X
تبلیغات
سخن نو

سخن نو

اهمیت نگهداشت زبان مادری

-       اقبال حسین صفری

 

نگهداشت زبان مادری برای هر قوم و ملتی لازم است. ولی ما مردمی که بعلل مختلف از کشور های زادگاه خود هجرت نموده و در یک جامعهء که زبان کاملاً متفاوت از زبان مادری مادری دارد پناه برده ایم و طبعاً زبان ما در اقلیت قرار دارد، حراست از نگهداشت زبان مادری نه تنها لازم، بلکه واجب است، تا باشد که از محو و نابودی آن جلوگیری بعمل آید. قبل از اینکه به اهمیت نگهداشت زبان مادری به بحث بپردازیم، اول باید بدانیم که منظور ما از زبان و زبان مادری چیست؟

زبان وسیله افهام و تفهیم بوده که انسان را قادر به حرف زدن و گفتگو می نماید. بدین وسیله انسان ها میتوانند که منظور شان را بدیگران تفهیم نمده و هدف دیگران را درک نمایند. اما بصورت اجمالی وسطحی میتوان زبان مادری را چنین تعریف نمود که، زبان مادری عبارت از زبان هست که انسان از پدر و مادر خود آموخته، سپس به واسطهء آن به اطرافیانش نکلم نموده و خواسته هایش را بدیگران بیان می کند. همچنان بخاطر باید داشت که زبان مادری را نباید چنین تعریف نمود که: زبان مادری عبارت از زبان است که مادر انسان به آن اکلم می کند. بخاطریکه در بسیاری از کشورها مادران بعد از ازدواج به خانوادهء شوهران شان میروند، در حالیکه زبانش از زبان گفتاری شوهران شان متفاوت است. اما فرزندان شان به زبان محلی(زبان پدری شان) صحبت می کند. ولی در حقیقت مفهوم اصطلاح زبان مادری مسلماً مشتق شدهء از کلمه (مادر) به معنای منبع یا اصلیت کشور یا سر زمین زادگاه انسان است.

در این مقاله اهمیت نگهداشت زبان مادری را در اطراف و پیرامون موضوعات مهمی چون آموزش و پرورش،حفظ، نگهداشت و انتقال فرهنگی یک جامعه از یک نسل به نسل دیگرش و همینطور اهمیت زبان مادری را در صمیمیت خانواده مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.

اهمیت نگهداشت زبان مادری در عرصهء آموزش و پرورش:

در مدت سی سال در یک صد و پنجاه تحقیقی که محقیقین انجام داده اند،تحقیق بصورت اطمینان بخش به اثبات رسانیده است که شاگردان که دو یا چندین زبانه هستند، مهارت های بیشتر و موثرتر در عرصه های توسعه و یادگیری دانش نسبت به شاگردان که فقط به یک زبان آشنا هستند دارند. اول بخاطر شاگردانی که چند زبانه هستند( آنعده از متعلمین و محصلین که قادر به تکلم چند و یا چندین زبان هستند) میتوانند مهارت ها و راههای مختلفی را که هر دو یا چندین زبان شان واقعیت ها را بیان می کنند، بکار انداخته و با هم مقایسه نمایند. پس این باعث توسعهء فکری آنها می شود. در نتیجه شاگردان چندین زبانه نتایج خوبی از تفکرات شان بروز میدهند.

دلیل دوم اینکه با تمرین زیاد و مداوم در مرور زمان آنها یک درک عمیقی ار زبان و استفاده درست و موثر آن پیدا می کنند. این درک عمیقی در نتیجه  آنها را قادر می سازد که ابتکار های والایی در عرصه های نوشته و ادبیات داشته باشند. برعلاوه جدیدترین تحقیقات نشان میدهند که مهارت های آموزشی را که یک متعلم در زبان اولی (مادری) خود میآموزد، میتواند براحتی آنها را برای آموختن زبان اولی اش آموخته باشد، میتواند عین طریقه هارا برای آموختن زبان دومش بکار گیرد. همچنان این روش در قسمت حدس زدن معانی لغت های نا اشنا از مفهوم جملات یا کلمات قبلی آن خیلی موفق بوده است. مهمتر از آن، شاگردانی که زبان دومی میاموزد، بخوبی میتوانند با استفاده از مهارت های زبان اولی شان براحتی تفکیک دهند که کدام لغت ها را در لغات نامه دیده و حفظ کنند و یا کدام واژه ها را بکلی نادیده بگیرند. بعقیدهء نوسینده این سطور شاید بنا به دلیل فوق الذکر بوده باشد که گوته (Goethe) یک فلیسوف و دانشمند آلمانی میگوید "کسیکه فقط یک زبان می فهمد، در حقیقت آن زبان را بمعنای واقعی اش نمی فهمد".

اهمیت نگهداشت زبان مادری در حفاظت فرهنگ یک ملت:

فرهنگ یک اصطلاحی جامعه است که در بر گیرنده جنبه های مختلفی از روش زندگی انسان است. جنبه های اساسی فرهنگ شامل دین،خوراک،پوشاک،جشن ها، آموزش و پروش، عنعنات اجداد و ملی،طروق کار، امرار معاش و فعالیت های تفریحی می باشند که افراد یک جامعه با هم مشترک دارند. اما زبان جزء مکمل و اساسی ترین عنصر فرهنگ یک ملت است. این ارزش های مشترک،عنعنات و عقاید یک شخص یا اشخاص باعث می شوند که افراد جامعه و یا فرد از جامعه چطور فکر کند تا اخلاق و آداب خود را تنظیم نموده و مسیر رفتار و سلوک خود را در میان جامعه شخص نماید. بر علاوه، این میراث فرهنگی مشترک باعث پذیرفتن افراد در جامعه شده و یک همبستگی را بوجود می آورد که در نتیجه با عث آرامی و صلح در جامعه می شود.

مهمتر از همه، زبان مادری یکی از مهمترین ارزش و عنعنهء محاوریی یک فرد و جامعه است که بدان هویت می بخشد.حتی میتوان گفت که زبان سفیر فرهنگ ها در میان جوامع ملل بوده و باعث ترویج و قوت احساس هویت و همبستگی یک جامعه و ملت است. همچنان، زبان مادری وسیله است که یک ملت می تواند توسط آن فرهنگش را از یک سرزمین دیگر انتقال داده و جایگاه والایی انرا در خانواده بین المللی تضمین نماید. و بدین منوال زبان مادری ملت ها را قادر می سازد تا فرهنگ شان را از یک نسل به نسل دیگر انتقال دهند. لذاست که میتوان گفت، زبان و فرهنگ دو جزء مکمل همدیگر اند که به یک شخص هویت بخشیده و برایش توالید معنای شناخت می کنند. پس بطوری خلاصه میتوان گفت که از بین رفتن زبان مادری(بومی) بمثابه از بین رفتن و محو شدن فرهنگ یک جامعه و ملت است. روی همین علت است که (UNESCO) سازمان جهانی آموزش و پرورش، علمی و فرهنگی ملل متحد روز بیست و یکم فبروری را روز جهانی زبان مادری اعلام نموده و همه ساله درین روز این سازمان جلساتی را جهت ترویج، شناخت و نگهداشت ۷۰۰-۶۰۰ زبان جهان، مخصوصاً زبان های که در اقلیت هستند برگذار می کند. بنابر اهمیت نگهداشت موضوع آقای Vigdis Finnbogadottir سفیر UNESCO برای زبانها در رابطه با اهمیت نگهداشت زبان مادری در بیست و یکم فبروری سال ۲۰۰۴ گفت "هر کس کی بازد اگر یک زبان محو شود، بخاطریکه بعد از آن یک ملت و یک فرهنگ خاطراتش را از دست می دهدو در نتیجه قالیچه پیچیده نقش دار که جهان از آن بافته شده و قالیچهء نقش دار که جهان را یک جای هیجان انگیز می سازد را از دست خواهم داد."بیست و یکم فبروری یک فرصت مناسب است که ما برای ترویج و نگهداشت زبان مادری خود همچون جلساتی ترتیب داده، وظیفه و دین خود را در قبال نگهداشت آن ادا نموده و به عنای آن بیآفزایم.

اهمیت نگهداشت زبان مادری در صمیمیت خانواده

در تازه ترین تحقیقات انجام شده، در دانشمندان بدین نتیجه رسیده اند که تکلم در زبان مادری باعث صمیمیت فامیل و خانواده می شود. و بر عکس تغیر در لهجه و یا گویش زبان مادری میتواند باعث وارد کردن بدترین نتایجی جبران ناپذیر بر روابط والدین و فرزندان شان شود. بگفتهء ارشف مطبوعاتی langandlit-ulberta به نوشته بالجیت بهیلا، دانشمندان طی تحقیقاتی دریافته اند که آنعده والدین که فرزدان شان به زبان مادری خود بصورت فصیح و راون نتوانند صحبت کنند و یا والدین که اطفال شان در حال فاصله گرفتن از زبان مادری شان هستند، همیشه از وضعیت فرزندان خود رنج برده و روح شان آرام نیست. بخاطریکه این طبقه مردم به آینده فرهنگی اولاد شان به یاس می نگرند و ترس ازین دارند که مبادا نتوانند فرهنگ و زبانی را که از پدران خود آموخته بودند به فرزندان شان منتقل کنند. محقیقن میگویند که این ترس و یاس باعث برانگیختن غضب گروه فوق الذکر شده و ترس دادن فرهنگ اصیل ذهنشان را همیشه آزار می دهد. پس افراد نامبرده بفکر رفع نمودن و یا جستن چاره برای رفع نمودن یاس و رنج خود شده بالای فرزندانی شان فشار می آورند که به زبان مادری خود صحبت نمایندو در نتیجه محقیقن دریافته اند، اطفال که دریک محیطی پرورش یابند که روزها، ماهها و سالها از یکسو فشار خانواده و از سوی دیگر فشار فرهنگ  کشور میزبان را متحمل شوند، در نهایت زبان مادری شان را به زبان کشور میزبان تغیر خواهم داد." حال سوال پیدا می شود که عواقب از دست دادن زبان مادری چه خواهم بود؟ و یا با از دست دادن آن ما چه را خواهم از دست داد؟ چه باید کرد که از مواجه شدن بدین مضل جلوگیری بعمل آید؟ در واقع منظور نویسنده از نوشتن سطور هم همین است که به سوالها و جواب داده و هموطنان عزیز را متوجه آن نماید.

چون پرسشهای فوق ایجاب پاسخهای خرد مندانه، منطقی و مدلل اهل نظر را که استوار بر شواهد نتایج مطالعات علمی در زمینه باشد میکند. طبعاً این قلم ناتوان،نمیتواند آنها را جوابگو باشد. جز اینکه جواب این سوالات را در نوشته های دانشمندان جستجو نماید. پس بیآید دریابیم که متخصیصن امور در زمینه چه می فرمایند.

بقول فیلمور( ۱۹۹۱) و دیلگیدوـ گیتن( ۱۹۹۳) عواقب و اثرات از دست دادن زبان مادری بسیط هستند که میتوانند تاثیر گذار بر همه ابعاد اجتماعی،اخلاقی، شناخت و توسعه علمی فرزندان باشد. برعلاوه که آنها می توانن صمیمیت و راستی فامیل ها و جامعه را که آنها زندگی می کنند متاثر نمایند.

همچنان در جواب سوال دوم فیلمور( ۱۹۹۱)، سینگ(۱۹۹۴)، نوگوچی(۱۹۹۶) و اسکیکتروات ال(۱۹۹۶) ابراز عقیده می کنند براینکه "چیزیکه از دست می رود یا محو می شود عبادت از آنچیزهایست که والدین به فرزندان شان تربیت می دهند". به عقیده این دانشمندان "وقتیکه پدر و مادر قادر به استعمال زبان مادری شان جهت تکلم با فرزندان شان نباشند، آنها نمی توانند به آسانی عقاید،ارزش ها و خرد شانرا به فرزندان شان بیآموزند. تا که بر تجربیات و مشکلات آینده آنها را پیروز و عالب آورند". بنابر این اگر زبان مادری ضایع شد، سینگ(۱۹۹۴) استدلال می کند که "در حقیقت استخوان نامریی که منتقل کننده عواطف بین والدین و فرزند میباشد، اسیب پذیر شده و محو می شود. بریدگی توسعه می کند و در نتیجه فامیل ها صمیمیتی را که از عقاید و درک مشترک شان منشاء می گیرد از دست می دهند".

علاوه بر آن، در جواب سوال سوم سینگ توسیه می کند که والدین در قسمت کمک به فرزندان شان وسیله ساز است که شرایطی را برای آنان فراهم نمایند تا روح شان را در زیر سایه فرهنگ اصیل و آنهم از طریق زبان مادری شان آرام شان آرام و آسوده نگهدارند. با ابراز تاسف در قدم اول اطفال خورد سال در معرض خطر مستقیم از دست دادن زبان مادری شان قرار دارند. در قدم دوم از یکطرف به نسبت نبود آمار دقیق از سویه علمی هموطنان بزرگسال ما نمیتوان ادعا کرد، که ما در جامعه خود والدین ممکن داشته باشیم که نتوانند به فرزندان شان کمک نمایندو ولی از طرف دیگر با در نظر داشت گذشته های نه چندان دور کشور خود و نابسامانی های که مردم ما بدانها گریبانگیر بوده اند،متاسفانه به قاطعیت می توان گفت که بلی،هنوز کسانی هستند در جامعه ما که حتی سواد خواندن و نوشتن را ندارند. چه رسد به تحقیق، جمع آوری منابع و اطلاعات جهت تعلیم زبان مادری ما به فرزندان شان.از قرینه ها به اثبات می رسد که ممکن از این مسله مادران گرانقدر بیشتر رنج می برند. وقتیکه چنین باشد قطعاً اطفال خورد سال جامعه ما در خطر جدیتر واقع می شوند.ولی خوشبختانه به باور این قلم درین میان راهی حل موجود است.(۱) آنهم احداث کورس های سواد آموزی برای بزرگسالان است. بدون شک تاسس آنهم به همت خواهران و برادران قلمی ما و ادا مسولیت مسولین محترم امور بستگی دارد.

(۲) از دیگر راه حل ها نگارنده پیشنهاد می کند که باید همه ساله سیمینارها و کنفرانسهای علمی و فرهنگی درین ضمینه توسط دانشمندان،فرهنگیان و انجمن های مختلف نه تنها در یک ایالت،بلکه در سطح ملی برگذار گردد. تا موضوع بصورت علمی آن مورد بحث قرار گرفته و روش موثرتر در زمینه یافته شود.طوریکه در فوق تذکر رفت بیست و یکم فبروری از اهمیت خاصی در برگزاری چنین جلسات برخوردار است.

