مـــــــــرغ طــوفـــان
و ( درنگي درزندگي وكارنامة سياسي ـ جهادي مصطفي كاظمي ) و
مــــــــــــــرد ســـامــان
الف ـ زندگي وكارنامه :
سيدقاسم كاظمي فرزندسيدگل شاه درسال1338ه.ش. درقرية لولنج ازتوابع ولسوالي سرخ پارساي ولايت پروان به دنياآمدوهنگام قتل ياشهادت درتاريخ 15عقرب1386تقريباًچهل سال سن داشت. سيدگل شاه نام فرزندخودرا"سيدقاسم"گذاشته بود؛ امابعدهابه دلايل وانگيزه هاي شخصي كه چندان براي معلوم ومهم نيست، اوخودنام زيباي"سيدمصطفي" وتخلص "كاظمي"رابراي خودبرگزيدوبه همين نام وتخلص هم مشهورگرديد. كاظمي تحصيلات ابتدايي ومتوسطه رادرزادگاه خودونيزولايت كابل تاسطح دپلم(به گفتة خودونزديكانش)وياتاصنف يازدهم(به ادعاي برخي ازدوستان وآشنايان دورترش) ادامه دادوتمام تحصيلات رسمي اودرداخل كشورهمين مقداربود.
دربيانية هيأت رهبري حزب اقتدارملي ونيزدربرخي بروشورهاي تبليغاتي كه پس ازمرگ وي درايران نشرشده، سال تولدكاظمي را1342وسطح تحصيلات اوراماستري(فوق ليسانس) وياليسانس دركابل ذكركرده اندكه هردوادعاصحت نداردوميان صدروذيل همين پاراگراف، تناقض آشكاري وجودداردكه اساس هردوادعاي آنهارانقض مي كند؛ زيرادرذيل همين پاراگراف آمده كه پس ازختم تحصيلات مذكوردركابل وهمزمان باآغازمبارزات ضدكمونيستي مردم(يعني سال1358) كاظمي به صفوف مبارزان پيوست. درحالي كه اگركاظمي متولدسال42باشد، درسال58 يعني سال پايان تحصيلات وآغازمبارزه، وي بايدحداكثر16 سال سن داشته باشد.پرواضح است كه دركشورعقب افتاده اي مثل افغانستان كه سن ورودبه مكتب بالاست،هيچكس نمي توانددرشانزده سالگي مقطع تحصيلي ماستري راپشت سربگذارد؛ زيرابراي گذراندن دورة دپلم 12سال عمروبراي مقطع ليسانس نيزحداقل چهارسال وبراي ماستري نيزدوسال ديگرنيازاست كه مجموعاًمي شود18سال.اگرفردي درسن هشت سالگي واردمكتب شودوبدون وقفه وناكامي به تحصيلاتش ادامه دهد، درسن 26سالگي مي تواندبه اخذمدرك ماستري يافوق ليسانس نايل آيد.
براين اساس،روايت صحيح ومعقول همان است كه بگوييم مصطفي كاظمي درسال38 متولدشدودرسال58كه جوان بيست ساله وفارغ التحصيل صنف12يا11بود، به صفوف مجاهدان پيوست.
كاظمي درسال 58 هم نه عازم سنگرهاي مقاومت؛ بلكه راهي كشورايران شدودرسال59 ازسوي سازمان" اسلام مكتب توحيد" به رهبري سيداسدالله نكته دان براي گذراندن دورة تعليمات نظامي وچريكي به سپاه پاسداران ايران معرفي شدوبابرخي ازمجاهدان نامدارصدرجهادمانندشهيداختري سرپل،سيدحسين انوري و... هم دوره بود.پس ازختم آموزش هاي يادشده،نكته دان اورابه حيث يكي ازاعضاي دفترنمايندگي سازمان خودراهي شهراصفهان ايران كرد. پس ازآنكه "اسلام مكتب توحيد"دچاراُفت وخيزهايي گرديدونكته دان به خارج ازايران كوچيد، كاظمي به "مجمع آموزشي پيروان ولايت فقيه"پيوست كه اغلب اعضاي آن ازشيعيان غرب افغانستان تشكيل مي گرديدوبيشتريك سازمان آموزشي وفرهنگي بودتاجهادي وچريكي. اوتاسال64 درهمان تشكيلات باقي ماندودراين سال ها، دوره هاي بلندمدت"تربيت مربي نظامي" وآموزش هاي ويژة سياسي ـ عقيدتي راتحت نظرسپاه پاسداران درمشهدگذراند.
بعدهادرعصركرزي وقتي كاظمي به وزارت تجارت رسيدودردورة دوم وزارتش ازاواسنادتحصيلات عالي مطالبه كردند، گفته مي شدوي مدعي گرديدكه مدرك ليسانس ياماستري جامعه شناسي ازايران دارد. احتمالاًمنظوراوازمدارك يادشده، همين دوره هاي آموزشي ويژه درمشهدبوده است. البته آن دوره هاي آموزشي بعدهادرايران مقطع بندي گرديدوبراي فارغ التحصيلان آنهامدارك معادل ليسانس وماستري صادرشد. پس كاظمي ازاين جهت چندان گزاف نمي گفت.
درسال 1364 هنگامي كه شيخ محمداكبري دررأس گروه بزرگي ازجوانان آموزش ديدة پاسداران جهاداسلامي راهي افغانستان بود، كاظمي هم بعنوان يك نظامي آموزش ديده وازنظرتجربيات جنگي درسطح يك سرباز"صفركيلومتر" به جمع نظاميان اكبري وپاسداران پيوست وپس ازشش سال هجرت به وطنش بازگشت. تاسال1367 بعنوان يكي ازقوماندانان عادي پاسداران جهاداسلامي درولايت پروان باقي ماندودرسال يادشده باتشكيل حزب وحدت اسلامي، وي يكي ازهشتادعضوشوراي مركزي آن حزب گرديد.
تااواخرسال1370 وضعيت به همين منوال ادامه يافت ودراين دوازده سال، كاظمي تنهاازسربازي به قومانداني رسيد. امادراوائل سال 1371 باسقوط حكومت نجيب وورودنيروهاي مجاهدين( ازجمله حزب وحدت ) به كابل، نام كاظمي برسرزبانها افتاد.كاظمي دركابل خوش درخشيدونشان دادكه ازاستعدادسازماندهي وچانه زني بالايي برخورداراست. اودرفضاي جديدوپرتنش كابل، ازطرفي عضوشوراي تصميم گيري حزب وحدت وازدستياران نزديك زاهدي ومزاري بودوازطرف ديگرروابط حسنه اي بابرخي رقباي عمدة حزب وحدت مانندحركت اسلامي وشوراي نظّارجمعيت اسلامي داشت ؛ روابطي كه سرانجام خشم مزاري وپيروانش راعليه اوبرانگيخت.
