های کار، گشت و گذار و تحصیل نیز مشکلات فراوانی دارند و بالاخره سرگردانی آنها همچنان ادامه دارد.

 گذشته از مشکلات مردم ما در کشور های همسایه، چالش بس عمده و مهمی را که نسل سرگردان ما  فعلاً در کشورهای غربی و یا اروپایی باآن روبرو هستند،  مشکلات فرهنگی و زبانی می باشد.هر چند در کشورهای اروپایی  ویا عموماً در غرب  مشکلات اقتصادی مردم با مرور زمان  تا حدودی برطرف می گردد؛ ولی مشکلی که با گذشت زمان، بیشتر و شدید تر می گردد، مشکل فرهنگی و زبانی است.  اقلیت بودن درجامعه میزبان،  خود سبب می گردد تا فرهنگ، عنعنات وآیدئولوژی حاکم در جامعه میزبان  بر فرهنگ ، دین و زبان جامعۀ مهمان تاًثیرات چشمگیری داشته باشد. این تاثیرات درطبقۀ جوان بیشتر و سریعتر رخنه می کند و جامعه ما در غرب تقریبا یک جامعه متشکل از نسل سرگردان و طبقهً جوان می باشد. آنچه این مسأله را از اهمیت ویژه برخوردار می سازد حساسیت دوران جوانی می باشد.

 دوران جوانی از پربارترین و پرثمره ترین دوران زندگی انسان ها محسوب می شود و در حقیقت در همین دوران است که نسل جوان در جستجوی معنای زندگی و یا همان هویت خویش برمی آیند. این جستجو یا جامۀ حقیقت می پوشدوجوان جستجوگر، هویت خودرامی یابد و یا هم به بحران هویت منجرمی شود.

 البته باید متذکر شد که هویت رابطهء متقابلی است که متضمن یکی بودن با خویشتن و در عین حال به نوعی سهیم شدن با زندگی دیگران است. هدف از زندگی با دیگران همانا سهم گیری در جامعه و زندگی اجتماعی می با شد. چالش های که زمینهء نفوذ پدیدهء بحران هویت در فرهنگ، تفکر و باورهای نسل جوان را فراهم می سازد همانا شناخت اندک از زبان و فرهنگ خویش، فرهنگ پذیری ازبیگانگان، عدم دیالوگ در خانواده و رویگردانی از تاریخ و داشته های خویشتن می باشد. چنانچه به گفته ی معروف: مادامی که ما از تاریخ خود شناخت دقیق، درست و آگاهانه نداشته با شیم و نتوانیم بر رخداد ها روشنگری بایسته نمائیم، دیگران با توجه به منافع و مطامع خود هر آنچه که بخواهند به خورد ما می دهند و ما را به کژراهه خواهند کشید. نمونه های بارز اینگونه رویگردانی و کژروی  را در اکثر جوانان در غرب سراغ داریم؛ مثلاً شماری از جوانان با معرفی شان منحیث یک افغانستانی غرق خجالت گشته و ترجیح میدهند خود شان را از کشوری دیگر معرفی نمایند و حتی بعضی ها نام اصیل شان را به یک نام خارجی تغیر میدهند. البته عوامل دیگری  نیز به بحران هویت درجامعۀ جوان مهاجر دامن زده است و می زند. مسایل نظیر گسست فرهنگی، فردگرایی افراطی، سکولاریسم، تضاد نسل ها، تغیرات پرشتاب زندگی، خلأ آرمانی، فقدان عامل دین و مذهب و محرومیت ها و تحقیرهای بیگانگان، هر یک در جای خود اثرات تعین کننده بر سرگردانی نسل جوان داشته و روند آن را شتاب بخشیده است، که فرصت پرداختن به همهء آنها نیست و فقط برای وضوح موضوع به نام گیری آنها در اینجا اکتفا می کنیم.

 آنچه را تا حال گفته آمدیم سئوالی را خلق می کند که چاره و راهکار چیست؟ چگونه میتوان به این سرگردانی خاتمه دهیم؟

 غالباً راهکار های اساسی متکی بر شناخت دقیق مسأله بوده و رابطهء منطقی با آن دارد. و در این مورد نیز همین قاعده صادق است.مسلماً برای نسل سوخته و سرگردان ما چالش های که موجب سرگردانی و بحران هویت گردیده اند باید از سرراه برداشته شوند. آنچه تاریخ و گذشته ها به ما روا داشته را نمی توان تغیر داد؛ ولی چالش های موجود با شناخت ساختار روانی وواقعیت های عینی جامعه، قابل زدودن است.