(۳) والدین محترم می توانند کتابهای متنوع درسی،تاریخی،داستانی و....نظر به سویه علمی فرزندان شان در خانه های خود به زبان بومی شان داشته و به آنها تدریس نمایند.(۴) اولیای محترم شاگردان مطاتب میتوانند فرزندان شان را به ادبیات زبان بومی خود تشویق کنند و درسهای مکاتب شان را بدین زبان مورد بحث گیرند.(۵) پدروان و مادران می توانند برنامه های منظم جهت تدریس زبان مادری خود را داشته باشند. مخصوصاً رخصتی های طولانی مکاتب را باید درین زمینه اختصاص داد.

در پایان 

با توجه به حقایق که در بالا به تذکر رفت، بصورت اجمالی میتوان نتیجه گرفت که زبان مادری ما را درقسمت فراگیری آموزش و پرورش یاری می رساند (مخصوصاً در یادگیری زبان دوم). چون ما همه از جمله شاگردان هستیم که میخواهیم به تحصیلات خود در استرالیا به زبان انگلسی ادامه بدهیم،مسلماً باید این زبان را بیآموزیم. همانطوریکه ذکر گردید زبان اولی ما مکمل و جزء لازمی از تحصیلات ما است،پس حتماً نگهداشت و حراست از آن وظیفه عمده و اساسی ما است. مهمتر از همه،طوریکه به اثبات رسید که زبان مادری ما باعث صمیمیت خانواده شده و رابطه والدین را با فرزندان شان تقویت می بخشد. بر علاوه،نگهداشت آن باعث همبستگی جامعه بوده و وجود آن به ما هویت می بخشد. مهمتر از آن،زبان مادری می سازد تا فرهنگ خود را بصورت اولی و اصلی آن به نسل های بعدی خود انتقال بدهیم،تا باشد که از محو آن جلوگیری و وقایه نمایم.

اما باید در نظر داشت که در صورت اندکترین غفلت مزایای فوق را از دست داده و زبان مادری بدست فراموشی سپرده خواهم شد.در آنصورت فرزندان و والدین هر دو متاثر شده و یکدیگر را رنج خواهم داد. در نهایت در فامیل هروج و مرج ایجاد شده و باعث جدایی والدین از فرزند خواهم شد.بالاخره،جامعه به بحران خواهد انجامید. بخاطریکه خانواده کانون کوچک مقدسی است که جامعه از آن تشکل می بابد. یعنی وقتیکه خانواده سالم نباشد،ما فرزندان سالم و درنتیجه جامعه مترقی با صلح،صفا و صمیمیت نخواهی داشت.خطرناکتر از همه اینکه،از دست دادن و محو زبان مادری باعث از بین رفتن هویت و فرهنگ ما خواهم شد.

پس خوانندگان محترم و هموطنان عزیز!

همچنان که مطلع هستید تجربیات گذشته نشان داده،در شرایطی که ما زندگی می کنیم احتمال محو و یا مخلوط شدن زبان مادری ما موجود است.البته تنها در صورتکه ما دست زیر الاشه نشسته و موضوع را بصورت جدی آن هم اهمیت ندهیم. خوشبختانه،اگر ما از حمایت های مادی،مضوی و فرهنگی کشور میزبان به وجه احسن،با روش خردمندانه و عقلانی استفاده نموده و تک تک ما در امر نگهداشت زبان مادری خود سهیم شویم،نه تنها که قادر به جلوگیری از محو آن خواهم بود.بلکه می توان آنرا توسعه داده و به غنامندی آن بیافزایم.بنابراین مسلماً در تحقق چنین امری والاً والدین محترم.ثانیاً مسولین محترم موسسات زیربط و زیعلاقه امور و متعاقباً اهل قلمو فرهنگیان جامعه نه تنها مه یک نقش کلیدی و حیاتی در زمینه دارند،بلکه مسولیت و دین سنگینی را بدوش دارند.پس بیآید از امروز( باوجودیکه از سالها قبل درین مورد فعالیت های انجام داده ایم،ولی نه بصورت کافی) به کار هر چه عاجل و جدیتر آغاز نموده و تعهد کنیم که از تلاش ها و زحمات خستگی ناپذیری مداوم خود،در مورد فوق به هیچ وجه دریخ نخواهیم ورزید. چون فردا ممکن دیر باشد!!!

+ نوشته شده در  2 Jan 2010ساعت 13:38  توسط   | 

تأسیس انجمن محصیلین آسترالیایی افغانستان الاصل


نوت: مطلب ذیل قبلاً در ماهنامۀ آرمان به نشر رسیده است. بار دیگر بخاطر جلب توجه علاقمندان اینجا به دست نشر می سپاریم.


تأسیس انجمن محصیلین آسترالیایی افغانستان الاصل ( (AATSA

-          بسم الله رضایی

 

اکنون 8 سال از اسکان هموطنان ما در آسترالیا میگذرد. در طول این 8 سال تغیرات گسترده ای در سبک و صیال زندگی آنها به وقوع پیوسته است. مواردی بسیاری است که مسیری غیرآنچه را که بروفق مراد بود و انتظار میرفت، پیموده است. تعدادی از هموطنان ما به جای حرکت و قدم گذاشتن به سوی کمال و سعادت، به کام هوس افتاده از آزادی و نعمات سؤ استفاده نموده  وبه بیراهه ها رهنمون شدند. ولی با آنهم تعدادی کثیری از هموطنان ما از نعمت آزادی، امنیت و حقوق شهروندی استفاده انسانی جسته و راهی فضیلت، ترقی و کمالات انسانی شدند. از جمله تشکیل انجمن های فرهنگی اجتماعی بخاطر پاسداشت و ترویج فرهنگ و میراث وطنی، تاسیس موسسات فرهنگی بخاطر دست یابی به کارهای رسانه ای و نشر و تکثیر ماهنامه ها و فصلنامه ها، تشکیل مکاتب زبان و غیره، را میتوان از کارهای پرثمر و میمون جامعه مان دانست.

برای اقشار کودک، نوجوان وجوان، کسب علم و دانش یکی از بهترین فرصت های مهیا شده در اینجا بود و است. بسیاری ها از این نعمت بس بزرگ بهره ها گرفته اند و امروز شاهد حضور فعالانۀ تعدادی کثیری از هموطنان مان در دانشگاه های کشور هستیم که در بهترین رشته ها مشغول فراگیری علم و دانش هستند. مسلماٌ شرایط های نو، نیازهای نو می آفریند و در طول 8 سال اسکان مردم ما در اینجا به وجه احسن شاهد این مسّله بوده ایم. مردم ما شرایط های گوناگونی را در اینجا پشت سرگزرانده اند. از شرایط ویزاهای موقت گرفته تا ویزای دایمی و سپانسر فامیل و اخیراً هم دغدغه های شهروندی. در هرشرایط نیازهای مبرم و اولیه جامعه متفاوت بود و الزاماً کارهایی که توسط ارگان های مردمی از قبیل انجمن ها و موسسات اجرا میشد هم در پاسخوگویی به آن نیاز ها بود.

حال هموطنان ما در شرایط بسیار متفاوت از شرایط های قبلی قرار گرفته اند. اکثر قابل توجه آنها شهروند این دیار شده اند. برداشت های عمومی حاکی از آنست که برای اکثری ها درک امتیازات و مسؤلیت های شهروندی چندان مهم نبوده و اخذ پاسپورت بزرگترین انگیزه در اخذ تابعیت بوده است. این باور ناسالم در عملکردهای تعدادی از هموطنان ما نیز مشهود بوده است، چنانچه در مجالس عمومی اذعان میکنند که طرفداری ازاهداف و آبرو و تمامیت ارضی جمهوری اسلامی فرض برتر از وفادار ماندن به تعهدات شهروندی در این سرزمین می باشد. این باورجاهلانه خطرناکترین زنگ خطر است که به گوش میرسد. سوال اساسی اینجاست که آیا ما واقعاً سوگند وفاداری به این سرزمین یاد کرده ایم و در شرایط جنگ تا دم جان در راه دفاع از آن استاده گی میکنیم و یا این سوگند نیز ناشی از همان باور سنتی و دینی ما یعنی تقیه است؟ هدف صاحب قلم در این نوشتار فقط طرح این سوال در اذهان خواننده گان زیرک و آگاه و قلم بدستان و ارگان های فرهنگی می باشد و بحث پیرامون موضوع را به فرهیختگان وامیدارد، و در ضمن خارج از موضوع نوشتار حاضر می باشد. 

با درنظرداشت حقایق فوق، یکی از نیازهای مبرم که از مدت ها بدینسو احساس میشد، نبود یک ارگان منسجم دانش جویان و محصیلین در این دیار بود.  ارگانی که به دور از تمام دغدغه های بی اساس جامعه از قبیل طایفه گرایی، قوم گرایی و منطقه گرایی؛ بتواند تربیونی اکادمیک باشد برای دغدغه های علمی و تعلیمی محصیلین که اکثراً جهان بینی شان نیز ناشی از فضیلت و پلورالیزم فکری فرهنگی می باشد. این نیاز از سال 2005 به بعد شدیداً احساس میشد، و انگیزه های انسانی چون همدری، همکاری، راهنمایی، تعاون و توافق از اساسی ترین پرنسیپ های تاٌسیس انجمن محصیلین در شهرهای ادیلید و بریزبین تحت یک نام و یک اساسنامه و یک مرام می باشد. دوستان ما  از مدت های مدیدی براین باور بودند که محصیلین آسترالیایی افغانستان الاصل در مقاطع و ناحیه هایی مختلفی خصوصاٌ زمانی که اقدام به آغار تحصیلات عالی میکنند، نیاز به همکاری دارند.  درک خوبتر از زندگی دانشگاهی، تحصیلات عالی و ساختار مطالعات دانشگاهی از جمله موضوعات مهمی تحصیلات عالی اند که دانش آموزان نوآغاز ضرورت به مجهز شدن آنها بخاطر تفوق در رشته های درسی شان دارند.

اصل اساسی را در انجمن مذکور شایسته سالاری و دانش اندوزی و انگیزه بنیادین را تعاون، ترقی و گسترش فرهنگ دانش اندوزی در مقاطع عالی، تشکیل میدهد. 

انجمن مذکور با این باور که اصول و پرنسیپ های اخلاقی همیشه تغیر ناپذیر بوده و آنچه تغیر میکند شرایط و مقتضیات آن می باشد، شرایط کنونی را بهترین فرصت برای دست به دست هم دادن میداند. چون در شرایط فعلی تعدادی کثیری از هموطنان ما در موسسات عالی مشغول تحصیل هستند و هریکی در گوشه ای بی خبر از دیگران با درس و سبق خویش مصروف هست. و انجمن باور دارد که ارایه دادن تصویر جمعی به جامعه خود و جامعه میزبان و عمل جمعی در تفوق رشته های درسی ضمانتی است برای فضیلت والا و زندگی آبرومندانه در خانه و کاشانۀ جدید ما آسترالیا. لذاست که انجمن در صدد است تا نسل امروز ما الگوی برای نسل های بعدی و دست یاریی باشد برای همنوعان و دانش آموزان دوران مکتب (صنوف 10، 11 و 12).

انجمن در اساسنامه اش سه نوع عضویت را پیش بینی نموده است. یکی عضویت معمول است که شامل تمام محصیلین دانشگاه و موسسات تحصیلات عالی میگردد. نوع دوم عضویت را، عضویت همدست تشکیل میدهد که شامل شاگردان مکتب وکالج (صنوف 10، 11 و 12) میگردد، و نوع سوم آن نیز شامل اعضای داوطلب میگردد که با حسن نیت میخواهند از پیشنهادات خویش انحمن را مستفیض نمایند. اعضای داوطلب شامل همۀ اقشار میگردد؛ پدران، مادران و بزرگان فرهنگی و علمی میتوانند به عنوان عضو داوطلب درآمده و محصیلین را در نایل آمدن به اهداف یاری رسانند.

در خصوص همکاری با دانش آموزان مکاتب (صنوف 10، 11 و 12)، آنعدۀ از ما که تجربیات دست اول در خصوص داریم شاید بتوانیم مصدر خدمت و همکاری بزرگی باشیم برای آنانی که درنظر دارند تحصیلات عالی شان را در آینده آغاز کنند.

نظر به دلایل فوق و احساس نیاز بوده که محصیلین در ادیلید و سپس در بریزبین انجمن محصیلین آسترالیایی افغانستان الاصل ( (AATSA را با هدف ارتقای آموزش، گسترش مهارت های سازمانی و عموماً توسعۀ روش های خلاقی در مورد مسایل آکادمیک و مسایل دیگرجهانی، تشکیل داده اند.

اعضای انجمن داوطلبان متعهدند که بر مبنای حسن نیت در چهار چوکات انجمن کار میکنند.

ما شدیداٌ دانش آموزان و همشاگردان (شاگردان ثانوی و مافوق) خویش را در ادیلید، بریزبین، ملبورن، سیدنی و شهرهای دیگر  تشویق میکنیم که با ما فعالانه بپیوندند تا همدیگر را یاری رسانیم.

مختصری از اهداف ما چنین است: 

·         کمک و رهنمایی شاگردان ثانوی در وارد شدن به دانشگاه  و مراکز تحصیلات عالی به شکل منظم وسلیس.

·         فراهم نمودن معلومات و فراست در مورد  فرصت های تخصص تحصیلی و زندگی در دوران تحصیلات عالی به شاگردان ثانوی

·         ایجاد یک شبکۀ انترنتی تعاملی، جایی که محصیلین بتوانند آثار و کارهای آکادمیک شان را با دیگران در میان بگذارند و در مورد آثار و نوشته های دیگران ابراز نظر کنند.

·          ایجاد زمینه ای برای اعضای انجمن و جامعه در کل بخاطر برقراری ارتباط و کاوش موضوعات مربوط به آموزش و پرورش

·         برقراری ارتباط با ارگان های دولتی و سایر موٌسسات و آژانس ها بخاطر اکمال اهداف و مقاصد

·         تشویق و پشتبانی محصیلین با استعداد و تلاش برای ایجاد زمینه های همکاری بین محصیلین

·         تلاش برای ایجاد روحیه همکاری و احساس خدمت به مردم و جامعه در بین محصیلین

و غیره ...

 

از همۀ شما محصلین و دانش آموزان عزیز در گوشه و کنار این سرزمین پهناور تقاضا میکنیم که با ما بپیوندید تا در یاری رساندن به همدیگر از سایر مردمان این سرزمین عقب نمانیم.

