تبليغاتX
سخن نو

گفتگو با آیدین آغداشلو درباره فروغ فرخزاد
 

 
 
فروغ فرخزاد

آیدین آغداشلو، نقاش معاصر به عنوان یکی از دوستان بسیار نزدیک فروغ فرخزاد و آشنا به وجوه شخصیتی او، گزینه خوبی برای گفتن حرف های تازه در مورد فروغ است. به همین خاطر در سالمرگ فروغ برای گشودن دریچه ای تازه به شخصیت و زندگی او به سراغ آقای آغداشلو رفتیم.

ادامه مطلب

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  19 Jan 2008ساعت 18:22  توسط   | 

در دیاری دور از وطن، درد غربت و مهاجرت چنان بر قلب و روحمان سنگینی کرده است که باور درک این درد و رنج از سوی فردی اروپایی برایمان کمی دشوار است اما باید بدانیم که گاهی در این پهنه ی شلوغ هم کسانی پیدا می شوند که فارغ از درگیری ها و گرفتاری های این عصر مدرن، مشتاقانه پی درد مهاجرت و مسائل ناشی از آن بروند و بی صبرانه خواهان راه حلی برایش باشند.

 

خانم سوزانا الشفسکا از جمله کسانی است که خود دور از وطن پرورش یافته و با علاقه مندی زیاد و پشتکار بسیار دیرگاهی ست که تحقیقات وسیعی را در مورد مهاجرت و بخصوص جایگاه شعر مهاجر افغانستان در زندگی اجتماعی مهاجرین افغانستان در ایران انجام می دهد. شایان ذکر است که ایشان به زبان فارسی نیز مسلط هستند.

 

فصلنامه سخن در دومین شماره اش در بخش "معرفی نامه" بخاطر ارج دهی و قدردانی از زحمات شایان خانم سوزانا اْالشفسکا در راستای ترویج و معرفی شعر و ادبیات مهاجر کشور مان، پرداخته است. گفتگوی با ایشان در جمع صمیمی از دوستان داشتیم که به شکل مشروح به معرفی وی و کارهایش پرداختیم.

 

مصاحبه: بسم الله رضایی
برگردان: زهرا حسینی

---

 

سخن نو: در ابتدا خواهشمندیم که معرفی مختصری از خودتان به خوانندگان فصلنامه‌ ما ارايه دهید.
خانم سوزانا: سوزانا الشفسکا هستم. دانشجوی دکترا از دانشگاه اکسفورد در رشته ی مردم شناسی و فعلا حدود چند سالی ست که در مورد شعر مهاجرت افغانستان در ایران تحقیقات وسیعی را شروع کرده ام.

 

سخن نو: در مورد تحصیلات خود و اینکه در چه رشته ای تحصیل نموده اید برایمان توضیح دهید؟
خانم سوزانا: من لیسانس خود را از دانشگاه هاروارد گرفتم و در آن دوره بیشتر در کشورهای آسیای جنوبی کار می کردم (هند و بخصوص نپال). برای پایان نامه لیسانسم به کشور نپال مسافرت کردم و آنجا در مورد مسائل اقتصادی مهاجرت تحقیقاتی داشتم. در مقطع فوق لیسانس به دانشگاه آکسفورد رفتم. در آنجا مؤسسه ای است به نام مؤسسه ی مطالعات مهاجرت و پناهنده گی، که فوق لیسانسم را در رشته مهاجرت و پناهندگی از آنجا گرفتم.

 

سخن نو: چه علت و عواملی باعث شد که تمام تحصیلات شما در همین حوزه باشد؟
خانم سوزانا: فکر می کنم تجربه های زندگی خودم بود. من در سه سالگی از کشورم لهستان به سنگاپور مهاجرت کردم به همان خاطر همیشه احساس دلتنگی عجیبی داشتم. دلتنگی برای وطنم برای اقوام و دوستانم. دوگانگی هویتم برایم جالب بود. خود را هم لهستانی می دانستم و هم یک هویت فراملی تری در خود احساس می کردم.

 

سخن نو: سخن از هویت به میان آمد. چه تعریفی از هویت دارید؟
خانم سوزانا: هویت برای من احساس تعلق است، که می تواند تعلق به هر چیزی باشد. مثل تعلق به یک سرزمین یا یک کشور، حتی تعلق به یک روستای کوچک دور افتاده، و یا احساس تعلق به یک زبان، به خانواده و حتی دوستان.

 

سخن نو: تا چه حد به اراکین یک هویت که شامل دین، زبان، فرهنگ و سرزمین است، معتقد هستید و پیوند دارید؟
خانم سوزانا: پیوندم با لهستان، زبان مادری ام و حتی دین مسیحی کاتولیک، هر چند مانند یک زنجیر محکم نیست اما به اندازه یک نخ ابریشم که بتوانم احساس تعلق به جایی را داشته باشم هست. تا آنجا که هر چند در لهستان بزرگ نشده ام اما همین احساس تعلق مرا واداشت که بعد از اتمام لیسانسم برای دو سال به لهستان بروم و در آنجا به کار مشغول شوم. همچنین در حفظ زبان مادری ام تلاشهای بسیاری کردم. در دوران کودکی کتابهای زیادی به زبان لهستانی می خواندم و برای پدر بزرگ و مادر بزرگم نامه می فرستادم.

 

سخن نو: شما با پدیده جهان وطنی به خوبی آشنایی دارید چنانچه به کشورهای گوناگونی تا کنون سفر کرده اید. شما کجا را وطن خود می خوانید؟
خانم سوزانا: وطن من هنوز لهستان هست. ولی می تواند هر جایی باشد که در آنجا احساس راحتی و خوبی داشته باشم. مثلاً افغانستان و ایران.

 

سخن نو: چه دلایلی باعث شد که شما از لهستان مهاجرت کنید؟
خانم سوزانا: درست بعد از اعلام قانون نظامی سال ۸۱ میلادی در لهستان، ما به سنگاپور مهاجرت کردیم. پدر و مادرم فعالیت های سیاسی نداشتند و دلیل مهاجرت ما بیشتر اقتصادی بود تا سیاسی.

 

سخن نو: تا چه مدت در سنگاپور بودید و تا چه مقطعی در آنجا درس خواندید؟
خانم سوزانا: تا ۱۸ سالگی در سنگاپور بودم و تمام تحصیلات دوران ابتدایی و راهنمایی ام را در آنجا گذراندم و در مدارس بین المللی با سیستم بریتانیایی و معلمینی که از کشورهای مختلف بودند درس خواندم.

 

سخن نو: با توجه به سفرهایی که شما به کشورهای اروپایی و آسیایی داشته اید و آشنایی ای که در مورد فرهنگ و تفکر مردم این کشورها به دست آورده اید، نظریه ی حاکم بر مردم غرب در مورد فرهنگ و مذاهب شرقی را چگونه ارزیابی می کنید؟
خانم سوزانا: من با تقسیم مردم دنیا به شرق و غرب موافق نیستم. این در واقع نتیجه ی سفر من به کشور های اروپایی و آسیایی ست. من این را به وضوح دیدم که نظر یک ژاپنی با یک هندی در مورد یک موضوع مشابه کاملا منفاوت است. در مجموع می شود گفت که مردم غرب به خصوص جوانانش علاقه ی خاصی به سفر به کشور های شرقی و آشنا شدن با فرهنگ و تمدن این کشورها را دارند. اما در این میان کسانی هم هستند که دید بازی نسبت به شرق ندارند. خصوصاً واقعه سپتامبر سال 2001 نظر بعضی ها را نسبت به مردمان کشورهای خاورمیانه بد کرده است. ولی مردم تازه به این نتیجه می رسند که باید سفر کرد و دربارۀ فرهنگ های مردمان مختلف معلومات حاصل نمود.

 

سخن نو: برمی گردیم به اوایل مصاحبه، بعد از اتمام دبیرستان چه فعالیت هایی داشتید؟
خانم سوزانا: بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان کمی کار کردم و هزینه سفر خود را به کشور های جنوب شرقی آسیا ( نپال، هند، و چین) مهیا ساختم. در کشور نپال حدود سه ماه داوطلبانه به یاد دادن زبان انگلیسی به بچه های کوچک مشغول بودم.

 

سخن نو: چه چیز شما را واداشت که به این کشورها سفر کنید و این گونه با احساس مسؤلیت در آنجا مشغول به خدمت شوید؟
خانم سوزانا: باید بگویم که من با طرز تفکر خاصی پرورش یافته بودم. مدرسه ای که در آن درس خوانده بودم یک مدرسه آرمان گرا بود. آنجا همیشه کمک به دیگران و فراموش نکردن کسانی که از لحاظ مادی در سطح پایین تری از ما قرار دارند را به ما گوشزد می کردند.

 

سخن نو: مایل هستیم تا کمی در مورد رسالۀ دکترای خود به خوانندگان ما توضیح دهید.
خانم سوزانا: در مورد شعر مهاجرت افغان در ایران تحقیق میکنم و همین موضوع پایان نامه دکترای من است. من دانشجوی رشته ادبیات نیستم و بیشتر از نگاه یک مردم شناس به این موضوع می پردازم و جنبه اجتماعی این موضوع برایم اهمیت بیشتری دارد.

 

سخن نو: چه انگیزه هایی باعث شد که زبان فارسی را یاد بگیرید؟
خانم سوزانا: همان طوری که قبلا گفتم در کشورهای مختلفی از جمله هند و نپال کار کرده ام. زبان فارسی در گذشته زبان دربار در هند بوده است، و همچنین زبان علم و شعر و خلاصه هر چه که خوب بود. به همین خاطر مردم هنوز زبان فارسی را به یاد دارند و از آن به عنوان زبان ادبیات و شعر یاد میکنند و یک تصویر بسیار رمانتیک از آن دارند. یک بار هم ترجمه ای از شعر مولانا را به زبان انگلیسی خوانده بودم، مترجمی که این شعر را به زبان انگلیسی برگردانده بود نتوانسته بود به خوبی مفهوم غنی این شعر را برساند این بود که خیلی افسوس خورده و تصمیم گرفتم تا این شعر را به زبان خودش یعنی فارسی بخوانم و درک کنم.