پس ازبروزتنش ودودستگي درحزب وحدت، مصطفي كاظمي آشكارادرجناح صلح طلب وضدجنگ حزب وحدت( اكبري وپيروان) قرارگرفت.درتهاجم غافلگيرانة نيروهاي مزاري به قرارگاه هاي حركت اسلامي وجناح اكبري در23 سنبلة سال 73، منزل كاظمي موردتهاجم وچپاول واقع شدومهاجمين مدعي شدندكه پانصدميل اسلحه ازمنزل نامبرده به دست آورده اندوآنرابزرگترين سندودليل برقصدكودتاازسوي جناح اكبري قلمدادكردند. پس ازآن حادثه نيزشوراي مركزي جناح مزاري دراولين جلسة پس ازجنگ خود، آقايان اكبري وكاظمي را ازشوراي مركزي وعضويت حزب اخراج كردند كه درمقابل، شوراي مركزي جناح اكبري نيزآقايان مزاري وخليلي راازشوراي مركزي حزب اخراج نمودند. اين درحالي بودكه چهره هاي نامداري چون مرحوم آيت الله فاضل، عالمي بلخي معاون حزب وحدت، رحمت الله مرتضوي و... نيزدرطيف جناح اكبري قرارداشتند. توجه وتمركزجناح مخالف وشخص مرحوم مزاري برروي كاظمي جوان ونسبتاً گمنام، ازجمله خدمات ناخواسته اي بودكه آنهابه اين رقيب نوظهورخودكردندوبه زبان بي زباني به توانايي هاوقابليت هاي اواعتراف نمودند.
درتشكيلات جناح جديدحزب وحدت، كاظمي مسؤليت كميته نظامي رابه عهده گرفت وتاسال77 وپيوستن رهبراين جناح (محمداكبري) به طالبان، درهمين پست باقي ماند.امادرعمل او" آچارفرانسة" اين جناح وفعال ترين عنصردراين مجموعه بود. درعين حال، تيم ويژه خودراهم دردرون تشكيلات داشت كه بيشتردرعرصه هاي تجارت، كارهاي فرهنگي ـ نشراتي وارتباطات سياسي، حول محوركاظمي كارمي كردند.
پس ازغيبت اكبري ازصحنه، كاظمي مدعي شدكه جانشين اكبري وسرپرست موقت حزب وحدت است ودريك جدال كوتاه ونابرابر، ديگرمدعيان جانشيني مانند عالمي بلخي وشفق سرپلي راكنارزدوعملاًقائم مقام اكبري شد.
امابرخلاف اكبري، كاظمي ازاعضاي ثابت وپايدارجبهة ضدطالبان بنام ائتلاف شمال بودودرتمام فرازوفرودهاي آن حضورفعٌال واثربخش داشت. ازآنجاكه شامة سياسي ونيزارتباطات كاظمي بسيارفراترازاكبري بود، وي علاوه برحضورسياسي ونظامي درائتلاف شمال وطبعاًبرخورداري ازحمايت هاي حاميان بيروني آن جبهه مانند روسيه ، هندوايران؛ وهم چنين مشاركت كليدي ومحوري درتشكيل سپاه محمد تحت فرماندهي سپاه پاسداران ايران؛ باديگرجريان هاي سياسي وحلقات فعٌال درآن عصرمانند جريان قبرس (فعالان سياسي احزاب فاقدتوان نظامي )وجريان رم (طرفداران ظاهرشاه) نيزارتباطات گسترده ومستمرداشت. به دليل همين ارتباطات وتحركات كاظمي بودكه وي دركانفرانس سال1381 بن دعوت شدودرآنجاوزارت تجارت رادرادارة انتقالي به دست آورد وبدينوسيله ازبزرگان شهرودهرشد.دردولت انتقالي دوم نيزوزيرتجارت بود.علي رغم فقدان تحصيلات، تخصص وتجربه، كاظمي ازوزراي موفق كرزي بودوموردتشويق سازمان ملل ورياست دولت قرارگرفت وجايزه دريافت كرد.
امادرهمين رزوها(تهاجم امريكاوفروپاشي طالبان) كه كاظمي مانندديگرسران ازيادرفتة ائتلاف شمال، به بركت يورش نظامي امريكاوسقوط زودهنگام طالبان، پله هاي صعودبسوي مقام، شهرت وثروت رامي پيمود، يكي ازخطاهاي فاحش سياسي اوهم درهمين مقطع اتفاق افتاد. به گفتة يكي ازياران نزديك كاظمي، درآخرين روزهاي اقامت اودرايران وهنگامي كه وي عازم وطن بود، روزي ازروزهاقرارگاه " انصار" اوراطلبيدوبه صراحت گفت:« ماتمايل داريم كه شمابجاي اكبري رهبري حزب رابه عهده بگيريد.اگرشمادربرابراوقدعلم كنيد،ماباتمام توان ازشماحمايت مي كنيم».دليل اين تغييرموضع ويانفرت دولت ميزبان ازآقاي اكبري هم براحتي قابل درك بود.درست درزماني كه مقام هاودپلمات هاي ايراني درشهرمزاربه دست طالبان كشته شده بودندودولت ايران تاآستانة رويارويي مستقيم باگروه يادشده پيش رفته بود، درهمين زمان آقاي اكبري بدون صلاحديدوموافقت ايراني هابه طالبان ملحق شدكه دولت ايران اين حركت اكبري رانوعي دهن كجي به خودتلقي كرد.
اين بودكه كاظمي به محض ورود به افغانستان نه تنهاراه خودراازاستادومرادخود( اكبري) جداكرد؛ بلكه عملاًتمام حزب وطرفداران اكبري راهم مصادره وياتوسط پول خريداري نمود. جوان گمنامي كه روزي وروزگاري آقاي اكبري دستش راگرفت وبعنوان يك سربازساده وارد تشكيلات پاسداران جهادنمود؛ اينك اودروازه هاي همين تشكيلات رابرروي صاحب اصلي آن مي بست. تادوهفته پيش كاظمي تمام مشروعيت واعتبارخودراازاكبري مي گرفت وپيوسته اصرارواستدلال مي كردكه" ديشب شخصاًباحضرت استادتماس داشتم وايشان چنين وچنان فرمودند"؛ امادوهفته بعدبه دليل توصيه واشارة تمويل كنندگان بيروني ونيزتكيه بروزارت تجارت، اصولاًحاضربه ديداروملاقات بااكبري نبود. زماني كه اكبري به طالبان پيوست، كاظمي اين عمل اورابزرگترين ايثاروخودگذري اكبري درحيات سياسي اش خواندكه خودراقرباني مصالح ونجات مردم هزاره نمود؛ امااينك وقتي كه اكبري به دفاترحزب قديمش مي آمد، كاظمي به طعن مي گفت : خداكندامريكايي ها ازحضوراستاددراينجامطلع نشوند؛ وگرنه هم مارازيرآواربمبارن مي سازندوهم استادرارهسپارگوانتانامو!
