تبليغاتX
سخن نو

چشمانش را گشود. باید همه را برای نماز بیدار کند.اهل خانه از نبودن پدربزرگ و پسر جوانش در سوگواری و ماتم بودند. بعد از نماز به حیاط رفت تا به تنور خانه برود. صبح بسیار زیبایی بود. نسیم خنکی می وزید و حیاط پر بود از عطر میوه های تابستانی. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. از خدا می خواست که امروز همه اش به خوبی بگذرد. خدا کند.

آماده ی نان پختن بود که از شنیدن صدایی ناگهان سرش را برگرداند. شوهر را سراسیمه دید. تپش قلبش بیشتر شد. یعنی برای چه آماده شده است؟! چیزی نگفت مات و مبهوت نگاهش کرد. منتظر بود که او خود شروع کند. شوهر می دانست و بخاطر همین در دلش می گفت "نفیسه طاقت رفتن مرا ندارد، آخر بعد از من این خانه دیگر مرد ندارد.  پدر و برادر جوانم دیروز و من امروز..." نگاهشان به هم گره خورده بود. کسی نمی خواست سخن بگوید و آرامش این لحظه را بشکند. فقط نگاه هایی رد و بدل شد و مرد نگاهش را به سوی دیگری برد. یک قطره اشک و آه و ... بعد آغوش و بوسه و صدای بلند گریه ی زن. مرد صورت عزیزش را محکم به سینه ی خود نگه داشت تا مبادا صدایش را کسی  بشنود. چگونه می توانست بگوید گریه نکن. می دانست سخت است و طاقت فرسا. خورشید سرخ رنگ صبح به مرد علامت دیر شدن را می داد. آهسته گفت :" نفیسه ی عزیز مواظب خودت و بچه هایمان باش. به خدا می سپارمتان. من باید قبل از بر آمدن آفتاب بروم." و بدون حرفی دیگر به در خانه رسید. " خدا به همراهت." زن با صدایی نه چندان بلند گفت. و بی تحرک فقط به حرکت پرندگان نگاه می کرد. "یعنی او برخواهد گشت. یعنی این پایان زندگی من و اوست."

بعد از پختن نان ها دل و دماغ کار دیگری را نداشت. نمی خواست بچه هایش را از خواب بیدار کند. می ترسید اگر سراغ پدرشان را بگیرند چه جوابی به آنها بدهد. تمام ذهنش درگیر حوادث قبل بود. نمی توانست تمرکزش را ثابت نگه دارد. به اطرافش نگاهی انداخت. صبح همان صبح بود و جنب وجوش پرندگان هم همان. هیچ چیز  تغییر نکرده بود. دیگر حتی اگر میوه ای تر و تازه هم از شاخه ای می افتاد به سراغش نمی رفت. حرکت گلها برایش هیچ تازه گی نداشت. حیران از سکوی خانه بالا رفت. دختر کوچکش تازه بیدار شده بود و هنوز گیج خواب بود. زن خودش را جمع و جور کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و قرار هم نیست اتفاقی بیفتد. بچه هایش را برای خوردن صبحانه آماده کرد ولی خودش  میلی به خوردن نداشت. فقط به معصومیت فرزندانش خیره شده بود.

 
ثانیه ها آرام آرام از پی هم می گذشتند. فضای خانه خفه اش می کرد. به حیاط رفت تا هوایی تازه کند. ناگهان دید که آسمان قریه رنگ  سرخ  به خود گرفته است و صداهای گنگ به گوشش می رسید. با صدایی لرزان گفت "خدا به خیر بگذراند، چه اتفاقی افتاده است؟!" سراسیمه با وضعی نامناسب به طرف در خانه دوید. در را باز کرد. صدای ناله و شیون  همه جا را پر کرده بود و گرد وغبار سرخ رنگ نمی گذاشت که خوب ببیند. مثل مجسمه در جایش خشکش زده بود. سعی می کرد چشمانش را تا آخرین حد باز کند تا درست ببیند. فقط صدای ناله می شنید. از دکه ی دختر جوانی که به سرعت به طرف جلو می دوید تکانی سخت خورد و حواسش سرجا آمد. نمی دانست چه کار باید کند. پا برهنه دیوانه وار مثل دیگر زنان و دختران به طرف میدانی بزرگ جلوی خانه شان دوید. همه مرده بودند. بیشتر مردان قریه را کشته بودند. یکی فریادزنان به دنبال جنازه ی پدر می گشت و دیگری به دنبال برادر و فرزند. صدای ناله و فریاد دلخراش گلنسا، دختر جوانی که دقیقا یک هفته از عروسی اش می گذشت و حال بدن تکه تکه ی نو داماد عزیزش را به زانو گرفته بود مات و مبهوتش کرده بود. حتی برای تسلا دادنش زبانش نمی چرخید. غوغایی بود . محشری که به فاصله ی یک چشم برهم زدن به پا شده بود. جسد ها را یکی پس از دیگری کنار می زد، بین چیزی شبیه به نگرانی و امید مانده و صدایش از فرط فریاد زدن نام شوهرش غلتیده بود.

در گوشه ای پسر نه ساله اش را دید که با نگاهی پر از ترس و وحشت به اجساد خیره مانده بود. دستش را گرفت تا از آنجا دورش کند اما نتوانست. با نگاهی بغض آلود از مادرش پرسید "پدایش کردی" و مادر با صدایی که تسّلایش دهد گفت نه، برو خانه من می گردم. نرفت، حس می کرد بزرگ شده است و می تواند تکیه گاه مادر باشد. با صدای نازک مردانه اش گفت:" برویم، پیدایش خواهیم کرد" لحظات وحشت آوری بود. خون ها بر روی زمین خشکیده بود. زنان و دختران از شدت غم و اندوه صورت می خراشیدند. ناگهان منصوره زن همسایه سراسیمه و با ترس از اینکه چگونه او را خبر کند رو به روی نفیسه ایستاد:" من او را در باغ دیدم." نفیسه نتوانست طاقت بیاورد و پرسید آیا زنده است؟! نفسش بالا نمی آمد. این همه عشق و عاطفه آخر چگونه ممکن بود به فاصله ی تنها نیم روز تمام شود."راهی باغ شو به گمانم کمی خسته است." در دلش مدام حمد و سپاس خدا را می کرد. پاهایش با آن همه خستگی از شنیدن آن خبر قوت گرفت و تیزتر به راه افتاد. به خانه آمد، تکه نانی گرفت. با خود گفت "حتما گرسنه است". دست در دست پسر وارد باغ شد. همه جا آرام بود. بادی هم نمی وزید. با صدایی بلند فریاد زد " ناصر" جوابی نشنید. باغ بزرگی بود. درختانش نیز تنومند. تقریبا تمام باغ را زیرو رو کردند اما پیدایش نکردند. ناگهان شاخه ی درختی به زمین افتاد. مادر و پسر هر دو با ترس به پشت سر خود نگاه کردند. کسی نبود. از فرط خستگی کنار همان درخت نشستند. نفیسه دستانش را به زمین تکیه داد. اشک در چشمانش خشک شده بود. چیزی را زیر دستانش حس کرد. سرد بود. سرش را چرخانید. دستان بی جان ناصر امیدش را نا امید کرد.


+ نوشته شده در  14 Feb 2008ساعت 15:9  توسط ثریا حسینی  | 
بسیاری از ما بخاطر،تبعیض نژادی و یا دینی،فرهنگی و همچنین بی عدالتی ها،جنگ ها ویا فقر اقتصادی به کشورهای دیگر مهاجرت نموده ایم،ماندن در وطن آن هم در سایهء سیاه جنگ بسیار مشکل بود،بخاطر همین ما راهی کشورهای بیگانه شدیم.

و حال بسیاری از ما شاید احساس کرده باشیم که مهاجرت از وطن چه اندازه آزار دهنده و دشوار است و با رفتار و گفتار مردم اطراف خود چقدر احساس بیگانگی و غریبی خصوصاً تنهایی کرده باشیم،شاید بارها و بارها پیش خود ما فکر کرده باشیم که مهاجرت از وطن یعنی تنهایی،غریبی و بیگانگی و دوری از عزیزان مان است که باید حال حسرت آن را بخوریم.

سوال این است که چرا ما این زجرها را کشیده ایم و داریم میکشیم؟ به نظر من دلیل بزرگ آن محروم بودن ملت ما از علم است که نتیجهء آن متحد نبودن ملت ما و قوم پرستی ها و رواج بی فرهنگی ها میباشد.عده کمی هم از نعمت علم بهره منده بودند یا به آن عمل نکردند و یا هم قدرت کافی نداشته اند تا بتوانند از پس تمام مشکلات جامعه بر آیند! آیا  اگر اکثریت ملت ما از نعمت بزرگ علم همراه با عمل برخوردار بودند باز هم ما آوارهء دیار غربت می شدیم؟؟

با آن همه تجربیات تلخ،باز هم در این دیار غریبی با کمال تاسف شاهد ان هستیم که بسیاری از ما  از مسولیت هایی که داریم شانه خالی میکنیم،با وجود اینکه ما در اینجا از امکانات تحصیلی خوبی برخوردار هستیم ولی هرگز به فکر تحصیلات خود که هیچ به فکر تحصیلات فرزندان خود هم نیستیم و یا اینکه اکثریت ما به فکر زندگی های تجملی و یا ریخت و پاش های بی جا هستیم در صورتی که میدانیم در افغانستان هزاران انسان نان شب و روز خود را ندارند.

