تبليغاتX
سخن نو

به قول یک دوست "زندگی تجربه زیستن, احساس کردن, بوییدن, لمس کردن, خندیدن, گریه کردن, و در کل تجربه بودن است". هر یک از ما به نوعی بودن را تجربه می کنیم, یکی خود را مبحوس, یکی دیگر آزاد, یکی مجبور و یکی دیگر مخدار. یکی از این تجربه ها و احساسات خوشش می آید و یکی دیگر بدش می آید. اگر چه داوری هایمان متفاوت از یکدیگرند ولی تنها حلقه وصال همین زنده بودن و حس کردن است, لاجرم ابراز احساساتمان جزو لاینفک حقوق ماست.

نه شاعرم و نه سیاستمدار، که مقصود از بیان احساساتم طلب کاسه به به و آفرین و یا سنگ لعنت و نفرین باشد. من فقط و فقط یک انسانم، یکی از لعبتکان فلک هستی. اگرچه شرم دارم که این احساسات را بی رحمانه در زندان تنگ و کوچک کلمات و احساسات عامیانه زندانی می کنم، ولی چاره ای نیست. زیرا اینها تار و پود هستی و تجربه زیستی من اند تا با اینها کلبه ساده زندگی خود را تزیین کنم و تو را به آن دعوت نمایم.

ولی قبل از همه چیز می بایست ذهن خویش را در دریای تفاهم و الفت ارواح تمیز دهی. آنگاه پاک و سبک بر بال خیال سوار شو  و  بر اقلیم دل پرواز نما. برای رسیدن به هدفت می بایست که جمیلی را برای درک جمالی تصور کنی. لحظه ای را ترسیم کن که در بوستان هستی عطر آن جمیل، آن ملیحه به مشام تیز احساس ات رسیده باشد. سرمایی در درون ات نفوذ می کند و کم کم انارهای افسردگی در پاییز فراغش چاک  می خوردند. در آسمان ابرهای تیره و حامله جمع می شوند, گاه گاهی تندر احساسات در میانشان نوید از تولد یک طوفان عظیم احساسات انسانی را می دهد. هرچند بادهای تعقل و هوشیاری قصد پراکندگی و بی معنایی این احساسات را دارند ولی بنگر که چگونه یک معشوق برای یگانه شدن به زیباترین نحو می سوزد, می رقصد, می خواند و مبدل به شعله سوزان می شود. پروانه های آزاد از دور و نزدیک پیرامون این آتش مقدس جمع  شده, او را طواف کرده و در نهایت سر سجده فرو می نهند و می گویند خداوندا, گوهر هستی تو را یافتیم. عشق, عشق, عشق


+ نوشته شده در  5 May 2008ساعت 4:30  توسط ایمان آزاد  |