بدين ترتيب، جوجه ماريخ زده اي كه خوداكبري درپرتوحمايت هاي بي دريغش، تبديل به اژدهاكرده بود؛ زودترازهركس ديگري شخص استادومرادخود (اكبري ) رانيش زدوبلعيد. داستان شگفت اين استادوشاگرد، ماجراي تراژيك يك استادوشاگردديگر(تره كي وامين) رادرخاطره هازنده كرد؛ تنهابااين تفاوت كه كاظمي مانندامين، اكبري راباسلاح سرد"بالشت" خفه نكرد.اين ناسپاسي وقدرناشناسي آشكاركاظمي، اسباب حيرت وشگفت دوستان ودشمنان اوگرديدوصداقت وتعهداوراشديداًزيرسؤال برد.اين رويداد، كاظمي را ازسطع يك مجاهدمتعهدوآرمانگرابه سطح يك چهرة فرصت طلب ويك دلال سياسي تنزل داد.
كاظمي دردوران وزارتش، هفته نامة "اقتدارملي" راپي ريزي كردوسپس جمعي ازپيروان سابق اكبري رادرتشكيلاتي به همين نام گردآوردكه خود، رهبر، بنيانگذاروهمه كارة سازمان يادشده بود.
دركابينة سوم كرزي كه پس ازانتخابات رياست جمهوري تشكيل گرديد، كاظمي نيزمانندتعدادي ازرهبران جهادي، چوكي وزارت خودرا ازدست داد. بااين رويداد، خيلي ها چنين پيشگويي وپيش بيني كردندكه عصر" جنگ سالاران بي كفايتي " چون كاظمي براي هميشه بسرآمده وآنان براي ابدبه زاوية تاريخ خزيده اند. امادرانتخابات پارلماني بارديگركاظمي درپايتخت كشورخوش درخشيدونشان دادكه به آساني قابل حذف وبايكوت نيست.تبليغات انتخاباتي كاظمي آنچنان شهركابل رادرچنگال خودداشت كه محمدمحقق برخي ازپيروان تندروخودرامأمورتخريب وكارشكني عليه روندپرحجم تبليغات كاظمي نمودوازجمله "معلم عزيز"دراين جريان دستگيروزنداني گرديد.برخي ازقلم بدستانِ پيرومحقق نيزدست به تبليغات وشايعه پراكني رسانه اي گسترده (يابه گمان خودشان افشاگري )عليه كاظمي زدند؛اماآنگاه كه اولين نتايج شمارش آراي پايتخت اعلام گرديدومعلوم شدكه محقق درصدرجدول جاي دارد، آنوقت بودكه آنهانفس راحت كشيدند ودست ازسركاظمي برداشتند.
درپارلمان نيزكاظمي ازاستعدادچانه زني و قدرت ارتباطي خودبخوبي استفاده كردوبحيث يكي ازچهره هاي شاخص وپرتحرك پارلمان تبارزنمود.كاظمي درولسي جرگه به رياست كميسيون اقتصادي رسيدوهم چنين گروپ پارلماني" استقلال ملي" رامتشكل ازنمايندگان اقوام، احزاب وگرايش هاي گوناگون پايه گذاري كرد.درانتخابات رياست ولسي جرگه نيز ازنامزدي يونس قانوني حمايت نمودوكانديداي موردحمايتش به پيروزي هم رسيد.
پس ازائتلاف پانزده حزب وجناح سياسي مخالف دولت تحت نام " جبهه متحدملي" كه بزرگترين جريان سياسي درتاريخ كشوربود،كاظمي به سمت رئيس كميسيون سياسي وسخنگوي جبهه ملي برگزيده شدوبحيث يكي ازسران اپوزيسيون مطرح گرديد. گفته مي شودكه كاظمي براي شركت درانتخابات رياست جمهوري آينده بعنوان نامزد، آمادگي مي گرفت وتلاش مي كردتاحمايت جبهه ملي واحزاب واقوام مختلف را ازنامزدي خودجلب نمايد؛ امااجل مهلتش ندادودرتاريخ پانزدهم عقرب 86 طي يك انفجارانتحاري درولايت بغلان جان باخت.
اين بودفشرده اي اززندگي وكارنامة مردپرانرژي، خوش بين، خوش فكر،خوش بيان، خوش تيپ وتواناكه پله هاي ترقي را ازسربازي تاسرداري، ازجنگ سالاري تاديوانسالاري وازوزارت تاسخنگويي جبهه ملي پيمودوقابليت هاي بسياري ازخودنشان داد.
ب ـ ويژگي هاي شخصيتي كاظمي:
1ـ نگاهي به 28 سال كاروپيكاركاظمي نشان مي دهدكه اومردي بودبراي تمام فصول ومناسب باهرنوع آب وهوا. قدرت سازگاري وانطباق با شرايط شديداً متغيرومتضادوفرصت آفريني درفضاهاي كاملاًمتحوّل ومتفاوت باگذشته، ازنقاط برجسته وممتازاوبه شمارمي آمد.دردهة شصت،يك چريك وپيكارجوي تمام عياربودودردهة هفتاد،يك سازمان دهنده وحزب سالارتواناودردهة هشتادهم يك تكنوكرات، ديوانسالاروسياستمداربرجسته.هم پيروزعرصة جهادومقاومت بودوهم قهرمان صلح وسازندگي.هم مرغ طوفان ومردبحران بودوهم اهل ديوان وسامان. انس واُلفتش به كتاب وقلم بيش ازتفنگ وسنگربود؛ محراب ومناره رابيش ازتريبون وديوان دوست داشت. اوعرصه هاوپهنه هاي متفاوت وگاه متضادراتجربه كرد؛ اماهيچگاه دچاراستحالة فكري ـ فرهنگي نگرديدوارزش هاوآرمان هاي خودرازيرپانگذاشت.
2ـ كاظمي ازلحاظ تباري به قبيلة سادات افغانستان تعلق داشت؛ اماهيچگاه نشانه هاي سيدگرايي ياقبيله محوري دربينش ومنش اومشاهده نگرديد.كاظمي باهزاره هاهم سرنوشت وهم سرگذشت بودودريك جبهه ومجموعه( حزب وحدت) باآنهاپيمان خون وايثارداشت؛ اماهيچگاه هزاره گراياقوم محورنبودوحتي بمنظورسوءاستفادة سياسي وابزاري هم ادبيات وگفتمان تبارگرايانه وخُردانديشانه، واردمنظومة فكري ورفتاري اونگرديد.كاظمي ازاعضاي ثابت قدم جبهة فارسي زبانان وترك تباران بنام"ائتلاف شمال"بود؛ اماهيچگاه احساسات ضدپشتوني وشعارهاورفتارهاي مبتني برمليٌت، قوم، زبان ومذهب ازاومشاهده نگرديد.كاظمي واقعاً "ملي"مي انديشيدودرقالب هاي خٌردقوميت، زبان، مذهب وامثال آن نمي گنجيد.اويك مجاهدواسلامگراي روشنفكرونوانديش بودكه براي صعودبه قله هاازدالان تنگ عصبيت ودگم انديشي عبورنمي كرد.