ما حال باید متوجه شده باشیم که قدر ندانستن از تحصیلات معنایش رواج بی فرهنگی است که اگر ما از آن جلوگیری نکنیم امکان بدبختی نسل آیندهء ما را دارد.ما باید فکرش را بکنیم که هموطنان ما با دست خالی در وطن ما به فکر آبادی آنجا هستند ولی ما تا حدودی که از فرصت و امکانات خوبتر و بهتر برخورداریم و دست ما پرتر از آنهاست پس چرا نباید به فکر آبادی وطن خود باشیم.

پس بیاید با هم تعهد کنیم که همیشه متحد و همدل باشیم و قدر موقعیت ها را در اینجا بدانیم،تحصیل کنیم،زحمت بکشیم تا بتوانیم از رنجها و مشقت های مردم خود بکاهیم و مرهمی بر زخم های بی شمار آنان باشیم.اینگونه است که به رسالت دوستی خود عمل کرده و احساس آرامش خواهیم کرد.
--


احساس را ربوده اند
فریاد را بریده اند
قلب ها پاره
صدا ها خاموش
دستی برای نوشتن نیست
اما من نا امید نیستم

می خواهم بنویسم
با قلبی بشکسته و گلوی پاره
باید پنجره ها را گشود
خورشید را صدا کرد
بالهای نو باید ساخت

باید نگذاشت
بالهای نو
مردن را دوباره تجربه کنند


+ نوشته شده در  5 Feb 2008ساعت 18:9  توسط راضیه علی  | 

 

ترقی و تعالی از مبانی اصیل و بنیادی حیات جامعه بشری محسوب میگردد. تاریخ تکامل و تعالی بشر حاوی نوسانات گسترده و گوناگونی است که  بحث پیرامون آن پیچیده، طولانی و در عین حال آموزنده و قابل تأَمل می باشد. انسان معاصر از مزایای تکامل و تمدن که دربرگیرندۀ  فناوری، صنعت و دانش عصر می باشد، به شکل بسیار احسن برخوردار است. امروزه انسانها با نیروی فوق العادۀ ارتباطات و وسایل حملیه ی گوناگون مجهز می باشد. تجهیزات مذکور امکان برقراری ارتباط بین انسانها را در مدت زمان بسیار کوتاه مهیا می سازد، و اینچنین است که انسان در مدت یک روز از یک قطب زمین به قطب دیگر آن سفر میکند و در مدت چند ثانیه از یک قطب به قطب دیگر تماس حاصل می کند. رشد علوم طبیعی که دستاورد ملموس اش عبارت از وسیله ها می باشد؛ باعث شکوفایی تکنولوژی گردیده  و به شکل بسیار سریع به کشفیات صنعتی یاری رسانده است.  تمام این کشفیات، تجهبزات، فناوری و صنعت در عرصه های ارتباطات و وسایل حملیه امکان بوجود آوردن جهان جدیدی را که در آن فاصله ها اهمیت اش را از دست داده، فراهم نموده است. بدین صورت برای اولین بار در دهه های ١٩٦٠- ١٩٧٠م  اندیشمندان و متفکرین از واژۀ  جدیدی برای بیان جهان ما استفاده جستند و آن را "دهکده جهانی"[1] و این پدیدۀ جدید را "جهانی شدن"[2]  خواندند.

پدیده جهانی شدن به زودی به یک ایدیولوژی و طرز تفکر برای تعداد کثیری از اندیمشندان تبدیل گردید. این عده از اندیشمندان در صدد استکمال این ایدیولوژی جدید بر آمدند و برآن شدند که جهانی شدن را نه تنها در عرصۀ اقتصاد، فن آوری، و تجارت آزاد، بلکه در عرصه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیز وارد سازند. بدینصورت در قرن بیست و یکم در کشورهای جهان اول و حتی جهان دوم، جهانی شدن به ایدیولوژی ای تبدیل گردید که تقریباً همه سطوح روابط اجتماعی انسانها را در برگرفت.

قبل از آنکه موضوع را به بحث و بررسی بگیریم و جنبه های مختلف آنرا مورد نقد قرار دهیم، بدیهی به نظر می رسد تا تعاریفی نسبی از پدیدۀ جهانی شدن ارایه گردد. اگرچه بخاطر گسترده بودن موضوع و پیچیده گیهای آن، نمیتوان تعریف دقیقی از آن ارایه داد، ولی تلاش خواهد شد تا یک تعریف کلی و نسبی با در نظر داشت نظریه های علمی و اجتماعی معاصر اظهار گردد.

تحلیل گران معاصر مثل "ویلیم شورمن" جهانی شدن را راجع به قلمرو زدایی می دانند. یعنی جغرافیای اجتماعی محدود به یک قلمرو و سرزمین نیست، بلکه حالت و وضعیتی است که در آن زمان بر مکان غلبه نموده، انسانها از طریق وسایل و امکانات ارتباطی در کمترین زمان و در دورترین نقاط روی زمین با هم تماس و رابطه برقرار می کنند. تعدادی دیگر از نظریه پردازان معاصر جهانی شدن را با بسط همپیوندی[3] انسانها که از خلال مرزهای جغرافیایی و سیاسی عبور می کنند، مرتبط میدانند. تعدادی دیگر، آنرا معادل با جهان گستری[4] می دانند. اینها معتقدند که اشخاص و پدیده های فرهنگی بیشتری در مقایسه با دوران های گذشته در تمام جهان پخش شده اند. روی همرفته میتوان گفت جهانی شدن پدیدۀ بین المللی ای است که باعث جهان گستری، قلمرو زدایی و همپیوندی ابعاد مختلف زندگی بشر گردیده است. این پدیده ایدیولوژی و منطق خاص خود را دارد؛ که ایدیولوژی آن سکولاریزم و منطق آن لیبرالیسم و دموکراسی میباشد. از آنجایی که موضوع این مطلب در رابطه با چالشهای هویتی می باشد و صاحب قلم نیز آنرا با در نظرداشت استقرار و سکنی گزیدن جامعه و مردم خویش در متن پدیدۀ مذکور به نقد می گیرد، لازم به نظر می رسد که سکولاریزم به عنوان ایدیولوژی جهان وطنی و لیبرالیسم به عنوان منطق و فلسفۀ آن به وضوح تعریف گردد.

سکولاریزم به معنی گسترده آن اختیار کردن دنیا و ترک آخرت است، و این یعنی دست اندازی عقلانی در سیاست، اقتصاد، علم و صنعت و هنر. علما و نظریه پردازان دو قسم سکولاریزم را می شناسند: یکی سکولازیم سیاسی که معنایش جدا شدن دین از دولت است و آن بدین معنی است که حکومت نسبت به ادیان بی طرفی اتخاذ کند و قانون جامعه را از قانون شریعت جدا نگهدارند. دیگری، سکولاریزم فلسفی است که در تضاد و تنافی با ماورالطبیعه می باشد. لیبرالیسم و دموکراسی مبادی و منابع مشترک دارند و مکمل یکدیگرند. "از نگاه فلسفه سیاسی، لیبرالیسم در معنای وسیع آن، فلسفۀ افزایش آزادی فردی در جامعه تا حد ممکن است؛ و دشمن اصلی آن تمرکز قدرت است که بیشترین آسیب را به آزادی فرد می رساند". اساس فلسفی ِ لیبرالیسم و دموکراسی اینست که همۀ انسانها از عقل و خرد برخوردارند، و خردمندی ضامن آزادی فردی است؛ و فرد تنها در آزادی میتواند به حکم عقل خود چنان که می خواهد زندگی کند. سلب آزادی از فرد به معنی نفی خردمندی اوست و نفی توان خردورزی انسان به نفی آزادی او می انجامد[5]. نظر به تعاریف فوق واضح میگردد که در حقیقت، نفس و هستۀ جهانی شدن در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی تأثیر گذار است و ایدیولوژی و منطق جهانی شدن در سه سطح از روابط اجتماعی که عبارت از عرصه های اقتصاد، سیاست و فرهنگ می باشند، بروز و ظهور بیشتر نموده است.  جدا از اینکه  چه نواقص عمده در هسته ی پدیدۀ مذکور در رابطه با تضاد و تقابلش با سنت و مذهب وجود دارد، بحث فعلی پدیده را به عنوان یک واقعیت پذیرفته و روی تأثیرات آن بر هویت، سخن میراند. بخاطر تمرکز بحث وایجاد پیوند با عنوان مقاله، به صورت مفصل به بحث پیرامون جهانی شدن و رابطه و تأثیر آن درعرصه فرهنگ می پردازیم.