 

سخن نو: چطور شد که رساله دکترای خود را به بررسی و تحقیق در مورد جایگاه اجتماعی شعر مهاجر افغانستان در ایران اختصاص دادید؟ انگیزه ی شما از پرداختن به این موضوع  چه بود؟
خانم سوزانا: این بیشتر یک اتفاق بود. برای دکترای خود به ایران سفر کردم و به دنبال موضوعی برای پایان نامه دکترایم می گشتم. به خاطر علاقه هایی که داشتم  می خواستم با مهاجرین افغان در ایران کار کنم و زمینه را هم مناسب یافتم چنانکه آنها هم اکثرا حاضر بودند در مورد خودشان بگویند و خودشان را معرفی کنند. اتفاقاً با خانم بلقیس علوی خواهر آقای الیاس علوی آشنا شدم. روزی باهم صحبت می کردیم و ایشان آقای علوی را به من معرفی کردند که ایشان شاعرند و در چند جشنواره ی ادبی در ایران حضور داشته اند. این موضوع برای من خیلی جالب به نظر آمد و این بود که موضوع تحقیقات خود را شعر مهاجرت افغان در ایران برگزیدم.

 

سخن نو: شما ویژه گیهایی شعر افغانستان و یا در کل ادبیات فارسی دری را در مقایسه با شعر و ادبیات انگلیسی چگونه ارزیابی میکنید؟
خانم سوزانا: شعر انگلیسی امروز به نظر من رونق قبلی خود را از دست داده است و فقط قشر خاصی از جامعه و کسانی که تحصیل کرده اند و اهل هنر و ادبیات هستند به شعر بها می دهند. اما با توجه به تحقیقاتی که داشتم فکر می کنم شعر در بین جامعه ی افغانی و ایرانی هنوز رنگ و بوی خود را حفظ کرده است. مردم زیاد به شعر علاقه نشان می دهند و از شنیدنش لذت زیادی می برند و هنوز هم در جامعه ی مدرن امروز خیلی از ایرانیان و افغانها علاقه مند به بیان احساساتشان از طریق شعر هستند. امروز در غرب رمان تقریبا جای شعر را برای بیان دغدغه های یک انسان مدرن گرفته است این در حالی ست که در افغانستان و ایران شعر همچنان جایگاه خود را به عنوان قالبی برای بیان احساسات حفظ کرده است.

 

سخن نو: شما برعکس شعر را در جامعه افغانی و ایرانی خیلی غالب یافتید، آیا دلیل پر رونق بودن آن زبان معمایی شعر است که با در نظر داشت قیودات اجتماعی سیاسی برای تخلیه کردن دردها و عقده ها به کار گرفته میشود؟
خانم سوزانا: بلی. البته اینکه شعر در مناطقی مثل افغانستان و ایران همیشه یک رسانه ی بسیار مهم بوده است، ریشه تاریخی هم دارد . یعنی شعر یک رسانه ای بوده برای انتقال و ابراز همه چیز. حتی رساله هایی در مورد ریاضی و نجوم در قالب شعر نوشته می شدند. در بین مردم عام شعر شفاهی و عامیانه نقش خیلی مهم داشته است، مثلاً دوبیتی های هزاره گی از ارزش بسیار عمده و مهمی برای ابراز علایق و سلایق و دردها و رنجها در بین مردم برخوردار بوده است. ولی در افغانستان هم رشد رسانه های جمعی و تکنولوجی مثل رادیو و تلویزیون، وبلاگ و انترنت آهسته آهسته از اهمیت شعر می کاهد.

 

سخن نو: شما به دوبیتی های هزاره گی اشاره کردید، آیا تحقیقی در مورد شعر عامیانه هم داشته اید؟
خانم سوزانا: نه متاّسفانه، این شاید کاری باشد برای آینده، ولی فعلاً متخصص شعر و داستان های عامیانه آقای جواد خاوری هستند که در مشهد زندگی میکنند.

 

سخن نو: حضور زنان و دختران مهاجرافغان را در عرصه ی ادبیات و شعر در ایران چگونه بررسی می کنید؟
خانم سوزانا: بسیاری از زنان و دختران افغان موفق بوده اند خود را به مدارج بالای علمی برسانند. آنان توانسته اند از فرصت درس خواندن که برایشان ایجاد شده بود به بهترین نحو استفاده کنند و در دانشگاه ها راه یابند و خود را در حد لیسانس و فوق لیسانس و حتی دکترا بالا ببرند. همچنین در عرصه هنر و ادبیات زنان و دختران افغان حضور چشمگیری دارند.

 

سخن نو: به نظر شما آیا دختران افغان توانسته اند در قالب شعر جایگاه واقعی خود را در جامعه به دست بیاورند؟
خانم سوزانا: البته باید بگویم که در این چند سال اخیر روندی که در اروپا و در دنیای غرب در مورد شعر طی می شود به افغانستان و ایران هم سرایت کرده است. و آن همان تخصصی شدن شعر است یعنی شنیدن و پرداختن به شعر مختص قشر خاصی از جامعه که همان قشر فرهنگی و تحصیل کرده جامعه باشند، شده است. همین موضوع باعث شده است که دختران و زنانی که شعر می سرایند کمتر بتوانند به جایگاه واقعی یک زن در جامعه برسند. یعنی با وجودیکه دغدغه ها و دردهای شان را در شعر ابراز می کنند، جایگاه مخاطب در شعرشان مجهول است، معلوم نیست که برای کی حرف میزنند و مخاطب شان کیست. شاید هم برای خودشان و دوستان شان شعر میگویند، ولی من هنوز امیدوارم که کم کم این روند با رشد نسل جدید تغییر کند.

 

سخن نو: علت این گرایش و اختصاصی شدن شعر را در چه می دانید؟ آیا رسانه ها در آن نقش دارند؟
خانم سوزانا: بله، رسانه ها رول بسیار مهم در این پروسه دارند، و شعر در حقیقت نقش رسانه بودنش را از دست داده است. یعنی پیامی که توسط شعر رسانیده میشده، شعر فعلاً حاوی آن نیست.

 

سخن نو: با توجه به تحقیقاتی که در مورد شعر مهاجرت افغان داشته اید می خواستیم بدانیم شما حیات ارزشهای یک ملت را تا چه حد مرتبط با شعر و زبان شعری می دانید؟
خانم سوزانا: فکر میکنم زبان نقش بسیار مهمی در ساختن یک هویت ملی و حتی بومی و محلی  دارد. زبان پدیده ی است که با انسان از همان روز اول همراه بوده است و زبان مادری اولین وسیله شناخت خود شخص و اطرافیانش می باشد و به این ترتیب زبان مادری نقش حیاتی در ساختن هویت انسان دارد.

 

سخن نو: در اوایل مصاحبه اشاره کردید که زبان مادریتان را با تلاش های خود حفظ کردید. می خواستیم بدانیم تا چه حد زبان مادری تان توانسته شما را به گذشته ی تاریخی تان پیوند دهد؟
خانم سوزانا: در پاسخ به این سؤال خود را با برادرم که چهار سال از من کوچکتر است مقایسه می کنم. او بعد از مهاجرت ما به سنگاپورمتولد شد. پیشرفت من در یادگیری و حفظ زبان مادری ام بیشتر از برادرم بوده و فکر می کنم دلیل آن همان بودن من حدود سه سال در بین مردمی بود که زبانشان لهستانی بود، و همین باعث شد تا علاقه به زبان مادری ام در من شعله ورتر از برادرم باشد. او از بدو تولد در محیطی بود که زبانش کاملا با آنچه در خانه صحبت می شد فرق می کرد و فکر می کنم مهمترین دلیل خوب صحبت نکردن و یا کمتر علاقه نشان دادن به زبان لهستانی در وجود برادرم همین باشد. من به واسطه ی زبان لهستانی توانسته ام گذشته تاریخی کشورم لهستان را درک کنم و اطلاعات خود را نسبت به آنچه در طول تاریخ روی داده است را بالا ببرم. ولی برادرم از ارزش های کشورش و تاریخش کمتر می داند.

 

سخن نو: برای جمع بندی بحث می خواستیم نظرتان را در مورد پیوند ناگسستنی ای که زبان مادری در خصوص رشد و شکل دهی هویت یک انسان دارد را بدانیم.
خانم سوزانا: ارزش زبان مادری در شکل دهی هویت انکار ناشدنی ست. اما به نظر من جمع آوری نقاط مثبت از هر فرهنگی می تواند باعث ساخته شدن هویتی سالم برای یک انسان باشد. برای من زبان مادری ام خیلی حیاتی و سازنده بوده است.

 

سخن نو: تشکر میکنیم از اینکه وقت گذاشتید و با ما به گفتگو نشستید.اگر پیام خاصی برای خوانندگان فصلنامه ما دارید بفرمایید.
خانم سوزانا: باید بگویم که به یاد داشته باشید زبان فارسی تاریخ ادبی و فلسفی و عرفانی غنی ای دارد. این زبان را غنیمت بزرگی بدانید و هرگز فراموشش نکنید. از سفرم به شهر زیبای ادلید و آشنایی با افغانهای مقیم این شهر بسیار خوشحال شدم.


+ نوشته شده در  16 Jan 2008ساعت 1:14  توسط   | 
 

 

غلامرضا ابراهيمي

 

در سال 1358 هجري شمسي در ولايت غور افغانستان به دنيا آمد. او در كودكي به ايران سفر كرده و سالهاست در مشهد زندگي مي‌كند. غلامرضا در نوجواني با مركز فرهنگي " درّ دري" آشنا شد و به طور جدي شعر كار كرد و يكي از شاعران برجسته جوان هست.  او بيشتر در قالب غزل و دوبيتي مي‌نويسد. دوبيتي‌هاي او حال و هواي يك جوان مهاجر كه دغدغه وطن و بي وطني را دارد، منعكس مي‌كند. زبان روان، تخيل قوي و روستاوار او در شعرهايش باعث مي‌شود تا مخاطب به راحتي با شعرهايش رابطه برقرار كند و لذت ببرد.