بااينكه كاظمي برخلاف ميل باطني خود،گرفتاررقابت هاوحتي درگيري هاي جناحي ودرون گروهي گرديدودراين عرصه بيش ازهركس ديگري موردتهاجم فيزيكي وتبليغاتي جناح مقابل قرارگرفت؛ امادرسال 74 كه حقيرشخصاًچندين ملاقات باايشان داشتم، هرگزعلاقه اي نشان نمي دادكه دراين موضوعات ومباحث وارد صحبت شود. درسخنراني هاومصاحبه هايش نيزهيچ اشاره اي به جناح مقابل ويااختلافات داخلي نمي كرد. كاظمي دربرابرجناح هاواحزاب مقابل وحريف، سراپاسكوت،مداراودورانديشي بود. درسال هاي 77و78 كه كاظمي عملاًجانشين اكبري ورهبرحزب شده بود، جمعي ازدوستان طرحي رابه اوپيشنهاددادندكه براساس آن، دلايل وعوامل واقعي بروزتنش ودودستگي درحزب وحدت موردبررسي وبازخواني قرارمي گرفت.پيشنهاددهندگان تصورمي كردندكه چون كاظمي درآن جريان ها بي جهت مورداتهام وهمجه قرارگرفته است، لابدازچنين پروژه اي به گرمي استقبال خواهدكرد؛ اماكاظمي بسيارمحترمانه وزيركانه، پيشنهادمذكورراردكردونشان دادكه علاقه اي به اينگونه مسائل ندارد.
3ـ كاظمي دربرقراري ارتباط ويافتن زبان وادبيات مشترك وتفاهم آميزبااقوام، احزاب، گرايش هاي سياسي، نحله هاي فكري ـ فرهنگي داخلي ونيزدولت ها، سازمان هاومجامع بين المللي ذيدخل درقضاياي افغانستان، ازاستعدادويژه ويدطولايي برخورداربود. زبان وبيان شيوا، بهرمندي ازمنطق گفتگووتفاهم، قدرت چانه زني بالا، انعطاف پذيري ودرك واقعيت هاو... دركنارتحرك، تلاش ونشاط كاري، ازاويك چهرة موفق ومطرح درصحنة سياسي واجتماعي افغانستان ساخته بود. آنچه كاظمي راكاظمي كردواورادرزمره وجرگة رهبران وبازيگران طرازاول افغانستان جاي داد، همين ويژگي بود؛ والاّ كاظمي نه ازپايگاه مردمي قابل توجه برخورداربود ـ زيرادرجامعة قوم سالاروتبارگراي افغانستان اوبه هيچ يك ازاقوام عمدة كشورتعلق نداشت ـ نه قدرت نظامي داشت ونه پشتوانة محكم وقدرتمندخارجي. داروناداركاظمي همان ارتباطات گسترده وفعال باهمة طرف هاوطيف هاي داخلي وخارجي بود.
البته بسياري ازاتهامات ودردسرهاي سياسي كاظمي ونيزكجروي هاي دورازانتظاراوهم ازهمين ويژگي ناشي مي شد. مخالفان درون حزبي اش دردهة جنگ داخلي اوراجزء" باندمعامله وخيانت" قلمدادنمودندواسنادي رادال برهمدستي وهمداستاني اوباشوراي نظّاربرضدجناح مزاري حزب وحدت، منتشركردند. زماني كه آقاي كاظمي برخلاف انتظارهمگان به استادومرادخود( اكبري) پشت كرد، نيزارتباطات گستردة اوبامحافل قدرت داخلي وخارجي بي تأثيردراين چرخش نبودواوخودرابي نيازازاكبري احساس مي كرد.
4ـ كاظمي مردي بودپيوسته روبه رشدوبالندگي ودراين عرصه بسياري ازرقباوهمگنان خودراپشت سرگذاشت. رقباوهمگنان اودرجامعة شيعه وهزاره ودردرون حزب وحدت، چهره هايي چون عالمي بلخي، شفق سرپلي، سيدمحمدعلي جاويد، سيدحسين انوري، كريم خليلي، محمدمحقق، عرفاني يكاولنگي، صادق مدبٌروامثال آنهابه حساب مي آمدندكه رشدپلكاني ومنظم كاظمي نسبت به همة آنان كاملاً مشهودوملموس بود. آقايان خليلي ومحقق دردهة هفتادازبزرگان شهرودهربودندوكاظمي به گردآنهاهم نمي رسيد؛ امادردهة هشتادعلي رغم موج سواري هاي تباري وقومي آنان ، كاظمي عملاًازآن دوچهره پيشي گرفت ومي رفت تافاصله اش را باآنان هرچه بيشترسازد. دوچهرة يادشده اگربه مقام هاي دولتي وياآراي مردم دست يافتند، روي شانه هاي زخمدارهزاره ها برآن موقعيت هاصعودكردندوازكيسة تهي هزاره ها براي رسيدن به قدرت وثروت هزينه نمودند؛ اماكاظمي دردهة هشتادبه هرموقعيتي كه دست يافت، برآيندتلاش ولياقت شخصي خوداوبود، نه ناشي ازموج آفريني وموج سواري تباري يامذهبي.

یک تیوری برای مبارزه با طالبان
آری تو طفل بی گنهای بوده ای
ولی در مدرسهای پاکستان مغزت را شسته اند
از پیش تو یک دهشت افگند ساخته اند
به تو تلقین کرده است که با کشتن یک امریکای به بهشت می روی
تو فریب خورده ای
طالب مغزت را باید دوباره با تیزاب صاف شست
تو راباید دوباره مثل کودک به گهواره انداخت
داندانهایت را باید کشید
موهایت راباید یک به یک ازجا دراورد
تو از’ آشتی ملی‘و’همبستگی ملی‘[1] چیزی سر در نمی آوری
تو را باید دوباره به مکتب برد
باید به تو یاد داد که هزاره ها مهاجر نیستند
بلکه’ آنها یکی از قدیمی ترین ساکنان افغانستان هستند‘[2]
تو باید بیاموزی که یک جمع یک دو می شود
و دو جمع دو چهار
داشته باشی ID,Yahoo طالب تو باید در
ویاد بگیری که چگونه به دخترا لبخند بزنی

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

سلام بسم الله جان
دوست عزیزم شاید این نقد سومین و یا چهارمین نظرم در کل وبلاگ باشد .....
پس بدان که نوشته شما بسیار برایم جذاب و جالب بوده که من فقط با دو ناخن اشاره حروف نا مرئی فارسی را در روی کیبورد بعد از چندین آزمایش و خطا پیدا کرده و در روی صفحه سفید به صف می کشانم J J
امسال به شکرانه حضرت هو, چند قطره ای ازاقیانوس معرفت و معنویت حضرت مولانا بر سر وصورتم پاشیده شده و من نیز آنها را در سقف اندیشه خود به مانند چهل چراغهای روشن آوازان نمودم به امید آنکه شاید من نیزصعادتی پیدا کنم و در دکان آن شکر فروش شرین کام شویم......
و اما نقد من در مورد نوشته شما ...
.