تقویت زمینه های تبادل فکری و هم اندیشی بین این نسل به منظور درک مشکلات درونی آنان، فضای همدردی و درک سالم از دردهای مشترک، سرنوشت مشترک و تاریخ مشترک بین آنان فراهم ساخته و در نتیجه آنها را به خود شناسی وا می دارد. خودشناسی اولین مرحله در زدودن بحران هویت قلمداد می شود.

توسعه مناسبات میان والدین و فرزندان از حیث عاطفی، روحی و کلامی به منظور جلب اعتماد و گرایش به الگوپذیری، از جمله راهکار های دیگر می باشد. مهمتر از همه درک این واقعیت که اکثر این نسل سرگردان جوان اند و جوانان تمایل دارند که اقعیتهای زندگی را خود تجربه کنند و شخصاً به داوری برسند.آنها آزادی اندیشه را توأم با آزادی عمل مسئولانه میخواهند که این امر در چهار چوپ گردهمایی های فرهنگی در کانون های اجتماعی و حضور در فعالیت های فرهنگی ـ اجتماعی تحقق می یابد. در حقیقت گردهمایی های فرهنگی و اجتماعی است که بستر آگاهی و اندیشه را فراهم می سازد. نقد و نظر، گفتگو، و ابراز باورهای فکری در کانون های متذکره  باعث آگاهی ای می گردد که بر اساس  شناخت از تاریخ، ناهنجاریها، مشکلات جامعه و مردم شکل میگیرد. این آگاهی مبنا و اساس رهایی از بحران هویت و سرگردانی نسل امروزراتشکیل می دهد و برقی در اندیشهً جامعه ایجاد میکند. از طرف دیگر پاسکال می گوید:  کلید انسان در مسیر تکامل انسانیت، خودآگاهیست نه تمدن و پیشرفت.(2) بدون شک تمدن معلول و آگاهی علت است.  نکته یادشده به این خاطرمهم تلقی میگردد که از اذهان کسانی که بر این باورند که در اروپا آمده ایم و اینجا نیاز به تکاپو و تلاش در خودباوری و خودآگاهی نیست چون علم و تکنولوجی در اوج ترقیست و مردمان اینجا متمدن اند؛ این عقیده را با در نظر داشت اینکه انسان تمدن ساز است نه تمدن انسان ساز،  بزداییم.  نگاه گذرا به سیر تاریخ بلوغ و رشد اندیشه، نشان می دهد که اکثر اندیشمندان و قلم به دستان از متن مجامع و کانون های فرهنگی ـ اجتماعی سر کشیده اند و انقلاب فکری در عالم بشریت ایجاد نموده اند. لذا ترویج فرهنگ مشارکت در مجامع و گردهمایی های فرهنگی نه تنها در غنامندی شخصیت فکری  مشارکین رول حیاتی دارد؛ بلکه چراغ هایی را می افروزد که باعث زدودن تاریکی های زمان و مکان  نیز می شود.  و هر جامعه و مردمی که از فرهنگ و قلم دور ماند، از دفتر زمانه نیز حذف میگردد چنانچه شاعر می گوید:

از دفتر زمانه فتد نامش از قلم       هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

 پس مهاجرت های گسترده که الزاماً ارمغان جنگ و بدبختی در کشورمی باشد، برای نسل سرگردان نه تنها باعث دوری از خانه و کاشانۀ مادری گردیده بلکه رسالت بس بزرگی را در راستای ترویج، محافظت، و تعدیل فرهنگ و زبان نیزبردوش این نسل سرگردان قرارداده است. لذا ایجاد بسترهای فرهنگی ـ اجتماعی مصدر رشد و ارتقای فکری نسل جوان گردیده و همزمان باعث شکوفایی گلهای باغستان اندیشه وفکر میگردد



[1][1] اقتباس از سایت انترنتی کمیسیاریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان  www.unhcr.org/publ/publ/400663064.pdf   

24بازدید:  /06/2007


+ نوشته شده در  20 Jul 2007ساعت 22:46  توسط   | 

نابرابری طبقاتی

 

نگاهی به وضعیت اجتماعی جامعۀ استرالیا ) )