 غلامرضا در سال 1385 عضو خانه شعر جوان ايران بود كه شعرهاي او باعث شگفتي همه مي شد. او در چندين فستيوال ادبي در ايران نيز مقام‌هايي به دست آورده است. از آن جمله نفر برگزيده در جشنواره " قندپارسي" و جشنواره " امام‌رضا" را مي‌توان نام برد.

از غلامرضا به تازه‌گي اولين مجموعه شعرش به نام "هبوط در پیاده رو" چاپ شده است. او ليسانس جامعه‌شناسي از دانشگاه فردوسي مشهد دارد و اكنون مسئول جلسه هفتگي شعر " درّدري" هست.

 

مسافر

ديدمش صبح كه از كوچة ما رد مي‌شد

و پس از هر قدمي گيج‌، مردّد مي‌شد

مانده بود اين كه بماند، برود، امّا رفت‌

و مه صبح كه بين من و او سد مي‌شد

او به اندازة تنهايي من دور از من‌

او چنين رفت و چنان شد كه نبايد مي‌شد

با همان چادر مشكي‌، چمداني نه بزرگ‌

مي‌گذشت از نظر و حال دلم بد مي‌شد

گفته بود اين كه سه ماهي به سفر خواهدرفت‌

عدد از روي نود رد شده و صد مي‌شد

q

من سه بار اين نودِ صدشده را طي كردم‌

بعد از آن‌، مرگ كه بعلاوة سيصد مي‌شد

 

 


+ نوشته شده در  15 Jan 2008ساعت 1:22  توسط   | 
جواد آشنا


اشاره:نوشته ی حاضربرآن است تا ضمن ارایۀی تعریف مشخص ازپدیده ی شهروندی ، نقش خردمندی را نیزدرارتباط با آن جستجو کند؛ که درنهایت تلاش خواهد شد تا دست به کشف این ترکیب شایسته وبایسته " شهروندی وخردمندی " درمتن زندگیی هموطنان ما دراسترالیا بزند. نقب زدن به این موضوع حکایت ازاهمیت آن داشته ودرضمن مارا دعوت به تفکردرارتباط با مقوله ای میکند که توجه وعدم توجه به آن، نشان ازمرزبندیی آشکارمیان فرهنگ مدنی وفرهنگ توحّش دارد.
 


1- شهروندی؛ به معنای تجربه وبرخورداری ازهمه ی حقوق وامتیازاتی است که ساختارروح وذهن جامعه ای « باجغرافیای تعریف شده» راشکل وسامان میدهد.
شهروندی؛ به معنای سهیم شدن وپذیرش مسؤلیت درجهت به انجام رساندن وواقعیت بخشیدن تقدیروسرنوشت مشترک، درقالب احترام وپاسداری ازارزشها وباورهای مشترک است ؛ که این اشتراک مساعی تابع درک مسؤلانه ومتعهدانه ، از فلسفه وروح شهروندی ، یعنی همان ارزشها، باورها وفرهنگ مشترک است.
درک مسؤلانه ومتعهدانه ی ارزشها، منوط ومعطوف به التزام ذهنی وعملی به آنها ست . بدین معنا که شهروندی با درک ساختارفکری وذهنیی مشترک جامعه وانطباق شخصیت وذهنیت فردی با آنهاست .
به بیان دیگر ساختارذهنی وفکریی مشترک جامعه همان اصول، باورها وارزشهای است که حرمت نهادن به آنها ضروری است ، وتنها راه واقعیت بخشیدن به این ضرورت ، انقیاد وعمل به آن است.
با توجّه وعنایت به تعاریف فوق، که برای شهروندی ارایه شد اکنون این پرسش خود نمای خواهد کرد که تنظیم کننده و پاسدارنده ی رابطه میان شهروندان وشهروندی کیست ؟ زیرا دراین میان می بایست معیار، محور وقدر مشترکی وجود داشته باشد که نقش پل ارتباطی میان ایندو" شهروندان وشهروندی " را ایفا نماید؛ درغیراین صورت جامعه گرفتار هرج ومرج وآنارشیزم شده ، ومبنای با هم زیستن درآتش افتراق ومخاصمت خواهد سوخت .
به باوراین قلم موجودیّت قانون اساسی معقولانه ترین پاسخ به چنین پرسشی است؛ پس با توجّه به نقش قانون اساسی اگربخواهیم تعریف ساده تری را برای شهروندی ارایه کنیم چنین خواهیم گفت که شهروندی یعنی تعهّد وقرارداد دوجانبه میان شهروندان ساکن جغرافیای معیّن با ارزشهای که در چوکات قانون اساسیش تعریف شده ومبنای عمل ورفتار شهروندان است.
رابطه ی شهروندان، باقوانین منبعث واستخراج شده ازقانون اساسی ، رابطه ی دوجانبه است؛ ازطرفی شهروندان بااحترام وعمل به قانون ظرفیّت واستعداد شهروندیی خودرا به نمایش میگذارند، ازطرفی نیز، خود قوانین حافظ ونگهبان شهروندان بوده وقابلیّت نمایندگی ازروح جمعی را بازتاب میدهد، وبه عنوان مرجع ومعیارسنجش اعمال ورفتارشهروندان، وعامل بقای صلح وامنیّت درجامعه عمل میکند.
خوب ازهمین تعامل دوجانبه میان قانون وشهروندان، ودرک وظایف متقابل شان، پدیده ی شهروندی خلق خواهد شد؛ که دراین میان نهادی نیزکه تنظیم کننده ی رابطه میان قانون وشهروندان باشد، دولت ودیگرنهاد های است که خود زاییده ی تعامل اراده ی شهروندان ومفاد شهروندی است.

 


2 - حال بجاست که پیوند وارتباط شهروندی وخردمندی مورد مداقّه وارزیابی قرارگیرد؛ زیرا تبیین این پیوند وشرح وبسط این ترکیب ، کمک زیادی در قسمت فهم کنشهای ذهنی وعملی ما درارتباط با زندگیی جدید " شهروندیی " استرالیا خواهد داشت.
زیستن وآغازیدن زندگی دراسترالیا، معنای دیگری ازتجربه ودرآمیختن با آموزه ها والزامات شهروندی وخردمندی است ، که درک آن ازاولویّتها وضروریّات اجتناب ناپذیربرای ماست. ودرک چنین اولویّتی تنها درپرتو تعقّل واهتمام به عقلانیت امکان پذیراست؛ بنابراین برای تکمیل پروژه ی شهروندی ، درک خردمندی نیزاجتناب ناپذیراست.
خردمندی؛ یعنی کشف وبکارگیریی قوّه واستعدادعاقله ای که به مثابه ی پل ارتباطیی مستحکم میان باورها ومنافع شخصی ازسوی ،وارزشها واصول جمعی ازدیگرسو، عمل میکند. به همین دلیل درک ارتباط میان ایندو "شهروندی وخردمندی" مستلزم کشف ظرافتهای نهان وآشکاری است که ایجاد کننده ی تعادل وتوازن میان شخصیت فردی وباورهای جمعی است.
کشف ارتباط میان شهروندی وخردمندی ، یعنی برسمیت شناختن وبرتابیدن منطق واحد وحاکم برجغرافیای معیّن انسانی است. که بدون شک سیروسلوک درچنین مسیردشواری ،ازعهده وتوان فرد خردمند برخواهد آمد.
بی مهری وازنظرافگندن خردمندی درارتباط با شهروندی، به معنای چشم پوشی ودست کم گرفتن منطق ودیدگاه عقلانی درفهم مناسبات ارزشها وباورهای مشترک جامعه بوده ، که خود زاییده ی خطای استراتژیک نسبت به فهم مؤلّفه های ارزشی-فرهنگیی شهروندی است.
پس شهروند بودن وشهروند شدن بدون پشتوانه ی خردمند بودن ناقص است. ولوازم وتبعاتی دارد که منتج به حاشیه نشینی، انزوا ودرنهایت پرداخت تاوان سنگین از نقطه نظربه چالش گرفتن اراده ی همزیستیی مسالمت آمیزخواهد بود.
زیرا درنیامیختن شهروندی وخردمندی به معنای تمرّد وتخطّی آشکارازفلسفه ی همزیستیی مسالمت آمیزنیزبوده وبه شکل عریان وآشکار، نواختن طبل فرهنگ غریب توحّش دربرابرفرهنگ مدنی است.
پس شهروند خردمند ومعقول هیچوقت سعی نخواهد کرد تا با اتّخاذ گامهای ناصواب ومنافی با ارزشها وروح حاکم جمعی، خود را منزوی کند؛ بلکه با اتّکا وتکیه برعقلانیّت ، سهم مثبت وسازنده ی درجهت اعتلای ماهیّت ومحتوای شهروندی خواهد گرفت.