فرهنگ پدیده و کلیتی به هم پیوسته و بافته ایست که از باورها، ارزش ها، سمبل ها، سنت ها، آرمان ها و دانش های معنوی، تاریخی، ادبی، هنری و مذهبی ای که در طول تاریخ فعالیت جامعه بشری ایجاد شده اند، تشکیل می شود. فرهنگ به مثابۀ دریچه ای است که انسان نه تنها از درون آن خود را می بیند و می شناسد بلکه جهان بیرون خویش و انسان های جوامع دیگر را نیز از آن دریچه می بیند و با نگرش و بینش فرهنگی خویش با آنها ارتباط های مطلوب برقرار میکند. لذاست که فرهنگ از اساسی ترین وسایل شناخت، مبادله و توسعه روابط بین انسانها می باشد.  فرهنگ از عناصری چون دین، زبان، عنعنات و هنر، تشکیل می شود. در عصر حاضر یعنی در این دوران جهانی شدن، مهاجرت های گسترده، رشد پر شتاب مخابرات و رسانه هایی از قبیل انترنت، رادیو و تلویزیون باعث مبادلات فرهنگی و ارتباطات گستردۀ جوامع بشری با فرهنگ های گوناگون گردیده است. کثرت گرایی فکری و دینی و فرهنگی از پایه های اصلی جهان وطنی هستند، زیرا امروزه ایجاد ارتباط بین جوامع مختلف بسیار به آسانی صورت می پذیرد و بدینصورت فرهنگ از حالت خالص به سوی ناخالصی گرایش پیدا می کند. و عناصری از یک فرهنگ شامل فرهنگ دیگر میگردد و در نتیجه یک فرهنگ مختلط به میان می آید. در اثر این اختلاط تصادم هایی نیز به وجود می آیند که در نوع خودش خیلی خطرناک تلقی میگردند. ولی به طور عموم تأثیر گذاری یک فرهنگ و تأثیر پذیری فرهنگ دیگر به شکل مسالمت آمیزی صورت میگیرد. تعامل بین فرهنگ های مختلف با در نظر داشت معیار و چوکات مشخصی که ایدیولوژی و منطق جهانی شدن برای آن ایجاد کرده است، صورت میگیرد. این تعاملات در نهایت امر به فرهنگ حاکم با ریشه های مدنی که اکثریت قابل توجه وسایل و غایات را در دست دارد منتهی میگردد. بعضاً عدم تعامل و ایجاد اصطکاک های بی مورد از طرف صاحبان فرهنگهای مهمان باعث افتراق و استهواء آن فرهنگ ها  و انزوای صاحبان و حاملانش میگردد. از سوی دیگر حذف و یا جذب شدن کامل یک فرهنگ با تمام خوبی ها و بدی هایش در درون فرهنگی دیگر، صاحبانش را دچار یک نوع  استحاله ی فرهنگی و در نهایت امر از خود بیگانگی فرهنگی میکند. بر علاوه تحقیقات جامعه شناختی حاکی از آنست که فرهنگ های ضعیف که ریشه های عصبیت قومی، قبیلوی و نژادی دارند، در مجموع با منطق و ایدیولوژی جهانی شدن در تضاد کامل قرار گرفته و در نهایت یا نابود میگردند و یا هم در انزوا قرار میگیرند، و این برخلاف فرهنگ هایی است که ریشه در مدنیت دارند و از راه تعامل و داد و ستد با پدیدۀ جهانی شدن روبرو می شوند. حال اگر در جزیّیات موضوع وارد شویم و تطابق، تخطی و تنافی جهانی شدن را با عناصر تشکیل دهندۀ فرهنگ جامعۀ خودمان مقایسه کنیم به وضاحت چالشهای فرود آمده بر سر راه  را دریافت خواهیم کرد.

دین عنصری فربه و عمده در فرهنگ جامعه است. البته در جوامع سکولار و بالخصوص جوامعی که پیشتاز جهان وطنی هستند، دین رنگ و روغن اش را از دست داده است. در اروپا و عموماً ممالک جهان اول این تحول بعد از رنسانس صورت گرفته است. ولی آنچه قابل توجه است جایگاه، خواستگاه و اهمیت دین در بین جامعه و مردم خود ما است. هموطنان ما از جامعه ای آمده اند که در آنجا اولاً از پدیدۀ جهانی شدن اثر کمتری مشاهده می شده، و ثانیاً از ذهنیتی برخوردارند که با ایدیولوژی و منطق جهانی شدن در منافات است. بدین معنی که در جوامع کشورهای اسلامی دین از دولت جدا نیست بلکه اکثر قوانین جامعه از قوانین شریعت استنتاج و استخراج شده اند. زندگی برای اکثریت قابل توجه هموطنان ما در آسترالیا که در متن پدیدۀ جهانی شدن قرار دارد و از رهبران و پیشتازان پدیدۀ مذکور میباشد، چالش بر انگیز است. چنانچه که در فوق متذکر شدیم، جهانی شدن در اصول و اساس خود با سکولاریزم و جدایی کامل دین از دولت بنیانگذاری شده است. و هرگونه دخالت دین در عرصۀ زندگی اجتماعی را در تخطی با حوزۀ کاری دولت و هرگونه دخالت سیاسی  را در حوزۀ دین تخلف با حوزۀ کاری دین می داند. چون در جهانی شدن با تعریفی که ارایه گردید کاملاً ایجاب میکند که این دو حوزه  از هم جدا نگهداشته شوند. مثلاً بنا به نظر نصر حامد ابوزید، یکی از روشنفکران دینی معاصر، هنگامیکه قدرت سیاسی بر دین تکیه بزند تنها پیروان خود را به عنوان شهروندان صاحب‌ حق می‌پذیرد و پیروان سایر ادیان و یا غیر معتقدان را نادیده می‌گیرد و این آشکارا به تبعیض می‌انجامد. بنابراین کثرت فرهنگی موجود در دنیا و لزوم حفظ آن امری اجتناب ‌ناپذیر است[6].  بصورت واضحتر، هموطنان ما در عمل و نظر با مبنا و اصل سکولاریزم که همانا ایدیولوژی جهانی شدن است در تضاد هستند در حالیکه در متن جامعه ای سکولار زندگی میکنند و این زندگی هم با انتخاب خودشان می باشد.  از اینجاست که اکثریت تام هموطنان ما که از تجزیه و تحلیل موضوع عاجزند، دچار یک نوع تنش و چالش میگردند. چالشی که نه تنها هویت آنها را زیر سوال میبرد بلکه بودنشان در جامعه ای که خود به اختیار خود برگزیده اند را نیز به قهقرا می کشد.

زبان یکی دیگر از حیاتی ترین عناصر فرهنگ می باشد. زبان به مثابۀ خونی است که  از قلب فرهنگ سرچشمه گرفته  و در بدن آن در جریان است. نقش زبان در حقیقت همان نقش خون در بدن انسان است. جهان و طنی چنانچه تعریف گردید در صدد همپیوندی و همنوع سازی است و این همنوع سازی و همپیوندی را در سایۀ یک زبان، یک ایدیولوژی و یک منطق جستجو میکند. بناً در صدد انسجام فرهنگ ها با یک زبان و آنهم انگلیسی می باشد. این روش جهان وطنی چالش آفرین است. زیرا زبانهای مادری اکثر ملیت های جهان آهسته آهسته به فراموشی سپرده میشود و نتیجه اش از بین رفتن فرهنگ های است که دیگر خونی در بدن ندارند. بحران و چالش مذکور را مجمع عمومی سازمان ملل آگاهانه درک نموده و در نتیجه سال ۲۰۰۸ را سال جهانی زبانها نامگذاری کرده اند. هدف از نامگذاری سال جاری به عنوان سال زبانها را کوئيچيرو ماتسورا رئيس عمومى سازمان آموزشى، علمى و فرهنگى ملل متحد (يونسکو) در نقش حیاتی و ارزندۀ زبانهای مادری و بومی در سیستم آموزشی، اداری، حقوقی، فرهنگی، رسانه ها، تجارت، اقتصاد، حفاظت از هویت افراد و گروهها و همچنین برای همزیستی مسالمت آمیز آنها در جوامع، دانسته اند. در یک پیام عمومی به کشورهای جهان توسط کوئيچير وماتسورا به همین منظور آمده است که "در فاصله چند نسل آینده، ممکن است بیش از ۵۰ درصد از ۷۰۰۰ زبان رایج دنیا کاملاً از بین بروند. کمتر از یک چهارم این زبانها در مدارس و محیطهای آموزشی تکلم و تدریس می شوند و در فضای مجازی اینترنت بکار برده می شوند و بیشتر آنها به صورت پراکنده استفاده می شوند. هزاران زبان دیگر که هر روزه بر زبان مردم جاری است، در مکانهای آموزشی و فضاهای نشر و رسانه ها مورد استفاده قرار نمی گیرند؛ از این رو یونسکو از تمام دولتها، ارگانهای ملل متحد، سازمانهای جامعه مدنی، سازمانهای آموزشی، انجمنهای حرفه های و سایر موسسات مرتبط و علاقه مند دعوت می کند تا فعالیتهای خود را برای تقویت مراقبت ویژه از زبانها و ترویج و پاسداری از تمام زبانها، به خصوص زبانهای روبه زوال، را در تمام زمینه های فردی و اجتماعی افزایش دهند. خواه این فعالیتها از طریق زمینه سازی در مورد آموزش زبانها، فضای مجازی (اینترنت) یا محیطهای ادبی باشد. خواه از طریق پروژه هایی برای حراست از زبانهای در حال زوال یا ترویج زبانها به عنوان وسیله ای برای به هم پیوستگی اجتماعی و یا جستجوی ارتباط بین زبانهای مختلف و توسعه اقتصادی، ارتباط بین زبانها و دانش بومی یا زبانها و خلاقیت انجام شود. در هر حال این ایده که "زبانها مهم اند!" باید همه جا ترویج شود"[7].  پیام مذکور حاوی نقاط بسیار برجسته می باشد که حاکی چالش بزرگ پدیدۀ جهانی سازی  در مورد ترویج زبان انگلیسی به عنوان زبان مسلط دنیا و در نتیجه نابودی خورده زبان های دیگر می باشد. لذا زوال زبان ها باعث زوال و نابودی فرهنگ ها میگردد و صاحبان آنرا به بحران هویت میکشاند. شاید سال ٢٠٠٨ فرصتی خوبی باشد برای درک ارزش و اهمیت زبان مادری و بالخصوص نهادینه شدن یک استراتژی مشخص در خصوص محافظت، رشد و ارتقای آن از این نسل به نسلهای آینده. هموطنان ما، بیشتر از مردم جوامع دیگر، بنا بر وضعیت نابسامان سیاسی کشور و نتیحتاً مهاجرت های گسترده، از ناحیه حفاظت زبان مادری شان رنج میبرند. چون در دوری از وطن فرصت های آموزشی زبان و ادبیات از آنها سلب گردیده و بناً نتوانسته اند فرزندان شان را با زبان مادری آنها آشنا سازند.

