دوباره
این جمعه های دلتنگی!
و طوفانی که بدنم را معتاد کرده است
این جمعه های دلتنگی!
و طوفانی که بدنم را معتاد کرده است
تمام گذشته ام
شراب سرخی ست
که مستم می کند
آنقدر که دلتنگی هایم
بر سرم آوار می شوند.
از خودم می گویم . . .
و خود زنی هایم
پایان می گیرد
هنگامی که صدایت
در گوشهایم
برای هزارمین بار تکرار می شود
و
دوباره ریشه می دوانی
در تک تک رگ های بدنم!
به گذشته ها که می نگرم
پرنده می شود و زود پر می کشد
از ذهنم
چهره ات را می گویم!
حریص می شوم
خطوط لبانت را دنبال می کنم
تا ابد!
تا آنجا که من هنوز باقی ام
روی این خراب آباد!!!
و
تنها سرابی از تو
در خاطرم باقیست.
کجا می روی . . .
جمعه تمام شد
من هنوز تنهام.