 آدرس وبسایت ما:

WWW.AATSA-AUSTRALIA.NING.COM

آدرس ایمیل:

Info.aatsa@gmail.com

 

با احترام

+ نوشته شده در  9 Jul 2009ساعت 23:3  توسط   | 

یادداشتی درباره چاپ جدید «تاریخ احمدشاهی» - محمدکاظم کاظمی

     به تازگی چاپ جدیدی از کتاب «تاریخ احمدشاهی‌» نوشتة منشی محمودالحسینی روانة بازار شده است‌. این کتاب را انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی افغانستان‌) چاپ کرده است‌، با قطع وزیری و در 720 صفحه‌، با کیفیتی مطلوب و طرح جلدی زیبا.

     «تاریخ احمدشاهی‌» به دستور احمدشاه درانی پادشاه نامدار و مؤسس کشور افغانستان امروزی نگاشته شده و در آن‌، وقایع زندگی و حکومت او از تولد تا وفات به تحریر آمده است‌.


      این کتاب‌، در سال 1352 خورشیدی به صورت عکسی و براساس نسخة دست‌نویس‌، در سلسلة انتشارات آثار ادبی ملل خاور با مقدمه و فهرست‌های از دوست مراد سیدمرادوف در دو مجلد چاپ شده است‌.

     آن نسخة عکسی‌، البته از لحاظ سندیت ارزشی خاص داشت‌، ولی به سبب کهن‌بودن شیوة نگارش و بی‌بهرگی از حروف‌چینی‌، آن‌قدرها برای کتاب‌خوانان امروز قابل استفاده نبود. به همین سبب‌، تجدید چاپ کتاب با کیفیت فعلی‌، یک ضرورت مهم می‌نمود. اما آنچه به‌ویژه به این چاپ از کتاب‌ِ «تاریخ احمدشاهی‌» کیفیت خاص می‌دهد، تصحیح و مقدمة جناب داکتر محمدسرور مولایی است‌. ایشان در مقدمه‌ای عالمانه‌، ویژگیهای صوری و محتوایی این اثر را بازنموده است و در کنار آن‌، فهرستی تفصیلی از نامهای اشخاص‌، جایها و اصطلاحات دیوانی و نظامی آن دوران فراهم کرده است که برای فهم بهتر و دست‌یابی سریع‌تر به مطالب کتاب‌، یاریگر خوانندگان خواهد بود. به اینها باید افزود تصحیح و ویرایش متن را که با دقت تمام و رعایت هنجارهای نوین انتشار کتاب‌، صورت گرفته است‌.

     اما اگر از ویژگیهای فنّی کتاب بگذریم و به متن آن بپردازیم‌، حقیقت این است که دربارة «تاریخ احمدشاهی‌» منشی محمودالحسینی از دو منظر می‌توان سخن گفت‌. یکی از منظر مقایسه با متون کهن تاریخی ما همچون تاریخ بیهقی و تاریخ سیستان است که البته مقایسه‌ای است غیردقیق‌، چون چندصد سال فاصلة زمانی و آن هم فاصله‌ای که ویرانیهای چنگیز و تیمور را در خود دارد، نادیده گرفته شده است‌. منظر دیگر، با توجه به دوران فترتی است که منطقة افغانستان کنونی پس از زوال تیموریان هرات به خود دیده بود.

    در این هیچ تردیدی نیست که هجوم مغولان‌، بیشتر آثار ویران‌کننده‌اش را بر خراسان قدیم گذاشت که افغانستان امروز بخش عمده‌ای از آن بود; و چنین شد که تقریباً همه آثار تمدنی حوزه‌های بلخ و هرات نابود شد. پس از آن‌، این منطقه فقط در دورة تیموریان هرات یک رونق فرهنگی و هنری نسبی به خود دید. سپس تا زمان احمدشاه ابدالی‌، میدان منازعة صفویان‌، شیبانیان و گورکانیان بود و از آن به بعد هم صحنة درگیریهای بی‌شمار و پایان‌ناپذیر داخلی و خارجی‌، که تا کنون ادامه دارد و روشن نیست که تا کی ادامه خواهد داشت‌.

    در چنان اوضاعی‌، وضعیت فرهنگ و دانش مملکت البته ناگفته پیداست که چگونه بوده است و با این وصف‌، مایة بسی نیک‌بختی است که فرمانروای دولت تازه‌تأسیس ابدالی‌، از همان آغاز کار و در آن مقطع بحران‌ساز که در آن کشوری با حدّ و مرزی تازه شکل می‌گیرد، به نگارش یک کتاب تاریخ فرمان می‌دهد و آن‌مایه از درایت و آگاهی را دارد که به دنبال اخلاف منشیان کارآزمودة نسل پیش برآید و نویسنده‌ای توانا همچون منشی محمودالحسینی را برای این کار برگزیند. واقعیت این است که جانشینان احمدشاه همین‌مایه از دوراندیشی را هم نداشتند و چنین شد که تا زمان نگاشته‌شدن سراج‌التواریخ به دست توانای فیض‌محمد کاتب در حدود یک سده بعد، ما کتابی به جامعیت تاریخ احمدشاهی نداریم که در داخل افغانستان تألیف شده باشد.

     دربارة ویژگیهای نثر این کتاب‌، جناب دکتر محمدسرور مولایی در مقدمة جامع و فاضلانه‌شان نکات ارزشمندی نوشته‌اند و من آنها را تکرار نمی‌کنم‌. همچنان که اشاره شد، ما در اینجا انتظار نثر تاریخ بیهقی و حتی دیگر متون تاریخی بعد از مغول را هم نداریم‌. ولی این‌قدر هست که بقایای یک سبک نثرنویسی منشیانه و متعهد به زیباییهای بیانی را در اینجا می‌بینیم که همین خود غنیمتی است و حکایت از ذوق مردمی می‌کند که هنوز تربیت و پسندی ادبی در آنان حس می‌شد و هنوز دانش و آگاهی را از لوازم نویسندگی می‌دانستند.

     اگر این روش کار ادامه می‌یافت و در دوره‌های بعد نیز کارآزمودگانی ـ ولو با همان پسند متکلفانه ـ می‌توانستند این تاریخ‌نگاری‌ها را به صورت استادی و شاگردی حفظ کنند، بعید نبود که در نسلهای بعد، کسانی پدید آیند که در کنار این تربیت ادبی و دیوانی‌، آگاهی‌هایی نیز از جهان پیرامون خویش داشته باشند و ضرورتهایی را برای نوگرایی حس کنند که در نهایت پیدایش نویسندگانی همچون قائم‌مقام فراهانی را در افغانستان در پی داشته باشد، که متأسفانه چنین نشد و همین شیوة منشیانه و متکلّف نیز ـ که از جهاتی می‌توانست پایة کار نویسندگی نسلهای بعد باشد ـ به تدریج مطرود و متروک شد.

      چنین است که ما تاریخ احمدشاهی را با همه چند و چون‌هایی که می‌توان برایش تراشید، پایان‌بخش یک دوره نویسندگی در کشور خویش می‌بینیم و غنیمت می‌شماریم‌.

     کتاب تاریخ احمدشاهی‌، گذشته از حقایقی که در لابه‌لای متن خویش نهفته دارد و بعضی از آنها را به صراحت و بعضی را به اساس قراین لفظی و معنایی می‌توان دریافت و یا حدس زد، در کلیّت خود چند پیام هم به ما می‌دهد که به‌ویژه برای افغانستان امروز، خالی از اهمیت نیست‌. کتاب به فرمان یک فرمانروای پشتون نوشته شده که زبان مادری‌اش فارسی نبوده است‌. ولی همین فرمانروای پشتون‌، آن‌مایه از رواداری و وسعت نظر را دارد که مهم‌ترین اثر مکتوب‌ِ دستگاه حکومتی خویش را به فارسی می‌پسندد تا به زبان پشتو. شاید بگوییم زبان پشتو در آن عصر با توجه به نداشتن سابقة مکتوب بسیار، برای نگاشته‌شدن یک تاریخ مساعد نبود. این سخن دور از حقیقت نیست‌، ولی بحث این است که همین شیوه و روال‌، تا حدود دو سدة بعد هم ادامه می‌یابد و باری دیگر، فیض‌محمد کاتب نیز، کتاب گرانقدر «سراج‌الاخبار» را به فارسی می‌نگارد، و آن هم به فرمان یکی دیگر از شاهان پشتون‌تبار، یعنی امیر حبیب‌الله خان‌. به راستی این برای زمامداران سالهای اخیر که جهدی بلیغ در به حاشیه راندن زبان فارسی داشتند و دارند، حاوی پیامی نیست‌؟

+ نوشته شده در  2 Apr 2009ساعت 23:18  توسط   | 

سال روز شهادت عبدالعلی مزاری در آدلاید

+ نوشته شده در  12 Mar 2009ساعت 23:50  توسط ایمان آزاد  | 

عصری جدیدی در تاریخ جهان

 

عصری جدیدی در تاریخ جهان - بسم الله رضایی

 

باراک حسین اوباما برنده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شده و اولین رییس جمهور آفریقایی تبار در تاریخ آمریکا گردید. سناتور اوباما با این پیروزی صفحۀ جدیدی را در تاریخ جهان گشود. در این صفحه و آغار فصل جدید این تاریخ نکاتی قابل ملاحضه ذیل ثبت خواهم شد.

الف: رنگ،  نژاد، ایدیولوژی و مذهب  هیچ امتیازی و یا مانعی برای نایل آمدن به یک هدف انسانی نیست. حداقل این طلسم که سیاه و یا فرزند یک مسلمان رهبر و رهنما شده نمیتواند درهم شکست. گفته میشود که تقریباْ چهار و نیم دهه قبل یک سیاه پوست در آمریکا حق رای نداشت، از جای که یک سفید آب می آشامید، حق آب آشامیدن نداشت و بلاخره هر آن امتیازی را که برای یک شهروند سفید قایل بودند، یک شهروند سیاه پوست فقط بخاطر رنگ و نژاداش از آن محروم بود.  

ب: ملیت های محروم و مظلوم در سراسر جهان قوت قلب و خودباوری گرفت. آنها دیگر میدانند که مظلومترین صدا هم یک روزی گوش شنوا پیدا خواهم نمود و شنیده خواهم شد. مارتین لوتر کینگ چهار دهه قبل آرزو میکرد و به مردم ستمدیده اش نوید میداد که روزی در همین تربیون کسی از میان شما مردم به مردمان جهان خطاب خواهم نمود که آنچه سزاوار ستایش است گوهر و جوهر انسانی انسان است، نه رنگ پوست او، نه نژاد او و نه مذهب و دین و آیین او.

پ: انسان ها همه برابر و برادرند و تنها امتیاز در فضیلت، دانش و تقوا است. زندگی اوباما حاوی نشیب ها و فرازهایی زیادی بوده است. در ایام جوانی ایشان مبتلا به مواد مخدر و نوشیدن بیش از حد مشروبات شده است، که از آن به عنوان ضعیف ترین دوران اخلاقی در زندگی خویش یاد میکند. ولی درک این حقیقت که انسان به هر آن هدفی که پیوسته و آراسته در صدد نیل اش باشد، حاصل میگردد، او را به یک چهره ای تاریخی مبدل ساخت و این امید سبزیست برای همه مردمان و افرادی که در زندگی همت والا دارند و هدف آسمانی.

ت: جهان امروز به درک گوهر انسانی هرچه بیشتر نزدیک میشود. انتخاب اوباما نیز بر همین مبنا بوده است. اوباما در تمام دوران کمپاین تبلیغاتی خود از خود به عنوان سیاه پوست و از دیگران به عنوان سفید پوست یاد نکرد، بلکه همیش مخاطبش انسان، مردم و ملت آمریکا بود. این امر حاکی آنست که اوباما به درک برابری ملیت های آمریکا و ملت آمریکا با ملتهای جهان نایل آمده است. او بارها گفته است که آنچه ما را خوب و یا بد میسازد اعمالی است که از ما سر میزند، نه تعلق فامیلی، نه تعلقی نژادی و یا دینی.

 

 اوباما در سخنرانی اش پس از پیروزی در انتخابات حرفهای گفتنی میزند که در آن نکاتی مهمی نهفته است که در ذیل تقدیم شما میکنیم.

 ----

سلام ، شیکاگو.

اگر هنوز کسانی هستند که تردید دارند آمریکا مکانی است که در آن همه چیز امکان پذیر است ، نمی دانند که آیا رویای بینانگذاران و پدران ما هنوز زنده است یا نه، و هنوز قدرت دمکراسی ما را زیر سئوال می برند، امشب پاسخی به آنها است.

این پاسخی است که صفوفی که در اطراف مدارس و کلیساها در سراسر این کشور بسته شد، داد. صفوف انبوه مردمی که سه چهار ساعت در انتظار ایستادند، بسیاری برای نخستین بار درزندگی شان رای می دادند، زیرا باور داشتند که این بار باید متفاوت باشد، و صداهای آنها می تواند این تفاوت را نشان دهد.

این پاسخی است که جوان و پیر، غنی و فقیر، دمکرات و جمهوریخواه، سیاه، سفید، اسپانیائی تبار، آسیائی، امریکائی بومی، همجنسگرا، غیر آن، معلول و سالم، می دهند. آمریکائیانی که به جهان پیام دادند ما هرگز فقط مجموعه ای از افراد یا ایالت های قرمز و آبی نبوده ایم. ما ایالات متحده آمریکا هستیم، و همیشه چنین خواهیم بود.

این پاسخی است که موجب شد کسانی که سالها بسیاری به آنها گفته بودند نسبت به آنچه ما می توانیم بدست آوریم مشکوک و در هراس باشند، دستهایشان را در کمان تاریخ بگذارند و آنرا بار دیگر بسوی امید روزی بهتر خم کنند.

بسیار طول کشید، اما امشب، به دلیل آنچه ما در این تاریخ در این انتخابات، در این لحظه تعیین کننده انجام دادیم، پرتو تغییر بر آمریکا تابیده است.

دقایقی پیشتر، من پیام بسیار خوشایندی از سناتور مک کین دریافت کردم. او در این کمپین مبارزه ای طولانی و سخت انجام داد، و او حتی طولانی تر و سخت تر برای کشوری که عاشق آن است جنگید. او بخاطر امریکا فداکاری ها و از خود گذشتگی هایی را که اکثر ما نمی توانیم تصور کنیم، تحمل کرده است. ما بخاطر خدمات این رهبر شجاع و فروتن ، امروز در شرایطی بهتر قرار داریم.

من به ایشان و به فرماندار سارا پیلین بدلیل تمام آنچه بدست آورده اند تبریک می گویم، و در انتظار هستم با آنها در ماه های آینده برای تجدید قولی که به ملت داده ایم کار کنم.