چه باید کرد؟

آنچه در فوق بحث گردید، گوشه ای از موضوعی بس بزرگ و گسترده می باشد که اندیشمندان پیرامون آن کتاب ها نوشته اند. جهان وطنی یک واقعیت است که سریعاً در حال رشد می باشد. روند رشد آنرا طبیعتاً تلاش و کوشش بشری در راه دست یابی و رسیدن به قانونی فراگیر برای مهار کردن طبیعت و پیشرفت و توسعه ی دانش و تکنولوژی، سرعت بخشیده است. شاید اجتماعی بودن انسانها اقتضاء میکند تا به کمک تکنولوجی روز و سایر وسایل ارتباطات، جهان را به سمت و سویی ببرد که نیاز مادی و معنوی همدیگر را در دهکده ای بنام دهکدۀ جهانی برآورده سازند.

اینکه در جهت دهی پدیدۀ مذکور چه عوامل دیگری دخیل است، جای بحث اش باقیست و از حوصله این نوشتار نیز بیرون است. ولی آنچه مسلم است، واقعیت وجودی پدیده مذکور و چالش های آن برای جامعه ما است. بدون شک جهانی شدن از پشتوانۀ بس بزرگ علمی برخوردار است، و ایدیولوژی و منطق آن بسیار آگاهانه و خردمندانه جهت دهی شده است. بدیهی است که راههای مبارزه با چالشهای فرود آمده از طرف این پدیده نیز باید از پشتوانه های عقلانی و علمی برخوردار باشند.

نوشتۀ حاضر صریحاً روی جهانی شدن در عرصه فرهنگ و مشخصاً روی دو عنصر حیاتی فرهنگ یعنی دین و زبان بحث نموده و چالشهای جهانی شدن را با عناصر مذکوره جستجو نمودیم. در رابطه با چالش هایی که جهانی شدن با ذهنیت دینی مردم ما ایجاد نموده، باید گفت که راه حل منطقی و عقلانی در این رابطه؛ همانا همنوا و هم جهت شدن با ٩٥٪ درصد جمعیت این کشور می باشد. چون تقابل با اکثریت تام به قول معروف با کوه جنگیدن است و نتیجه ی چنین تقابل جز نابودی چیزی دیگری نیست. نیاز مبرم همنوایی و هم جهتی رشد و بالنده گی معرفت و خردورزی در جامعه می باشد تا بدین طریق در پرتو این دو عنصر حیاتی یک زندگی متمدن، ما هم از باشندگان و ساکنان دهکدۀ جهانی محسوب گردیم.

به باور صاحب قلم مشکلات روز افزونی که در کشورهای اسلامی در طول  صده ها بروز نموده، تا حدودی بخاطر اختلاط حوزۀ دیانت و حاکمیت بوده است. شاید بتوان گفت که امروزه اکثریت قاطع روشنفکران دینی به بازتعریف نمودن نسبت دین و دولت همت گماشته اند و در صدد بر آمده اند تا به شکل بسیار علمی و خردمندانه به دولتمردان دیندار و یا دینداران دولتمرد تفهیم کنند که تلفیق این دو، شایسته نیست. چنانچه از نظر متفکرین و روشنفکران دینی مانند نصر حامد ابوذید و داکتر کریم سروش، حل معضل کنونی با تجربه کردن مدرنیته و طرح ارزشهای دموکراتیک و پذیرش آن و درک واقعیت های جهانی شدن در قرن حاضر، امکان پذیر است. حامد ابوذید پذیرش قدرت سیاسی با ماهیت ایدئولوژیک در قرن بیست و یک را مخصوصا بر اساس آموزه‌های دینی، غیر قابل قبول می‌داند و به سکولار کردن عرصه قدرت سیاسی و دولت معتقد است. حال با عنایت به مسایل متذکره میتوان نتیجه گیری کرد که برخورد معرفتی و خردمندانه برای هموطنان ما همانا سکنی گزیدن در دیر معرفت و عقلانیت می باشد و با این روند نه تنها دین و معنویت حفظ میگردد بلکه به عنوان شهروندان خردمند نزد جامعه میزبان از جایگاه بهتری برخوردار خواهیم گردید.

در مورد تجنیس فرهنگ ها توسط فرایند جهانی شدن باید گفت که این یکی از عوارض و ضرر جبران ناپذیر جهانی شدن است. ولی با سلاح معرفت و دانش قادر به مقاومت در برابر این چالش خواهیم بود.  چنانچه که در فوق ذکر گردید، فرهنگ کلیت تغیرپذیری است که در طول تاریخ فعالیت و فعل و انفعالات جامعه بشری شکل میگیرد. بناءً  نظر به مقتضیات زمان و مکان، عناصری از فرهنگ نیز تغیر و تعدیل میگردند، و این تعدیلات باعث شکوفایی و بقای آبرومندانۀ آن فرهنگ میگردد. بدون تردید هیچ فرهنگی عاری از عیب و عیوبی نمیباشد و مبادلات بین فرهنگ های گوناگون زمینه خوبی برای رفع بدی ها و جذب خوبی ها می باشد. لازم است تفاوتهای فرهنگی موجود در جهان را پذیرفت و حفظ کرد و این با بازسازی ساختار نظام جهانی از طریق استقرار ارزشهای جهانشمول مانند آزادی، برابری و عدالت برای همه ملتها بدون توجه به رنگ، زبان، دین و فرهنگ خاص امکان‌پذیر است. و ظاهراً شعار روند فعلی جهانی شدن هم همین است. از طرفی هم در خانه و کاشانه کنونی ما یعنی آسترالیا نظر به تنوع فرهنگ های گوناگون و موجودیت یک صد و چند فرهنگ در اینجا، واژه چندگانگی فرهنگی را استفاده نموده و خورده فرهنگ های موجود را نیز به رسمیت می شناسند. و عملاً بخاطر ترویج کثرت گرایی و چند گانگی فرهنگی، ایجاد محیط های تبادل فرهنگی و ترویج همزیستی میان فرهنگ های ساکن، ادارات مسئول و مؤظف اند تا در این راستا به شکل مادی و معنوی کمکهای خویش را  ارایه دهند. نمونه های آن در آسترالیای جنوبی عبارت از وزارت امور چندفرهنگی، امور چند فرهنگی جوانان، انجمن مکاتب نژادی و غیره  می باشند. به صراحت میتوان گفت که این روند در آسترالیا بسیار مفید، برجسته و شایسته می باشد.