                                                                                               حمزه حیدری

تکنولوژی های جدید وبخصوص اینترنت جهان را کوچک کرده است. حالا ما چیزی بنام دهکده جهانی داریم. مردم جهان بیشتر از قبل با خبر از اوضاع ، تحولات و اتفاقات جهان می باشند. اینترنت باخود یک زبان خاص ویک سری  موضوعات خاص را معرفی کرده است و همچنان باعث شده است یک سری موضوعات موقعیت خود را بعنوان یک موضوع دلچسب در رسانه ها از دست بدهد. یکی از موضوعاتی که موقعیت خود رابعنوان یک موضوع خواندنی دررسانه ها از دست داده است موضوعات مرتبط با علوم اجتماعی می باشد. دلیل اینکه چرا و به چه دلیل رسانه ها به این موضوع دگر کمتر می پردازند یک بحث جداگانه دارد. در اینجا فقط به یادآوری این نکته که تخصصی شدن وظا یف یکی از دلایل دراین راه می باشد بسنده می کنیم.

 

در این نبشته بااستفاده از فرصت پیش آمده می خواهم  تا حقی را در راستای  عمومیت بخشیدن به موضوعات اجتماعی اداء نمایم ؛ به دلیل اینکه موضوعات یادشده اهمیت بسزایی در زندگی روزمره ما - بخصوص در ارتباط با جامعه استرالیا- دارد.

بعضی ها به این باور اندکه جامعۀ استرالیا یک جامعۀ دارای مساوات و برابری است ؛ بگونه ای که همه مردم در آن بطور مساویانه ازتمام مزایای  زندگی برخوردار می باشند ؛ ولی بسیاری دیگر با این نظر موافق نیستند. آنها می گویند که قشر کم درآمد و مردمان طبقۀ پایین جامعه و بومی های استرالیا مثل طبقۀ بالای جامعه ، بطور یکسان به امکانات صحی و موقعیت تحصیلی دسترسی ندارند.

 در این نوشته تلاش خواهد شد تااین نکته روشن گردد که طبقه پایین جامعه و مردمان بومی استرالیا از فرصت و موقعیت تحصیلی کمتری نسبت به بقیۀ استرالیا یی ها که دارای درآمد بالا می باشند ، برخوردارند. و همچنان کوشش خواهد شد تااین نکته تبیین گردد که این مردمان دارای صحت بدتری نسبت به بقیۀ استرا لیایی ها که درآمد بهتر و در موقعیت اجتماعی بهتری هستند ،  می باشند.

قبل از اینکه مستقیماً روی اصل موضوع برویم باید با چند  اصطلاح مهم علوم اجتماعی آشنا شویم که از آنها زیاد در این نوشته استفاده شده است.

نابرابری :

نابرابری  در علوم اجتما عی اصطلاحی است که برای تشریح وضعیت  افراد ، خانواده ها، اجتماع و یا گروهی از اجتماع  که از مزایای دسترسی یکسان به قدرت ، درآمد و ثروت برخوردار نمی باشند ، استفاده می شود. نابرابری در یک جامعه به دو نوع می باشد. نابرابری اقتصادی که عبارت از همان سرمایه وامکانات است که بصورت مساویانه در بین اجتماع تقسیم نشده است ؛ مانند زمین ، خانه ، تعلیم و تربیه ، امکانات صحی ، و ظیفه و موقعیت اجتماعی. عدم دسترسی به سرمایه هاو امکانات یادشده ، عبارت است از نابرابری اجتماعی. زمانی که منابع درآمد برای مردم در یک جامعه محدود می شود نابرابری افزایش می یابد.

مساوات یابرابری :

در علوم اجتماعی  مساوات به دکترینی گفته می شود که برابری وضعیت وحالت ، نتیجه و برآمد ، پاداش و ثواب و امتیاز را یک خواست پسندیده تشکلات اجتماعی می داند. مساوات یک شعار معروف کمونیست ها و مارکسیست ها بود. (دکشنری علوم اجتماعی اکسفورد ، 1998، ص.201)

طبقه :

طبقه سیستمی است که درآن مردم به اساس موقعیت اقتصادی مشترک با هم گروه بندی شده اند و طبقه بیانگر تفاضل دسترسی که یک فرد به دارایی های مادی یک جامعه دارد می باشد. (اسپن ، 2002،ص.36 )ماکس وبر استدلال می آورد که که طبقه در بر گیرنده تقسیمات منابع اقتصادی مانند دارایی ، درآمد و ثروت در میان یک گروپ مردم می باشد. او به این باور است که طبقه بسیار مهم است به دلیل اینکه ما می توانیم کیفیت و خصوصیت زندگی اشخاص را تشخیص بدهیم. مثلاً صحت و درازی عمر آنها ، سلیقه فرهنگی ، سطح دانستگی ، دانش و نوع خانۀ که آنها درآن زندگی می کنند. (اسپین ، 2002، ص. 158 )