می خواهم از کسی که مرا در این سفر همراهی می کند سپاسگزاری کنم، مردی که از صمیم قلب مبارزه کرد، و از جانب مردان و زنانی سخن گفت که با او در خیابان های اسکرانتون بزرگ شدند... و با آنها در ترنی که بسوی دلوور می رفت همسفر شد، جو بایدن ، معاون برگزیده رییس جمهوری.

و اگر حمایت بی دریغ بهترین دوستم در ۱٦سال گذشته، شالوده خانواده ما، عشق زندگی ام، بانوی اول آینده آمریکا، میشل اوباما نمی بود، امشب اینجا نبودم.

ساشا و مالیا... من بیشتر از آنچه بتوانید تصور کنید عاشقتان هستم. و شما سگ توله تازه ای که با ما، به کاخ سفید جدید می آید، بدست آورده اید.

و هرچند مادر بزرگم دیگر با ما نیست، می دانم او مراقب است، همراه با خانواده ای که مرا آنچه امروز هستم ساختند. امشب جایشان را خالی می بینم. می دانم که فراتر از اندازه به آنها مدیون هستم.

 به خواهرانم مایا، آلما، تمام برادران و خواهرانم، از همه شما بخاطر پشتیبانی هایتان سپاسگزارم.

و به دیوید پلوف، مدیر کمپین انتخاتی ام... قهرمان فروتن و گمنام این کمپین، که ، به گمان من، بهترین کمپین سیاسی را در تاریخ ایالات متحده امریکا سازمان داد.

 به مسئول استراتژی ام، دیوید آکسلورد... که در هر گام در این راه شریکم بوده است.

 به بهترین تیم کمپین که تاکنون در تاریخ حرکت های سیاسی بوجود آمده است... شما این موفقیت را موجب شدید، و من برای همیشه سپاسگزار فداکاری ها و از خودگذشتگی هایتان خواهم بود.

اما بالاتر از همه، من هرگز از یاد نخواهم برد که این پیروزی براستی به چه کسی تعلق دارد. متعلق به شما است. به شما تعلق دارد. من هرگز احتمالی ترین کاندید برای این مقام نبودم. ما کار را با پول زیاد یا تایید های زیاد آغاز نکردیم. کمپین ما در تالارهای واشنگتن شکل نگرفت. در کوچه پس کوچه های دموین و اتاق های نشیمن کنکورد و ایوان های چارلستون آغاز شد. مردان و زنان کارگری که برای پرداخت 5، 10 و 20 دلار ، و کمک به مقصود ، از پس اندازهای کوچک خود برداشت کردند، آنرا ساختند.

از جوانانی نیرو گرفت که افسانه بی تفاوتی نسل خود را رد کردند... خانه ها و خانواده هایشان را برای انجام کارهایی که پولی اندک و خواب کمتر به آنها پیشکش می کرد، ترک گفتند.

 از مردمی نه چندان جوان قدرت گرفت که بی اعتنا به سرمای سخت و گرمای سوزنده بر درهای خانه های غریبه ها می کوفتند ، و از میلیون ها امریکائی که داوطلب شدند ، سازمان دادند و ثابت کردند که بیش از دو قرن بعد اندیشه یک دولت مردمی، بوسیله مردم، و برای مردم، از روی زمین محو نشده است.

این، پیروزی ما است.

و من می دانم شما اینکار را فقط برای برنده شدن در یک انتخابات، یا برای من، انجام ندادید. به این دلیل به آن پرداختید که عظمت کاری را که در پیش است درک می کنید. زیرا حتی در حالی که ما امشب جشن می گیریم، می دانیم چالش هایی که فردا به همراه می آورند، بزرگترین چالش های دوره زندگی ما هستند - دو جنگ، سیاره ای که به خطر افتاده است، بدترین بحران مالی در یک قرن.

حتی در حالی که ما امشب اینجا ایستاده ایم، می دانیم آمریکائیان شجاعی هستند که در صحراهای عراق و در کوهستان های افغانستان بیدار می شوند تا جانشان را بخاطر ما بخطر بیاندازند.

مادران و پدرانی هستند که پس از بخواب رفتن فرزندانشان بیدار می مانند و نمی دانند چگونه وام خانه هایشان را بپردازند یا صورتحساب های پزشکان را پرداخت کنند یا پول کافی برای فرستادن فرزندشان به کالج پس انداز کنند.

 انرژی جدیدی وجود دارد که باید مهار شود، مشاعل جدید باید ایجاد شوند، مدارس جدید باید ساخته شوند، تهدید هایی که باید با آنها مقابله شود، اتحادیه ها باید ترمیم شوند.

راهی طولانی در پیش است. صعود ما لغزنده خواهد بود. ممکن است در یک سال یا حتی در یک دوره به مقصد نرسیم. اما، امریکا، من هرگز بیشتر از امشب به این که به آنجا خواهیم رسید امیدوار نبوده ام. به شما قول می دهم. ما بعنوان یک ملت به آنجا خواهیم رسید.

شکست ها، و اشتباهات و لغزش هایی در آغاز کار وجود خواهد داشت. بسیاری با هر تصمیم یا سیاستی که من بعنوان رییس جمهوری بگیرم و اتخاذ کنم موافق نخواهند بود. و ما می دانیم که دولت نمی تواند هر مشکلی را حل کند.

 اما من همیشه با شما در مورد چالش هایی که با آنها روبرو هستییم صادق خواهم بود. به حرف هایتان ، بخصوص وقتی با یکدیگر موافق نیستیم، گوش خواهم داد. و ، بالاتر از همه، از شما درخواست خواهم کرد به کار بازسازی این ملت بپیوندید، تنها راهی که برای۲۲۱سال در امریکا انجام گرفته است - محله به محله، آجر روی آجر، با دست های پینه بسته.

آنچه ۲۱ماه پیش در ژرفای زمستان آغاز شد ، نمی تواند در این شب پائیزی به پایان برسد. پیروزی به تنهایی تغییری که ما بدنبالش هستیم نیست. فقط فرصتی برای ما است که چنین تغییری را انجام دهیم. و اگر ما براه گذشته باز گردیم، نمی تواند عملی شود.

نمی تواند بدون شما، بدون یک روحیه خدمت ، و روحیه از خود گذشتگی، اتفاق بیافتد.

بنابراین، بیائید روحیه جدیدی از وطن پرستی و مسئولیت را فراهم آوریم، که در آن هرکدام از ما تصمیم بگیریم تلاش کنیم، سخت تر بکوشیم و نه تنها مراقب خودمان بلکه یکدیگر باشیم.

به یاد بیاوریم که ، اگر این بحران مالی درسی به ما آموخته باشد، این است که ما نمی توانیم یک وال استریت شکوفا داشته باشیم، در حالی که مین استریت و توده های مردم رنج می کشند.

در این کشور، ما بعنوان یک ملت، یک مردم، بر می خیزیم یا میافتیم. بیایید در برابر وسوسه بازگشت به همان گرایش های دو حزبی ، حقیر و خام و نابالغی که سیاست های ما را برای دوره ای چنین طولانی مسموم کرده است، ایستادگی کنیم.

بیاد بیاوریم که مردی از این ایالت بود که برای نخستین بار بیرق حزب جمهوریخواه را به کاخ سفید حمل کرد، حزبی که بر ارزش های اتکا بخود و آزادی فردی و وحدت ملی استوار شد.

ما همه در این ارزش ها سهیم هستیم. و هرچند حزب دمکرات امشب به پیروزی بزرگی دست یافته است، ما آنرا با فروتنی و تصمیم به پرکردن شکاف هایی که مانع پیشرفتمان بوده است، جشن می گیریم.

 آنگونه که لینکلن به ملتی که بیشتر از ملت ما گرفتار تفرقه بود گفت ، ما دشمن نیستیم، دوستان یکدیگر هستیم. هرچند هیجان ممکن است مهار شده باشد، اما نباید رشته های عاطفه و مهربانی را پاره کند.

و به امریکائیانی که هنوز حمایت آنها را بدست نیاورده ام، می گویم من ممکن است امشب رای شما را کسب نکرده باشم، اما صدایتان را می شنوم. به کمک شما نیاز دارم. و من رییس جمهور شما نیز خواهم بود.

و به تمام کسانی که امشب از ورای سواحل ما، از پارلمان ها و کاخ ها، تماشا می کنند، و کسانی که در اطراف رادیو ها در گوشه های دور افتاده و فراموش شده جهان جمع شده اند، می گویم داستان های ما فردی است، اما سرنوشتمان یکی است، و سحرگاه جدیدی از رهبری امریکا طلوع می کند.

 و به آنها که می خواهند جهان را درهم بریزند می گویم: ما شما را شکست خواهیم داد. و به کسانی که در جستجوی صلح و امنیت هستند می گویم: ما از شما حمایت خواهیم کرد. و به تمام کسانی که نمی دانند آیا مشعل امریکا هنوز روشن است یا نه می گویم: ما امشب بار دیگر ثابت کردیم که نیروی واقعی مردم ما نه از قدرت تسلیحات یا میزان ثروتمان، بلکه از قدرت پویای ایده آلهای ما: دمکراسی، آزادی، فرصت و امید مایه می گیرد.

این نبوغ واقعی امریکا است که امریکا می تواند تغییر کند. ملت ما می تواند کامل باشد. آنچه ما تاکنون بدست آورده ایم ما را به آنچه می توانیم و باید فردا بدست آوریم امیدوار می کند.

این انتخابات اولین ها و داستان های فراوانی داشت که برای نسل ها نقل خواهد شد. اما داستانی که امشب در فکر من است در باره زنی است که در آتلانتا رای داد. او مانند میلیون ها نفر دیگری است که در صف ایستادند تا صدایشان در این انتخابات شنیده شود با یک استثنا: ان تیکسون کوپر 106 ساله است.

او درست یک نسل پس از بردگی متولد شد، زمانی که در جاده ها، اتومبیل و در آسمان ها هواپیما نبود. وقتی که کسی مانند او نمی توانست به دو دلیل، زن بودن و رنگ پوستش ، رای بدهد. و امشب، من به تمام آنچه که او در یک قرن زندگی در امریکا دیده است می اندیشم – درد و امید، پیکار و پیشرفت، زمانی هایی که به ما می گفتند نمی توانید کار کنید، و مردمی که بر این پندار امریکائی تاکید می گذاشتند: آری، ما می توانیم.

در زمانی که صداهای زنان خاموش و امیدهایشان نادیده گرفته می شد، او زیست تا ببیند آنها بر می خیزند ، صدایشان را بلند می کنند و خود را به صندوق های رای می رسانند. آری، ما می توانیم.

وقتی خاکستر نا امیدی و افسردگی سراسر این سرزمین را پوشانده بود، او ملتی را دید با یک پیمان جدید، مشاغل جدید، و احساس تازه ای از یک مقصود و آرمان مشترک. آری، ما می توانیم.

وقتی بمب ها بر بندر ما فرود می آمدند و دیکتاتوری و استبداد جهان را تهدید می کرد، او آنجا بود تا نسلی را که برای دست یابی به عظمت و قدرت سربر می داشت و یک دمکراسی نجات پیدا می کرد شاهد باشد. آری، ما می توانیم.

او آنجا بود، برای دیدن اتوبوس ها در مونتگمری، لوله های آب در بیرمنگهام، پلی در سلما، و واعظی از آتلانتا که به مردم می گفت ما چیره خواهیم شد. آری ، ما می توانیم.

مردی در ماه فرود آمد، دیواری در برلن فرو ریخت، علم و قدرت تخیل ما مردم جهان را به یکدیگر ارتباط داد.

و امسال، در این انتخابات، او صفحه مانیتوری را با انگشتش لمس کرد و رای داد، زیرا پس از ۱۰٦سال در امریکا، و عبور از بهترین زمان ها و تاریکترین ساعت ها، او می داند امریکا چگونه می تواند تغییر کند. آری ، ما می توانیم.

امریکا، ما راهی دراز پیموده ایم. وقایع بسیاری دیده ایم. اما کارهای بسیار بیشتری باقی است. بنابراین امشب، از خودمان بپرسیم - اگر فرزندانمان باید بمانند تا قرن آینده را ببینند، اگر دخترانمان باید آنقدر خوشبخت باشند که به اندازه ان نیکسون کوپر عمر کنند، چه تغییراتی خواهند دید؟ پیشرفت های ما چه خواهد بود؟

این فرصتی است که ما پاسخ دهیم. این لحظه ما است.

این زمان ما است، تا مردم خود را به کار باز گردانیم و درهای فرصت را بروی کودکانمان بگشائیم، رفاه و توانگری را تجدید کنیم و آرمان صلح را پیش ببریم، رویای امریکا را باز ستانیم و بار دیگر بر این واقعیت اساسی تاکید بگذاریم که ما هرچند بسیار، یکی هستیم. که ما در حالی که نفس می کشیم، امیدوار هستیم، و هرجا با بدبینی و تردید و کسانی که به ما می گویند ما نمی توانیم روبرو می شویم، با همان عقیده و پندار بی زمان که روحیه یک ملت را خلاصه می کند پاسخ خواهیم داد: آری ، ما می توانیم.

سپاسگزارم. خداوند یار و همراه شما، و ایالات متحده امریکا باشد.

+ نوشته شده در  8 Nov 2008ساعت 19:21  توسط   | 

کنسرت ضیا ساحل با موفقیت اجرا شد.

 

افروختن و سوختن و جامه دریدن            پروانه زمن، شمع زمن، گل زمن آموخت

--

تو زباد نو بهاران به چمن وزیدن آموز            زشقایق و بنفشه ز سمن شگفتن آموز

-------

ضیا ساحل هنرمند حنجره طلایی، جوان و با استعداد روز یکشنبه مورخ ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸ مهمان شهر ما بود. کنسرت ساحل دومین کنسرت هنری هنرمندان کشورمان در طول سال جاری در ادیلید بود. قبل از این کنسرت هنرمند محبوب و پرآوازه کشور داود سرخوش در این شهر برگزار شده بود.

کنسرت مذکور راس ساعت چهار بعد از ظهر با سرود ملی آسترالیا و افغانستان آغاز شد. ساحل و گرو همرا، یما سرشار در بخش دهل و تبله و علی سرشار در قسمت کیبورد، با اجرات متعدد شان حاضرین را به وجد آورد و جوانان با رقص و مستی شان به صمصیت محفل هرچه بیشتر افزود. پارچه های متعدد و زیبایی که اجرا شد مقبول خاطر همه اقشار حاضر از پیر تا جوان و نوجوان قرار گرفت.

ساحل با صدای زیبا و اجرات استادانه اش، سیمای هنرمندان اسطوره ای کشور مان از قبیل استاد سرآهنگ، استاد ناشناس، احمد ظاهر، احمد ولی و شاد روان ساربان، را در ذهن و خاطر حاضرین متجسم ساخت. غزلهای که اجرا شد واقعاً استادانه بود و حاضرین را به سماع فرامیخواند.