------

[1] Global village
[2] Globalization
[3] Interconnectedness
[4] Universalization
[5] بشریه، حسین، " تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نشر نی، تهران،1378، ص 16
[6]  نصر حامد ابو زید ، مفهوم حقوق بشر، فرآیند مدرنیزاسیون و سیاستهای دنیای غرب، ترجمه روح‌الله فرج‌زاده ، (1382) ص 108
[7]  آژانس خبری پژواک، بازدید: 17 جنوری 2008


+ نوشته شده در  5 Feb 2008ساعت 17:10  توسط   | 

پشت میزم نشسته ام و قلم را  در دست گرفته با آن بازی می کنم. گاهی قلم را بین انگشتانم می چرخانم و گاهی آن را مانند چکشی بر سر خود می کوبم، اما آرام. می خواهم چیزی بنویسم و یا ادامۀ دهها مطلب نیمه تمام دیگر را بنویسم که هرگز به پایان نرساندم. همینکه قلم را روی کاغذ می گذارم حس می کنم که تمام اصطکاک اجسام متحرک و ثابت روی کاغذ  جمع می شوند و مانع لغزیدن قلم بر سینۀ سفید ش می گردند. به گمانم کاغذ  از سیاه شدن بی جهت و بی فایدۀ سینۀ پاکش  شرم دارد. شاید حق با اوست.

دوباره قلم را از روی کاغذ بر می دارم. چشمم به سایۀ انگشتانم که بر روی فرش  به تقلید از انگشتانم به این سو و آنسو سرک می کشند می افتد. کمی با سایه ها بازی می کنم و با خود فکر می کنم که این سایه ها عجب جالب هستند. گاهی شکل شيئی ارهم درهم را نشان می دهند و گاهی هم می توانی با انگشتانت سایۀ پرنده ای؛ سگی و یا پیرمردی  را روی صفحه به نمایش بکشی و هر بیننده ایی را مبهوت کنی, و حتی ازشناخت شکل و صورت  واقعی اجسام  گمراه سازی.

 

باز هم تلاش می کنم افکار خود را جمع کنم و چیزی بنویسم. آخر من به دوستانم قول داده ام که مطلبی برای فصلنامه شان بفرستم. با خود فکر می کنم چه بنویسم که با ارزش باشد؟ ...آری می دانم، در مورد عادت  دروغگویی می نویسم. می نویسم که چگونه هم به خود و هم به خدا و خلق خدا دروغ می گوییم تا کارهایمان را پیش ببریم. به دروغ به خود می گوییم که کار "کیش*" حلال است. با پولش نذر و خیراتی می کنیم، شاید خدا قطعه زمینی را در بهشت به ما بدهد و گرفتاری هایمان را برطرف کند. آخرش هم در فرمهای  گوناگون می نویسیم که هیچ کار و درآمدی  نداشته ایم.

 

بعد از چند دقیقه فکر می کنم که نه! هنوز حال و هوای نوشتن این مطلب را ندارم. اطلاعاتم کامل نیستند، و ممکن است از موضوعی به این زیبایی چیزی نا شایسته در بیاورم. به قول مولانا: کاملی گرخاک گیرد زر شود/ ناقصی ار زر برد خاکستر شود. دوباره به فکر می افتم که چطور است درمورد مظلومیت مردم خودم بنویسم. چندی پیش مطلب غمناکی دربارۀ بردگی هزاره ها خوانده بودم . بنویسم که چرا جاغوری؟ چرا بهسودی؟ چرا دایزنگی؟ چرا این  و چرا آن؟ و هنوز چرا...؟

 

آهی می کشم و با خود می گویم اصلاً چرا بنویسم؟ پشتم را محکم به چوکی می زنم. به سقف نگاه می کنم و خط میان دیوارهایش را دنبال می کنم. چشمانم به سایۀ خودم و چوکی ام  می افتد. داستان مرغ و صیاد از ذهنم عبور می کند. درست همان قصۀ زنده ای که عملا در جامعۀ ما بازی می شود. مرغ در هوا پر می زند و سایه اش روی زمین افتاده است، و ما مانند صیادی روی زمین به دنبال سایۀ آن مرغ می دویم، به گمان این که مرغ را شکار خواهیم کرد. مشکل اصلی را ندیده به دنبال سایۀ آن بر روی زمین احمقانه می دویم. همه واعظ شده ایم ولی خود گوشی برای شنیدن نداریم. در هر مجلس و جمعی که برویم حرف می زنیم و انتظار داریم تمام دنیا پای منبر ما بنشیند. برای خودنمایی در حضور چند تن بی سواد و هر عام و خاص، کلمات و اصطلاحات عربی و انگلیسی می پرانیم بدون اینکه معنی درست آنها را بدانیم.

 

وقت پند دیگران های و های     

در غم خود چون زنانی  وای و وای  

 

اینها و هزاران چراها و بایدها و نبایدهای دیگر پشت سرهم بر ذهنم هجوم می آورند ولی هیچکدام از اصطکاک بین قلم و کاغذ نمی کاهند. چشمانم کم کم توان بازماندن را از دست می دهند. در همین جدال باز و بسته شدن چشمانم، خود را در میان صفی دراز در صحرایی خشک و برهوت می بینم. هوا خیلی گرم است. قیافه هایی می بینم آشنا و نا آشنا. از مشایخ و مشاهیر و حاکمین و محکومین. همه مضطرب و منتظر. گویا همه از واقعه خبر دارند و فقط من بی خبرم. از شخصی که جلویم ایستاده می پرسم: "ما برای چه اینجا به صف ایستاده ایم؟" می گوید " ما منتظریم! این صف انتظار است" تعجب می کنم "انتظار چه؟"

 

"انتظار ورود به جهنم! مسؤولین جهنم تصمیم گرفته اند که چون متقاضیان جهنم زیاد شده فقط به کسانی که شایستگی ورود به جهنم را دارند اجازۀ ورود بدهند. اول یک مصاحبه می گیرند، اگر قبول شدیم و جای خالی وجود داشت اجازه ورود می یابیم. ولی خبررسیده که جای خالی دیگر نمانده و از این خبر همه نگران شده اند."

 

از تعجب چشمانم از کاسۀ سرم به روده هایم پناه می آورند. می پرسم: "آخر چرا همه می خواهند به جهنم بروند؟" جواب نداد، فقط با انگشتش اتاقهایی را نشانم داد، و بعد از چند ثانیه مکث گفت: "آن اتاق ها را می بینی؟ در آنجا پرده ها از چشم انسانها برداشته می شوند و چهره های واقعی نمایان می گردند. ولی همه از دیدن چهره های واقعی خود بی هوش می شوند، و از خدا می خواهند که هر چه زودتر آنها را به جهنم ببرد تا کسی آنها را در چنان وضعیتی نبیند." و بعد با انگشتش اشاره کرد و گفت "به آن دور دست نگاه کن"

 

به آن دور دست که نگاه کردم، کیسه های زباله مانندی را دیدم که تکان می خوردند، گویا موجود زنده ای در درونشان بود. نمی توانستم بپذیرم که حتی در جهنم هم زباله پیدا می شود ولی به آرامی و با تامل پرسیدم "آیا آنها واقعا زباله هستند؟" در پاسخم گفت "نه! آنها انسانهایی هستند که در دنیا چشمها و گوشهای خود را بسته بودند و فقط دهان هایشان را باز نگه داشته بودند، بنابراین درونشان به کلی فاسد شده است. اگر آنها را به جهنم ببرند بوی بد و تعفن آنها همه جهنم را فرا می گیرد. پس آنها را مانند کیسه های زباله دهانشان را بسته اند تا در آشغال خانه جهنم گور کنند. آنها حتی لیاقت سوختن را هم ندارند." به اینجا که رسید آه بلندی کشید و سرش را به سمت بالا برد و گفت: "ای خدا  آیا من هم در دنیا هم کیش اینها بودم؟"

 

در همین گفتگوها بودیم که نوبت من رسید. صدا زدند "نفر شماره فلان، آقای فلانی، به اتاق شماره شش صد و شصت و شش" اتاق  جالبی بود. دور تا دور آن از لوح افتخار تزیین شده بود، برای عوام فریبی و کر و کور کردن مردم. بگمانم دفتر شیطان بود و کسی که از من مصاحبه می گرفت هم خود او بود. سوال و جواب شروع شد، نام و نام خانوادگی و از این حرفها. تا اینکه به شوخی از من پرسید "آیا پیش از این هم  به جهنم آمده ای؟" با تعجب گفتم "نه!" "خب، پوستت را کجا سیاه کرده ای؟هه هه!" شوخی او جهنم درونم را شعله ورتر کرد. به یاد کودکی هایم افتادم، درست کلاس پنجم ابتدایی. برای  اولین بار در یک مدرسه رسمی و دولتی ثبت نام شدم و نیز برای اولین بار طعم تلخ حقارت را چشیدم. آن هم توسط علما و فضلای مکتب، یعنی کادر اداری مکتب مان و بالخصوص ناظم مان. آقای ناظم هر از گاهی مرا کلاغ افغانی صدا می کرد، رنگ پوستم فقط کمی تیره تر از رنگ پوست آنها بود، اما خون مان که یک رنگ بود. اگر روزی کمی دیرتر به مدرسه می رسیدم، ناظم بخاطر دوستی ویژه ای که با من داشت، مرا ده برابر دیگران تنبیه می کرد. هر جای دیگر هم که می توانست مرا تحقیر می کرد. همیشه در پی تحقیر کردن من جلوی دیگران بود. نمی دانم، شاید خودش هم در کودکی مورد تحقیر دیگران بوده.  او از من و از هر که محکوم به افغانی بودن غیر اختیاری بود، بدش می آمد. قد کوتاه و شکمی بزرگ داشت. انگار ژنهای بدنش تنها در یک جهت رشد کرده باشند، آنهم رشد افقی! بر این حساب عرضش از ارتفاعش زیادتر می نمود. دست و گردن و صورت و سینه اش پر از مو بود. ناخنهایی کوتاه ولی بسیار پرگوشت داشت. انگار آقای داروین با دیدن این فرد تئوری تکامل خود را ارائه کرده است. ولی هنوز نمی دانم چرا با افغانی ها خصومت داشت. شاید هم فقط من اینگونه فکر می کنم چون غیر از من هیچ افغانی دیگری در آن مکتب درس نمی خواند.