 

3 - ضروری است نگاهی انداخته شود نسبت به فهم وعملکرد هموطنان ما در استرالیا که با این ترکیب " شهروندی وخردمندی " چه نوع معا مله کرده ومیکنند.
دست به واکاوی وموشکافیی ترجمه ی خردمندی در قاموس شهروندیی شان زده ، ودراین میان اگر ناهنجاریها ی وجود دارد کوشش شود که اصلاح شود.
وطنداران ما بالفعل وبالقوه، مواجه با مدرن ترین تجربه ی انسانی شده اند که آنرا شهروندی میگویند ( هرچند این پدیده ی مدرن وانسانی ، غریب ترین ومجهول ترین درزادگاه اصلیی ماست . وهنوز نتوانسته است اززیرآوارعصبیّت نژادی – مذهبی وفرهنگ قبیلوی سربیرون آرد؛ که فرزندانش ناچارشوند انرادر پهنه ی جغرافیایی دیگربجویند) ، اکنون سخن اینجاست که آیا ما، منطق وزبان چنین مواجهه ی را بخوبی وشایستگی دریافته ایم؟
فرارازسلطه ی بنام فرهنگ قبیلوی « وشکوه ونالیدن ازآن و....» وسکنی گزیدن درقلمرو حاکمیّت فرهنگ مدنی، آیا به خودی خود نشان ازتن دادن وایمان به باورهای مدنیّت است، که درسایه ی ان داد زنیم ما نیزشهروندان شایسته وخوب جامعه ی مدنی استرالیا هستیم؟ به باوراین قلم سخن به این سادگیها نیست، زیرا زیستن درجوامع مدرن شاید شرط لازم برای التزام به لوازم مدنیّت وشهروندی باشد امّا شرط کافی نیست. تنها بکارگیریی عقلانیّت وخردمندی است که شرط کافی را ایجاب میکند، ودرنتیجه زمینه های عصیان دربرابر مؤلّفه های ارزشیی جامعه راکمترمیکند.
پس آمدن وزیستن هموطنان ما دراسترالیا، لزوما به معنای فاصله گرفتن ازمبادی ومبانیی فرهنگ قبیلوی نه بوده، و شرط به جریان انداختن چشمه ی خرد درمزرعه ی ذهنیی شان است که امکان نزدیکی وهم نشینی با مقوله ی شهروندیی استرالیا را برای شان فراهم میکند.
برای وضاحت بخشیدن به این گفته ها ضروری است ازشهروندیی استرالیا تعریفی ارایه گردد، تا راحت تروبا معیارهای مشخصتری رفتارهای هموطنان راجرح وتعدیل کنیم.
شهروندیی استرالیا؛ یعنی رهیدن وبیرون آمدن ازحصارومحدوده ی تنگ وتاریک عصبیّتهای نژادی – مذهبی ، زبانی ، رنگ و.... که البتّه چنین پوست اندازی به نفع مدنیّت وزیستن زیردرخت تنوّع وتکثّر، ملازمت تام وکمال با اهتمام ورزیدن وبه کارگیریی خردمندی دارد.
شهروندیی استرالیا؛ یعنی باورمندی به ارزش ذاتیی انسان، برابریی انسان، نفی قاطع وعریان اشرافیّت نژادی – مذهبی ، حاکمیّت قوانین عرفی ، آزادیی عقیده وبیان ومذهب و برابریی حقوق زن ومرد و...).
باتوجّه به مؤلّفه های فوق، که حکایت از ارزشها ی آشکار ومقدّرجامعه مدنی استرالیا دارند ؛ غفلت وبی توجّهی هموطنان ما درفهم آنها درقالب شهروندی به کمک خردمندی ، آنها را دردام عصبیّت خواهد انداخت . عصبیّتی که منطقش تولید نفرت ، ترور، وحشت وبربریّت است ؛ وهمه به خوبی واقفیم که ارزشهای شهروندیی استرالیا وجهان خردمند نه تنها با چنان مفاهیم غیرانسانی سرستیزدارند بلکه مظاهروحا ملان آنهارا را نیزشایسته حضوردرجامعه ی خود نمیدانند ، وبا بزنجیرکشاندن انها سعی دراهلی کردن ومدنی نمودن شان دارد.
شکّی نیست که گذاروعبورازاستانداردهای شهروندیی استرالیا ومغتنم نشمردن عقلانیّت درمواجهه با آن معیارها ،غنایم زیادی را ازخزاین متمرّدین خواهد ربود، که کوچکترینش انزوا می باشد.
آری؛ تجربه ی تعامل چند ساله ی هموطنان با مفاد شهروندی استرالیا گویای شواهد وقراین ناگوارازعدم همزیستیی مسالمت آمیزآنها با مفاهیم ومقوله های شهروندیی مدرن است؛ که این ناهماهنگی ودوری گزینی ازقراردادهای اجتماعیی استرالیا به معنای تکمیل ظرفیّتهای ذهنیی شان ازمفاهیم وآموزه های فرهنگ قبیلوی است .
نسل قدیم هموطنان مقیم استرالیا، فقدان مدنیّت پذیری ودست وپازدن شان میان سنّتهای قبیلوی وعصبیّتی رادرآزمون رویاروی با هموطنان تازه ازراه رسیده درآخرین روزهای قرن بیست وآغازقرن بیست و یک نشان دادند. آنها به جای تغذیه ازمخازن مهر، عطوفت وشفقت انسانی ( که فراورده های ذهنی وعملیی انسان وشهروند اهلی شده وبا مدنیّت است) درارتباط با درک پد یده ی مهاجرت سیل آسای هموطنانش به استرالیا؛ با تغذیه ازمبناهای فرهنگ قبیلوی وبا اتّکا به عصبیّت خون آشام وکور، ازراه بی مهری ، افتراق وخصومت وارد شدند.
بجای کاستن والتیام دردهای تازه واردین (( که سروصورت واذهان شان مملوازجراحات بی عدالتی ، نسل کشی وکوچ اجباری بود، وازآشفتگی وپریشانیی ناشی ازحاکمیّت فاشیزم قومی – مذهبی ، اقیانوس نا هموارهند را به مثابه راه همواروبی خطریافته بودند)) با اتّخاذ منش وروش غیرمدنی ، هویّت افغانستانی بودن آنهارا منکرشدند؛ وبا حواله ونثارنمودن هجمه های بی شمار، نشان دادند هنوزبا این ترکیب " شهروندی وخردمندی " فاصله ی آشکاردارند، ووانمود کردند باورهای متصلّب وانسان ستیزعصبیّت، تنها پناهگاه انسان افغانستانی است ، ولو اینکه ظاهرا مفتخربه افتخارشهروندیی استرالیا باشند. امّا درنهایت با همه ی بدخواهیها وتنگ نظریی شان، مصداق این شعرمرحوم اخوان ثالث قرارگرفتند که : " مشتهای آسمان کوب قوی واشد ند و گونه گون رسواشدند
یا نهان سیلّی زنان یا آشکار کاسه ی پست گداییها شدند " .
آری؛ زمستان بی مهریها وهجمه های عصبیّتها گذشت ، ولی سیاهی وبدنامیش بررخسارمجریان این پروژه ی غیرانسانی ماند، ونیزتداعی گر این واقعیّت بود وهست که ذهنیّت هموطنان، مامن وماوای دایمیی موریانه ی عصبیّت کروکوراست.
امّا نسل جدید هموطنان نیزچندان که شایسته وبایسته ی شان باشد نتوانسته اند مصداق ترکیب مزبور" شهروندی وخردمندی " قرارگیرند، وبسان نسل قدیم آنچنان که ازرفتارشان آشکاراست نکوشیدند دست به بازنگریی محتویات ذهنیی شان بزنند.
هموطنان محترم " قدیم وبیشترجدید " یکباروبرای همیشه به چرایی حضورشان دراسترالیا پاسخ گویند که روی چه علل وعواملی سرازاسترالیا درآورده اند، واینکه زیستن دراینجا تابع چه مقتضیاتی است.
عدم درک والتفات به اقتضایات جامعه استرالیا ، یعنی ادغام نشدن وزیرپرسش قرارگرفتن معنا ومبنای شهروندیی ما؛ زیرا امکان جمع میان مبنای فرهنگ قبیلوی (( که اکثرا هموطنان به آن عشق میورزند ودرساحات برداشتها وعملکردهای مذهبی ، فرهنگی واجتماعیی شان آشکاراست)) که منشاش عصبیّت ، جزمیّت وعدم تحمّل دیگران است ، و مبنای فرهنگ مدنی که منشاش تساهل ، تسامح ومداراست ، وجود ندارد.
مباینت میان این دو فرهنگ ، ذاتی است و وجود یکی ازآنها منوط ومتّکی به سلب وعدم دیگری است . پس کوشش درراه تلفیق آندو در استرالیا، تلاشی است بیهوده که جزبرباد دادن اعتبار ومنزلت اجتماعی نتیجه دیگرنخواهد داد.
وصاحب این قلم معتقد است که هموطنان ما درپی جدّ وجهد باطل وعبثند، وبرآنند که سقف شهروندیی شان دراینجا را برستون برداشتهای ناصواب ومنافی باارزشهای استرالیا قراردهند.واین یعنی پافشاری واصراربرسنّتهای مذهبی واجتماعیی که درجایگاه اوّلیش جزتباهی ووحشت نتیجه وپیامد دیگری نداشته است.
تکیه ی این قلم بطورمشخّص روی مذهب وباورهای مذهبیی هموطنان است ؛ (( وازآنجا که مذهب عنصرفربه درفرهنگ ماست ، طبیعتا سخن متوجّه فرهنگ نیزخواهد بود)) زیرا سایه ی مذهب آنچنان عریض وطویل است که همه چیزازنقطه نظرآن سنجیده میشود.
درواقع، مذهب ، نقطه ومرکزثقل باورهای هموطنان بوده ومعیارسقم وصحّت باورهای فرهنگی ، سیاسی واجتماعی نیز قرارمیگیرد؛ که درحقیقت مایه ی نگرانی نیزهمین جاست. زیرااین اختلاط و تعمیم نقش مذهب برهمه ی بخشهای زندگی ، همانطورکه درخواستگاه وجایگاه اوّلیش جزتباهی وتوحّش چیزی دیگری به ارمغان نیاورده ، حمل کردنش با چنان برداشتی ازطرف هموطنان، مغایرت آشکاربا اصول وارزشهای مدنیی استرالیا دارد.
متاسفانه اکثریّت هموطنان، حامل ذهنیّت مذهبیی هستند ( که درواقع چنین برداشتی درتضاد با مبانیی خود مذهب نیز هست ) که درپناه آن ، خود را متعهّد وملزم به تخطّی ازارزشهای استرالیا میدانند ؛ درواقع با تکیه بربرداشتهای مذهبیی شان ، تلاش میورزند به گفتاروکردارغیرمدنیی خود مشروعیّت بخشند ؛که چنین نگرش وتلاشی ، نشان از مفارقت وچالش آشکاربا ذهنیّت معتدل ومدنی داشته وخطرناک است.
یکی ازبا ورهای سنّتی وارتجاعیی که مظهرونماد آشکاراین تغایرمی باشد ،اشاعه وترویج اشرافیّت نژادی – مذهبی است ؛ واین، یعنی تقابل وتصادم آشکار با آموزه های ارزشیی جامعه استرالیا ، ومتا سّفانه این پدیده ی نامیمون ونا انسانی ، سنّت مذهبی ، فرهنگی واجتماعیی است که با رنگ ولعاب زیاد تر دراینجا جریان دارد.
بدون بازنگری وایجاد اصلاحات درباورهای مذهبیی ما، « نه خود مذهب » امکان ندارد زمینه ی ادغام وسهمگیریی مثبت وسازنده ی ما درجامعه استرالیا فراهم شود. ایجاد اصلاحات وتعدیلات درنگرش مذهبی ، یعنی رسیدن ودریافتن " شریعت عقلانی " ؛ شریعتی که درپرتو سهیم کردن ود خالت دادن عقلانیت درفهم آن ، جهان را فراخ ببینیم وانسانها راقابل حرمت واحترام، وبا همنوعان ازدرملاطفت ومسالمت وارد شویم.
رسیدن به " شریعت عقلانی " زمینه ی همنوای وهمدلی با ارزشها وفرهنگ مدنیی استرالیا را فراهم نموده وازما شهروندان عاقل وخردمند خواهد ساخت.
زیرا در" شریعت عقلانی " دیگرجا وفضا برای برتری طلبی های نژادی ومذهبی نیست ، وچنان نگرشهای، عدول ازاصول عقلانیّت ودیانت تلقّی می شود .
پس شرط اسا سی وبنیادین برای ورود درحریم ارزشمند شهروندیی استرالیا، نفی وخط بطلان کشیدن براعتقاد به اشرافیّت نژادی – مذهبی و مردود شمردن عصبیّت است ؛ ومعنای ضمنیی چنین انقلاب وتحوّل فکری، ایمان آوردن وحرمت گذاشتن به مؤلّفه های جامعه مدنی است .
صاحب این قلم برای تایید گفته هایش نمونه های زیادی میتواند ارایه کند، که هموطنانش چسان وچگونه، اصراربرعدم همدلی باارزشهای استرالیا دارد که درضمن، مخزن این فرقت وعدم همدلی نیز باورها ونگرش مذهبیی شان است .
یکی ازنمونه های را که میتوان ازآن سخن گفت ( هرچند به ظاهر پیش پا افتاده تلقّی شود امّا درواقع ازعمق فاجعه خبرمیدهد) زمزمه های است درارتباط با پروژه های که زیرنام مسجد سازی دنبال می شود.
اینکه داشتن ونداشتن مسجد، چه اندازه معیارمسلمانی هست وتازه اولویّتهای جایگزینش چیست ، بحثی است جداگانه که درفرصتش باید بدان پرداخت ؛ امّا تکیه ی اصلی دراینجا روی منابعی است که هزینه های مساجد ازآنجا می آید.
شنیده ها حکایت ازآن دارد که هزینه ی ساخت مساجد ازجاهای خارج از استرالیا می آید ، که این به نوبه ی خود زنگ خطری است برای ما ؛ زیرا ما رامتوجّه آسیبهای میکند که هنوز روح وروان ما ازآنها رنجوراست .
من هیچ شکّی درجهان شمول بودن پیام ادیان ومذاهب ندارم ، امّا وقتی که عوامل مذهبی درخدمت تطبیق منافع ملّی درمی آید اینجا ست که باید هوشیارانه وزیرکانه عمل کرد، ونگذاشت اشتراک مذهبی باعث چشم پوشی ونادیده گرفتن منافع ملّیی خود ما قرارگیرد.
ما به اندازه کافی قربانیی تحمیق مذهبی شده ومنافع خود را درپای منافع اغیارریخته ایم ، امّا زمان آن شاید « وباید » رسیده باشد که به کمک عقل وخرد، سفره ی پهن کنیم که درآن دیانت ومنافع شهروندی ما، بروی همدیگرلبخند زده واحترام همدیگرراحفظ کنند.
حفظ این احترام، منوط به درک ضرورت تعد یل نگاه مذهبی و کوتاه نمودن دست بیگانگان به بهانه تقدیرآفرینی درسایه ی اشتراکات مذهبی است.
تجربیات تلخ ، ناگوار وسرنوشت سوزی را که ازناحیه ی القایات " بی مرزیی مذهب و د یانت " برما تحمیل شد، نگذاریم دراسترالیا نیزبلای جان وخان و مان ما شود.
ما باید به این خردمندی برسیم که بی پایه بودن " اشتراک مذهبی وتقدیرمشترک " درزادگاه نخستینش ثابت شده وازآن فقط برای حفاظت ازمنافع ملّی شان استفاده میکنند. واگردرمقطعی، صیانت ازمنافع شان درتضاد با آموزه های مذهبیی شان باشد ، اولویّت با منافع ملّیی شان بوده ، ودرنتیجه هم پیمان با دشمنان دوستان مذهبیی خود می شوند. ودرافغانستان با تمامت سرنوشت وهستیی خود تجربه نمودیم آنچه را که نباید میکردیم .
اکنون نیزاگر زمزمه های آمدن هزینه های ساخت مساجد ازجاهای دیگرواقعیّت داشته باشد، ( با توجّه به ظرفیّت اذهان اسیرو متصلّب هموطنان، بعید هم نیست ) سرنوشت وتقدیرشهروندیی ما دراسترالیارا ازنعمت خردمندی بی بهره خواهد کرد ؛ واین عدم بهره برداری ازخصیصه ی انسان مدرن وبالغ " خردمندی" ، بمعنای انزوا ، دوری وبیگانگی با شهروندی است ، که دردرازمدّت مشکلات وعوارض زیادی را برما تحمیل خواهد کرد.
نمونه آوردن مسجد برای به تحلیل گرفتن ظرفیّت شهرنشینی وشهروندیی هموطنان، بدان دلیل است که موجودیّت چنین پروژه های درواقع قابلیّت عمومی وذهنیّت جمعیی آنهارا تا حدودی به نمایش گذاشته وبا چشم حس دیده می شود وگرنه با به کارگیریی چشم فکر وتدبّر، نمونه ها ومثالهای بی شماری رامی توان ازخلوت ذهن وعمل شان بیرون آورده واینجا عرضه کرد که ازحوصله ی این مقال بیرون است.
فکرمیکنم نتیجه وجمع بندیی بحث این خواهد باشد ، با عنایت به تعریف " شهروندی وخردمندی " ما هنوزنتوانسته ایم ویا هم نخواسته ایم ( وشاید هم هرگز نخواهیم ) مصداق مقبول ومعقول ترکیب فوق قرارگیریم ؛ که با وجود دخیل بودن عوامل زیاد درعدم احساس پیوستگی با مفهوم شهروندی ، صاحب این قلم به یکی ازآنها ( که مهم ترین آن نیزمی باشد ) که باورمذهبی باشد انگشت نهاد ، واذعان کرد بدون اصلاح وتعدیل درساختارفهم ودرک مذهبیی هموطنان، امکان رسیدن به خانه ی امن " شهروندی وخردمندی " وجود ندارد، ودرنتیجه زندگی کردن درجامعه مدنیی استرالیا با احساس وامداری وقدرنهی به ارزشهای قبیلوی وعصبیّت همخوانی ندارد.
وسخن آخراینکه این بحث ، درآغازراه بوده وازصاحبان قلم وسخن، انتظار آن است که موانع وقیود بی شماری که درراه ادغام شدن و هم نشینی با فرهنگ استرالیا ازطرف هموطنان وجود دارد را به نقد وتحلیل گیرند، تا شاید ازدل این مباحثات راه حل معتدل ومیانه ی خلق شده ، وزمینه ی افراط وتفریط درارتباط با جذب شدن به فرهنگ استرالیا محد ود شود.