عکسهایی از کنسرت:

  

  

 

 

  

 

شایان ذکر است که کنسرت ساحل توسط انجمن متحد افغانهای آسترالیای جنوبی تدارک دیده شده بود و موسسه کاروان همکاری های فرهنگی در قسمت برگزاری آن داشت.

گزارش مشرح این کنسرت با نقدی پیرامون هنر و قدر ناشناسی هنرمند در جامعه، در شماره بعدی فصلنامه سخن نو به نشر خواهم رسید.

 ------

در همین رابطه گزارشی در برنامه فرهنگی اجتماعی رادیو کاروان داشتیم که به تقاضای دوستان فایل صوتی آن را برای شنیدن دوباره اینجا قرار میدهیم.

Get this widget | Track details | eSnips Social DNA

 

 

 

+ نوشته شده در  18 Oct 2008ساعت 21:49  توسط   | 

نکاتی پیرامون نقد و نظر در وبلاگ - بسم الله رضایی

 

خواننده عزیز!

از حضور شما در این وبلاگ سپاسگزاریم.

چنانچه از نام و نشان هویداست، وبلاگ هذا صرفاً بخاطر ایجاد پایگاهی برای تبادل افکار و نقد و نظر ایجاد گردیده است. نظرات و مطالب منتشره در اینجا الزاماً دیدگاه موسسۀ کاروان و فصلنامه سخن نو را تبارز نمیدهد. اعضای موسسه و دست اندرکاران فصلنامه به پدیده گفتگو ایمان و باور راسخ دارند و آنرا ضمانتی برای نایل آمدن به حقیقت و ارتقای سطح دانش میدانند.بدین منظور اعضای موسسه و هموطنان و همزبانان ما مطالبی را که در عرصه های گوناگون به رشته تحریر می آورند، اینجا به دست نشر می سپارند تا خواننده گان با نظرات و نقدهای عقلانی و منطقی شان پدیده گفتگو را هرچه بیشتر سرعت بخشند.

متاسفانه در این اواخر شاهد خواندن نظراتی بودیم که بی شعوری و بی تدبیری از سر و صورتش نجوا میکشید. اکثر این اشخاص به قول معروف "عقل شان در چشم شان" می باشد، چون مطالبی که واقعاً نیاز به نقد و نظر دارد را نقد ننموده و بلامعطل اگر عکسی قرار دهی، آنرا دیده و به زودی ابراز نظر میکنند. نمیگوییم این کار بد است ولی  نظر دادن و نقد کردن یک سلسله قواعد و معیار دارد. ما نمیتوانیم به بهانه نظر هرچه دلمان خواست حواله کنیم و بعضاً وقتی پای تدبیر در میان نبود، ذهنگرایی های فردی و عقده های شخصی بر منطق و خرد اولیت یافته و گفتگو و عقلانیت در طاق بالا قرار میگیرد. تعریفی که ما از نظر دهی داریم تواُم با دانش و خردورزی است. یعنی در تعریف ما به هر فحاشی و عوعو کردن نظر نامیده نمیشود. نظری که ارایه میگردد فقط پیرامون محتوای مطلب میتواند باشد، نظر و یا نظراتی که وارد حریم شخصی اشخاص میشود قانوناً افترا و توهین تلقی میشود و خلاف اصول اخلاق و فرهنگی هر اهل ادب است.

بدبختانه ما مردم عادت داریم که پیش از انکه بخوانیم چه نوشته، میخوانیم که کی نوشته. اگر با نویسنده  به علل و عوامل شخصی اختلاف داشتیم، بلامعطل باپیش فرض منفی شروع به خواندن نموده و تا آخرا نوشته بجای اینکه به محتوا و مفهوم موضوع بیندیشیم، در صدد منفی بافی ها هستیم. در آخرین پست بجای که خواننده محترم (لیاقت علی رها و رضایی) روی هنر هنرمند مستعد نقدی و نظری داشته باشد، بی شرمانه وارد حریم شخصی افراد شده و شخصیت پوچ خویش را به نمایش میگذارد. میگویند "دریا از چل چل سگ مردار نمیشود"، شخصیت ساحل از چرندیات خواندن شما هرگز صدمه نخواهم دید، بلکه چهره سیاه شما سیاه تر خواهم شد.

بناً اعلام میداریم که وبلاگ "سخن نو " از نشر چنین نظرات عار دارد و آنرا خلاف موازین اخلاقی و پرنسیپ های جورنالیستی میداند. و نظراتی افترا امیز را  که چاپ شده نیز حذف میدارد.

 

 ---

یک سال قبل نیز با همین مشکل برخوردیم که در آن برهه نیز من مطلبی مختصری را تحریر داشته، خدمت خواننده گان عرضه نمودم.  نقل مجدد آن مطلب:

"چندی است دوستان ما در نظر دهی اغلباً به جای اینکه به نورستان روند، راه تاریکستان را پیش میگیرند. این نوع اشتباه نه تنها برای صاحب اثر ضیانبار است بلکه نشاندهنده بی سروسامانی فکری نقاد نیز هست. شاید کم و بیش اکثریها در کار نقد دچار یک تناقض باشند و آن ارجعیت دیدگاه عجولانه و عقده وی بر پندار آراسته از منطق و دانش می باشد. ولی یک ناقد به معنی اصلی کلمه هیچگاه بدون سلاح منطق و استدلال در میدان نقد و نظر حاضر نمیگردد.

مشکلات در نقد دهی دوستان در چند مورد به تاریکستان منتهی میگردد:

1 - پنهان بودن چهره نقاد، که در حقیقت نشاندهندهء عدم اعتماد به نفس نقاد است که البته این به معنی سرکوب نمودن کسانی نیست که از نام مستعار استفاده میجویند و پیوسته تحت همان نام نظر میدهند، و نظرات شان به تمام معنی منطقی می باشد نه اهانت و توهین.

2 - دخالت صریح میل ، علایق و سلایق شخصی نقاد در نقدش

3 - نقد کردن کیستی بجای چیستی -- اکثراً در زمان نقد اثر بجای اینکه در محتوا داخل شده و چون و چرا های مطلب را نقد کند، به سراغ نویسنده میرود و کیستی او را به نقد میگیرد. از یک ناقد ورود به حیطهء زندگی شخصی و اخلاقی صاحب اثر بعید است. مثلاً مهمان به جای اینکه نوشته و اثر را نقد کند، سراغ صاحب اثر رفته و چند جمله ای کاملاً نا مناسب تقدیم صاحب اثر میکند و صریحاً وانمود می نماید که از کسانی است که عقده شخصی با صاحب اثر دارد نه اینکه مشکلی با خود اثر.

امیدوارم در نقد دهی هرچه بیشتر از عناصری چون منطق، استدلال، خرد و دانش استفاده جوییم تا باشد که در کاویدن خامیها و کمی و کاستی های نوشته های همدیگر بهتر راه یابیم و به شکل شایسته تر در عرصه خردورزی عرض و جود کنیم."

 

+ نوشته شده در  15 Oct 2008ساعت 22:36  توسط   | 

نقد

نقدی بر یک نامه و نظر  - بسم الله رضایی

 

تذکر:

هفته گذشته  نامه ای دریافت کردم  بدون نام و نشانی و به دنبان آن چند روز قبل همان شخص به نام هاشمی در وبلاگ نشریه نظری مشابه به محتوای آن نامه داده اند. لذا بر آن شدم تا نقدی را بر آن نظر و نامه مکتوب داشته حضور خواننده گان محترم قرار دهم تا قضاوت کنند.

 

نکاتی چندی را که در سطور آتی ارایه می گردد مبنای عینی و واقعی دارد و نویسنده به دور از هر گونه ذهن گرایی فردی و احساسی فقط نظر مالامال از تعصب، خشونت و با عتاب یک غافلی بدور مانده از قافله اخلاقیات انسانی را به نقد گرفته است. اگر چند که آن نظر هیچ نکته ی برای نقد ندارد ولی بازهم خواستم که از ظرفیت و مدارا استفاده جسته حداقل کج فکری های فرستنده را خاطر نشان کنم. عار دارم از اینکه بخشهای از آن نظر را نیز در نوشته نقل قول کنم چون جز دشنام هیچ موردی نیست که از روی تدبیر و تعقل نوشته شده باشد. نویسنده امیدوار است جناب هاشمی  با هزار لطف و کرامت اش با بینش تعقلی و خردمندانه آن را مطالعه نموده و آنگاه خودش با دید منصفانه قضاوت کند که آیا نظر اش هیچ مبنای منطقی داشته یا خیر؟ اگر هنوز توهم و تردیداش رفع نشد، اینبار باید از وقت گرانبهایش یکمقدار بیشتر صرف تفکر و تدبیر کند تا مبادا بازهم گرفتار گزاف گویی گردد.

 زان حدیث تلخ می گویم تو را                   تا ز تلخی ها فرو شویم تو را

 مي گويد حرص در آدمي باعث مي شود كه آدمي چشم را بر خورشيد ببندد و به سحري خوردن ادامه بدهد. چنين فردي چرا چشم را بر برهان نبندد؟

 با نظری عجولانه و عاری از هر نوع تدبیر و تعقل چنان می نماید که شاقول و اسطرلاب بدست اش است  و با آن ارتفاع آفتاب می گیرد و حکم به صعود و نزول کواکب می دهد. متاسفانه با شاقول بی معرفتی و با تقدیم ناسزاهای غیر انسانی چنان وانمود نموده که در تمام دوران تحصیل، یک روزاش را هم در حوزه اخلاق سپری ننموده و چنان صاعقه وار توهین و تحقیر حواله میکند که گویا تمام عمر را در کسب علم و اخلاق نه بلکه در تحقیر، توهین، زجر و ستم سپری نموده است. به قول معروف که تحقیر شده تحقیر میکند.  

 کردار اهل صومعه ام کرد می پرست             این دود بین که نامه من شد سیاه از او

 آری! اگر لحن این نامه برطبق مرادش نیست، مطمناً این دود  در نامه ام ناشی از کردار خردستیزانه خودش هست.

 نظر دهنده هدف انسانی نشریه را از دید متعصبانه خود به جهت گیری های خاص تباری و موقف های خرد حزبی و منطقه ای محکوم میکند. با این حال یک مثال می آورد که آنهم پنهان کردن خورشید با دو ناخن است. معتقدم که خورشیدی که بعضی ها بدور از حقایق و بی خبر از گرمای هستی آفرین اش بر آن چشم می بندد و مرگ آن را آرزو می کنند، بر مبنای یک منطق و خرد تابان است. و دغدغه از اینجاست که جناب عالی با دو ناخن خورشید را پنهان نموده و روز روشن را شب میخوانید. آن دو نوشته ای را که در این سایت نشر شده بود هنوز هم در بخش آرشیو وجود دارد که جناب عالی منکر آن گردیده و ادعا دارید که آنها حذف شده است. هردوی آن در آرشیف ماهانه ماه آذر حاضر و موجود است. ولی خورشیدی (گل اندام) را که جناب عالی به آن ناسزاهای غیرانسانی تقدیم نموده ای نیز نشاندهنده ذهن و شعور خشک، متعصب و خردستیزانه ات است.  

آری! در فرهنگ و اندیشه تعصب سالاران و قوم پرستان که باعث هزاران بدبختی در سرزمین بنام افغانستان شده اند، زنی که صدای مظلومیت و رنجهای همنوعانش را از حنجره جادویی و زبان رسالتمند ولی ناترس به فریاد کشد، فاحشه تلقی میگردد. با حواله نمودن چرندیات به آن بانوی بزرگ و هدفمند، فقط فکر تاریک و متروکه خویش را به نمایش گذاشته ای و بس. بحر با انداختن یک مشت گل، گل آلود نمیشود. زن مادر است و مادر والاترین موجود هستی می باشد که در هیچ مکتب اخلاقی توهین به او روا داشته نشده است.

اگر با مکاتب اخلاقی آشنایی نداری، برایت اینجا مختصراً خاطر نشان میکنم تا اگر که خواسته باشی مرا مجرم اثبات کنی برایت سهل باشد. این مکاتب اخلاقی عبارتند از: مکتب انتفاعى ، اصول اخلاقی کانت، اخلاق فضیلت ارسطویی، اصول اخلاقی مواظبت، اخلاقیات اسلامی و غیره...

امروزه مدنیت یک هدیه را حداقل برای بشریت ارایه نموده است و آن درک و ارزش نگری گوهره و جوهره والای انسان به عنوان خلیفه خدا می باشد. این گوهره به قدری قدیس، با عظمت و قابل قدر است که هزاران انسان دردمند و درک مند به خاطر پاسداری از آن از جان خویش هم میگذرند. ولی با درک بی خبری جناب عالی و بی احترامی  به این گوهره،  چنانچه  هر انسان معقول با درک این پدیده به آن احترام قایل میشود، مهتاب از کواکب به شرم آمده و پشت ابرها صورت پنهان میکند.

  انسانهای معقول هیچوقت از منطق مجزا حرف نمی زنند و هیچ عملی را نیز که در این دایره نگنجد، اجرا نمیکنند. تهدید، تحقیر و ناسزا گفتن در منظومه فکری و اعتقادی چنین انسانها جایگاه و پایگاه ندارد.

در منظومه فکری ما و اعضای نشریه "سخن نو" پدیده های شومی چون دشنام ، خودخواهی، زور گویی، تردید و فحاشی  به اندازه ی سر سوزن هم جا ندارد. ما انسانی می اندیشیم و ارزش های انسانی نزد ما مقدس است. ما نه تبار پرستیم و نه اجازه میدهیم کسی اشرافیت نژادی و مذهبی خویش را برما تحمیل کند.  به ملیت خود افتخار می ورزیم و همزمان خود را برابر و برادر با سایر ملیت ها میدانیم.  هرگونه اشرافیت جویی را محکوم نموده و همواره در صدد پالایش و پاسداری گوهرهْ ناب انسانی هستیم.   

در نظام انسانی خشونت هیچ پایه و اساس ندارد و با توسل به خشونت و توهم فقط از اصل و هسته ی این نظام دور گشته و به قول مولانا که روزگاری با هزار رنج و مشقت درصدد دوباره نزدیک شدن به آن اصلی میگردی  که خود غافلانه رهایش نموده ای ولی بعضاً از مدار آخر دوباره به هسته برگشتن محال میگردد.

 و در اخیر با شعری از شاعر انسان دوست این مجمل را خاتمه میدهم.

اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي        تا راه دان نـبـاشــي كـي راهبر شوي؟

گر نور عشق حق به دل و جانـــت اوفتد        بالله كــز آفتاب فلــك خـوبتر شوي

بنیاد و هستي تو چـو زيـر و زبــر شـــود       ديگر گمان مدار كه زير و زبر شوي

 

 

+ نوشته شده در  4 Oct 2008ساعت 1:3  توسط   | 

مطالب متفرقه

۱. از سرزمین شیکسپیر تا سرزمین شریعت

اخیراً در مجله های آکادمیک از قبیل "اسلامیست واچ"، "میدل ایست کواترلی(Middle East uarterly) و "فارین افیرز" مطالبی گسترده در مورد قانون شرع اسلامی و نفوس آن در کشورهای غربی، خوانده ام. در تمام این پژوهش ها و نوشته ها یک نوع واهمه وجود دارد. و آنها از اینکه در انگلستان به دادگاههای اسلامی اجازه فعالیت داده اند، شدیداً نگران اند. متون این چند مطلب را اینجا بخوانید:

قانون شریعه به غرب می آید و اختلاف در مورد قانون شرع در کلیسای انگلستان

--

۲. اخـلاق در دوران جـدیـد - مصطفی ملکیان

ما در روزگاری به‌سر می‌بریم که احتیاج بشر به اخلاقی زیستن، به‌عللی که خواهم گفت، به‌مراتب بیش از روزگاران قبل است. در همه‌ی طول تاریخ، بشر نیازمند به اخلاقی زیستن بوده است. هیچگاه نهاد اخلاق و اخلاقی زیستن برای بشر امری زائد و یا تجمّلی نبوده است ولی در روزگار جدید، یعنی روزگار بعد از جنگ جهانی دوم، احتیاج بشر به اخلاقی‌زیستن به‌مراتب بیشتر از گذشته شده است. یعنی امروز ما فقط نیاز عمومی همه‌ی طول تاریخ را به اخلاق نداریم، بلکه به‌جهاتی که خواهم گفت نیاز ما مبرِم‌تر و موکدتر شده است. ادامه ...

--

۳. روزه و رمضان در اشعار مولوی و حافظ - داکتر سروش

مجموعه جلسات داکتر سروش در ارتباط با تبارز گسترده روزه و رمضان در اشعار مولانای بزرگ و حافظ شاعر خلوت نشین را میتوانید از طریق ویب گوش دهید و یا ذخیره نموده بعداً گوش دهید.  از اینجا

--

 ۴. چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم - برتراند راسل (به نقل از آفتاب نیوز)

برتراند آرتور ویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاري كوتاه با عنوان « چگونه از عقايد احمقانه بپرهيزيم؟» به روشني به آسيب شناسي آفات تعصب، جزم و جمود، پيشداوري و .... در باورهاي آدمي مي پردازد. ادامه

 --

 

۵. بودای بامیان

 ... اما یکی از دلایل سفر ما کشف یک مجسمه بودای خوابیده دیگر است. براساس روایت زایر چینی هوان سانگ، آن درقسمت غربی معبد شرقی واقع است، یعنی درجنوب شرق شمامه و من فکرمی کنم که درست در زیرخانه های قریه داوودی قرار دارد. همچنین روایت دیگری حاکی ازآن است که بودای خوابیده در مقابل معبد شاهی قرار دارد که درست حد فاصل دو بودای ایستاده می باشد که ما فعلا در همین نقطه درحال کار می باشیم. روایت سوم می گوید که این بودای خوابیده در نزدیکی شهرغلغله است که بیشتر متخصصین ژاپنی براین باورند... ادامه

--

۶. خرابات کابل و نقش آن در تداوم طریقت های عرفانی - اسدالله شعور

 

واژۀ خرابات در زبان و فرهنگ امروزی ما دو مفهوم کاملاً متضاد راافاده میکند: محل گریزازهنجارهای اجتماعی و عقیدتی و همچنان مرکزظهورجلوه های حق ومنزل رسیدن به حقیقت کامل. با این حال واژۀ خرابات به عنوان اسم محل بود و باش اهل طرب به کدام یکی ازین مفاهیم سازگاری بیشتری نشان میدهد؟ درحالیکه موسیقی واهل طرب باهردومفهوم یادشده درارتباط بوده و هستند.

برای ردیابی ریشۀ معانی متضادواژۀ خرابات، بهترست بعقب برگردیم وبه گذشته های کمی دورترنگاهی بافگنیم، تادریابیم که اصلاً این واژه ازکجاآمده وچرادومفهوم متضادرادربرگرفته است؟

حقیقت مسلم آنست که کلمۀ خرابات از واژه ها و مفاهیم عهد مهرپرستی وآیین میترایی به روزگارمارسیده است، چی خورآبه که درعهداسلامی خورآباد نامیده شد؛ مرکزعبادت واجرای آیین های مهرپرستی بوده، به مرور زمان به دو صورت به خرابات تغییر شکل یافته است. نخست اینکه خورآباد با تغییر اولین مصوت خود به سادگی مبدل به خرابات گشته ودودیگراینکه صورت جمع خورآبه که به علت اختتام آن به های هوز اسم مونث شمرده میشد، به قانون جمع مؤنث زبان عربی که درین زمان درکشور ما نیز به عنوان زبان دینی اشاعه یافته بود، با افزایش الف و ت یا نشانۀ این جمع، خرابات نامیده شده است.

      عبادتگاه و نیایشکدۀ آیین میترایی را در اساس خورآبه و مهرآبه می گفته اند که مرکب از دو جز اند: خور و مهر که هردو مفهوم واحدی داشته، خورشید را افاده می کند و آبه معنای چشمه را. و به این ترتیب خورآبه مفهوم چشمۀ خورشید را می رساند. ادامه

 --

۷. شش دهه تحقیقات فرهنگی در افغانستان

نانسی هچ دوپری (Nancy Hatch Dupree)، که از شش دهه به این سو در افغانستان به تحقیقات فرهنگی و تاریحی مشغول است، می گوید میراثهای فرهنگی افغانستان به شدت آسیب دیده و افغانها در باره فرهنگ شان آگاهی زیادی ندارند ادامه

- لویی دوپری باستان شناس آمریکایی است که در سال های جنگ در افغانستان، مرکز پژوهشهای افغانستان را در شهر پیشاور پاکستان تاسیس کرد ادامه

- Louis and Nancy Hatch Dupree Foundation  ادامه

+ نوشته شده در  28 Sep 2008ساعت 12:47  توسط   | 

شعر (مختص فصلنامه)

دوباره
 این جمعه های دلتنگی!
و طوفانی که بدنم را معتاد کرده است

 تمام گذشته ام
       شراب سرخی ست
که مستم می کند
آنقدر که دلتنگی هایم
بر سرم آوار می شوند.
                از خودم می گویم . . .
و خود زنی هایم 
        پایان می گیرد
هنگامی که صدایت 
                    در گوشهایم
برای هزارمین بار تکرار می شود
          و
دوباره ریشه می دوانی
             در تک تک رگ های بدنم!
به گذشته ها که می نگرم
    پرنده می شود و زود پر می کشد
                                        از ذهنم
                       چهره ات را می گویم!
        حریص می شوم
             خطوط لبانت را دنبال می کنم
                                        تا ابد!
تا آنجا که من هنوز باقی ام
روی این خراب آباد!!!
         و
  تنها سرابی از تو
               در خاطرم باقیست.
   کجا می روی . . .
          جمعه تمام شد
      من هنوز تنهام.

+ نوشته شده در  3 Aug 2008ساعت 14:56  توسط ثریا حسینی  | 

درنگی بر شخصیت آبی میرزا

اشاره: متن ذیل تحلیلی ست از سرگذشت بانوی بزرگ گل اندام (آبه میرزا) که توسط اندیشمند فرهیخته جناب آقای عیسی مسیح به کاوش گرفته  شده است. در صحبتهای که با هم داشتیم ایشان یادی کردند از آبه میرزا و نوشته ای که در مورد ایشان رقمی نموده اند. با تمام ارادت و عشقی که به موسیقی بویژه به دمبوره و "غزل" هزاره ها دارم از ایشان خواستم متن مذکور را برای چاپ در سخن نو در اختیار من نهند. ضمن سپاس از این اجابت جای امیدواری خواهد بود که این متن تا حدودی حجابِ فاصله ی  شناخت را میان ما و بانو گل اندام کم کرده و درضمن مروری نیز باشد بر نامرادیها و ناانسانیهای که برایشان و برکلیت هزاره ها رفته است .   - جواد آشنا

 

«تنها صداست که می ماند»   عیسی مسیح

گل صد برگ تابستانم ای یار
فرار از ملک مالستانم ای یار

در طبقه بندی استراتژی مبارزه؛ یکی ازتقسیمات، تقسیمات آن به مبارزه باز و مبارزه بسته می باشد. مبارزه باز در رژیمهای دموکراتیک و مردمی صورت می گیرد اما در رژیمهای استبدادی و اقتدارگرا جایی برای مبارزه باز وجود ندارد. در مبارزه بسته کسانی که خارج از گروه حاکم هستند مجبورند به مبارزه پنهانی و یا مبارزات زیر زمینی روی بیاورند. سخت ترین مبارزه همان مبارزه زیر زمینی است چرا که در مبارزات زیر زمینی فضای مبارزه آن قدر بسته و پیجیده است که راهی جز ترور و شایعه باقی نمی ماند و گاه حتی گروه حاکم این قدر مسلط است که حتی فرصت ترور و شایعه را نیز از دیگران می گیرد، اینجاست که مبارزه در زبان که هنر و ادبیات نیز جزء آن است خود را نشان می دهد. چنین مبارزه ای هنگامی تبارز می کند که دیو استبداد فضای نفس کشیدن را نیز از گروه محکوم می گیرد. برای چنین کاری از ابرازهای متفاوت استفاده می کنند از سخت ترین کشتارها و سرکوب و قتل عامها گرفته تا بردگی قانونی که بدترین وضعیت ممکن است. در بردگی قانونی انسان غیر خودی ابتدا مجرم تلقی شده و آنگاه انسانیت او از او سلب می شود. وقتی انسانیت او از او سلب شد منزلت اجتماعی انسان محکوم توسط انسان حاکم تعین می گردد. و این یعنی مرگ انسانیت و مرگ زندگی . اوج چنین بازی را می توان در تاریخ سیاسی اجتماعی افغانستان دید. در تاریخ سیاسی و اجتماعی افغانستان هزاره ها بصورت بسیار دهشتناک قتل عام شده اند، به بردگی کشیده شده اند، و مهم تر از همه محکوم شده اند و این محکومیت را جزء از سرشت و سرنوشت زندگی محتوم خود قلمداد کرده بودند. و این چیزی بود که براین جامعه تحمیل شده بود. تاریخ صد ساله افغانستان تابلوی بزرگی از فاجعه مرگ انسانیت و مرگ زندگی برای هزاره هاست. این تراژدی را هیچ کسی نتوانسته است و نمی تواند آن گونه که هست به تصویر بکشد. چرا که اولا تاریخ را در افغانستان قدرت حاکم روایت کرده است و بدین سان تاریخ نیز دراین کشور برده ای از برده های جنایت کاران است ثانیا بقول بودا تاریخ آرشیوی همیشه گزینیشی و انتخاب شده است و لذا برای اینکه به واقعیت اندکی نزدیکتر شویم باید تاریخ را از پایین به بالامورد توجه قرارداد.

در این میان زبان موسیقی؛ بویژه ترانه های فولکولوریک یک معیار خوب برای سنجش مبارزه برای رهایی و انفجار عقده های فرو خورده می باشد که ترانه های هزاره گی همگی از این نوعند. زبان موسیقی در جامعه هزاره حکایت از یک رنج تاریخی دارد. رنجی که تجلی حیات ذهنی انسان محکوم است. موسیقی در این جامعه مطرود و مصلوب صدای اعتراضی است که سکوت مرگبار را می شکند تا خواب خفتگان خفته  را آشفته تر سازد. از این جهت شاید نمی توان کسی را استثنا کرد اما این جهت که یکی را بعنوان شاه بیت این صدای اعتراض اگر معرفی کنیم بدون تردید گل اندام از این جهت یک استثناست. صدای گل اندام  صدای اعتراضی بود که منطق حاکم را بمبارزه فرا می خواند. صدای او شکست سکوت سرنوشت محتوم یک قوم بود. مردمی که نکبت بودن را بر دوش می کشیدند. گل اندام درفضای دهشتناک آن روز ترانه ای را می خواند که تمام فاجعه یک قرن را روایت می کند او از سیاهی می گوید، او از تلخی می گوید، او از نی می گوید که نشان جدایی است. و از سیاهی صحبت می کند که تلخ است. تنباکو برای او معنی خاصی دارد. او تمام تاریخ یک قوم را در این دوبیتی منعکس می کند وانگاه که باصدای سحر آمیزش فریاد می زند که:
دلم از دود تنباکو سیایه/   اگر باور نداری نی گوایه
اگر باور نداری نی ره بشکن/   تمام پرده های نی سیایه
هر انسانی که اندکی از حس انسانیت در کالبد بیمارش باشد را، به تفکر وا می دارد که از خود بپرسد که بر این جامعه چه گذشته است که صدای تارش شیپور غم می نوازد. و چه شده است صدای گل اندام به صدای جمعی تبدیل شده است و رنج تاریخی یک جامعه را روایت می کند براستی که این صدا دیگر صدای گل اندام نیست. صدای اعتراض جمعی بود که از حنجره گل اندام بلند شد.