 

آری، می گفتم شوخی شخص مصاحبه گر خاطره ای از دوران کودکی ام را زنده کرد. خاطره آنروز نحس که من جهنم را در دنیا تجربه کردم، و ارواح خبیثه را در هیئت انسانی و به عنوان ناظم ملاقات کردم. یک روز همه مدرسه به گردش رفتیم. به محل اردو که رسیدیم من و دوستانم کمی دورتر از اتوبوس مدرسه اطراق کردیم. به ما بسیار خوش می گذشت، طوریکه اصلا متوجه گذشتن زمان نبودیم و در نتیجه کمی دیرتر از موعد مقرر به اتوبوس رسیدیم. ناظم با دیدن من بدون هیچ درنگی به سرعت به سوی من آمد، درست مثل اینکه به جنگ دشمن ناموس خود برود. شاید فکر می کرد من عامل پیروزی محمود افغان بودم و حالا باید انتقام اجدادش را از من بگیرد. هنوز آن چشمان  پر از نفرت و کینه اش را به یاد دارم، نمی دانم کینه اش از چه بود، و برای چه از من بدش می آمد. دروغ نگویم نزدیکم که رسید با صدای جهنمی اش که هر مرده ای را از گور فراری می داد، فریاد زد "کلاغ رفته بودی گ... بخوری" من که مانند بید در مقابل طوفان بی رحم می لرزیدم گفتم "آقا...من... من..." او بدون هیچ درنگی شروع کرد به زدن.نه با دست و پا. درست مثل پلیس ضد شورش با شلنگی که در دست داشت تمام  وجود من 12 ساله محکوم به افغانی بودن را مانند پنبه زنها رشته رشته کرد. به سرم زیاد زد، چون توان دیدن یک سر افغانی را در میان سرهای دیگر نداشت. خواستم از خود مقاومت نشان دهم و استوار به ایستم، ولی شلنگ او چوب سنتور شده بود و بدن اسکلتی من تار های سنتور و صدای آخ و اوخ من آهنگ دلنشنینی برای او. پس جاره ای نبود به غیر از فرو افتادن بر روی زمین و ... آه دیگر از توصیف آن صحنه هم متنفرم؛ بغض گلویم را گرفته و دیگر نمی توانم بنویسم.

 

بعد از آن حادثه احساس می کردم چاق شده ام. چون بدنم آماس کرده بود، ولی دلم بیشتر آماس کرده بود. آنروز بسیار گریه کردم نه از درد شلنگ و لت و کوب آن انسان نما، بلکه از جبر افغانی بودن، هزاره بودن، از بی کس بودن در ایران، از طعم تلخ حقارت و مهاجرت.

 

در همین حرفها غوطه ور بودم که صدای مصاحبه گر مرا به خود آورد "خب! می بینم که شما شرایط ورود به جهنم را دارید ولی باید ثابت کنید که افغانی هستید! آیا کارت شناسایی دارید؟" به او نگاهی کردم و نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. قاه قاه خندیدم. او صورتش مانند آتش فشانی شد که آماده انفجار است. با قهر تمام با گرز آتشین اش بر دستم زد و گفت "خفه شو افغان". دستم سوخت و بی درنگ از جایم پریدم. ناگهان متوجه شدم که هنوز پشت میز نشسته ام و منتظر نوشتن مطلبی برای دوستانم هستم. نه در جهنم هستم و نه هم کسی از من مصاحبه می گیرد.

 

با خودم گفتم "عجب پیش از اتفاق واقعه به آن وارد شده ام!" اما دیگر می دانم  چه بنویسم و برای که بنویسم. برای خودم و برادرانم و خواهرانم و هر کسی که چشم و گوش باز دارد. برای آن فراموش شدگان تاریخ، آن کودکی که آرزوی مکتب رفتن دارد و در دیار غربت گرسنه است. برای آنهایی که بخاطر چشم بادامی بودنشان در داخل خارجی و در خارج افغانی خوانده می شوند.


+ نوشته شده در  4 Feb 2008ساعت 0:20  توسط ایمان آزاد  | 
سال هاي دو دهه سي و چها خورشيدي در افغانستان، سال هاي شكل گيري احزاب اسلامي و گروهها و احزاب چپ ماركسيستي لنينيستي و مائوئيستي در افغانستان هستند. جوانان مسلمان اهل سنت كه مشتاق تعغير و تحول در افغانستان بودند، آرمان هاي انقلابي خود را در جنبش اخوان المسلمين مصر، به ويژه آموزش هاي حسن البنا و سيد قطب سراغ گرفتند. آنهاييكه يا پروايي دين نداشتند يا از بيخ و بنياد با دين مخالف بودند در احزاب و حركت هاي ليبرال و احزاب ماركسيستي لنينيستي متشكل شدند. به سر انجام شماري دل در گروه ” ستاره ياقوت كرملين” داشتند و عده ديگري حيرت زده ” ميدان آرامش آسماني” بودند. جمال ناصري كه اخوان المسلمين را در منگنه ميفشرد نفرت و خشم اخوان المسلمين افغانستان را برانگيخته بود. چند جزوه تئوريك از گروه جزني ظريفي و احمدزاده پويان و حمله هاي چريكي به كلانتري تبريز و پاسگاه هاي نظامي در سياهكل (1349) و قلمك كه در آن روزان و شبان ساكت، پژواك رعد آسائي داشت نيز الهام بخش چند سازمان چپ مستقل در افغانستان گرديد. همه اين گروهها و احزاب در دانشگاه كابل كه به مركز حركت هاي سيالي تبديل شده بود شبكه و هسته داشتند. به جز يك دوره كوتاه كه گرايش هاي مختلف به صورت دموكراتيك در اتحاديه دانشجويان گرد هم آمدند، دگر به ندرت صداي يكديگر را شنيدند. به زبان ديگر، نتوانستند سطح عالي از ديالوگ  مدارا و تحمل راي و انديشه مخالف را نمايش بدهند. ادامه مطلب

+ نوشته شده در  28 Jan 2008ساعت 18:38  توسط   | 
کتابی برای تمام فصول

بیدل، بی تردید یکی از قله های شکوهمند شعر و ادبیات فارسی است. شخصیت ادبی، توانایی فکری و قوه تخیل او در دنیای شعر و ادب یگانه و ممتاز است. اما این برجستگی و شایستگی برای بیدل در برخی کشورها به عنوان نمونه افغانستان از دیر ودور به دست آمده و شناخته شده است. ولی برخی از کشورهای فارسی زبان هم بوده که تا مدت ها از این خوان  غنی وسرشار بی بهره مانده اند. ایران یکی از این کشورهاست. با این که در ایران جریان ادبی خیلی قوی و با ذایقه های متنوع در حال زیست بوده و اهل ادب را تغذیه می کرده است در عین حال باب بیدل و بیدل شناسی در ایران تا همین تقریبا دو دهه  پیش بسته بود. اولین چاپ دیوان بیدل در ایران بر می گردد به حدود اوایل انقلاب که آقای یوسفعلی میرشکاک آن را از روی چاپ کابل به صورت افست و با نام مستعار منصور منتظر انتشار داد. کار او پنجره ای شد برای ورود به عرصه بیدل و بیدل شناسی در ایران.

در طی این سالیان، نسل های جدیدی از شاعران و جامعه ادبی ایران با گرایش به سمت شعر بیدل این پنجره را باز و بازتر کردند. این گرایش هر چند روز به روز شدت و گرمی بیشتری را به همراه داشته ولی با دشواری هایی نیز رو به رو بوده است. نخستین سدی که این ها با آن مواجه بوده اند درک و دریافت زبان، سبک و دشواری های شعر و به دنبال آن جهان بینی شعر بیدل بوده است. از یک سو دنیای شعر و جهان بینی شعر او جذاب و گیرا بود و از سوی دیگر راه رسیدن به آن بسیار  دشوار و پر از تکلف می نمود. درست به همین دلیل شیوه گزینش و گزیده گرایی از شعر بیدل باب شد  که معمولا همراه بود با شرح و توضیحاتی در باب سبک، شیوه و دشواری های زبان و جهان بینی بیدل.