 



+ نوشته شده در  10 Jan 2008ساعت 11:1  توسط   | 
معجزۀ شهر   - ابوالقاسم حالت

برگرفته از وبلاگ طنازان

آن شنيدم كه يكي مرد دهاتي هوس ديدن تهران سرش افتاد و پس از مدّت بسيار مديدي و تقلّاي شديدي به كف آورد زر و سيمي و رو كرد به تهران، خوش و خندان و غزل‌خوان ز سر شوق و شعف گرم تماشاي عمارات شد و كرد به هر كوي گذرها و به هر سوي نظرها و به تحسين و تعجّب نگران گشت به هر كوچه و بازار و خيابان و دكّاني.

در خيابان به بنايي كه بسي مرتفع و عالي و زيبا و نكو بود و مجلّل، نظر افكند و شد از ديدن آن خرّم و خرسند و بزد يك دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و يك مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولي البتّه نبود آدم دل ساده خبردار كه آن چيست؟ براي چه شده ساخته، يا بهر چه كار است؟ فقط كرد به سويش نظر و چشم بدان دوخت زماني. ناگهان ديد زني پير جلو آمد و آورد بر آن دگمۀ پهلوي آسانسور به سرانگشت فشاري و به يك‌باره چراغي بدرخشيد و دري وا شد از آن پشت اتاقي و زن پير و زبون داخل آن گشت و درش نيز فرو بست. دهاتي كه همان‌طور بدان صحنۀ جالب نگران بود، ز نو ديد دگر باره همان در به همان جاي ز هم وا شد و اين مرتبه يك خانم زيبا و پري‌چهر برون آمد از آن، مردك بيچاره به يك باره گرفتار تعجّب شد و حيرت چو به رخسار زن تازه‌جوان خيره شد و ديد در چهره‌اش از پيري و زشتي ابداً نيست نشاني.