چندی قبل در پشت مجله "هنرمند" عکسی را دیدم که تاریخ یک قرن سکوت و رنج و درد را بازگو می کرد. رنج یک مادر. آری این عکس، عکس گل اندام بود. گل اندام دیگر آن گل اندام دیروز نبود، دستهای چروکیده اش مثل صورتش خط خطی بود. شیارهای صورتش رنجی را حکایت می کرد که جرمش ماندن و بودن در سرزمین آبا و اجدادیش هست. او موهای سفیدش را با سربند بسته بود و گیسوهای سفیدش را با سه تا پینگ سه رنگ در کنار گوشش حلقه کرده بود. از چهره او فقر و درماندگی را بخوبی می شد تشخیص داد اما پر صلابت و مهربان و متین. با ولع تمام مجله را ورق زدم. تتری توجه ام را جلب کرد. آبی میرزا سبک موسیقایی خودش را دارد. او که بیش از هفتاد سال عمر دارد؛ این هفتاد سال عمر بیش از صدها سال برای او سپری شده است. پاسخهای او بسیار کوتاه بود اما پر محتوا. او در پاسخ به این پرسش که چرا زود خاموش شدی گفته بود: «صدایم را کوران دزدیدند آنها که چشم نداشتند. صدایم از زمانیکه جوانه زده بود، آهسته آهسته از مرز و بوم سرازیر می شد به ننک کوران مبدل شد، صدایم را دزدیدند، یارای زمزمه زندگی ندارم، من از بی صدایی مردم، ولی کوران باصدا شدند و با صدای من در چشمانشان زار زدند.» او در پاسخ به این پرسش که آبی میرزا برایش مانوس است یا گل اندام؟ می گوید هیچ کدام. حالا نه گل اندام مانده است و نه آبی میرزا! چون اندام با تولد میرزا مرد و آبه میرزا با رفتن میرزا! گل اندام خیلی زود سد مردانه ای آواز را شکست و در محیط مردسالار غوغای برپا کرد. صدایش در کوهها و دره ها پیچید و پژواک آن بر دلها نشست. زمانه اش او را تحمل نکرد. صدایش را دزدیدند. صدایش در گلو گیر کرد. این صدا فقط صدای آبی میرزا نبود، صدای یک خلق بود که صد سال سکوت و صد سال جنگ روانی آن را به حاشیه رانده بود. صدایش او را با در و دیوار زندان نیز آشنا کرد. سه سال سیاه در سیاه چال زندان تاوان صدایش را پرداخت. چرخ بی مروت، رفیق وحشت او بود که مثل سایه او را دنبال می کرد. او چون شمع کشته در باد، چون اوراق خزان در طوفان، چون پرده خاکستر در تاریکی رنگ امید باخته بود و مثل یک شمع تنها دلخوشی اش آن آخرین و آن کشیده ترین شعله ما قبل آخرش بود. که در «سوختن یک شمع راز منوریست که آن آخرین و کشیده ترین شعله خوب می داند». آبی میرزا بعد از زندان دیگر صدایش گم شد. او اسیر زمانه اش شد. زمانه ای که جزء شب و سکوت و سیاهی نبود. آبی میرزا فریاد تلخش در گلو مرد. او در سکوتی فرو رفت که مادر فریادهاست. دیگر نه از ستاره سرخ گفت و نه از دریای غم، نه از گریه شبانه و نه از خاک نم خورده از اشک. صدای او جرم هستی او بود. او با صدایش زنده بود. زمانه اش نمی خواست که او زنده باشد، با دزدیدن صدایش او را به صلیب کشیدند. چرا صدای او اعتراض علیه وضع موجود بود. اکنون او تنهاست، تنهاتر از همیشه. نه غیچگی، نه دمبوره ای و نه میرزایی. اما همان صدای اندک که خیلی زود در گلوی او شکست بیمه حیات و جاویدانگی او شد. او با صدای سحر آمیزش یکی از اصیل ترین موسیقی سنتی را از خود به یادگار گذاشت.

آدورنویکی از متفکرین مکتب انتقادی درنظریه «صنعت فرهنگ» موسیقی مدرن را به کالایی تشبیه می کند که برای اشباع بازار تولید می شود. و هنر دچار شئ وارگی می گردد و هرگز نمی تواند روح عاصی بشر را تسکین دهد. بهمین دلیل آدمها با شنیدن یک بار یا دوبار از این نوع موسیقی دیگر تحمل شنیدن آن را ندارند. این در حالی است که موسیقی سنتی هرچه به آن نزدیک شویم و هر چه بیشتر آن را گوش دهیم بیشتر به آن وابستگی نشان می دهیم. و این کشش بخاطر اصالت هنری آن و نیز حس نوستالژیکی است که آدمها در غربت آن می سوزند. موسیقی آبی میرزا از این نوع موسیقی است. او با همین یک کار که از او باقی مانده است فراتر از زمان، هستی را در نیستی تجربه می کند. چرا که تنها صداست که می ماند. و اگر صدها سال بعد دوباره از صدایش بپرسیم خواهد گفت: «شدم خاک و فرو ننشست طوفان غبار من/   هنوز از پرده ای ساز عدم می جوشد آوازم»

+ نوشته شده در  29 Jun 2008ساعت 14:26  توسط   | 

درنگی بر "احساس انسانی" نوشته ایمان آزاد

از ترک خوردگيِ انار تا ترک خوردگيِ احساس انسانی - جواد آشنا

مواجهه با سفر به يک معنا درآميختن با شرايط، ملاحظات و مقتضياتی ست که ميتوان از آن به تقديرهای کوتاه مدّت تعبير کرد. زيرا ادبيات و خواستهایی را پيشکش ميکند که تا حدودی با گفتمان و علايق مبدأ سفر فاصله دارند. من نيز عملا و نظرا چنين تجربه ای را آزمودم. دو هفته ی از اتراقم در ديار عالمان و مجتهدان (قم) نگذشته بود که "سخن نو" آراسته به کلمات و سطوری شد که حامل مفاهيم و معانیِ بکر بود، و خوشبختانه هنوز هم هست. در همين ارتباط و در همان روزها در بخش نظرات تن به تقدير وعده ای سپردم که هنوز از عدم انجامش شرمنده ام. گفته بودم يادداشتی خواهم نوشت بر متن "احساس انسانی" ولی شرايط دشوار سفر مرا از انجام اين امر مهم در زمان مناسبش باز داشت. امّا از اين امر خشنودم که پسوند "فرصت ممکن ...." را به وعده ام چسپانده بودم؛ و اکنون خوشبختانه صيّاد همان مجال و موقعيت ممکن اما اندک شده ام.

از همان آغاز جناب آقای آزاد مرا (و شايد ديگران را نيز) درگير با دو عنوان نمودند: يکی "ترک خوردگیِ انار" و ديگری نيز "احساس انسانی". و آنسان که از حافظه وبلاگ پيداست، ايشان طی بيست و چهار ساعت از عنوان نخست به دومی پناه بردند. امّا اين هجرت تنها در عنوان خود را نشان نداده بلکه در محتوا نيز خود نمائی کرد. يادداشت من البته درنگی ست بر هر دو متن ايشان؛ چه اينکه رابطه ی عجيب و غريبی می بينم ميان "ترک خوردگیِ انار و ترک خوردگیِ احساس انسانی". تورّق صحيفه هستی (که سرشار و غنی از ذخاير معرفتیِ خداست) تنها با داشتن جهان بينی انسانی و پيراسته از رسوب اشرافيّت نژادی – مذهبی امکان پذيراست.

تحليل نمادها و آيه های حضرت حق (که انسان بزرگترين نماد آن است) از توان ايمان داران صاحب بصيرت بر می آيد؛ و البته بصيرت در بينش و آزادی در ايمان مکمل همديگرند. و اين ترکيب در تضاد آشکار با بينيشهای رجيم و ايمان های اسير قرار دارد. ايمان هر چند به کمک علم از پشتوانه ی معرفتی برخوردار ميشود، اما با بصيرت در بينيش از امراض شرک و کفرانگیِِ اشرافيت نژادی – مذهبی ايمن ميماند. اين متن کوتاه "احساس انسانی" جهانی از معانی و مفاهيم اصيل را با خود حمل ميکند، مثل اينکه "بحر را در کوزه ای" جا داده باشی. و براستی مفاهيم و واژه ها زمانی اصالت شان محفوظ است که در مسير کرامتمندیِ شان بکار گرفته شوند؛ آنچنان که در احساس انسانی اين وجيبه مهم رعايت شده است.

کرامتمندیِِ واژه ها به معنای مهمانیِ آنها سر سفره اذهانی با ايمانهای آزاد است. اذهان و نگاههایی ميتوانند ميزبانیِ کرامتمندی واژه ها را عهده دار شوند که خود از اسارت افکار ناموزون، مدنيت گريز و خدا گريز اشرافيت نژادی – مذهبی آزاد باشد. حفظ عزّت واژه ها بمعنای نگهبانی و صيانت از کرامت انسان نيز هست. کرامت انسان زمانی خدشه دار ميشود که آنرا با نگاهها و زبانهای شرک آلود تفوّق طلبی و اشرافيت خواهی تجزيه کنند. مرداب متعفّن اشرافيت خواهی گلبوته های وحدت انسانی را مچاله کرده و روح کرامت انسانی را می ميراند.

از همين زاويه است که ارتباط نزديکی ميان ترک خوردگیِ انار و احساس انسانی می يابم. "انار" سمبل و نماد همزيستی مسالمت آميز صدها دانه ای ست که در خلقت شان وحدت و يگانگی را تجربه کرده اند، و به تبع آن در کنار هم ميزيیند. امّا فاجعه زمانی است که انار ترک خورده و سقف همزيستی مسالمت آميز شکاف بردارد. ترک خوردگیِ انار سرآغاز وحدت گريزیِ دانه های ست که از فرطِ شهوتِ فربه شدن سقف خانه مشترک را شکافته و زمينه دست درازی عوامل بيگانه برای خاتمه بخشيدن به حيات شان را آماده ميکند.

احساس و وحدت جامعه انسانی نيز با تورّم خواستهای غيرانسانی ِ اشرافيت نژادی–مذهبی درهم ميشکند. تورّم اشرافيت خواهی نرخ بهره کشی و بهره دهی را بالا برده و نظام خلقت را از تعادل داد و ستد بی بهره ميکند. بهم خوردن توازن وحدتمند در مناسبات انسانها، قحطی و خشکسالیِ عزّت و کرامت را در جهان بينی انسانها دربردارد. بنا براين يگانه دشمن وحدت نوعیِ انسانها تفکر شيطانی اشرافيت نژادی – مذهبی ست. از آنرو شيطانی ست که در تقابل آشکار با وحدانيت و الوهيت قرار دارد. وقتی که همه انسانها از دامن عظمتی بنام حضرت حق جاری شده باشند و هر کدام نمادی از زيبائیِ آن باشند؛ پس جای برای آئين های شرک آلودی بنام اشرافيت خواهی نيست. چنين خواهشهائی، نفسانی و رجيم است و می بايستی با صدفهای وحدانيت و عقلانيت آنها را رجم و سنگسار نمود.

و در آخر بعرضم که اگر حق مطلب به شکل وافی و کافی ادا نشده است بخواطر نداشتن مجال بيشتر برای بسط اين موضوع است و فکر ميکنم  در شرايط سفر (بويژه درجهان سوم) همين اندازه نيز جای شکرش باقی ست.

+ نوشته شده در  24 Jun 2008ساعت 13:27  توسط   | 

احساس انسانی

به قول یک دوست "زندگی تجربه زیستن, احساس کردن, بوییدن, لمس کردن, خندیدن, گریه کردن, و در کل تجربه بودن است". هر یک از ما به نوعی بودن را تجربه می کنیم, یکی خود را مبحوس, یکی دیگر آزاد, یکی مجبور و یکی دیگر مخدار. یکی از این تجربه ها و احساسات خوشش می آید و یکی دیگر بدش می آید. اگر چه داوری هایمان متفاوت از یکدیگرند ولی تنها حلقه وصال همین زنده بودن و حس کردن است, لاجرم ابراز احساساتمان جزو لاینفک حقوق ماست.

نه شاعرم و نه سیاستمدار، که مقصود از بیان احساساتم طلب کاسه به به و آفرین و یا سنگ لعنت و نفرین باشد. من فقط و فقط یک انسانم، یکی از لعبتکان فلک هستی. اگرچه شرم دارم که این احساسات را بی رحمانه در زندان تنگ و کوچک کلمات و احساسات عامیانه زندانی می کنم، ولی چاره ای نیست. زیرا اینها تار و پود هستی و تجربه زیستی من اند تا با اینها کلبه ساده زندگی خود را تزیین کنم و تو را به آن دعوت نمایم.

ولی قبل از همه چیز می بایست ذهن خویش را در دریای تفاهم و الفت ارواح تمیز دهی. آنگاه پاک و سبک بر بال خیال سوار شو  و  بر اقلیم دل پرواز نما. برای رسیدن به هدفت می بایست که جمیلی را برای درک جمالی تصور کنی. لحظه ای را ترسیم کن که در بوستان هستی عطر آن جمیل، آن ملیحه به مشام تیز احساس ات رسیده باشد. سرمایی در درون ات نفوذ می کند و کم کم انارهای افسردگی در پاییز فراغش چاک  می خوردند. در آسمان ابرهای تیره و حامله جمع می شوند, گاه گاهی تندر احساسات در میانشان نوید از تولد یک طوفان عظیم احساسات انسانی را می دهد. هرچند بادهای تعقل و هوشیاری قصد پراکندگی و بی معنایی این احساسات را دارند ولی بنگر که چگونه یک معشوق برای یگانه شدن به زیباترین نحو می سوزد, می رقصد, می خواند و مبدل به شعله سوزان می شود. پروانه های آزاد از دور و نزدیک پیرامون این آتش مقدس جمع  شده, او را طواف کرده و در نهایت سر سجده فرو می نهند و می گویند خداوندا, گوهر هستی تو را یافتیم. عشق, عشق, عشق

+ نوشته شده در  5 May 2008ساعت 4:30  توسط ایمان آزاد  | 

نگاهي اجمالي به حضور داود سرخوش در اديلايد استراليا

صدایی كه درست تعبير نشد - جواد آشنا

هنر موسيقی شايد به معنای حفّاریِ ذهن زمان و هستی به كمك آهنگ، كلام وصداست. كه نتيجه و پيامد آن جريان و سيلان چشمه ی اعجاز خداوندی در متن زندگي انسانهاست. معنای ديگر اين سخن آن است كه زبان موسيقی نقطه مشترك و حلقه وصل دو نيروي عمده در هستی ست - خدا وانسان. تنها عرصه ای كه رابطه عبوديت و معبوديت به رابطه رفاقت ميان انسان و خداوند تبديل ميشود‌ موسيقی ست.‌ زيرا با كشف آواها و نواهای نهفته در هستی، در واقع موفق به دست يازيدن به زبان خداوند ميشويم. رسيدن به زبان خداوند (موسيقي) حجاب عبودی و معبودی را در هم شكسته و خداوند را از شرمساريِ ناشی از آفريدن انسانها خلاص ميكند. پس هنرمندی كه در متن هستی دست به كشف زمزمه های مستور و مطلوب (ادبيات خداوندي) زده و به وسيله آن فرصتِ فراغتِ وسعت و بيكرانگی را براي ديگران فراهم ميكند، خود خالق است. همدست خداوند است. رازگشا و رازگستر است. خالق جهان و تفسيرگر آن است.
 