از نقطه نظر مارکس طبقه بیشتر بر مقام مردم ویا دسته ای از مردم بر کنترل مالکیت و کنترول تولیدات اولیه تأکید می کند. او به این باور بود که کارگران ارزش حقیقی کار خود را دریافت نمی کنند به خاطراینکه اگر چینن می بود دیگرآنقدر سود برای سرمایه داران نمی ماند که سرمایه داری یا کپیتالیزم رشد بیشر از آن کند.( فون ،19، ص. 126)

از دیدگاه بسانت و واتس دو جامعه شناس مطرح استرالیایی ، استرالیا یک جامعه بدون طبقه است. آنها تأکید می کنند که اگر هم  استرالیا یک جامعه با طبقه می باشد ، اکثر مردم به یک طبقه بسیار کلان تعلق دارند و آن طبقه ، طبقۀ متوسط می باشد . بقیه مردم به دو طبقه بسیار کوچک در پایین جامعه و دربالای جامعه متعلق می باشند. در حقیقت منظور بسانت و واتس از این استدلال اینست که فاصله بین ففیر و سرمایه داردر استرالیا زیاد نیست. ( بسانت و وواتس ،2001ص.119)

اکثر مردم به این عقیده هستند که تمام اتباع استرالیا از مزایای دسترسی به امکانات صحی بطور یکسان برخوردار نیستند. عدم دسترسی به امکانات صحی مانند رفتن به استخر، کلب های ورزشی ، بیمه های صحی شخصی و غذاهای خوب ،ارتباط  تنگاتنگ با میزان درآمد و نوع وظیفه یک شخص دارد. طبقه پایین جامعه که درامد کمتر  نسبت به طبقۀ بالای جامعه دارند بیشر از دیگران مریضی و مشکلات صحی را تجربه می کنند. دو احصاییه در سالهای 1992 و 1995نشان داد که مردمانی با درآمد بالا، داری صحت وسلامت بهتر در مقایسه با کم درآمدها می باشند. درادامه این احصاییه آمده بود که مردمانی بین سنین 15 تا 24 با درآمد کم ،110 فیصد بیشتر دچار مریضی های چرخشی مثل سرما و طب نسبت به دگر مردمان که درآمد بیشتر داشتند می شدند.( بسانت وواتس ، 2002 ، ص. 397).همجنان مردمانی با درآمد کم از سنین 65 به بالا 15 فیصد بیشتر دارای طب دیابت, و 16 فیصد بیشتر دچار مرضهای قلبی در مقایسه با بقیه مردم می شدند. (بسانت و واتس,2007,ص. 297)

مردم بومی استرلیا در ارتباط با عدم دسترسی به امکانات صحی ، نابرابری اجتماعی را تجربه می کنند. برای مثال حد اوسط طول عمر این مردم در سال 2005 طبق یک احصاییه 65.9 سال برای مردها و 61.1 سال برای زنها بود ؛ در حالیکه حد اوسط طول عمر برای باقی مردم استرالیا 78.4 سال برای مردها و 83.1 سال برای زنها بود. این به این معنی است که بومی های استرالیا تاهنوز طول عمرشان کمتراست و چندین سال زودتر از بقیه مردم استرالیا می میرند. (بسانت وواتس،2007، ص398) .  همچنان تراچما که منجر به نابینایی می گردد و مرضهای قلبی چندین مرتبه بیشتر  از بقیه مردم استرالیا در بین این مردم وجود دارد. بطور مثال 38 فیصد مردم بومی استرالیا به مرض تراچما دچار می شوند ؛ در حالی که این آمار برای دیگران تنها 1/7 فیصد است.(اسپین ،2002 ، ص.177).  مرضهای قلبی هر سال جان 27 فیصد مردان و 33 فیصد زنان مردمان بومی را می گیرد که خود نشانگر نابرابری اجتماعی می باشد.( فاپ ،1999 ، ص .288 )