به قول معروف سکه دو رو دارد وهمچنین نقد کردن ، یک سو نکات مثبت و دیگری نکات اصلاحی ...... ولی چون آدمهای خوب زیاد است که تعریف کنند و شا ید آدمهای بد مثل من کم تر با شند که نوع دوم نقد کردن را برایتان بگویند. به آنها بازنگری داشته با شید نوشته شما بسا بهتر خواهد شد ... با اجازه شما دوستان .......
دوست عزیزم بسم الله جان اولتر ازهمه باید بگوییم که نوشته شما از نگاه نگارش و تنوع در لغات و الفاظ یکی از بهترین نوشته ها در وبلاگ است ,پس من نمی خواهم و شاید هم از توان من خارج با شد که در مورد نوع نگارش شما نقد کنم بنابراین من فقط در مورد برداشت خود از نوشته شما نظر خواهم داد......
در اول از همه در مورد عنوان مقاله: (مولانا و استقلال اندیشه انسانی )
به دلایل مختلفی من فکر می کنم که این عنوان یک عنوان نا مناسب و یا نادرست است. یکی از آنها رابطه صفت و موصوف است که به نظر من اگر به جای اندیشه ؛ انسان را موصوف قرار می دادید بسا بهتر می بود زیرا آنچه در متن مقاله شما ظاهرا مورد بحث قرار گرفته است اندیشه انسان است نه فقط نوعی از اندیشیدن اگر چه تلاش هم کردید که به نوعی آنرا ربط دهید ولی کاملا موفق نبودید ...چون این نکته نسبت به دیگر نکات چندان مهم به نظر نم آید پس می بایست مجملش نمود (و یا در مواقع دیگرپیرامونش صحبت خواهیم کرد)
بطور مختصر به نظر من این عنوان برازنده موضوع مقاله شما نیست , بلکه شما می توانید عنوانی بسا بهتر از آن پیدا نمایید و لی در پایان این نوشته یکی از آنها را که در مثنوی هم ذکر شده پیشنهاد خواهیم کرد.........
جمله ای که شما گفتید: "، آنجا که همه وجد و سرور است و نشانی از ترس و دلهرههای اين هستی مجازی نيست" منظورکدام هستی مجازی است , آ یا منظور شما خدا است ؟؟؟ آ یا جهان ماورای طبیعی ؟ آیا و آیا و آیا ...................
این بیت نیزبه گمانم اشتباه است...
( به قول شاعر: آب دریا را اگر نتوان کشید پس به قدر تشنگی باید چشید)
آب جیهون را اگرنتوان کشید هم ز قدر تشنگی نتوا ن برید.
دفتر 6 بیت 66 از نخسه نیکلسون
که این امر سبب شده تا بیت فوق با مطالب قبلی بی ربط باشد...و درضمن هر کس لیاقت چشیدن ازاین بهر را پیدا نمی کند.و اگر هم بتوانند آنرا بخوانند ولی جز پوستی از آن را نخواهند خواند....
جان نا محرم نبیند روی دوست جز همان جان که اصل از کوی اوست..
آدمی دیده است, ومابقی پوست است دید آن است که دید دوست است
و یا آن یک علم تقلیدی است...
علم تقلیدی و تعلیمی است آن کز نفورمستمع دارد فغان دفتر دوم 2433
طالب علم است بهر عام و خاص نه که تایابد از این عالم خلاص دفتر دوم 2438
(. کجاست اين بحر جان و اين باغ سبز عشق؟ میگويد در خودت، اما هرچه بيشتر به جستجويش بروی از آن دورتر میافتی.) من فکر نمی کنم که ایشان منظورش آن با شد که هر چه بیشتر جستجو کنی از باغ عشق دورتر می شوی بلکه با مرا جعه به چند بیت قبلی بیت
"چـون گهـر در بحـر گويــد "بحـر کو؟" در مییابیم که همانطور که شما در جایی اشاره نمودید هدف خودشناسی انسان است ولی مولانا انسان را هشتار می دهد که به دور نروید و در همین نزدیکیها گمشده خود را پیدا کنید و به ارزش خود پی ببرید و آن باغ سبز عشق را در درون خود بیابد..
صادقانه من از انتخاب بسم الله جان خیلی خوشم آمد بسیار زیبا است و آن را با ید تحسین نمود.
.ولی دوستانی که مایلند ابیات قبلی و بعدی ( چون گهر در بحر گوید ) را بخوانند می توانند به دفتر پنجم مثنوی به ابیات 1070 تا 1080 مراجعه کنند تا به این نکته پی ببرند....
راستی این ابیات هم می توانند به نوع دیگر بر خود شناسی از نظر مولانا اشاره نمایید....
خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمدو شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش بر دامی فروخت
دفتر سوم 1000 و 1001
ولی دوست عزیز شما در ادامه نوشتان از موضوع خود شناسی به موضوع در بند بودن آدمی جهه دارید و سعی دارید به نوعی انسان را از دیگاه مولانا در بند بکشید و آدمی را زندانی اندیشه خودش نمایان کنید. اما و صد اما خود مولانا یک نظر 180 درجه ای با شما دارد
ای برادر تو, همان اندیشه ای ما بقی تو, استخوان و ریشه ای
گر گل است اندیشه تو گلشنی ور بود خاری, تو هیمه گلخنی
دفتر دوم 277
چشم ها و گوشها را بسته اند جز مرآنها را که خود رسته اند
دفتر سوم 837
پس من زیاد وارد این موضوع نمی شوم که این ابیات قسمت بزرگی از نظرات شما را، مورد بازنگری قرار می دهد و.....
و اما در مورد این بیت:
( جمله خلقان سُخرهء انديشهاند زين سبب خسته دل و غم پيشهاند)
دفتر دوم 3568
معنی سخره اسارت نیست, اگر چه آن جلوه می نما ید ولی سخره در لغتنامه ملک به معنی : کسی که مورد مسخره دیگران قرار میگیرد ..مسخره شده , ریشخند ,و یا مطیع و فرمانبرداربی چون و چرا است. که باز اگر شما به ابیات ماقبل و مابعد آن مراجعه نما یید در می یا بید که در اینجا نیز به همان معنی گفته شده به کار رفته است.
ضمنا اگر شما کمی با نوع اندیشه عارفان اسلامی و علل خصوص مولانا آشنایی داشته باشید درک می کنید که منظور ایشان از بیان اندیشه در این بیتها همانا ذکر و نماد فیلسوفان است که توسط عقل و اندیشه
می خواهند که بوجود خدا پی ببرند, پس دکان آنها را در مقابل دکان پیامبران و یا به بیان دیگر آنها این نوع تفکر واندیشه را مقایسه دین داری عاقلانه در مقابل دینداری عاشقانه می دانند. عارفان خودشان را عاشق خداوند می دانند و چون عاشق خدایند عاشقانه او را می پرستند ولی فیلسوفان چون از راه اندیشه و درک به این نتیجه می رسند که خداوند مدیر این جهان است و ما جز خسی در مقابل آن قدرت بی انتها نیستیم , پس به اجبار سر تعظیم فرود می آورند... ولی آن دینداری کو و این دین داری کو...