اگر بنا بود پيامبر جديدی مبعوث شود بدون شك زبان رسالت و كتاب هدايتش موسيقي بود.‌ امّا اين زبان از چنان وسعت، عمق و ژرفايی برخوردار است كه بهترين بعثت در اين وادی، وانهادن انسانها به خودشان براي كشف آن است. در افغانستان و در عرصه خداوندگاری موسيقی، "داود سرخوش" بدون شك يكی از آن جمله استعدادهای قابل قدر بوده و نشان ميدهد كه ظرفيّت و توانمندي زيادي در بازآفرينی و بازپروري كلام و ادبيات خداوندی (موسيقي)‌ دارد. استعداد ايشان آبرو و عزّتی ست براي اعمار و ترميم بنایِ در هم شكسته معنایِ وحدانيِتِ خلقت در افعانستان. چه اينكه ايشان از پس چهره و سيمای دست به خلق و كشف آيه هایِ زيبایی ميزند كه به دست فرعونيّتِ ثنويّتِ فاشيزم قومی - مذهبی از دايره و محدوده زيباي خلقت بيرون انداخته شده اند. زيرا همانطور كه هزاره ها را از تقدير آفرينی در عرصه های سياسي – اجتماعي محروم كرده بودند در زمينه هاي فرهنگي – هنري نيز آنها را مفلوك و بيچاره مي خواستند و مي خواهند. امّا اين حنجره بي بديل و متواضع، جوهره صدا،‌ صلابت نگاه و حرير آهنگش را در خدمت عزّت و كرامت انسان هزينه كرد. و در اين ميان چه كساني سزاوارتر از هزاره ها. انسانهایی كه آيه هاي جلال و جمال الهي در چهره شان با افسونِ فرعونِ‌ نژادي- مذهبي دود شده بودند.
 
"داود سرخوش" بلاغت و صلابت نگاه مستور و مظلوم خداوند را در چهره هزاره ها سرود، و با ادبيات خداوندی (موسيقي)‌ ندا سر داد كه اگر غزل زندگي "هزاره ها" با تخّيل فاشيستها همچنان از قافيه تقدير قابل احترام تهي شود،‌ قحطي عزّت و كرامت مزرعه سرنوشت ديگران را بي نصيب نخواهد گذاشت. در راستای برگرداندن غرور درهم شكسته و دفاع از كيان "هزاره ها" ايشان دوشادوش بازوی سياسي عدالت خواهي مردمش هر آنچه در توان داشت دريغ نكرد و سهمش را با افتخار تمام ادا كرد. امّا اين سطور آنچنان كه از عنوانش پيداست ميخواهد نواقص و كاستيهایی كه در حاشيه كنسرت آقاي سرخوش وجود داشت را بازگو نمايد تا در آينده هم ايشان و هم كساني كه ميزبانی برنامه های ايشان را عهده دار می شوند به آن امور مهم توجّه مبذول دارند.
 
بدون شك حضور آقاي سرخوش براي هزاره های مقيم استراليا هم غنيمت بود و هم روحيه، چه اينكه پس از كوچ هاي اجباریشان در اين سوی كره زمين نيازمند درك حضور ايشان بودند تا با صدا و آهنگ شان دست به خانه تكاني روح و روان خود بزنند و درخت غرورشان را با جويبار صدا و كلام شان آبياري كنند. امّا با همه اين شور و شعف ها حداقل در شهر اديلايد استراليا بي تدبيری برنامه ريزان نگذاشت حضور ايشان آن طعم لازم و درخور را براي ما داشته باشد. متاسفانه مجريان برنامه كساني بودند كه در خلوت و تماشاي شان دشمني آشكاري نسبت به هزاره ها داشته و دارند،  و در مقطعي نيز با كمال وقاحت و بي شرمي متعرّض حريم پاك و قدسي هزاره نيز شده اند.
 
داد و ستدهاي فرهنگي-اجتماعي در اين شهر بسان ديگر جاها بگونه ایست كه مردم ما در يك مواجهه آشكار و نهان با اشرافيت بي ريشه نژادي-مذهبي قراردارند كه در مقطعی با پشتوانه فكري-فرهنگي موفّق شده بودند ايادي و اذناب به اصطلاح فرهنگي شان را به حاشيه رانند. امّا بي تدبيري برنامه ريزان كنسرت، حضور پرثمر و پرميمنت آقاي سرخوش  را به نفع اشرافيت بي بنياد مصادره نموده و باعث رنجش مردم و خط عزّت و كرامت خواهي شدند. البته ما نيز بنا نداريم و معقولانه نيز نميدانيم كه هنر آقاي سرخوش را محدود و محصور كنيم،‌ امّا يك چيز واضح است و آن اينكه پيام آواها و نواهاي ايشان نيز نبايستي ابزار و وسيله جان گرفتن خط عدالت ستيزي قرار گيرد.
 
صداي ايشان زمزمه باران وحدت انسان است و نبايد در قفس تنگ و تاريك ثنويتِ اشرافيتِ قومي–مذهبي به اسارت گرفته شود. پس شايسته آن بود كه براي تكميل حضور عزيزانه جناب آقاي سرخوش غم سروده ها و عاشقانه سروده هاي هزارگي (‌دوبيتي هاي هزارگي كه متاسفانه توسط مجري برنامه خوانده مي شد) توسط كسي از خود اين مردم خوانده ميشد تا سرود رحمتي مي بود براي روح  هزاران انساني كه به جرم هزاره بودن حق زيستن را از دست داده بودند، و مايه غرور و افتخاري مي بود براي حاضرين در كنسرت. هر انساني خارج از دايره هزاره ها حق دارد كه دوبيتي هاي آنها را زمزمه كند و در پرتو گرماي آفتابينش  از يخزدگي برهد امّا قدم نخست در اين راه تن دادن و ايمان آوردن به انسانيت است،‌ و گرنه هر درمانده و درمانده هایی از قبيله و تبار اشرافيت مذهبي –نژادي حق ندارند كه در سايه دوبيتي هایی كه از همه شان بوي وحدت انساني و عشق مي آيند ثنويّتِ آيين شرك آلود خود را پنهان كنند.
 
خب چرا چنين اتفاقي بايد بيفتد كه حتا از حضور سرمايه هنري ما چنين استفاده شود؟ پاسخ روشن است و آن اينكه ما در مجموع هنوز دست به كشف و خلق هويّت اصلي خود نزده ايم و همچنان اذهان پريشان ما راوي هويّت نابسامان ماست. ذهنيّت پريشان ما كه ريشه در تقدّم مذهب بر اصالت نژادي ما دارد، منطق سياسي – اجتماعي ما را نيز به ابتذال كشانده و تنها سهم ما قتل عام و اسارت بوده است. وقتي كه تاجيك ها، پشتونها و ازبكها با منطق قوميّت، حقوق سياسي – اجتماعي شان را مطالبه ميكنند (‌كه با توجّه به بافت و ساختار اجتماعي افغانستان منطقي نيز همان است) نوبت كه به هزاره ها ميرسد تئوري غلط و اسارت بار مذهب پيشكش ميشود و بدين طريق هويّت هزاره ها را مذهبي ميكنند.‌ نتيجه اين مغالطه آشكار بي سر و ساماني و سپرده شدن نمايندگي سياسي – اجتماعي اين جامعه به دست كساني است كه متعلّق به اين مردم نبوده  و در طول تاريخ جز خیانت و معامله گري چيز ديگري نداشته اند.
 
اين پارادوكس هويّتي ظرفيّت بازيگري ما را در عرصه سياست در افغانستان به حداقل رسانده و چنين است كه طلایی ترين فرصتها تبديل به ضد خود ميشوند. بهره برداري ناصواب از حضور آقاي سرخوش در اديلايد استراليا نيز ريشه در همين مسئله داشته و ميزبانان كنسرتهاي اين هنرمند محبوب اگر گوش شنوایی دارند خوب است كه دست به بازنگري رفتارهاي خود زده و در آينده نگذارند چنين اتّفاقات هويّت سوز تكرار شود.
+ نوشته شده در  6 Apr 2008ساعت 17:21  توسط   | 

مردان قریه

چشمانش را گشود. باید همه را برای نماز بیدار کند.اهل خانه از نبودن پدربزرگ و پسر جوانش در سوگواری و ماتم بودند. بعد از نماز به حیاط رفت تا به تنور خانه برود. صبح بسیار زیبایی بود. نسیم خنکی می وزید و حیاط پر بود از عطر میوه های تابستانی. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. از خدا می خواست که امروز همه اش به خوبی بگذرد. خدا کند.

آماده ی نان پختن بود که از شنیدن صدایی ناگهان سرش را برگرداند. شوهر را سراسیمه دید. تپش قلبش بیشتر شد. یعنی برای چه آماده شده است؟! چیزی نگفت مات و مبهوت نگاهش کرد. منتظر بود که او خود شروع کند. شوهر می دانست و بخاطر همین در دلش می گفت "نفیسه طاقت رفتن مرا ندارد، آخر بعد از من این خانه دیگر مرد ندارد.  پدر و برادر جوانم دیروز و من امروز..." نگاهشان به هم گره خورده بود. کسی نمی خواست سخن بگوید و آرامش این لحظه را بشکند. فقط نگاه هایی رد و بدل شد و مرد نگاهش را به سوی دیگری برد. یک قطره اشک و آه و ... بعد آغوش و بوسه و صدای بلند گریه ی زن. مرد صورت عزیزش را محکم به سینه ی خود نگه داشت تا مبادا صدایش را کسی  بشنود. چگونه می توانست بگوید گریه نکن. می دانست سخت است و طاقت فرسا. خورشید سرخ رنگ صبح به مرد علامت دیر شدن را می داد. آهسته گفت :" نفیسه ی عزیز مواظب خودت و بچه هایمان باش. به خدا می سپارمتان. من باید قبل از بر آمدن آفتاب بروم." و بدون حرفی دیگر به در خانه رسید. " خدا به همراهت." زن با صدایی نه چندان بلند گفت. و بی تحرک فقط به حرکت پرندگان نگاه می کرد. "یعنی او برخواهد گشت. یعنی این پایان زندگی من و اوست."

بعد از پختن نان ها دل و دماغ کار دیگری را نداشت. نمی خواست بچه هایش را از خواب بیدار کند. می ترسید اگر سراغ پدرشان را بگیرند چه جوابی به آنها بدهد. تمام ذهنش درگیر حوادث قبل بود. نمی توانست تمرکزش را ثابت نگه دارد. به اطرافش نگاهی انداخت. صبح همان صبح بود و جنب وجوش پرندگان هم همان. هیچ چیز  تغییر نکرده بود. دیگر حتی اگر میوه ای تر و تازه هم از شاخه ای می افتاد به سراغش نمی رفت. حرکت گلها برایش هیچ تازه گی نداشت. حیران از سکوی خانه بالا رفت. دختر کوچکش تازه بیدار شده بود و هنوز گیج خواب بود. زن خودش را جمع و جور کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و قرار هم نیست اتفاقی بیفتد. بچه هایش را برای خوردن صبحانه آماده کرد ولی خودش  میلی به خوردن نداشت. فقط به معصومیت فرزندانش خیره شده بود.

 
ثانیه ها آرام آرام از پی هم می گذشتند. فضای خانه خفه اش می کرد. به حیاط رفت تا هوایی تازه کند. ناگهان دید که آسمان قریه رنگ  سرخ  به خود گرفته است و صداهای گنگ به گوشش می رسید. با صدایی لرزان گفت "خدا به خیر بگذراند، چه اتفاقی افتاده است؟!" سراسیمه با وضعی نامناسب به طرف در خانه دوید. در را باز کرد. صدای ناله و شیون  همه جا را پر کرده بود و گرد وغبار سرخ رنگ نمی گذاشت که خوب ببیند. مثل مجسمه در جایش خشکش زده بود. سعی می کرد چشمانش را تا آخرین حد باز کند تا درست ببیند. فقط صدای ناله می شنید. از دکه ی دختر جوانی که به سرعت به طرف جلو می دوید تکانی سخت خورد و حواسش سرجا آمد. نمی دانست چه کار باید کند. پا برهنه دیوانه وار مثل دیگر زنان و دختران به طرف میدانی بزرگ جلوی خانه شان دوید. همه مرده بودند. بیشتر مردان قریه را کشته بودند. یکی فریادزنان به دنبال جنازه ی پدر می گشت و دیگری به دنبال برادر و فرزند. صدای ناله و فریاد دلخراش گلنسا، دختر جوانی که دقیقا یک هفته از عروسی اش می گذشت و حال بدن تکه تکه ی نو داماد عزیزش را به زانو گرفته بود مات و مبهوتش کرده بود. حتی برای تسلا دادنش زبانش نمی چرخید. غوغایی بود . محشری که به فاصله ی یک چشم برهم زدن به پا شده بود. جسد ها را یکی پس از دیگری کنار می زد، بین چیزی شبیه به نگرانی و امید مانده و صدایش از فرط فریاد زدن نام شوهرش غلتیده بود.

در گوشه ای پسر نه ساله اش را دید که با نگاهی پر از ترس و وحشت به اجساد خیره مانده بود. دستش را گرفت تا از آنجا دورش کند اما نتوانست. با نگاهی بغض آلود از مادرش پرسید "پدایش کردی" و مادر با صدایی که تسّلایش دهد گفت نه، برو خانه من می گردم. نرفت، حس می کرد بزرگ شده است و می تواند تکیه گاه مادر باشد. با صدای نازک مردانه اش گفت:" برویم، پیدایش خواهیم کرد" لحظات وحشت آوری بود. خون ها بر روی زمین خشکیده بود. زنان و دختران از شدت غم و اندوه صورت می خراشیدند. ناگهان منصوره زن همسایه سراسیمه و با ترس از اینکه چگونه او را خبر کند رو به روی نفیسه ایستاد:" من او را در باغ دیدم." نفیسه نتوانست طاقت بیاورد و پرسید آیا زنده است؟! نفسش بالا نمی آمد. این همه عشق و عاطفه آخر چگونه ممکن بود به فاصله ی تنها نیم روز تمام شود."راهی باغ شو به گمانم کمی خسته است." در دلش مدام حمد و سپاس خدا را می کرد. پاهایش با آن همه خستگی از شنیدن آن خبر قوت گرفت و تیزتر به راه افتاد. به خانه آمد، تکه نانی گرفت. با خود گفت "حتما گرسنه است". دست در دست پسر وارد باغ شد. همه جا آرام بود. بادی هم نمی وزید. با صدایی بلند فریاد زد " ناصر" جوابی نشنید. باغ بزرگی بود. درختانش نیز تنومند. تقریبا تمام باغ را زیرو رو کردند اما پیدایش نکردند. ناگهان شاخه ی درختی به زمین افتاد. مادر و پسر هر دو با ترس به پشت سر خود نگاه کردند. کسی نبود. از فرط خستگی کنار همان درخت نشستند. نفیسه دستانش را به زمین تکیه داد. اشک در چشمانش خشک شده بود. چیزی را زیر دستانش حس کرد. سرد بود. سرش را چرخانید. دستان بی جان ناصر امیدش را نا امید کرد.

+ نوشته شده در  14 Feb 2008ساعت 15:9  توسط ثریا حسینی  |