از نخستین کسانی که در این راه آستین بالا زدند و از پیشروان به شمار می روند می توان به دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی و زنده یاد سید حسن حسینی اشاره کرد که کارهای ارزشمندی در زمینه شناسایی بیدل و شعرش به ایران امروز انجام دادند. در ادامه این سلسله نمی توان از نقش حضور شاعران و ادیبان مهاجر افغانستان در طی سالهای مهاجرت در ایران در زمینه بیدل گرایی سخن نگفت. گذشته از نقش عمومی این جریان، یک چهره شاخص هم در این مجموعه وجود داشت که با قلم و قدم در شناسایی شعر بیدل به جامعه ادبی ایران بسیار کوشید و آثارمغتنمی هم در این زمینه آفریده است. چاپ بسیاری از مقالات و تحقیقات او در روزنامه های ایران و مجلات ادبی این کشور در باره شعر بیدل گواه بر این مدعاست. این شخصیت، محمد کاظم کاظمی چهره آشنای شعر و ادب امروز کشور ماست که خود سالهاست در ایران زندگی می کند و در آن جا نیز از زمره فرهیختگان است.

آخرین کار تحقیقی و ادبی آقای کاظمی کوششی است در همین زمینه بیدل شناسی در ایران که به تازگی با عنوان "گزیده غزلیات بیدل"(۱) در تهران انتشار یافته است. از حسن تصادف تمامی مراحل تولید و چاپ این اثر از تایپ و نمونه خوان و ناشر گرفته تا طراح وصفحه آرا و مؤلف همه افغانستانی هستند. جای یادآوری است که هموطن فرهیخته ام جناب کاظمی از سالها پیش به این سو در فکر ارایه یک گزیده مناسب و مورد نیاز جامعه ادبی بود. نخستین تلاشش مربوط می شود به انتشار یک گزیده از غزلیات بیدل که با همکاری دو تن از شاعران مشهد(مصطفی محدثی و مجید نظافت) در دهۀ هفتاد انجام شد. گزیده ای که یک تجربه خام و ناتمام به حساب می آمد اما آغازی خوش بود برای یک کار عمیق و حرفه ای که در بهار سال جاری(۱۳۸۶) به انجام رسید.

"گزیده غزلیات بیدل"  به کوشش محمد کاظم کاظمی اثری است ارزشمند و کاری است سنجیده وتا حدی بدیع در حوزه بیدل شناسی در قلمرو زبان فارسی. این اثر حدود ۴۷۰ غزل از مجموع حدود ۲۹۰۰ غزل از غزلیات بیدل را در خود جای داده است. به نظر می رسد که هدف از گزینش این مجموعه پاسخ به یک نیاز عمومی و قاطبۀ علاقمندان به شعر و ادبیات فارسی در ایران بوده است و البته در افغانستان نیز. آقای کاظمی خود در این مورد می گوید:"این کتاب بدین انگیزه فراهم آمده است که بتواند برای غالب شعردوستان و علاقمندان بیدل، جایگزین نسبی غزلیات پر حجم و پر فراز و فرود این شاعر باشد و راه انس گرفتن با او را برای آنان که وقت و یا حوصلۀ خواندن همه غزلها را ندارند، هموار سازد. ولی چرا غزلها؟ به گمان من غزلیات بیدل نشان دهندۀ جوهر شعر اویند و اوج کار این سخنور."(۲) حجم موجود این کتاب خود نشان می دهد که این کتاب می تواند کتاب بالینی و دم دست برای همه علاقمندان به شعر و ادبیات فارسی باشد به ویژه که مجموعه آثار بیدل آنقدر فراوان است که هیچ مشتاقی نمی تواند آن را همواره باخود حمل کند و هر از گاهی از خواندن آن حظ معنوی گرفته و روح تشنه اش را سیراب کند. این گزیده به ویژه برای جوانان می تواند همراه خیلی خوب و یار مهربان باشد تا تنهایی های خودشان را با آن پر کنند.

گرهی که بر سر راه مشتاقان بیدل و بیدل خوانان وجود دارد همان معضل پیچیدگی و دشواریاب بودن شعر بیدل از لحاظ زبان، ترکیبات و تصاویر، اشارات وکنایات یا ایهام هایی است که در شعر سبک هندی و علی الخصوص در شعر بیدل وجود دارد. یکی از نتایج این پیچیدگی زبان همان مهجورماندن بیدل در طی سالیان دیرین در ایران بوده است. آقای کاظمی با توجه به تجربه استادانی نظیر علامه صلاح الدین سلجوقی،محمد عبدالحمید اسیرو دکتراسدالله حبیب از افغانستان، شفیعی کدکنی وسید حسن حسینی از ایران وصدرالدین عینی از تاجیکستان گزیده ای را فراهم آورده که می تواند آن گره یا گره هایی را که در این راه وجود داشت تا حد قابل توجهی بازکرده و در واقع پنجره ای را گشوده است که هر علاقمندی می تواند رایحه شعر بیدل را در سفر و حضر به خوبی استشمام کند.

در "گزیده غزلیات بیدل" این معضل از چند طریق به قول آقای کاظمی "گره گشایی" شده است. نخست اینکه از میان انبوهی از غزلیات او تعداد محدودی غزل انتخاب شده که بتواند هم از جهان شعر بیدل نمایندگی کند وهم پیچیدگی های معمول و رایج در شعر حضرت بیدل را نداشته باشد. دیگر اینکه در میان غزلهای برگزیده هم اگر ابیاتی از آن دست وجود داشته، توسط گردآرونده حذف شده است. به علاوه اگر هنوز دشواری هایی در میان بوده با توضیح و گره گشایی از آن ها به درک شعر به خواننده کمک کرده است. همچنین واژه نامه ای هم در پایان کتاب افزوده شده که در دریافت خواننده و مشتاقان شعر بیدل بسیار مؤثر است.

 متأسفانه من کلیات غزلها یا اشعار بیدل را در اختیارنداشتم تا با تأمل بیشتر به بررسی غزلهای موجود در این "گزیده" و کلیات غزلهای حضرت بیدل می پرداختم. تأمل در کیفیت، سنجیدگی و در نهایت ارزشگذاری بیشترکار آقای کاظمی هم بستگی تام و تمام دارد به مقایسه اشعار این "گزیده" و کلیات غزلهای بیدل. با این وصف این نکته را دریافتم که کار آقای کاظمی برای فارسی زبانان خارج از افغانستان و ایران هم می تواند بسیار مفید باشد. به این معنی که این "گزیده" می تواند برای ما شأن یک کتاب آموزشی ارزشمند را داشته باشد. همه فارسی زبانان مقیم کشورهای غربی به ویژه در کلاس های بالاتر به یک چنین کتاب آموزشی در مدارس فارسی شان نیاز دارند. اثری که هم می تواند زمینه بحث های زیادی را در کلاس های فارسی فراهم آورد و باعث رشد، بالندگی و تعمیق بیشتر زبان فارسی در بین نسل های جوان تر ما باشد. و هم می تواند چشم جوانان ما را با گونه دیگری از شعر فارسی آشنا سازد.

نیاز به یادکرد ندارد که این گزیده هم نمی تواند یک گزیده کامل و خالی از نقص باشد. هر چند تجربه های زیادی را در این زمینه پیش رو داشته ولی برای کار تحقیقی همیشه امکان گسترش ورشد وجود دارد و شاید حتی شخص آقای کاظمی پس از چندی به کشف های تازه در این زمینه نایل آیند و گزینه های بهتری را به زیور طبع بیارایند.