دیگر آنکه در مکتب عارفان آگاهیها و اندیشه ها به دو گروه بزرگ تقسیم می شوند یکی اکتسابی که همانا دانش که در مکاتب یادگرفته می شود و دیگری الهامی که در دل هر انسان پاک از جانب خداوند وحی می شود که هما نا "بینش" است. و بار دیگر توصیه می شود که برای درک این مطلب نیز به دفتر دوم از مثنوی مراجعه کنید . ابیات 3559 تا 3575
شاید این دو بیت بهتر بتواند این موضوع را روشن نما ید....
هر که در خلوت به بینش یافت راه او زدانش ها نجوید دستگاه د س 3855
جان شو و از راه جان جان را شناس باربینش شو نه فرزند قیاس د س 3192
کلمه بنی معنی خواسی ندارد و آن بنا است...
(حاكم انديشهام، محكوم ني چونكه بنّا حاكم آمد بر بني)
راستی ابیات زیرهم در مورد مسئله جبر و اختیار , قضاء و قدر آسمانی است نه در مورد آنچه شما اندیشه خودی آنرا می خوانیدش.... لطفا به کل داستان در دفتر ششم 3340 مراجعه کنید.
چشم داري تو، به چشم خود نگر منگر از چشم سفيد بيهنر
گوش داري تو، به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشي گرو!؟
بي ز تقليدي نظر را پيشه كن هم به راي و عقل خود انديشه كن
مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گير و سرگردان مشو
ديد خود مگذار از ديد خــــسان كه به مردارت كشند اين ناكسان!
چشم چون نرگس فروبندي كه چي! كه عصايم كش كه كورم اي اخي!؟
آن عصاكش كه گزيدي در سفر پس بدان كاو هست از تو كورتر!
در پایان همانگونه که در آغاز ذکر نمودم , با توجه به نظر مثنوی شناسان بزرگی چون داکتر سروش میتوان مثال ریسمان اندیشه را برای عنوان مقاله خود به کار ببرید. چون مولانا مثال میزند که اگر ریسمانی در چاه با شد هم کسی می تواند خود را از قعر چاه بیرون کشد و هم کسی می تواند توسط این طناب خود را به قعر چاه بیندازد . لطفا برای خواندن و فهم این مطلب و نظر به دفتر اول ابیات850 مراجعه شود....
امید وارم که این چند سطر موجب دلخوری شما نگردد و موجب بازنگری در اثرتان گردد...
وسلام

لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها
اسد بودا
امروز صبح از خوب بیدار شدم، دیدم دانشجویی پوستر بزرگی در دست دارد. حمل یک پوستر بزرگ توسط یک افغانی آن هم در "شهر تهران" همیشه تداعی گر فاجعه است و حد اقل یک واقعه مهم. وقتی دقت کردم دیدم "عکس مصطفی کاظمی" با لبخند معناداری بر آن نقش بسته و با خط درشتی نوشته: "شهید مصطفی کاظمی". به عکس کاظمی نگاه کردم، دیدم همان لبخند همیشگی اش!
این لبخند برایم تازه نبود، بیش از آنکه یادآور حادثه بغلان باشد که کودکان "بی گناه" به خاطر گناه "کاظمی" به شهادت رسیدند و اکنون نیز نام و یاد آن ها در پشت "لبخند کاظمی" ناپدیده شده، یادآور "فاجعه افشار" است. به گذشته های دور برگشتم، به ۲۳ سنبله، به شب هایی که لشکریان شورای نظار غرب کابل را تاراج می کرد و "مصطفی کاظمی" لبخند زنان دست می زد، به لحظه هایی که کاظمی طرح گورهای دسته جمعی "غرب کابل" را می ریخت، این لبخند یک لبخند تازه نبود، لبخندی بود که حد اقل دو هزار بار در غرب کابل آن را دیده ام، زمانی که "دو هزار موشک" به سوی مناطق شیعه نشین غرب کابل شلیک می شد و کاظمی به دنبال آن ها به تیره بختی مردم بی دفاع "غرب کابل" لبخند می زد. دودی از غرب کابل بلند می شد، و کاظمی می خندید، انسانی غبار هوا می شد و او از خوشحالی بر زمین و آسمان دست می افشاند. موشك به خانه "بابه صفدر" همسایه ما اصابت کرد، بابه صفدر و خانواده اش در زير آوارها براي ابد ناپديد گشتند، فقط "صفورا" ماند، زیرا وقتي اصابت موشك در خانه نبود. صفورا تنها شد، سال ها اشك ريخت، سالها گریه کرد، هیچگاه نخندید، هیچکس لبخند او را ندید، و حتي اينك كه اين "يگانه يادگار بابه صفدر"‘ " جوان گشته" و "قد كشيده" نيز اشك مي ريزد‘ اما "كاظمي" مي خنديد. خانه ها چور و چپاول می شد و "زن ها" مورد تجاوز قرار می گرفتند، کاظمی می خندید و هنوز هم می خندد و هنوز هم کودکان بی گناهی را که به خاطر "گناه" کاظمی معصومانه جان دادند و تکه تکه شدند، کسی نمی بیند و تنها کاظمی است که "لبخند می زند" .
اکنون وقتی به "دشت برچی" نگاه می کنم، لبخند کاظمی به یادم می آید و اینکه چگونه کاظمی آن زمان بر "یک شهر مرگ و فاجعه لبخند می زد" و قربانی شدن زنان و کودکان افشار و غرب کابل و بعد چور و چپاول مردم فقیر "یکه ولنگ" و "بامیان" را به "برهان الدین ربانی" تبریک می گفت. لبخند کاظمی یادآور تمامی تلخی ها و فاجعه ها است، یاد آور لحظه های که اجساد کودکان غرب کابل تکه تکه می شد و اطفال بی گناه جان می دادند دور از آغوش مادران شان، یاد آور لحظه هایی که لشکریان جنون زده شورای نظار نعره می کشیدند" امشب ما خون هزاره ها را می خوریم".
اکنون این لبخند که با شلیک دو هزار موشک و بی شمار بمب و مرمی غرب کابل را نشانه گرفته بود، "لبخندشهید یاد می شود": کاری بدتر از فاجعه افشار. یا قربانیان افشار گناه کار بودند، یا کاظمی؟ یا زنان و اطفال بی گناه غرب کابل شهید بودند یا کاظمی؟ می شود قاتل و مقتول شهید نباشد، اما نمی شود هم قاتل شهید باشد و هم مقتول. جالب است که در این پوستر نوشته شده از طرف "روشنفکران!" آیا کسی که افشار را از یاد می برد "روشنفکر" است و آیا فکری که دو هزار موشک، بی شمار قربانی بی گناه و هزاران هزاران خانه ویران "افشار و دشت برچی" را نمی بیند "روشن" است؟ اگر چنین کسی روشنفکر است پس روشنفکر حقیقی "عبدالرحمن"، "سیاف" و "ربانی" خواهند بود.