طبق گفتۀ اسپین (2002) بسیاری از دانشمندان علوم اجتماعی به این عقیده هستند که نابرابری در ارتباط با تعلیم و تربیت بیشتر به موقعیت اجتماعی یک شخص وابستگی دارد. او می گوید که درعالم تئوری تعلیم و تربیت در جامعه استرالیا برای همه فراهم است ؛ ولی در عمل چنین چیزی صورت نمی گیرد. او تاکید می کند فامیل های که درآمد کمتر دارند مشکلات زیادی را در راه فراهم سازی زمینه های تحصیلی برای اطفال خود تجربه می کنند. (اسپین،2002،ص. 159) چانس و احتمال ترک مکتب برای اطفالی که در خانوادهای  داری سطح سواد پایین هستند و در کارهای کم درآمد اشتغال دارند بسیار زیاد است.  به این خاطر است که این  گونه خانوادها نمی توانند همان تشویق ها و کمک های که یک طفل در زمان مکتب رفتن نیاز دارد رابراورده سازند.( اسپین،2002 ، ص.158) ولی برعکس بچه های که در طبقۀ بالای جامعه قرار دارند و دارای درآمد بالا می باشند موقعیت و چانس بیشتری در تحصیلات دارند. وضعیت یادشده به این حقیقت بستگی دارد که این فامیل ها به راحتی از عهده مهیا کردن زمینه های تحصیلی فرزندان شان برآمده می توانند. مثلاً احتمال ترک مکتب و ادامه ندادن بعد از ختم مکتب برای  بچه های مردمان بومی استرلیا بسیار زیاد است.( اسپین ،2002 ،. 160). 22 فیصد مردمان بومی استرالیا در سال 2002 دارای مدارک تحصیلی دیپلوم بودند در حالی که این آمار برای متباقی استرالیایی ها 50 فیصد می باشد که نشانگر فاصله زیاد بین مردمان بومی و بقیه استرالیا می باشد.(ای .بی . اس ، انترنت )

در اخیر به این نتیجه می رسیم که بومی های استرالیا و مردمانی که دارای درآمد کم می باشند در ارتباط به دسترسی به امکانات صحی و تعلیم و تربیه نابرابری اجتماعی تجربه می کنند. چانس موفقیت این دو قشر جامعه در عرصه های مختلف جامعه استرالیا  بسیار کم است. بناءً این دو قشرجامعه  در صحنه های فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی استرالیا بطور شهروندان فعال حصه گرفته نمی توانند.


+ نوشته شده در  16 Jul 2007ساعت 23:9  توسط   | 

(مختص فصلنامه)

 

"گفتگو" دست اندازی خردمندانه درزوایای افکار همدیگر و کاویدن نقادانه اندیشه و ذهنیت متقابل است.

 "گفتگو" به  معنای سهمگیری وسهمدیهی اندیشه ها و برداشتهای متنوع و متکثر در عرصهء   پروژهء "فهم زندگی" است. که تفسیر زندگی، ارایه و گزینش حیات معقول برای انسانها رازی نیست که پرده برداری از آن از عهدهء فرد واحد و یا طیف فکری معینی برآمده و فلاح ورستگاری را به تنهای پیشکش کنند.

 بهمین دلیل طبیعت"گفتگو" انحصارشکن ووحدت زدا است. در ذات آن دو گانه پذیری و چندگانگی حضور قایلان و حاملان رای و نظر مطرح است.

 حیات و قوام "گفتگو" متکی به پذیرش حق حیات صداهای متفاوت و متعدد است. که تک صدای نشان از مرگ و خاموشی فانوس تنوع واستیلای استبداد و انحصار فکری دارد.

پس"گفتگو" نیاز طبیعی واجتناب ناپذیر انسانها و جوامع انسانی است و حال باید در پی این دریافت باشیم که ابزار آن چیست، بدین معنا که مصالح وابزارهرارتباطی میان آدمها "گفتگو"چه می تواند باشد؟ ما بر این باورایم که ابزار آن "گفتگو"کلمات است. یعنی از مجرای "کلمات" میگذرد وباز کلمات به نوبه خود معبر "اندیشه" اند، پس اعتقاد به "گفتگو" ایمان آوردن وباورداشتن به تبادل"اندیشه و افکار" است.

در اینجا هرکه ایمان، اعتقاد، آگاهی واشراف بیشتر و بهتر در گزینش و انتخاب"کلمات" دارد بهمان میزان ظرفیت انعطاف پذیری را نیز در عرصهء "گفتگو" خواهد داشت. اشراف بر"کلمات" به معنای بازی با آن، غرض اشباع غریزهء جویدن واژه ها نیست بلکه تحلیل، تبیین و توضیح مبانی و مفاهیم فکری است و کلید ورود به عرصه و گنجینهء مفاهیم و اندیشه های انسانی همان"کلمه" است.