پيش خود گفت كه:«ما در توي ده اين همه افسانۀ جادوگري و سحر شنيديم، ولي هيچ نديديم به چشم خودمان همچه فسون‌كاري و جادو كه در اين شهر نمايند و بدين‌سان به سهولت سر يك ربع زني پير مبدّل به زن تازه‌جواني شود. افسوس كزين پيش، نبودم من درويش، از اين كار، خبردار، كه آرم زن فرتوت و سيه چردۀ خود نيز به همراه درين جا، كه شود باز جوان، آن زن بيچاره و من سر پيري برم از ديدن وي لذّت و با او به ده خويش چو برگردم و زين واقعه يابند خبر اهل ده ما، همه ده بگذارند، كه در شهر بيارند زن خويش چو دانند به شهر است اتاقي كه درونش چو رود پيرزني زشت، برون آيد از آن خانم زيباي جواني!!

--

خواستگاري و روشهاي آن

چندين روش براي خواستگاري وجود داره.

1- مثل زمان ناصر الدين شاه ننه جون و بي‌بي صغراي معروف و آبجي‌جون و خاله اقدس و عمه كلثوم رو مثل گروه بازرسين سازمان ملل راهي خونه‌هاي مردم كنيم تا دختر بيچاره اونارو با ذره بين كنكاش كنن و هزار و يك عيب روش بذارن و چاي و ميوه‌اي خورده عزم را براي يافتن دختر شاه پريان جزم نمايند. و همينطور هي برن و هي بيان تا يكي رو اونا بپسندن و شما رو ببرن ببينيدش و تموم. خلاص.

2- مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بيفتين توي خيابوناي خلوت و تا از يكي خوشتون اومد بريد جلو و خيلي مودبانه باهش آشنا بشيد و بعد دستش رو بگيريد ببريد توي يك كاباره و بعد از شنيدن ترانه‌اي از مرضيه ازش درخواست ازدواج كنيد و اونم يه لبخند شرم گينانه بزنه و بله رو بگه و بعدا اگه دلتون خواست به ماما و پاپا بگين.

3- مثل همين زمان رفتار كنين و برين دانشجو بشين و توي دانشگاه با يكي سر حرف رو باز كنيد و بعد كم‌كم ازش خوشتون بياد و بعد براش نامه بنويسيد و يواشكي بهش بديد و دلتون تاپ تاپ كنه و بعد هم بي‌سروصدا عقد بشين و سر كلاس همش به هم نگاه كنيد.

4- مثل زمان آينده رفتار كنيد و به دوست دخترتون بگين يك نفر براتون پيدا كنه و بعد همراه همون دوست دخترتون يه شاخه گل بخريد و بريد خونه طرف و اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اينكه دلش نشكنه حداقل باهاش دوست بشيد.

5- روش خشن‌تري هم هست كه بايد يك شيشه اسيد بخريد و بريد سر راه طرف و تهديدش كنيد كه يا زنتون بشه يا شيشه اسيدو روي خودتون مي‌ريزيد.

ويا اصلا ميشه هيچكدوم ازين دردسرا رو متحمل نشد و مثل آدم، مسير عادي زندگي رو طي كرد.

--

چرا مرغ از خيابان رد شد؟

ارسطو :  طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود .

موسي : و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوي خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همي گشت .

مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخي اجتناب‌ناپذير بود.

خاتمي: چون مي‌خواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند .

رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

شاگرد تنبل : والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...

نيچه: چرا که نه؟

فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد. آيا در بچگي شصت خود را مي مکيديد؟

داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .

همينگوي : براي مردن. در زير باران .

اينشتين : رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.

سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.

پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟

صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر .

خوانندهء آهنگهاي آبدوغ‌خياري: چرا رفتي مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم ...

روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.

حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .

کافکا : ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهي بي‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود .

بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم.

فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه .

ناصرالدين‌شاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.

سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم .

طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.

اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟

جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .

سعدي : و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم .

احمد شاملو : و من مرغ را، در گوشه‌هاي ذهن خويش، ميجويم . من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايه‌هاي دردمند سرخ.

رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

لات محل : به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفس‌کش

بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانه خود را نفي ميکني.

پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود .

فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .

ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.

پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده .

هيتلر : اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد

فوتباليست : آفسايد بود آقا! ما هر چي به اين داور گفتيم بي‌انصاف قبول نکرد

--


+ نوشته شده در  8 Jan 2008ساعت 11:39  توسط   | 

ما فراموشکاریم .........

 

 

دیشب خواندم که عدد صفر فراموشکاراست.

بدانسان نقشش در جمع و تفریق یکسان است

پدرم گفت بهتر است تزکیره داشته باشیم.

تا همیشه از کجاییم را در ذهن داشته باشیم.

آخر ما فراموشکاریم...

 

دیروز در یاد بود کشته شدن کسی  یا کرکسی حاضر شدم

همچنان  چندی پیش در مراسم کشته شدن دشمنش

دیروز شبتلها و یونجه ها  جمع شده بودند        

آخر چندی پیش مرغ طوفان، یاسها و شقایقها را درو کرده بود...  

من ندانستم کیم ؟ چی ام ؟ آنها کیستند و یا چیستند!         

آخرمن فراموشکاریم.

 

هفته گذ شته خواندم که همسایه کبوتر بچه ای را

در سر بام غربت شلاق زد.

 آشیانه پرستوی سبک بالی را به آتش کشاند.

وکلمه افغانی به عنوان " تحقیرگر ترین"  سلاح شناخته شد.

راستی گفته ام که فردا به استقبال تیم همسایه به آدلاید می رویم..

آخ که ما  چقدر فراموش کاریم...

 

 

صدای خسته وبی جانی را ازمیان مرداب پرندگان مهاجر به گوشم می آِید:

 

- اگر روزی زمین زنگیت مرغزاری گشت.

- وجود  و ذهنت را پر نکن از کاه   برای مراقبت از شالیزار

- رودهایت را محور چرخش خود در مسیر باد قرار مده

- اگر توانستی، بینداز مشتی دانه

 برای آن مرغ اسیری که پایش در دام زندگی بند شده.

 

آه چه بگوییم ، ما که در مرغزاریم  ، خیلی فراموشکاریم..

 

 

پارسال هنگام عبور از کوچه دوست نما

صدای ماما" "ماما"(1) را شنیدم..

کودکی گریان می گفت :

 

- مادرم این یاداشت را برای شما بجای گذاشته!!!

 

نوشته شده بود:

 

آه  ای برادر امروز که مرا را به زور ازخانه ام  بیرون کرده اند

امروز که جوانهایمان را به مانند حیوان ذبح می کنند 

امروز که خواهرت شیرین خود را از کوه پرتاب میکند.

امروز که ما را در بازار بردگان می فروشند

امروز که ما را  به خاطر گفتن ناممان خفه می کنند.

امروز که کاوه مار را زحاکیان  بر دار می کشند...

امروزکه تمام  کویرها و دریا های دنیا، گورسر گشاده ،برادران وخواهرانت شده

امروز که آه فقر وبی کسی خوراک شب یتمیان  خواهران و برادرانت شده.

  

تنها امیدم  آن است که فردا  هنگامی که ازکوچه تاریخ عبورمیکنی ؛

 یاداشت بگیری ، و بدانی و بدانی و بدانی و به یاد آوری!

نقش عدد صفر در جمع و تفریق یکسان است.

نشود که بگویی : آه  ما فراموشکاریم....

 

 

کودکم صبح امروز پرسید:

چرا همه خوابند؟

آنها که بودند؟

ما کی هسیتم؟

 چرا اینجا هستیم؟

-دلبندم شرمسارم! نمی دانم، آخر ما فراموشکارِیم.....

 

1. در پاکستان هر افغانی تازه وارد   را  ما مای  می گویند . چون در گذشته همنگامی که هزارها به عنوان برده به فروش می رسیدند. اولادهای کنیزها یی که در پاکستان بدنیا می آمدند به هر مرد هزاره  ما ما می گفتند. طوری که امروزه یک عنوان  برای هزارهای تازه وارد  به پاکستان شده.


+ نوشته شده در  7 Jan 2008ساعت 1:12  توسط ایمان آزاد  | 

بحثهای فلسفی درمجموع خشک، گیچ کننده و کم طرفدار هستند. برای اثبات این ادعا کافی است که ازیکی ازکتاب فروشی های شهردیدن نماییم تا ببینیم که فلسفه بخش خیلی کوچکی از این کتابفروشی ها را بخود اختصاص داده است. در حالی که فضای قابل توجه این کتابفروشی ها را کتابهای داستانی و آن هم داستانهای تخیلی و جنایی به خود اختصاص داده است، و این بدان معنی است که اکثرمردم دنیا توجه چندانی به مباحث فلسفی ندارند.


در این مقاله بحث نسبیت فرهنگی را با طرح این پرسش آغاز می کنیم که "آیا باورهای فرهنگی ما بهتر ازدیگران است؟"  تا شاید درک بهتری از کثرت گرایی در مقابل فرد گرایی و یا اخص گرایی کسب کنیم. "خود را بهتر از دیگران دانستن" شاید زمزمه درونی اکثر انسانها باشد، منتها علنا چنین ادعایی را شاید هیچ کس مطرح نکند. اما می دانیم که بصورت غیر علنی تقریبا همه این احساس درونی را اظهار می دارند. در این نوشتار قصد نداریم این موضوع را در سطح فردی آن تحلیل کنیم، که هر انسان آزاد است هرطوری که بخواهد فکر کند و زندگی کند. بلکه هدف این نوشتار بحث در مورد این باور اکثر مردم است که ارزشهای فرهنگی خودشان را نه تنها برابر با ارزشهای فرهنگی دیگران نمی پندارند بلکه بهتر از دیگران می دانند، و این باور بنفسه تنش بار (آور) مشکل آفرین است. زیرا افراد جامعه های دیگر نیز مطمننآ چنین باوری را نسبت به سایر فرهنگها خواهند داشت. در کشور چندفرهنگی ای مثل استرالیا که ساکنین آن را اقوام و فرهنگهای گوناگون که دارای ارزشها و باورهای کاملا متفاوت هستند تشکیل می دهند، چنان باوری مسلما تنش آور خواهد بود.