بر خود می لرزم، این لبخند تا در اتاقم آمده، درحریم شخصی ام، تا داغ "افشار" را در قلبم تازه کند و زخم های پیکر "عبدالعلی" را که در غرب کابل هزاران هزار زینب را تنها گذاشت. چه قدر حافظه ی تاریخی ما کوتاه است، چقدر زود فاجعه ها را فراموش می کنیم!
نه! من هیچ وقت فریب این لبخند کثیف را نمی خورم، این لبخند با مرگ من شگفته است، این لبخند را بارها را دیده ام: از "کوفه" تا "کابل". این لبخند برایم یادآور مرگ و فاجعه است، یادآور خیانت افشار و غرب کابل، یادآور جسدهای تکه تکه و یادآور جیغ و فریاد خواهران و مادرانم که جنازه های قطعه قطعه شده ای برادرانم را بر دوش گرفته و بر گور دسته جمعی "پدرانم" گریه می کردند. یاد آور شهادت "صادق سیاه" 17 ساله که در "سرمای کابل کالا نداشت"، اما به خاطر دفاع از مردم از افشار و دشت برچی در برابر "کاظمی و اربابانش"، دفاع کرد و در سرمای دهشتناک کابل شهید شد.
برگرفته شده از وبلاگ www.saat13.blogfa.com

مولانا و استقلال اندیشه انسانی بسم الله رضایی
مولانا، مولوی، خداوندگار بلخ و یا ملای رومی از القاب ابرمرد اندیشه ، شاعر و عارف بزرگ مولانا جلال الدین محمد بلخی می باشد. اندیشمندی که اندیشه هایش کلید اندیشه هاست.مثنوی و معنوی اش مالامال از رازها، درس ها، و سرمشق هایی زندگی برای بشریت می باشد. سخن مولانا صدای عشق است. در کلامش عشق، معنویت، معرفت و اندیشه ظاهر و هویدا می باشد. بالاخره سخنان وی آنقدر آموزنده و وسیع است که میتوان آن را به بحر تشبیه کرد. در نوشتار زیر از این بحر بی کران اندیشه و اندرز به قدر تشنگی قطره هایی خواهم چشید. به قول شاعر: آب دریا را اگر نتوان کشید پس به قدر تشنگی باید چشید
مولانا جلال الدین محمد بلخی، عارف، شاعر، ادیب، فیلسوف، و پیغمبر عشق دو اثر جاویدان از خود بجای گذاشته است یکی مثنوی معنوی و دیگری دیوان کبیر.
مثنوی و معنوی مولانا مالامال از اندرزها، درس ها و عبرت های است که انسان را پله پله به خدا می رساند و به سیر شهرهای عشق سوق میدهد.پيام مثنوی فريادی است برای بيداری و خروج از حصار نقشها، و برگشت به بحر جان، به هستی فراسوی مجازها و پندارها، به باغ سبز عشق، آنجا که همه وجد و سرور است و نشانی از ترس و دلهرههای اين هستی مجازی نيست. کجاست اين بحر جان و اين باغ سبز عشق؟ میگويد در خودت، اما هرچه بيشتر به جستجويش بروی از آن دورتر میافتی.
چـون گهـر در بحـر گويــد "بحـر کو؟" وآن خيـال چـون صـدف ديـوار او
گفتـن آن "کو؟" حجابـش مي شــــود ابـــــر تــاب آفـتـابـــش می شــــود
تو ببند آن چشم و خود تســـــــليم کن خويشتن بينی در آن شـــــهر کهن
مولانا جمله خلقان را اسیر و پر بسته می داند و اسارت آنها را درونی می پندارد. چنانچه متفکر و اندیشمند توانا داکترعلی شریعتی در بحث "انسان بی خود"، انسان را محبوس در چهار زندان میداند که یکی از آن زندانها را به نام زندان خویشتن نام گذاری نموده و ماهیت و محتوای آن الهام از همین اندیشه مولاناست.از دیدگاه مولانا اولين و اساسي ترين قدم در طريق شناخت زندان “خود“ و رهايي از آن اين است كه به خودمان برگرديم و مسئله را به اعتبار اينكه هماكنون در خود ما ـ يعني در من و شما ـ وجود دارد نگاه كنيم؛ نه در يك انسان كلي. قدم اساسي ديگر، شناخت ماهيت مسئله است. بايد ببينيم زنداني كه انسان اسير و در بند آن است چيست و چه ماهيتي دارد؟ تا زماني كه نميدانيم زندان چييست، چرا و چگونه تشكيل شده است و چه ماهيتي دارد، نميتوانيم هيچ كليدي را در كار گشودن آن جستجو كنيم.مولانا بارها و به شكلهاي مختلف هشدار ميدهد كه زندان انسان، و علت اسارت او و علت همهء رنجهاي او نوعي انديشه است. چنانچه در این بیت می گوید:
جمله خلقان سُخرهء انديشهاند زين سبب خسته دل و غم پيشهاند
مولانا انسانهایی را که اسير رنج، ملالت، پريشاني و خسته دلياند، به علت سخرگی و محکوم بودن به اندیشه انها میداند. سخره اندیشه اند یعنی محکوم و اسیر اندیشه های خویشتن اند.
البته مولانا به هیج وجه انسان را ترغیب به عدم اندیشه نمی کند بلکه انسان را به استقلال اندیشه و رهایی از اسارت زندان اندیشه سوق میدهد. زندان اندیشه در ذات خویش از نوع بدترین زندان هاست چونکه انسان در عمل آزاد است ولی در درون خودش دچار یک نوع تنش، جدال و تناقض می باشد که همواره او را به ملالت و پریشان خاطری وامیدارد. اینجاست که از دیدگاه مولانا انسان باید خود شناسی کند و از نوعیت، ماهیت، کیفیت و کمیت آنچه در خود دارد باخبر گردد. سپس میتواند با بال و پر اندیشه "خودی"، اندیشه حاکم و اندیشه مستقل مانند مرغ اوج به پرواز بشتابد.
من چو مرغ اوجم، انديشه مگس كي رسد بر من مگس را دسترس؟
چیزی دیگری را که مولانا قابل تفکیک و تبیین می سازد نوعیت اندیشه ها است یعنی وی بعضی اندیشه ها را سٌخره، اسارت گر، مزاحم و مگس گونه میداند و نوع دیگر آن را مفید و راهبر میداند که باعث عظمت و والایی انسان میگردد. حال این نوع دوم اندیشه کدام است و چگونه باعث تعالی انسان میگردد:
حاكم انديشهام، محكوم ني چونكه بنّا حاكم آمد بر بني
اینجاست که عملاً مرز بین اندیشه حقیر و اندیشه راهبر و والا تعین میگردد. در حقیقت امر هر اندیشۀ که چشم بینش و خرد انسان را ببندد و او را محکوم نموده به زندان خویش کشد، حقیر است، در حالیکه هر اندیشۀ که انسان حاکم آن باشد، والاست. این به معنای عام و تام دلالت بر استقلال اندیشه انسانی دارد. یعنی انسان همان موجودی که از آن در قرآن به عنوان حقیقت متعالی که خود آگاه، انتخاب کننده و آفریننده است، باید به خاطر تعالی به سه خصوصیت متذکره نایل گردد و تا زمانی که این موجود به خود آگاهی نرسد، انتخاب نمیتواند و تا زمانی که انتخاب گر صالح نگردد، آفریننده گی نمیتواند. بناً بشر و یا به اصطلاح مولانا خلقان تا زمانی که به سه خصوصیت متذکره نایل نگردند، در حقیقت دچار یک دلهره و حقارت است. و به محض نایل آمدن به آن، رهایی همیشگی از قید و بند اوهام، سخره گی و بندگی نصیبش میگردد.