البته نبایستی از این واقعیت نیز غفلت کرد که "کلمات" به همان پیمانه که قابلیت بهره دهی در حمل باورها و اندیشه های انسانی را دارند، متاّسّفانه خیلی وقتها نیز محمل، مجرا و بستر باور های کاملا ً غیر انسانی وفاشیستی نیز قرار میگیرند.

چنین کمبود و نقصی ذاتاً در خود "کلمات" نمی تواند باشد زیرا آنها همیشه مقدسند، جوهر حیات انسان هستند وازآنها عطر حیات و جاودانگی استشمام می شود امٌااین فاشیزم مشربان هستند که با دست اندازی در حریم قداست آنها انسان را نیز از قداست تهی نموده و تنوع خلقت و تکثر ایمانش را بر نمی تابند و با ا شاعهء فاشیزم نژادی- مذهبی حق حیات و زیست را انحصاری می کنند و سوگمندانه اینکه نخست این "کلمات" هستند که محمل باور شان قرار گرفته و سپس با خنجر قساوت آنرا تطبیق میکنند.

تا اینجا دریافتیم که "گفتگو" همان تعامل فکری به کمک "کلمه" بوده و "کلمه" نیز مشعر به "اندیشه" است. و "اندیشه" خود نه در ذهن واحد خلوت میگزیند و نه در مکان و زمان معینی متوقف خواهد شد. مأوایش اذهان بی شمار و جامه اش رشد و تکامل پایان ناپذیر است.

حیات و تکامل "اندیشه" بستگی تمام عیار به شخم زدن آن در مزارع ذهنی متعدد دارد و هر زمینه و بستر ذهنی به فراخور توانمندی خویش در پروسهء ایجاد و تکامل "اندیشه" سهیمند.

نه معقول است و نه مطلوب که جریان رشد و نمو آنرا اسیر انحصار و حذف زمینه های متنوع آن بکنند زیرا هر ذهنی به تناسب بر خورداری از قابلیت فکری، حق سهمگیری در ایجاد و تکمیل بنای ساختمان "اندیشه" را دارد.

بنابراین با توجه به طبیعت تکثر و تنوع، زایش طیفها و نحله های فکری متعدد که بعضاً وجوه اشتراک و افتراق را با خود دارند امری طبیعی است. و نمی توان به بهانه تفاوت و اختلاف در دیدگاهها راه گفتگو را  بست و شایسته نیست بخاطر هماهنگی در برداشتها تفاوتها را منکر شد.

انکار دو واقعیت فوق در عرصهء اندیشه و نظر تداعی گرغیت سنگین خود اندیشه و فکر در جامعه ای می تواند باشد.

زیرا هم نظری و اختلاف نظر، همفکری و تفاوت فکری در واقع شیرازهء جریانات و طیفهای فکری موجود در جامعه را تشکیل می دهد. تنوع طیفها و جریانات فکری در جامعه به شکل ظریفانه بر آیند و انعکاس صداها و نگاههای موجود در متن جامعه است که در کسوت و در چوکات فکری نخبگان تؤریزه و وارد جریان تعامل ودادوستد می شود.

به تبع تفاوتها و همگونیهای فکری در انسانها جامعه نیز دستخوش دسته بندیهای  متنوع فکری خواهد بود که در ذاتش پدیدهء میمون و مبارکی است و در پرتو پرمیمنت تعامل و تضارب آراء است که گزینه و انتخاب شایسته ومعقول خلق شده و کشف می شود و بدنبال آن ضریب آسیب پذیری جامعه در انتخاب شیوهء زندگی نیز کمترخواهد شد.

واضح است وقتی سخن از کثرت گرای میرانیم پای جامعهء بالغ و سامان یافته درمیان است زیرا کثرت درهروجهی ازوجوه زندگی انسانها نماد آشکار از مدنیت است. تجربهء اهلی شدن انسان است. مدنیت ضمن اینکه مخلوق و مولود اذهان بیدار و روشن نگراست، خود نیز خالق و پرورش دهندهء جامعه ای بامعیار های اعتدال و عقلانیت است.

تا جایی که تاریخ ساری و جاری جوامع انسانی حکایتگر است، فرهنگ وجامعه مدنی ظرفیت لازم برای تحلیل تفاوتها و تنوعها به "وحدت انسانی" وتکثیر"وحدت انسانی" به شاخه های متنوع و رنگارنگ را دارد.