در پایان خوب است به این نکته هم اشاره کنم که انتشار "گزیده غزلیات بیدل" این نوید را هم به ما می دهد که از یک سو، مبحث بیدل شناسی که از سالها پیش در افغانستان آغاز شده بود؛ علی رغم دوران فترت فرهنگی در افغانستان همچنان توسط نسل جوان تری از  پژوهشگران ما دنبال می شود و از سوی دیگر هم نوید بخش تداوم و پویایی موضوع بیدل شناسی در ایران است و نشان می دهد که مشتاقان حضرت بیدل در این بخش از قلمرو زبان فارسی همچنان رو به فزونی است. حال، بد نیست این نوشته را با ذکر غزلی از حضرت بیدل نگارین کنم و سخن را به پایان ببرم:

قیامت کرد گل، در پیرهن بالیدنت نازم
جهان شد صبح محشر، زیر لب خندیدنت نازم

در آغوش نگه گِرد سر بیتابی ات گردم
به تحریک نفس چون بوی گل گردیدنت نازم

عتاب بحر رحمت جوش عفوی دیگر است اینجا
گناه بی گناهی چند نابخشیدنت نازم

تغافل در لباس بی نقابی؟ اختراع است این
جهانی را به شور آوردن و نشنیدنت نازم

تحیّر عذر خواه است از خیال گردش چشمی
که با این سر گرانی گِرد دل گردیدنت نازم

نبود ای اشک، این دشت ندامت قابل جولان
در اوّل گام از سر تا قدم لغزیدنت نازم

نفس در آینه بیش از دمی صورت نمی بندد
در این وحشت سرا چون حسرت آرامیدنت نازم

متاع کاروان ما همین یک پنبه گوش است
اثر دلّال عبرت چون جرس نالیدنت نازم

نفس در عرض وحشت ناز آزادی نمی خواهد
قبا، عریانی و آن گاه دامن چیدنت نازم

کیَم من تا بنازم بر خود از اندیشۀ نازت؟
به خود نازیدنت نازم به خود نازیدنت نازم

عتاب از چین پیشانی ترحّم خرمن است اینجا
تبسّم کردن و تیغ غضب یازیدنت نازم

تکلّم این قدر الفت پرست خامشی تا کی؟
قیامت در نقاب برگ گل دزدیدنت نازم

رموز قطره جز دریا کسی دیگر چه میداند؟
دلت در دست و از من حال دل پرسیدنت نازم

تغافل صد نگه می پرسد احوال منِ بیدل
مژه نگشوده سوی خاکساران دیدنت نازم

--
پاورقی:
۱. گزیده غزلیات بیدل، به کوشش محمد کاظم کاظمی، طراح جلد: وحید عباسی، تهران، انتشارات عرفان،۱۳۸۶.
۲.همان، ص ۱۷ .


+ نوشته شده در  28 Jan 2008ساعت 18:18  توسط زهرا حسینی  | 

یکی از ویژگی های شعر و قطعه ادبی این است که از قید زمان و مکان (مادیت) آزادند، و در دامن ابدیت سیر می کنند. در این قطعه از همان آغاز کلمه "دیروز" تخیل مخاطب را در یک نقطه زمانی محدود می کند. در آنجا منظور این بوده که در یک نقطه زمانی در گذشته ای نه چندان دور، شاعر (صاحب اثر) در حالتی قرار گرفته بود. و اشاره به آن نقطه زمانی بهتر است به شکلی می بود که تخیل مخاطب را محدود و قید به یک نقطه نمی کرد بلکه سیال نگه می داشت.

گرچه اینجا "دیروز" برای اهمیت و ارزش بخشیدن به "فردا" ست. اما "فردا" الهامی بسیط تر و وسیع تر از فردای بیست و چهار ساعت آینده دارد. "فردا" اشاره دارد به همان اقیانوس بی انتهای زمانی که روبروی ما ست ولی ورای تخیل ما است. اقیانوسی که ما از تسخیر آن احساس عجز و ابهام می کنیم. (همین احساس عجز و ابهام فرا-مادی ست). و همینکه پاره ای از این فضای بیکران آینده تسخیر و تصاحب می شود و دیروز نامیده می شود و به گذشته تعلق می گیرد، دیگر از بی کرانگی و بزرگی خود می افتد. در این مطلب "دیروز" هم می توانست معنی ای وسیع تر از بیست و چهار ساعت گذشته داشته باشد، در صورتی که این کلمه در بطن (نه در آغاز) این مطلب قرار می گرفت. چون مطالب ادبی از همان آغاز، طوفانی از احساسات ماوراطبیعی را به خروش در می آورند که بهتر است هیچ عنصر مادی ای سد راه چنین طوفانی نشوند. مثلا آنجا که می گوید "من فردایم وابسته به تسخیر چهره ای است..." دیگر مخاطب می داند که این نوشته در چه وادی ای سیر می کند. و می داند که اینجا دیگر بیست و چهار ساعت آینده و گذشته اصلا مطرح نیست. و می داند که این "فردا" را با منطقی دیگر، منطقی فرا مادی باید سنجید. ولی نه در آغاز، چون آنجا مخاطب از محدوده و منطق این نوشته آگاه نیست.

در جاهایی هم گل واژه ها به زور تنیده و چسپانده شده اند تا شاید مطلب غنی تر و وزنی تر شود، ولی بر عکس، این کار باعث شده  تا از روان بودن و فصاحت و سلاست مطلب کاسته شود. مثلا آنجا که می گوید "...به معنای آبادانیی دنیای درونم ازغنای طعم حضورش است". "آباد از طعم حضورش" یا "آباد از غنای حضورش" سلیس تر است، ولی این "غنای طعم" کار را سخت می کند. غنا ویزه گی طعم است. وقتی می گوییم آباد از غنای طعم حضورش، تاکیید بر کلمه "غنا" ست، حالانکه قصد تاکید کردن بر خود "حضور" است.

در مورد بخش پایانی مطلب من اینگونه می گفتمش: "آه که آن عشوه و ناز بی انتها چه افسونگر و  فتنه انگیزند. و من چه عشق بی نهایتی دارم که هنوز در فراق آن وارث عشوه و ناز، غنی از تمنّای رسیدن ام." البته قصدم تصرف در مطلب نیست. نظرم این بود که آن پاراگراف اخر در جاهایی از عدم سلاست رنج می برد. و به خصوص آن "نه؟" در آخر مطلب، که نوشته را به همراه مخاطب اش از آسمان به زمین می کوبد، و فکر می کنم کاملا بی مورد استفاده شده است.


+ نوشته شده در  24 Jan 2008ساعت 14:16  توسط   | 

دیروز به کمک واژه ها واصطلاحات در پي بافتن سفره ای برای نیازمند یهای فردایم بودم ؛ نیازی که وجودم راغنی ازفقرخواستن وطمع داشتن وحرص تمنّا نموده است . که دویدن درپي کودک تمنّا ، بمعنای اسارت درقلعۀ آباد فقراست ؛ ومن نیزغنی ازثروت فقرم ، چون آلوده به طعم تندیس خواهش وتمنّایم .

تمنّای چهره ای که وایم داشته ومیدارد تا منطق هنجارهای ساری وجاری درکوی وبرزن رازیرپا بگذارم وبرسبیل فقرنام وعنوان قلم وقدم زنم .

درپي بافتن گلیمی هستم که مصالحش درخمرۀ رسوایی وساختارشکنی رنگ آمیزی شده اند ؛ واین همان غنی بودن ازفقردیوانگی وشیدایی است . این همان سنّت  وآیین نامرادی است که سرمایه اش عروج وفاصله ازثروت سنّت وداراییهای قانون رئوس وانفاس است .

من فردایم وابسته به تسخیر چهره ای است که رسیدن ونرسیدن به او دست وپا زدن میان فقروغنا است . دست یازیدن به او وچیدن خوشه های وصل ازدامان او به معنای آبادانیی دنیای درونم ازغنای طعم حضورش است . نرسیدن به او به معنای دست وپازدن در کویرو برهوت فقروفرقت حضورآن یگانه است .

آری ؛ او یگانه است ، وهمین کشف یگانگیی او به معنای بیگانگیم با دیگران است . میخواهم به اوبرسم ؛ امّا معنای رسیدن به او زیرپا گذاشتن ، فروختن ووانهادن ایمان درپای منطق کرشمه وتمنّا است .

برایم الهام شده که کرشمه وتمنّا قانون اصلیی هستی ، وعدول ازآن افتادن درچالۀ سنگوارگی وخشونت است . ازغیب ، شهود نموده ام که چرخش هستی برمحورعشوه وتمنّا است ، وکسانی که کافربه چنین شهودی است درواقع بیگانگی خود را ازمنطق لطافت وظرافت ( جلال وجمال ) اعلام میدارند . والبته کسانی که ازدرک لطافت وظرافت عاجزند ، دشمن عطوفت ، محبّت وشفقت نیزهستند .

امّا من ، مؤمن به ایمان هستی بخش نازو کرشمه هستم ، وفقروغنای ایمانم رادراین حوزه با کودک بازی گوشی بنام " تمنّا " سبک وسنگین میکنم . ازهمین رواست که درپي ایجاد نردبانی ازواژه ها واصطلاحاتم تا ازطریق آن بتوانم دست اندازیی رندانه ورسواگرانه درحریم آن سیما وچهرۀ مقبول ومطبوع ونمکین بکنم .

مرا راه گریز وچاره ای نیست جزاینکه به آن سحّار وغمّاز که نمادی ازعشوه وناز وخدای لطافت وظرافت است برسم . این اضطرار وناچاری را ایمانم به من تحمیل کرده ومیکند ومن که نمیتوانم کفران نعمت ایمانم را بکنم .

آخرعشوه وناز بی انتها افسونگرند ، سحرآمیزند وفتنه انگیزند ؛ ومن چه عشق بی نهایتی دارم به آنها ، امّا چه بگویم هنوز درفراق آن وارث عشوه وناز ، غنی ومملو از تمنّای رسیدن هستم ومسیررسیدن به او کمی ناهموارازموانع رسیدن است . آزاردهنده است  نه ؟.....

 


+ نوشته شده در  21 Jan 2008ساعت 16:34  توسط   |