موضوع دلالت مولانا بر استقلال فکری و اندیشوی انسانها در نایل آمدن و متعالی گشتن اش در ابیات زیر مشهود است.
چشم داري تو، به چشم خود نگر منگر از چشم سفيد بيهنر
گوش داري تو، به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشي گرو!؟
بي ز تقليدي نظر را پيشه كن هم به راي و عقل خود انديشه كن
مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گير و سرگردان مشو
ديد خود مگذار از ديد خــــسان كه به مردارت كشند اين ناكسان!
چشم چون نرگس فروبندي كه چي! كه عصايم كش كه كورم اي اخي!؟
آن عصاكش كه گزيدي در سفر پس بدان كاو هست از تو كورتر!
به و ضاحت معلوم است که مولانا با ابیات فوق میخواهد انسان را بفهماند که تو سراپا اندیشه ای و نیاز به جیره خواری و طفیلی بودن نداری. و از طرفی هم مولانا اندیشه های تحمیلی و حاکم بر انسان را عامل ایجاد دوگانگی، نفرت و کدورت میداند. اندیشه های که ذهن و ضمیر انسان های آشفته خاطر را تسخیر می کند و آنها را اسیر و غلام خویش ساخته و به طروق گوناگون از آنها استفاده می برد. فكرهايي كه ذهن محكوم به انديشيدن آنها است زندان آدمي را تشكيل ميدهد.و اين زندان در حقيقت يك زندان توهمي است.گيجي، روگرداني، جهل، تيرگي و ظلمت انسان حاصل حاكميت اين انديشههاي توهمي است.مولانا انسان را ترغیب به تعقل و خردورزی می نماید و او را هشدار میدهد تا از تقلید بپرهیزد و از چشم، گوش و عقل خویش استفاده جوید تا خود نظر پیشه و بنای اندیشه گردد.
در زمين مردمان خانه مكن كار خود كن، كار بيگانه مكن
كيست بيگانه؟ تن خــاكي تو كز براي اوست غمناكي تو
بالاخره غریق بحر اندیشه مولانا شدن و از آن بهره جستن، پیامدهایی بس ارزنده ی در قبال دارد، ولی غریق که نه، حتی داخل شدن در این بحر شهامت فکری و استقامت همیشگی میخواهد. در روزگاری که تلفیق اندیشه ها نه بلکه برخورد آنها مطرح است، ماشین ها کار فکری انسانها را میکند، و بلاخره فرصت فکری از انسانها به قسمی از اقسام گرفته شده است، دلالت مولانا بر استقلالیت اندیشۀ انسان رول حیاتی دارد. خود آگاهی، انتخاب کننده گی و آفریننده گی از خصوصیات یک انسان متعالی، به هیچ وجه بدون استقلالیت اندیشه حاصل نمیگردد.
v مثنوی معنوی نسخه نیکلسون

چگونه حزب کارگراسترالیا به رهبری کیون راد به پیروزی رسید؟
اکثر کارشناسان سیاسی استرالیا بر این باورند که دلیل اصلی شکست جان هاوارد در انتخابات امسال عدم توجه وی به مسایل چون گرمایش کره زمین, افزایش نرخ بهره بانکی و بی توجهی درمورد تحصیل و اعزام نیروی نظامی به کشورهای افغانستان و عراق می باشد.
ولی من که کارشناس هر دو کشور یعنی آسترالیا و افغانستان هستم دلیل دیگری دارم برای شکست اقای جان هاوارد و آن این است که افغانیهای مقیم آسترالیا در حقیقت حزب کارگر به رهبری کیون راد را به پیروزی رساندند. شاید بگوید چطور؟
رفتار بد دولت جان هاوارد با افغانیها ی که با کشتی امده بودند، افغانها را به ان وا داشت تا انتقام خود را در همین دنیا از دولت جان هاوارد بگیرد و ان این بود که به حزب ازادیخواه، که بنده هالا برای این ازار شده ها آنرا به حزب "آزارخواه" ترجمه می کنم، رای ندهند. این مردم که در انتقام گیری شاید درجه اولی را در دنیا داشته باشد از این فرصت عالی استفاده کرده و خلاف دولت جوان هاوارد رای دادند.
در مناطق انتخاباتی که در آن افغانی بوده باشد(شهروند قانونی استرالیا) فکر نمی کنم که کاندیدای حزب آزارخواه به پیروزی رسیده باشد. بخاطریکه الحمدالله تعداد افراد در فامیلین افغانی بالای عدد هشت است, فرق رای ها هم بیسار کم بود. بناً در هر منطقه که یک فامیل افغانی در آن زنده گی می کرده کافی بوده است تا حزب کارگر پیروز میدان شود.
به غیر از افغانها که بیسار خوشبخت بودند که در مدت کوتاهی از کمپ بیرون شوند مردمان دیگراز کشورهای مختلف خاورمیانه بالای هفت هشت سال را در کمپ سپری کردند که اگر اجازه برون رفت می داشت هالا بچه های شان دارای سه چهار درجه تحصیلی از دانشگاهای استرالیا می شدند. بر عکس تعدادی زیاد از آنها دچار مرضهای گوناگون روانی و روحی شدند. من هر وقت که جان هاوارد ازنقص حقوق بشر درکشورهای دیگرحرف می زد می خندیدم و می گفتم وای مردم در هیمن کشور در پهلوی گوش ات بدون کدام جرم مشخصی در زندانند و حتا مجبور شده اند که دهان خود را بدوزند و بعضی ها هم خود را از پشت بام ها به پاین انداختند هیج وقت نگفتی نقص حقوق بشر.ولی اگر کمی بد رفتاری با زندانیان سیاسی در زمبابوی صورت بگیرد صدای خود را تا آسمان مثل خروس وری بلند می کنی.
بهر صورت جان هاوارد رفت وکیون راد امد ببینم که دولت نو با معضله مهاجرت چطور برخورد می کنند. اکثرکسانی که حق رای دادن داشتند سرنوشت راحالا سپردند به دست حزب کارگر. فکر نکنم که تغیر خاصی در رابطه با سیا ست مهاجرت رخ دهد. بخاطریکه ایده- لوژی این دو حزب با هم زیاد فرق ندارد. خوبی حزب کارگر این است که ایده لوژی اش کمی بیشتر به نفع قشر کم درامد و طبقه پایین جامعه است در مقایسه با حزب آزادیخواه.