دیوید هیوم، یکی از فیلسوفان قرن هجدهم، می نویسد که بعد از تعمق و جستجوی بسیار به این نتیجه رسیده است که هیچ چیز و یا عملی به ذات خود خوب یا بد نیست، بلکه این احساس درونی انسانها ست که شئی ای را خوب یا بد تلقی می کند. و این احساس درونی متأثر از مسایل محیطی است که انسانها در آن زندگی می کنند و آن را فرهنگ می نامند. و در واقع این فرهنگ است که معیار درستی و نادرستی اعمال مان را تعین میکند و به ما میگوید که چه اعمالی صواب و چه اعمالی ناصواب است. در واقع چیزی به نام خوبی و بدی حقیقی وجود ندارد تا ما بتوانیم آن را معیار قرار دهیم و اعمال مان را با آن بسنجیم. به همین دلیل اعمال صواب و ناصواب در فرهنگهای مختلف متفاوت است، و این بحثی ست که در فلسفه کلام آن را "نسبیت فرهنگی" مینامند.

 

بحث نسبیت فرهنگی بر این باور استوار است که اخلاق و اخلاقیات رفتاری به فرهنگ مخصوص یک جامعه بستگی دارد. و این فرهنگ است که معیار اخلاقیات را تعین میکند و چیزی بنام اخلاق صحیح و ناصحیح بین المللی وجود ندارد تا ما بتوانیم بعنوان یک معیارقابل قبول اعمال مان را با آن بسنجیم. جیمزریچل در این مورد بحث اش را با یک داستان تاریخی شروع میکند و می نویسد که داریوش (شاه ایران) در یکی از دوره های خود از سرزمینهای تحت فرمانش، با ارزشها و سنتهای متعدد و حتی متضادی آشنا می شود که باعث حیرت او می گردد. مثلآ قومی را به نام کلیشینس درهندوستان می بیند که جسد  مرده پدرشان را میخورند در حالی که قوم دیگری در یونان جسد مرده پدرشان را میسوزانند. داریوش وقتی  آن قوم یونانی را استیضاح می کند و به آنان میگوید که قومی است که جسد مرده پدرشان را میخورند و این را  عملی درست می پندارند، حالا چه میشود شما هم چنان کنید، آنان از این سخن داریوش اظهار ناراحتی می کنند و آن را سنتی قبیح و نادرست میخوانند. طرح این مسئله همچنان ناراحتی قوم کلیشنس را نیز بر می انگیزد و آنان بر عکس آن قوم یونانی، سوزاندن جسد را قبیح می خوانند و آن را عملی غیر انسانی می خوانند. قوم کلیشنس سنت مرده خواری شان را اینگونه توجیه می کنند که با خوردن جسد مرده پدرشان آنان روح پدرشان را زنده نگه می دارند زیرا وقتی انسان میمیرد جسدش از بین می رود اما روحش نمی میرد، و آنان با خوردن جسد می توانند روح پدرشان را درخود زنده نگهدارند. چیزی که برای آنان مهم است زنده نگهداشتن روح پدرشان است نه خوردن جسد، و همین باور سنت آنها را ارزش می بخشد و عملشان را توجیه می کند.

 

جیمز ریچل در جایی دیگرــــ به زندگی اسکیموها اشاره می کند. اسکیموها مردم بومی آلاسکا در شمال کانادا، گرین لند، و شمال شرق سیبری هستند. زندگی آنان به سبک زندگی کوچی هاست، یعنی آنان بخاطر آذوقه و مواد غذایی همیشه در حال نقل مکان از جایی به جای دیگر هستند. پیش از قرن بیستم، مردم جهان از سبک زندگی مخصوص اسکیموها معلومات زیادی نداشتند، ولی به برکت پیشرفت در تکنولوژی و تسهیلات زندگی، فرهنگ و سنتهای بخصوص اسکیموها برای مردم جهان آشکار شد. مثلآ اینکه آنان در مجموعه های کوچک و در فاصله های خیلی دور از هم زندگی می کنند، و مردهایشان میتوانند بیش ازیک زن داشته باشند  (البته این برای ما زیاد جای تعجب ندارد). اما نکته شگفت انگیز اینجاست که آنها وقتی میهمان داشته باشند میتوانند زنشان را در اختیارمیهمان قرار دهند تا میهمان بتواند شب خوبی داشته باشد. ضمنآ یک زن میتواند با رضایت شوهر خود با مرد دیگری ازدواج کند. ممکن است ما فکر کنیم که آنها به هیچ چیزی معتقد نیستند و این گونه رسومات آنها را در تعارض/ تضاد با نظام خانواده و رابطه زناشویی بخوانیم. اما واقعیت این است که آنها برای خانواده ارزش قایل اند و گرنه زندگی اجتماعی شان از هم می پاشید و مردمی/ اجتماعی بنام اسکیمو وجود نمی داشت.

 

اسکیموها رسم نکوهیده دیگری هم دارند و آن کشتن اطفال تازه تولد و افراد مسن و از کار افتاده ای که دیگر  سودی برای فامیل ندارند، است. کناد رسمیوسن، جستجوگری معروف، میگوید زنی را دیده است که از بیست طفل بدنیا آورده اش، ده طفلش را کشته است. از قرار شواهد اطفال دختر بیشتر از اطفال پسر محکوم به قتل هستند، و ضمنآ کشتن اطفال توسط والدین صورت میگیرد و این والدین هستند که تصمیم می گیرند کدام  طفل شان را بکشند.

 

ما ممکن است فکر کنیم که آنان از فرهنگ اشتباه و جاهلی پیروی می کنند که اصلا به حقوق انسانی افراد، فرزندان و بزرگسالان احترامی نمی گذارد. اما پاسخ این مسئله شاید به این سادگی هم نباشد. مثلآ آنها اگر فرزندان شان را دوست نمی داشتند چنانکه ما دوست می داریم، تا حالا نسلشان منقرض می شد و امروزه مردمی/ اجتماعی  بنام اسکیمو وجود نمی داشت. زیرا طفل نیاز به مراقبت دارد و اگر والدین از او مراقبت نکند، در آن سرمای شدید دوام آوردن و زنده ماندن برای یک طفل ناممکن است. دلیل آنها برای کشتن اطفال و افراد مسن هم این است که زندگی کوچی گونه این اجازه را به آنها نمی دهد که جمعیت شان بیش از حد زیاد شود. در این میان مردها چون برای تهیه آذوقه و شکار همیشه در معرض هستند، نرخ مرگ و میرشان نسبت به زنان بیشتر است، و به هم خوردن توازن جمعیتی ممکن است صدمات جبران ناپذیری به اجتماع آنها وارد سازد.

 

در خاتمه می توانیم نتیجه بگیریم که بدون عنایت و داشتن آگاهی به تفاوتهای فرهنگی، قضاوت کردن صواب و ناصواب در مورد یک فرهنگ، ممکن است کار منطقی و عاقلانه ای نباشد. بخاطریکه هر فرهنگ دارای فلسفه و منطق خاص خودش میباشد که در طول تاریخ مانند فرهنگ خود ما قوانین و مقررات اش به وجود آمده و مردم جامعه اش از آن سود و بهره برده اند. بدون آگاهی از فلسفه فرهنگهای دیگر و زیر سوال بردن ارزشهای فرهنگی دیگران ممکن است عواقب بدی برای همه داشته باشد. ضمنآ داشتن پیش فرضی مبنی بر اینکه هرچه ما در فر هنگ خود داریم نه تنها مثل فرهنگ دیگران نیست بلکه بهترین است، مضراتی را برای خود ما نیز در بر دارد. یکی از آن مضرات این خواهد بود که سطح مروت و مدارا را در معادلات اجتماعی تقلیل میدهد و خود ما را درقهقرای جهالت فرو م برد، و خود اینکار باعث زیاد شدن تنش با فرهنگهای دیگر میشود. دیگر اینکه چنان دید خود محور، ما را در جهالت قرار داده و از دانستن و فهمیدن ارزشهای فرهنگی دیگران باز میدارد. باور این نبشته بر این است که اکثر مردم جامعه ما به این نکته عنایت دارند که هر فرهنگی دارای ارزشهای اخلاقی و رفتاری منحصر بفرد خودش میباشد، اما آنهاییکه به برتریت فرهنگی خودشان معتقد هستند نسبت به ارزشهای اخلاقی دیگر فرهنگها جاهلند. این نوع طرز تفکر مانع درک و قضاوت منصفانه در مورد سایر فرهنگها می شود. صاحب این قلم بصورت اجمالی یکی دو نمونه را عرض میکند. اول اینکه چنین طرز تفکری حامل یک دیدگاه کاملاً منفی نسبت به دیگر فرهنگ ها می باشد، و مانع این می شود تا ما کوچکترین آگاهی درستی از فرهنگهای دیگر بدست آوریم. دوم اینکه اثبات برتری یک فرهنگ نسبت به فرهنگهای دیگر، مستلزم اینست که هر دو فرهنگ در مقابل همدیگر قرار گیرند و با در نظر داشت تمام جوانب خوب و بدشان ارزیابی گردند. تا ثابت شود که آن چیزی که ما آنرا برتر می پنداریم آیا واقعآ برتر است یا خیر. داشتن باوری به ذات خود چیزی را ثابت نمیکند. اگر خود را برای لحظه ای به جای شخصی که پیروی فرهنگ دیگری است قرار دهیم، متوجه خواهیم شد که دیگران نیز اعتراضات مشابهی بسبت به فر هنگ ما دارند. در خاتمه باید بگویم که این آگاهی به تفاوتهای فرهنگی است که بقول حافظ سطح مروت و مدارا را بالا می برد، و یک زمینه همزیستی مسالمت آمیزی را در بین اقوام و ملیت های مختلف در این دنیای پیچیده فراهم می آورد.