تجربه ای که خیلی کثیری از جوامع به مدد بکارگیری عقلانیت بیش از پیش آنرا از پشتوانه نظری-عملی برخوردار نموده و به غنایش افزوده اند که در پناه چنین دریافتی زندگی نسبتاً معتدلی را دارند.

البته شاخصه ای که سنگ بنای اصلی حیات چنین جوامع می باشد گفتگو است. که پیش زمینه های آن دگر پذیری، عقلانیت محوری و... می باشد. درچنین جوامعی تصامیم اکثراً برآمده از متن جدال و گفتگو های انتقادی است. اماٌ در جامعه ما "وطنداران مقیم ادلاید" تجربه تصمیم گریها طی پنج  سال گذشته گواه و شاهد بر این مدعا است که "گفتگو" از صحنه و واقعیت زندگی غایب است. زیرا تصمیم سازان جامعه با "کلمه" بیگانه بوده و هستند. در کویر ذهن شان گلبوته های "کلمات" جرأت روییدن ندارند. نه تنها خود که کلیت جامعه را نیز در فراق "کلمات" حقیر نگهداشته اند.  بین جامعه و "کلمه" فاصله ای به تمامت هستی جهل ایجاد کرده و میکنند تا در غیبت انسان سوز آن "کلمه" حاکمیت نفسانی خود را توجیه و مشروعیت بخشند.

جامعه ما در فقدان "کلمه" با فراق سنگین ووحشتناک "فکرواندیشه" دست به گریبان هستند و بهمین خاطر هرروز سبکتر می شود و بی وقارتر.

جامعه ظاهراً کالا و نماد مدنیت را به تن دارد، سفره مملو از مظاهر پیشرفت است، دقایق، لحظات وشب و روزاز منظر ابزار مدنی به شمارش گرفته می شود، تنش از بندگی در بارگاه ارباب مصالح و تکنولوژی فربه شده و نزدیک است از تورم بترکد.

اینها همه در زندگی اعضاء جامعه حضور دارد وچه حضور پررنگی اما خود از خویشتن تهی اند، بی وزن اند. و از حضور در متن زندگی مدنی غایبند، پرند اماّ تهی هستند. زیرا با "کلمه وفرهنگ" نسبتی ندارند و آندورا که یکی هستند در پستوی غربت ونسیان به زنجیرش کشیده اند.

نمی گویم لال هستند و فرهنگ را بر زبان نمی آورند، خوب هم برزبان جاری می کنند و تازه برای پاسداری از آن انجمن و انجمنهای نیز دارند، اما در عرصه فرهنگ و بنامش نظامگیری، حدیث نفس سرای، خرافه پروری و منطقه گرای و ... میکنند و همهء این وقاحتها را نیز بنام خود فرهنگِ بیچاره میکنند.

به فرهنگ از زاویهء کاملاً غیر فرهنگی قدرت، سیاست و سود جویی می نگرند و چنین است که هم خود حقیرند وهم آنرا بر جامعه تحمیل میکنند.

عزت جامعه در پرتوار شگذاری و ارزشی نگری به فرهنگ آن محفوظ است. کاملاً خردمندانه است که از زاویه فرهنگ به مقوله های چون قدرت، سیاست و… نگریسته شده و آنها را در مجرای انسانی و منطقی اش هدایت نمود، اماّ اگر بنا شود "که در جامعه ما چنین است" فرهنگ تابع مقوله های فوق قرار گیرد فاجعه است، و آفت است که خرمن عزت و حرمت جامعه را به آتش می کشد. چرا چنین است؟

با تأسف باید اذعان کرد که ذهن و ضمیر جامعه، مدیران آن و حتا فرهنگیانش هیچگونه انس و الفتی با پدیدهء "گفتگو" ندارد زیرا هنوز با منبع آن "اندیشه وتفکر" رابطه غریبانه دارند.

تا خلأ جریان سنّت اندیشه و تفکر حداقل در میان فرهنگیان پرنشود نابسا مانیهای موجود در عرصهء عمومی جامعه افزون خواهد شد و روشن است که پریشانی و ذهنیت پر اضطراب عموم جامعه نشان از خنک خوردگی مغز آن یعنی فرهنگیان دارد.

زیرا تعامل در بستر عمومی جامعه باز تاب و آینه دار نوعیت آن در میان نخبگان، آفرینشگران و خداوندان اندیشه و فکر و فرهنگ است.