+ نوشته شده در  3 Jan 2008ساعت 14:48  توسط   | 

نقد چيست؟ - [محسن خيمه دوز]‌


نقد، نشانه عقلا‌نيت است
عقلا‌نيت انتقادي حاوي دو مفهوم كلي است، يكي عقل و ديگري هم نقد. عقلا‌نيت، سرمايه نقد و نقد هم نشانه عقلا‌نيت است. با كشف حدود فاهمه و شناخت (و به دنبال آن كشف حدود ناطقه و زبان)، قدرت عقل و سپس قدرت نقد هم، بهترشناخته مي شود. نقد از يك سو با جزم مقابله مي‌كند و از سوي ديگر با شكاكيت...ادامه مطلب

+ نوشته شده در  1 Jan 2008ساعت 16:43  توسط   | 

             

    رویا                                                                  معین دیکتوری

 

 

خورشید اندک اندک چهرهُ  زیبایش را برای امروز از ما میگیرد و با نور قرمز رنگش که از لابلای شاخه های درختان می تابد خدا حافظی می کند. شب از راه می رسد، با چهرهُ سیاه  و تاریکش که همه را در خانه هایش به زندان می کشد، و تا فرا رسیدن روز دیگر همه جا نیروی شب حاکم است.

 راه گریزی نیست، جز اینکه به دامن رویا پناه ببریم. فقط رویا است که به اسارت پشت پا می زند، فقط رویا است که در قلمرو روز و شب زندگی میکند. فقط رویا است که تو را از زندان شب رهانیده و به اوج کهکشان رهنمون می سازد. فقط رویا است که تو را بر بالهای پرنده گان بلند و تیز پرواز سوار و به دیدن منظره ها، رنگین کمانها و چشم اندازها می برد.

پس ای رویای عزیز!

تمنا میکنم که امشب مرا بر بالهای خاطراتم سوار و به بهار دوران گذشته ام با محبوبی دلربا  و نازنینم باز گردانی.

ای رویا!

باد از شرق می وزد- همانا بوی عطر یارم را همراه دارد، پس رخسارم را به آنطرف برگردان تا مشامم را از بوی عطر او پر کنم.

ای رویا!

در آنطرف دختر جوانی است که برای ماه می رقصد  و در گیسوانش هزار ستاره شبنم است، آواز می خواند و صدایش تا بلندای کوها سر می کشد، دنیا را با صدایش می تکاند و جگر آسمان را میشکافد.

ای رویا!

این رقاص زیبا همانند گلهای چمن در فصل بهار مست شده است. میخواهم به تماشای رقص آن نازنین بنشینم، تمام شب را با او باشم.

 

 


+ نوشته شده در  26 Dec 2007ساعت 23:56  توسط   | 

 

معصومه موسوي. يكي از شاعران جواني است كه مايه افتخار و اميد اهالي شعر و ادب كشور است. معصومه 18 سال دارد و حدود 14 سال است كه در ايران مهاجر است. او مدت‌ها نقاشي و رسامي كرد و به اين خاطر با گروه " درّدري" در مشهد آشنا شد و طرح‌هايي براي مجله " خطّ سوم" مي‌كشيد. پس از مدتي خود نيز شروع به سرودن شعر كرد و در مدت كوتاه 2 سال، به طور معجزه‌آسايي رشد كرد و اكنون يكي از چهره‌هاي موفق و قوي جوان به حساب مي‌آيد. موسوي در چندين جشنواره و فستيوال ادبي در ايران و افغانستان شركت كرده و جوايز بسياري به دست آورده كه از آن جمله نفر دوم در جشنواره كشوري " حوزه هنري"، و نفر دوم در جشنواره كشوري " امام رضا" و نفر برگزيده در جشنواره " قند پارسي" شده است. معصومه موسوي اكنون به خاطر شرايط سخت مهاجران در ايران نتوانست به تحصيل ادامه بدهد و اكنون در شهر "كاشان" زندگي مي‌كند. براي او آرزوي موفقيت بيشتر داريم.


معصومه قدرت تخيل عجيب و وسيعي دارد و مي‌تواند فضاهاي بديع و تازه را در شعرش نقش كند.
 
همين روزها باخبر شديم كه ايشان در فستيوال بزرگ شعر و داستان جوان ايران در بندرعباس نفر اول بخش شعر سپيد شده‌اند.


"
رابيندرانات" نيستم
"
گارسيا لوركا" نيستم
وافغانستان افغانستان است
با لاكپشت هاي فراوان
روزي در " بَم"
مورچه‌ها مغزم را مي‌خورند
روزي
اقيانوس هند
آنقدر بالا مي‌آيد
تا به چشم‌هاي من مي‌رسد
من دراين جاده‌هاي تاريك
 
گم شده ام
شايد روزي "مولانا" زنده شود
مرا به بلخ برگرداند

 

 

شب سايه‌ي توست

كه به من نزديك مي‌شود

پنجره را مي بندد

چراغ هارا مي‌كُشد.

شب سايه ي توست

كه آفتاب را سوار بر اسب

به آنطرف كوه مي‌برد

 

وقتي به تو فكر مي‌كنم

دست‌هايم سرد مي‌شوند

چشمهاي كودكي‌ام تو را پشت شيشه ديده بود

به همين خاطرترسو بار آمدم

حالا

موهايم را كوتاه مي‌كنم

لباس‌هاي تو را مي‌پوشم

و مترسك متفكري مي‌شوم

تا دستت به خوشه‌هاي دامن كوه نرسد

و دختران آبادي

به قله برسند.

 

وقتي ازكنارم مي‌گذري

مي‌ترسم

روي سايه‌ات بيفتم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

خبر تازه‌اي نبود                                                                                 الیاس علوی

 

پسرك  پا روي پايش انداخته و مثل آدم بزرگ‌ها لَم داده بود. چند كودك آن طرف‌تر دنبال يك توپ مي‌دويدند. زني سرش را از پنجره‌ي بلند بيرون كرده بود و  به خيابان نگاه مي‌كرد. پيرمردها روي نيمكت‌هاي آفتاب‌گير نشسته بودند و گاهي سرهايشان را مي‌خاراندند و يا به درخت‌هاي قديمي توت خيره مي‌شدند. آدم‌ها در سكوت قدم مي‌زدند و بي‌اعتنا از كنار پسرك مي‌گذشتند.

   پسرك با چشم‌هاي ريز و قهوه‌اي‌اش به روزنامه‌ها نگاهي كرد. يكي از آنها را برداشت،‌ ورق زد و روي انبوهي از ورق‌هاي ديگر انداخت. همه‌ي آنها روي دستش باد كرده بود. هيچ خبر تازه‌اي نبود. همه‌ي جنگ‌ها تمام شده بود. همه‌‌ي جشن‌ها تمام شده بود. نه كسي به دنيا آمده و نه كسي كشته شده بود. هيچ اتفاقي نيافتاده بود و روزنامه‌ها سفيد بودند.

 

 

 

وطن كجاست؟

وطن، ميزي چوبي

كه دورِ آن چاي نوشيديم

دم تازه كرديم

پيش از آنكه ماموران اداره‌مهاجرت ما را بيابند.

 

وطن

قايقي كهنه

آواره بر موهاي وحشي اِژه *

" دعا كنيد دريا آرام بگيرد

ابرها آرام

بادها آرام..."

ناخداي پير مي‌گفت

پيش از آنكه با موج‌ها برقصيم.

 

وطن

اردوگاهي در " تربت‌جام"*

با ديوارهاي سيماني ِبلند

با سيم‌هاي خاردارِ بلند

با صف‌هاي بلند ِ

نان و نامه و ننگ.

 

وطن

قهوه‌خانه‌اي دور در "لندن"

ميان مه و دود و تاريكي

كه مرداني با سايه‌هاي پريشان

و چشمان ِ كمرنگ ِگم

تلخ تلخ نفس مي‌كشند

و پياله‌هاي غم مي‌نوشند.

 

 

تلّ سياه  

پيشاور

سانگت

وُمِرا *

وطن شايد همين گودال گرسنه در "الخليل"* باشد

كه لب‌هاي تشنه‌ي مرا منتظر است.

وطن كجاست؟

 

پاي نوشت‌ها:

· ِاژه: دريايي بين يونان و آناتولي كه مسيرعبور مهاجران غيرقانوني بوده كه بسياري غرق شدند.

· تربت جام، تلّ ‌سياه،: اردوگاههايي مخوف مخصوص مهاجران در ايران.

· پيشاور : از شهرهاي پاكستان كه افغان‌هاي زيادي در آن سكونت دارند.

 -سانگت: اردوگاه مهاجران در فرانسه

 -ومرا: اردوگاهي مخصوص مهاجران در استراليا

· الخليل: مسجد و قبرستاني به همين نام در آدلايد استراليا.


+ نوشته شده در  26 Dec 2007ساعت 23:25  توسط   | 
اضطراب

اینکه همه از چیزی و کاری حرف می زنند
اینکه کسی به فکر دیگری نیست
...
                                               
آه
باید بگریزم
به جایی دور
در زمانی نامعلوم
باید پناهگاهی کوچک و امن
برای فردای خود بسازم.
...
اینکه آدم ها بزرگ می شوند
کمی ترسناک است.
...
برای آرزو کردن
چه چیز باید گفت
از که حرف باید زد
من مرگ را می طلبم.
ودر خلوت تنهایی خود
به آرامش خواهم رسید
وقتی که کسی به فکر دیگری نیست
و همه از چیزی و کاری حرف می زنند.

                                               ث.حسینی


+ نوشته شده در  24 Dec 2007ساعت 19:22  توسط ثریا حسینی  |