ادبیات، منطق و گفتمان اندیشه گران و مدیران جامعه شیوهء تعامل را در سطح عمومی نیز نهادینه نموده و یا اینکه به جریان غالب داد و ستد تبدیل میکند.اماّ گفتمان موجود میان فرهنگیان انجماد و مطلق نگری است. سایه ستبر و سنگین جزمیت افق نگاه فرهنگیان را احاطه نموده وبر مدار عدم و نیستی می چرخند. بدین معنا که هرگونه تفاوت و اختلاف فکری، نشانه تضاد و دشمنی انگاشته شده وکوچکترین چشم انداز "گفتگو" منتفی است. ابراز و اظهار علاقه به "گفتگو" در چنین فضای به معنای دست کشیدن از خاستگاه های فکری است.

وجه دگر این کژمداری انکار واقعیت "گفتگو" میان همفکران است. همفکری و همنظری در جامعه فرهنگیان بمعنای تعطیل عقول وبرنتابیدن ابتدائ ترین تفاوتهای فکری است.

همفکری بمعنای ختم گفتگو و آغاز روند غیر عقلانی ِتقلید و تعبد محض است، استیلای روحیهء جمود و خمود بر کوشش و تلاش فکری است، سیطرهء نفسانیت بر عقلانیت است، تسلط احساسات و عواطف بر اندیشه ورزی و خرد ورزی است. و متأسفانه هردو روی این سکه واقعیت زندگی فرهنگیان محترم را می نمایاند.

فرهنگیانی که در غیبت "اندیشه" و حضور"نفسانیت" همه چیز را مسخ نموده اند، و هنوز عاجزند مرز بندیی بین "احساس" و "اندیشه" تفاوت میان "عقلانیت" و "نفسانیت" تلفیق بین "همفکری" و "دگراندیشی" و تفکیک "تفاوت فکری" با "تباین فکری" را درک کرده، فهم کنند و بپذیرند و نیزآنرا زندگی نموده و به تجربه بگیرند تا در سایه تجربیات ذهنی و عملی اینها جامعه نیز صاحب رویکرد عزتمند شود.

وضعیت مدیران اجرای و حافظان فرهنگ جامعه نیز بدتر و سیاه تر از فرهنگیان است و هیچوقت ایمان و باور به "گفتگو" نداشته و ندارند و تازه شخصیت حقوقی شان زاییده چانس باد آورده ای است که از تعامل غفلت فرهنگیان ازیکسو و پریشان خاطری ِجامعه از طرف دگر ناشی شده و هنوز هم ادامه دارد.

غفلت، پراکندگی، فتدان اندیشه و عقلانیت از طرفی، پریشان حالی، گله وار زیستن و اطاعت قبیله گرایانه از دگر سو موجب شده است زالو صفتان جامعه را نمایندگی کنند و برمسند عزت آنها تکیه زنند که کوچکترین احترامی به "گفتگو" ندارند.

طاعون گفتار و کردار ناموزون شان هیچ سجع و قافیه و جایگاهی برای یک گفتمان ناب فکری-فرهنگی باقی نگذاشته است.

"کلمات" از دست اینها به ستوه آمده اند، گلواژه های فرهنگ از سموم انفاس شان خشکیده و آینه های وجدان جامعه از زنگارهای ریا و تزویر اینها در خلوت خود شکسته و آب شده اند.

و همهء اینها خبر از نبود "گفتگو" میدهد. گفتگوی که در آن "کلمات" مسیر واقعی خود را پیدا کرده و طی کنند و در نهایت در خدمت آفریدگاران "تفکر" قرار گیرند. تفکری که "عقلانیت و وحدانیت" رمیده و ربوده شده را به جامعه بر گرداند و فاصلهء بین جامعه و عزّت را با نخ "کلمه و اندیشه" رفو کنند.

این درمان بعهدهء فرهنگیان محترم است، اماّ گام نخست در این راه خانه تکانی ذهنی خود شان است که با این کار فاصله های موجود بین خود و پدیدهء "فکرواندیشه" را کم کرده و نگاه ها را از غبار دگماتیزم  پاک کنند و سپس کسوت عزت و کرامت را هم خود برگیرند و هم به جامعه عرضه کنند. چنین باد.

                                                                     (۲۳/۰۶/۲۰۰۷)

 


+ نوشته شده در  29 Jun 2007ساعت 23:11  توسط   |